Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
حسادت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
 

امام صادق علیه السلام میفرمایند:

اِنَّ صاحِبَ الدّینِ فَکَّرَ فَـعَـلَـتهُ السَّکینَةُ وَ استَـکانَ فَـتَواضَعَ وَ قَنِعَ فَاستَغنى وَ رَضىَ بِما اُعطىَ وَ انفَرَدَ فَکُفىَ الخوانَ وَ رَفَضَ الشَّهَواتِ فَصارَ حُرّا وَ خَلَعَ الدُّنیا فَتَحامَى الشُّرورَ وَ اطَّرَحَ الحَسَدَ فَظَهَرتِ المَحَبَّةُ وَ لَم یُخِفِ النّاسَ فَـلَـم یَخَفهُم وَ لَم یُذنِب اِلَیهِم فَسَلِمَ مِنهُم وَ سَخَت نَفسُهُ عَن کُلِّ شَى‏ءٍ ففازَ وَ استَکمَلَ الفَضلَ وَ اَبصَرَ العافیَةَ فَاَمِنَ النَّدامَةَ؛

آدم دین‏دار چون مى‏اندیشد، آرامش بر جان او حاکم است. چون خضوع مى‏کند متواضع است. چون قناعت مى‏کند، بى‏نیاز است. به آنچه داده شده خشنود است. چون تنهایى را برگزیده از دوستان بى‏نیاز است. چون هوا و هوس را رها کرده آزاد است. چون دنیا را فرو گذارده از بدى‏ها و گزندهاى آن در امان است. چون حسادت را دور افکنده محبتش آشکار است.مردم را نمى‏ترساند پس از آنان نمى‏هراسد و به آنان تجاوز نمى‏کند پس از گزندشان در امان است. به هیچ چیز دل نمى‏بندد پس به رستگارى و کمال فضیلت دست مى‏یابد و عافیت را به دیده بصیرت مى‏نگرد پس کارش به پشیمانى نمى‏کِشد.

 

قال نیلوفر (س)

حسادت بر کسی که از هر لحاظ از تو پائین تر است و از همه مهم تر دلیلی برای حسادت به شخص مذکور وجود ندارد نوعی از خریت است ولاغیر و دلیل محکمی بر خاک بر سر بودن شخص حسادت کننده میباشد.


 
 
خروس
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

صدام قشنگگگگگگگگ شده عین صدای خروس.

به هر کی زنگ میزنم میگه اااااااااااا فلانی تویییییی!!!!!!

ما قرار بود این چند روز رو برنامه مسافرت دسته جمعی داشته باشیم. به خاطر عمل لوزه شوهر خاله ام و کارهای مغازه جوجو کنسل شد.

قرار شد این چند روز رو خونه همدیگه جمع باشیم. روز عید رو قرار شد بریم خونه دائی کوچیکه که ما هنوز دیدن عیدشون نرفتیم.

مامان بهم زنگ زد که برای ظهر قرار گذاشتم. من گفتم نه برای شب باشه. گفت پس خودت باهاش هماهنگ کن.

زنگ زدم بهش (از شرکت) میگم سلام

میگه بفرمائید؟

میگم خوبی؟

میگه شما؟

میگم خوش میگذره؟

میگه امرتون؟

میگم نشناختی؟

میگه خیر

میگم اوا خاک عالم (با عشوه خرکی)

میگه: نه هیچی نمیگه هنگ کرده نیشخند

منم دیگه نتونستم هیچی بگم و زدم زیر خنده

میگه نیلوفر تویی !!!!

میگم آره پس فکر کردی دوست دختر سابقته؟

میگه به خدا لال شدم با خودم گفتم خدایا من که جدیداَ بعد ازدواجم دیگه کاری نکردم !!

مرده بودم از خنده..

الانم اومدم سر کار اما دارم از سرفه و گلو درد میمیرم.

میخوام پاشم برم خونه.

عیدتون پیشاپیش مبارک باشه.

برای نازنین و استاد امیر هم صبوری میخوام از خدا. انشاله که خدا پدر و مادر عزیزتون رو رحمت کنه و در بهشت برینش جای بده.

