Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مهمانی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
 

تا حالا شده یه مهمونیه یک دفعه ای براتون پیش بیاد؟؟

یا اینکه فرصت نکنین آماده بشین؟

اگر خودی باشه سختیش یجوره و اگر غریبه باشه یجور دیگه.

من الان اینطوری ام. من به مهمونیی اومدم که اصلاَ آمادگیش رو ندارم.

من هنوز توی حس و حال مهمونی خدای مهربونم قرار ندارم.

دیروز یه اس ام اس اومده بود که خدایا توی این گرونی و وانفسا ما راضی نیستیم 1 ماه بیائیم خونت مهمونی باشه یه وقت دیگه مزاحم میشیم.

منم خندیدم و گفتم کاش ماه رمضون 2-3  ماه دیگه بود. خواهرم یه خنده بدجور کرد و گفت تو هم؟؟

گفتم نه از نظر سختی روزه. از نظر اینکه من قبل ماه رمضون باید از نظر روحی آماده باشم.

و نتیجه اش هم شد اینکه دیشب برای سحری هیچی نپزیدم و قرار شد بسان صبحانه با این وعده الهی رفتار کنیم و سحر هم کلاَ بیخیال شدیم وبیدار نشدیم.

البته من برای زدن مسواک و خوردن قرص تیروئیدم بیدار شدم اما سحری نخوردیم.

خوب ماه رمضون مبارک باشه به مهمون های عزیز این ماه.

صبح که می اومدم سر کار و داشتم توی ماشین طبق معمول دیونه بازی همیشه ام با خودم حرف میزدم به خودم دلداری دادم که شاید رخت و لباس و آرایشت مناسب مهمونیی که دعوت شدی نباشه اما میتونی در طی مهمونی یه مهمون خوب باشی و به صاحب خونه کمک کنی و مهمون بهتری به نظر بیایی.!!!

اینم مدل دلداری دادن لریه!!

این روزها منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.

××××

از صبح میخواستم یه چیزی به جوجو بگم ، یام رفته و هر کاری هم میکنم یادم نمیاد. نگران

بعداَ نوشت: یادم اومد چی میخواستم . میخواستم بهش بگم برای کشوی میزم قفل بخرهنیشخند برادر زاده احمق مدیر ساعت 30/7 پنجشنبه شب بهم زنگ زده و میگه مهمون خارجیمون فردا صبح میرسه و دعوتنامه اش مهر نداره و در نتیجه قفل کشوی منو شکوند.

 

آرزویـے بکن ...
گوش ـهاے خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه..
ارزویـے بکن ...
شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوے تو باشد.


 
 
باز هم پدر
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱
 

حالم خوب نبود و قصد آپ کردن هم نداشتم. مخصوصاَ بعد از بدقولی اون هفته ام بابت عکسها.. بعد از سفر 2 روزه ام به قشم با اون هوای جهنمی اش و روزهای پایانی تیر ماه که برای ما حسابدارها حکم کشت و کشتار رو داره.. اما خبر خیلی بدی که همین الان شنیدم از دوست عزیز و قدیمی ام  و ارادتی که بهشون دارم باعث شد که بیام و چند خطی بنویسم.

امیر عزیز ، همیشه استاد خطابت کردم و واقعاَ برام حکم استادی رو داری. سالهایی که میشناسمت همیشه برادرانه و دوستانه راهنمائیم کردی. غم از دست دادن پدر مهربون و بزرگوارت من رو ناراحت و دل شکسته کرد. از بابت ناراحتی و دل شکستگی تو..

پدری که فرزندی مثل شما رو به اجتماع تحویل بده قطعاَ از بنده های مقرب خدای مهربونه.

من و ما رو در غمت شریک بدون. انشاله که روح بزرگ پدر عزیزت قرین لطف و رحمت خدای متعال باشه.

دوستای مهربونی که این متن رو میخونین لطفاَ فاتحه ای نثار روح این پدر بزرگوار کنین و برای آرامش روحش و عطای صبر به فرزندش دعا کنین.