امسال هیچ مطلبی برای شهادت حضرت علی (ع) ننوشتم. نمیدونم چرا خنثی

برم دیگه. بای


 
 
داغه داغ
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
 

شب سالگرد ازدواجمون حالم بد شد و کارم به دکتر رسید.

اما ما از رو نرفتیم و بعدش رفتیم رستوران. چلو گردن و باقالی پلوش عالیه. اما متاسفانه رزرو بود برای افطاری و فقط کباب و جوجه و زرشک پلو داشت.

ما هم به کباب رضایت دادیم.

امروز صبح بیدار شدم و برای زدن آمپولم روانه خونه مامانم اینا شدم. البته آمپول بهونه بود. میخواستم با مامان بریم بازار و کادوی جوجو رو براش بخرم

ظهر که برگشتیم تصمیم گرفتم که یه مهمونی خودمون برای شب بذارم با مامان اینا و مادر شوهر اینا و حسین اینا.

غذا هم سوپ قارچ و جوجه و سالاد ماکارونی و سالاد فصل. ژله ام هم عمرش به شب نرسید طفلی. چون ساعت 4 تصمیم گرفتم مهمونی بدم.

اینم عکس کیکم بود برای امشب که خودم پزوندمش و تزئینش 1 دقیقه قبل از اینی انجام شد که ببرمش روی میز. حالم خیلی بد بود و باورم نمیشد همین هم در بیاد.

کیکمون رو هم بریدیم در حالی که کسایی که دوستشون داشتیم باهامون بودن.

برای کادو هم مادر شوهرم 50 داد (اون هفته) مامانم 100 و حسین اینا 50 دادن.

من خیلی از این کادو بازی ناراحت شدم چون قصدم کنار هم بودن بود و تقصر مامانم هم شد.

در هر حال گفتم بیام این یکی عکس ها رو بذارم (البته اگر آپلو بشن) فعلاَ‌که همه سایت ها گند زده شده بهشون. اوه ه ه بالاخره آپلو شد.

آهان جوجو هم فعلاَ بهم کادویی نداده. قراره فردا بده. اگر نداد قول شرف میدم بیام همین جا آبروش رو ببرم.

××××× با تبریک خیلی مخصوص به لیندای عزیزم بابت گنجشک 2 ماه و هفت روزه اش.

عزیزه دلم بی نهایت برات خوشحالم. انشاله زیر سایه پدر و مادر عاقبت به خیر بشه  (دلم میخواد یه عالمه شکل قلب و اینا برات بذارم نمیدونم چرا آیکون ها رو نمیاره این پرشین احمق) بوسسسس

بعداَ نوشت: خوب جوجوی عزیزم هم کادوش رو تقدیمم کرد نیشخند  100 تومن وجه رایج مملکت. داداشش هم 50 تومن داد.

مرسی از جوجو و داداشش نیشخند


 
 
6 سال
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
 

امروز ششمین سالگرد عروسی ما هست. 6 ساله که همخونه شدیم .

6 سال از اون شب و روزهای بد گذشته و خدا رو شکر این روزها شیرینی مهمون خونمون هست. خوشحالم که همسرم که با همه یار بود این روزها داره به من هم فکر میکنه.

جوجوی عزیزم، بر عکس سال اول که هروز بهم میگفتیم قرار ما سه راه نیاوران همون محضری که عقد کردیم (بریم طلاق بگیریم) این روزها راضی نیستم حتی 1 روز ازت جدا باشم.

دوست دارم این روزها رو یادم بمونه که سرت رو توی گردنم فرو میکنی و بهم میگی چرا انقدر بوی شیر خشک میدی نیشخند شیر خشکیه من!!

یا 2 روز پیش که سرما خورده بودم و آب دماغم آویزون بود بهم میگفتی فیرتیخلی قیز (دختر دماغو میشه فکر کنم)

من اون روزها رو دوست ندارم به یاد بیارم. من این روزها و جوجو ی این روزها رو خیلی بیشتر دوست دارم.