به امید سلامتی پدرهای مهربون تمام دنیای خاکی.


 
 
باران ببار
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱
 

هــر صبح رو به مطلع آن آفتـــاب کن

او را به نام "حضرت باران" خطاب کن


دستی به روی سینه ی تنگت قرار ده

اندوه منجمدشده ات را مذاب کن


این اسم ساده با دل و روحت چه می کند!

بنشین و حرفهای خودت را کتاب کن...


آقا سلام! کرده دلم با بهانه هاش-

دیگر کلافه ام،خودت او را مجاب کن


تنگ آمدند قافیه ها از گلایه ها

وزن دقیق عاشقی ام را حساب کن


ای آبروی عطر گل سرخ،نام تو!

تعبیری از حکایت بوی گلاب کن


تاکی میان اشک بگویم:بیا...ببار

ما تشنه ایم حضرت باران! ثواب کن!

منبع: وبلاگ منشور هنر

 

این پست برای پنجشنبه هفته قبله اما امروز 20 تیر ارسال میشه . برای آقای مهربونم. دلبند فاطمه زهرا منو ببخش که تبریکم دیر رسید.

دستم خالیه. هیچ چیزی ندارم که پیش کش کنم. عشق خشک و خالیم رو بپذیر


 
 
هفتیمن سال
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

هفت ساله شدیم..

به همین راحتی به همین خوشمزگی

دیرو که 13 تیر بود سالگرد عقدمون بود.

از صبح تا شب که حسابرس داشتم و وقت نشد بیام بنویسم. بعدشم که قرصم منهدم کننده ام رو خورده بودم و رفتم خونه فقط با خودکشی یه کیک درست کردم برای سالگردمون.

قرار بود خواهرم شب بیاد خونمون که اونم حالش خوب نبود و نیومد.

مامان جوجو هم قرار بود برای شب بهمون شام بده که دیگه من تصمیم گرفتم بریم خونشون و کنار اونا شاممون رو بخوریم.

بعدم کیک خوردیم و بعدشم سهم مامانم اینا رو بردیم خونشون.

شمعشم خونه خودمون دوتایی فوت کردیم.

فکر کنم اگه زنده بمونم فردا عکس بذارم.

امروز صبح که جوجو داشت منو میرسوند شرکت بهش میگم سالگرد ازدواجمون کادو نداره؟؟

(حالا خوبه خودم بهش کادو ندادم)

میگه نه دیگه 25 مرداد که سالگرد عروسیمونه بهت کادو میدم.

گفتم نخیر باید جفتش رو کادو داد.

میگه کی هردوتاش رو کادو میده.. تو میدی؟؟!!

منم توی داغی بحث گفتم بعله.!!!!!!!!

اونم غش کرد از خنده. گفت باشه کادو میدم.

 

دیروز هم من حالم بد بود و هم جوجو خسته از کار طاقت فرسای دیروزش شده بود.

وقتی شمع ها رو فوت میکردیم خستگی توی صورت هردوتامون بیداد میکرد اما خودمون خوشحال بودیم.

راستی عیدتون پیشاپیش مبارک باشه قلب


 
 
خدای نازنین من
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱
 

خدای نازنین من !

دریاب مرا که من سراسر نیازم و بغض ...!

دوستت دارم ای یکتای بیکران...! قدرتمند مهربان !

از تو تمنا میکنم تو طراح زندگی من باش ! طراحی بینظیر ! تو و تنها تو ! بهترینها را به من در تک تک لحظاتم هدیه کن مهربانا.

که سخت نیازمند هدایت و همراهی توام ای خداوند متعال.

مرا ببخش برای همه ی کوتاهی ها و تقصیراتم....

ببخش ای مهربان که بخشاینده ای غیر از تو برای من نیست .....!


 
 
دختر چادری..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱
 

خواهرم یه عمل زیبایی انجام داده. البته یه عمل ساده هستش. و برای همینم 1 هفته مرخصی گرفته.

چون دیگه توی تابستون نمیتونست مرخصی بگیره به مامانم گفته بود که برن مشهد.