همراهم باش همیشه. دوستت دارم ماچ


 
 
شب سوم و مابقی قضایا
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
 

شب سوم عالی گذشت. روزه که بودم سردرد کشنده تا ساعت 30/10 شب ادامه داشت. بعد افطار مسکنی خوردم و تا 30/10 شب منتظر بودم خوب بشه. بعدش هم دست از ظریف خوری برداشتم و جای فنجون کوچیک شیری رنگ قهوه ام رو با یه لیوان بزرگ عوض کردم. البته عصری هم که اومده بودم از 5 تا 7 خوابیدم به خاطر سردردم.

تا خود سحر بیدار بودم بدون اینکه لحظه ای خوابم بگیره.

موقع سحر شنیدن خبر زلزله حالم رو دگرگون کرد. تا ساعت 6 هم خوابم نبرد.

از اون طرف هم تا 30/11 خوابیدم و بعدش شادون اومدم شرکت.

اما اتفاق مسخره ای که افتاد این بود که وقتی عصر خواستم برگردم دیدم ماشین روشن نمیشه.

زنگ زدم جوجوی طفلی پاشد اینهمه راهو اومد تا شرکت و زنگ زد به تعمیرکارشون ، آقاهه گفت که رله نمیدونم چی چی ماشین سوخته.

ماشینم رو گذاشتیم و با ماشین جوجو برگشتیم.

فرداش با رله خریداری شده اومدیم ماشین احمق درست نشد.

عصر هم من آژانس گرفتم و برگشتم قرار شد شب که پارکینگ خلوت بود (ماشین رو برده بودم طبقه 2- ) بیائیم و ماشین رو بکسل کنیم و ببریم ببینیم چه مرگشه.

شب جوجو با داداشش رفتن دنبال اتول. اتول بی فرهنگ روشن شده بود و احتیاجی نداشت یقه اش رو بگیرن و بکشن بیارنش.

بعدشم معلوم شد که سر باطری اش شل بوده!!

در مورد زلزله هم یه عالمه جیغ و داد و فحش دارم به مسئولهای بی مسئولیت و نامرد کشورمون که حتی یه اطلاع رسانی نکردن انگار نه انگار که اینا آدم بودن مردن. انگار آب بستن توی لونه مورچه و اهمیتی نداشته.

خیلی متاسفم. توی لبنان یه تیر هوایی شلیک بشه 100 بار تلوزیون نشون میده.

دلم خیلی گرفته . عکسهاش رو امروز دیدم گریه ام گرفته بود.

 

 

این وضع و حال هموطن های ماست. چقدر بیخیال و بی غیرتیم نه؟

 دلم میخواد برم اونجا. دلم میخواد برم شاید کاری از دستم بر بیاد. دلم میخواد حداقل برم برای مصیبتشون گریه کنم. خدایا بهشون صبر بده خدااااا.

دیشب هم دلم گرفت و یکدفعه کلی از خدا طلبکار شدم و چرت و پرت گفتم.

خدایا منو ببخش باشه؟؟ تو که میدونی هیچی توی دلم نیست. خوب منم آدمم دلم میگیره.

اینم یه مناجات قشنگ که امروز سحر میخوند:

یا الهی کریم و یا رب، کوله بار گناه آوردم 

 بر حریمت پناه آوردم، نامه ام را سیاه آوردم

قبله جود و احسانی تو، صاحب نام رحمانی تو

 با همه رحمتت دنبال، بنده های پشیمانی تو

 دیده ام را ببین تر گشته، دامن آلوده و سرگشته 
 
بنده ای از گناه دلخسته، بین آغوش تو برگشته

عهد خود بارها بشکستم، آمدم تا بگیری دستم

تو کریمی که بودی هستی، من گدایی که بودم هستم


 
 
دومین شب
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
 

دومین شب رو تقریباَ توی هپروت گذروندم.

تا ساعت 30/1 بیدار بودم و دعای جوشن رو خوندم. بعدش خوابیدم تا ساعت 3. 3 بیدار شدم و تا 30/3 توی خواب و بیداری قرآن به سر گرفتم و دعا کردم و .. ساعت 30/3 با بیدار شدن جوجو خواب از سرم پرید. تا سحر بیدار بودم و بعدش تا نزدیک ساعت 6 صبح خوابم نبرد. از اون طرف هم خوابیدم تا 12 ظهر.

12 بیدار شدیم و تا عصر هی خودم رو به اینور و اونور زدم.

تنها کار مفیدم تمیز کردن فریزد و شستن کف آشپزخونه و پهن کردن فرش جدیدی بود که مامان جوجو برای آشپزخونمون خریده بود. البته یکی دو روز قبل پهنش کردم اما باید زیر گاز و اینا میرفت که به مساعدت جوجو احتیاج داشتم.

ساعت 7 یه سر رفتیم خونه مامانم اینا و برگشتیم خونمون.

جوجو یکی دوتا از این کلیپ های درگیر × ی مردم با گ× ش × ت ار × شا ×د رو گذاشت . یه دختره توش خیلی جیغ زد و منم اعصابم خورد شد و سر درد گرفتم.

این شد سر آغاز یه حمله میگرنی شدید که باعث شد شب توی مهمونی خونه مامان اینای جوجو که دائیش اینا هم بودن سر افطار حالم بد بشه و نهایتاَ 3 تا ژلوفن خوردم و رفتم خونه خودمون برق ها رو خاموش کردم و خوابیدم. ساعت 10 حالم خوب شد. از فشار گرسنگی (افطار نتونستم چیزی بخورم حالت تهوع داشتم) باز برگشتیم بالا و من کمی شام خوردم و کنار مهمونا بودیم.

خوشحال شدم وقتی دیدم از برگشتنم چشماشون برق زد. حس دوست داشته شدن یه حس خیلی خوبه. وقتی با محبت نگاهت کنن و به وضوح خوشحال باشن که برگشتی توی جمع. منم خوشحال بودم که برگشتم و کنارشون بودم.

امااااااا اون ژلوفن ها از دیشب منو کرده مثل ژله. حالم بده به معنای واقعی. سرماخوردگی شدیدی که انگار قصد نداره دست از سرم برداره. حالت تهوع شدیدی ک داره دیوونم میکنه و خشکی گلوم.. امیدوارم بتونم روزه ام رو نگه دارم.

میخوام زود برم خونه و فردا رو هم نیام سرکار.

یه حس خیلی بد به این محیط وبلاگستان پیدا کردم. حسی که میترسم شدید بشه و بزنم کل وبلاگ رو بترکونم. یه روزی اینجا دوستایی داشتم که خیلی بهم نزدیک بودن.

این روزها صفحه وبلاگ رو که باز میکنم احساس غریبه بودن میکنم.

از دوستای قدیمم فقط یکی مونده.

از خودم تعجب میکنم که با خوندن مشکلات دوستان (البته مثلاَ) بغض میکنم و قلبم فشرده میشه.. از دوستان تعجب میکنم که همش توی ول و هراس اینن که آدم چشمشون نزنه.

بیخیال.. این نیز بگذرد.

راستی این تعطیلات تهران شامل شرکتهای خصوصی هم میشه؟

×××××××

بعداَ نوشت: معذرتتتت دوباره که لیستم رو دیدم متوجه شدم که دوستای مهربونی که موندن 6-7 تا هستن. ماچ


 
 
شب اول
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
 

دیشب مادر شوهرم دعوتمون کرده بود.!

از انتخاب مناسبتش تعجب کردم. ما و مامان اینها رو.

دوست نداشتم برم. میخواستم از سر کار که اومدم بخوابم تا اولین شب احیا رو بتونم کمی بیدار بمونم.

اما وقتی داشتم وارد خونه میشدم دستگیرم کرد و گفت زود برم.

منم یه کمی خونه خودم استراحت کردم و رفتم خونشون.

مامان اینها هم اومدن و شب بدی نبود.

جالبش این بود که مادر شوهر که تراول 50 بهم داد بابت کادوی سالگرد ازدواجمون و گفت چون شب احیا و اینا هست شیرینی نگرفته.

خنده ام گرفته بود. بهش گفتم هفته دیگه سالگرد ازدواج ما هست.

اما اون بنده خدا کادوش رو داد و گفت فرقی نمیکنه اون هفته یا این هفته. دستش درد نکنه من که حسابی بی پول بودم.