مامان منم که خدا نکنه بخواد چیزی بشه. انقدر جدی میره دنبالش که رفت برای روز 3 شنبه همون صبح روز 3 شنبه بلیط گرفت و رفتن مشهد.

آره رفتن مشهد و من موندم اینجا..

امروز زنگ زدم حالشون رو بپرسم میگه توی حیاط حرم نشستم منتظرم خواهرت بیاد. همش فکر میکنم تو هم الان با تون چادر گل گلیت با خواهرت می آیی. گریه

آخه همیشه مسئولیت جمع کردن افراد توی حرم به عهده من بوده. گاوچران

دلم خیلی گرفت.. خوب امام رضا چی میشد منم میطلبیدی؟ دوستم نداری دیگه؟ یا حوصله ناله و زاریم رو نداشتی؟ امام رضا تو هم؟؟

به مامانم گفتم برای جا نماز ترمه بیاره. از سجاده خوشم نمیاد. آقای فروشنده قیمت جا نماز رو میگه از 25 تومن شروع میشه. یعنی آشغالش 25 تومن.

مگه ترمه چقدر گرون شده؟؟ تعجب

دیشب هم چون حالم بد بود جوجو منو برد خونه خاله جونم. دستش درد نکنه. از اول تا آخرش منو خاله ام پیچ پیچ کردیم و خندیدیم. جوجو و شوهر خاله ام در سکوت تمام مدت رو سپری کردن.

دارم فکر میکنم این شوهر خاله خیلی آدم یبسی هستش. تنها کسیه که من میبینم جوجو حرفی نداره که باهاش بزنه.

دیشب داشتم فکر میکردم چرا سال 84 که اینجا رو درست کردم اسم همسرم رو گذاشتم جوجو؟؟

خدائیش از هر بعدی حساب میکنم هیچ سنخیتی با جوجه نداره. نه ابعادی و نه چهره ای و نه حتی اخلاقی.

به هیچ نتیجه ای نرسیدم. اما نمیتونم اینجا چیز دیگه ای صداش کنم. مثلاَ از کلمه شوشو بدم میاد. همسر هم خیلی رسمیه ، خوشم نمیاد اسم مستعار هم براش بذارم. اسم خودش رو هم نمیتونم بگم..

میگم یه سوال دارم. در مورد این عمل های لاغری از لیپو ساکش تا لیپولیز و بالون و حلقه معده، کی اطلاعات داره؟ کدومش بهتره؟ لطفاَ اگر میدونین بهم جواب بدین. ممنون میشم.


 
 
ماشین لباسشویی
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
 

هیچ وقت شده بشینین و خیلی فیلسوفانه به حرکت ماشین لباسشویی نگاه کنین.

من الان توی دلم اونجوریه ناراحت

دیشب رفتم خونه بلکم از جوجو روحیه بگیرم.

دیدم اون که دیگه بابت چک هاش خرابه خرابه.

حوصله نداشتم شام بپزم. از بیرون غذا گرفتیم اما هیچکدوممون نخوردیم.

دیروز باز مادر شوهر مولودی داشت. دیر رسیدم اما بازم تونستم کمکش کنم.

عسل بانویی به یادت بودم عزیزم.

دلم گرفته.

 


 
 
اینگونه بود که..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
سه روزه قشنگ
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
 

سلام

فقط اومدم تولد سید الشهدا امام حسین (ع) ، قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل (ع) و سید ساجدین امام سجاد (ع) رو به همتون تبریک بگم.

همیشه این 3 روز جزو بهترین و شاد ترین روزهای زندگی من بوده.

انشاله همه دوستارانشون  بهترین عیدی ها رو دریافت کنن و دوست ندارانشون رو هم به خدا میسپارم خودش بهتر میدونه چشمک

براتون بهترین ها رو آرزو میکنم.

کمی سرم شلوغه. میام جریان جاری دار نشدنم رو براتون میگم.

سخت محتاج دعاهاتون هستم.

مواظب خودتون باشین.