بعدشم اومدیم خونمون و وزنه برداریو دیدیم و کلی اشک شوق فشاندیم و دعا کردیم برای ورزشکارهامون.

ساعت شده بود 12 و تلوزیون بی غیرت هیچ مراسمی رو بابت شب احیا شروع نکرد.

منم دیدم از غروب خمارم و الانه که افقی بشم خودم شروع کردم.

نماز که نمیتونستم بخونم از جوجو خواستم 2 رکعت رو به نیابت از طرف من بخونه.

دعای جوشن رو خوندم و مراسم قرآن به سر گرفتنو که دلم گرفته بود و کلی اشک ریختم.

سعی کردم همه رو یادم بیاد و دعا کنم.

بعدش دیگه دعای مجیر رو از توی گوشیم گوش دادم و خوابم برد.

ساعت 6 صبح با سردرد بدی بیدار شدم.

یه مسکن خوردم و خوابیدم .

وقتی بیدار شدم ساعت 10 بود نیشخند

دیگه صلانه صلانه اومدم سر کار.

اینجا هم با یکی از این همکارهای بی خدامون کلی بحث کردیم و بی نتیجه بود. نشد که بشه و به راه بیاد و بقیه روزه هاشون بگیره بچه.

خدا از همتون قبول کنه انشاله عبادت ها رو.

منو دعا کنین هااااااا یادتون نره لطفاَ. خیلی محتاج دعاهاتون هستم.

.

.

امسال یادم اومد که پارسال چقدر بیخیال این شبها رو گذروندم. برای همه دعا کردم اما برای خودم چیز زیادی نمیخواستم.

امسال اما چقدر درخواست داشتم از خدا.

.

یه خبر دیگه شنیدیم خیلی باحاله. پدرم یه ملک توی شهرستان داره که با 2 تا پسر عموی نمک به حرومم شریکه. سالهای خیلی زیادیه که این ملک همینطوری افتاده. پارسال خیلی سعی کرد که بفروشش . نشد. شهردای مثل همیشه سر گردنه رو گرفته و نصف ملک رو میخواد.

2 روز پیش مامانم با یه همشهری که نمیشه گفت اما با یه نفر از اون شهر برخورد کرده که خبر داده پسر عموهام پارسال سهمشون رو فروختن. (سند جداگانه داشتن برای 3 دنگ خودشون) ما از دیروز شوکه شدیم اساسی.

امیداورم از دست شراکت نحس اونا راحت بشیم نه اینکه این کار بشه یه مصیبته جدید.

خدایا مددی.


 
 
فرزند
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
 

فکر کنم سخت ترین چیز توی دنیا مریض بودن فرزند باشه.

اگه مریضی هم سخت باشه که دیگه بدتر.

از روزی که یادم میاد هر وقت آقاجونم سر سجاده نشسته بود و دعا میخوند و بهش میگفتم آقاجون برای منم دعا کن میگفت من برای همه دعا میکنم عزیزم.

یعنی در سالهای مختلف در مراحل مختلف من 100 بار اینو گفتم و 100 بار آقاجون همینو جوابم داد ، آخرشم اضافه میکرد دعا میکنم عاقبت به خیر بشین.

مامانم به اینکه دختر از پس خودش بر بیاد خیلی اهمیت میده و ما از سن کم باید توی خونه کار میکردیم. حالا این کار میتونست یه چیز کوچیک و بی ارزش باشه اما باید میبود.

مثلاَ توی 6 سالگیه من ، من 3 تا خواهر بزرگتر از خودم داشتم توی خونه. اما این دلیل نمیشد که ول بگردم. مامان میگفت باید برم بمونم دم دست خواهر بزرگم که مثلاَ داشت پارکینگ خونه رو میشست و اگه چیزی خواست بهش بدم. البته معمولاَ به آب بازی و شیطونی میگذشت اما مهم این بود که موظف باشم.

ما همه عادت داریم وقتی خونه مامان اینا میریم به مامان کمک میکنیم. البته مامانم طفلی همیشه خودش سر پاست و از وقتی هم ازدواج میکنیم دیگه هی تعارف میکنه که نمیخواد و اینا اما ما طبق روال خودمون عمل میکنیم.

از وقتی من مریض شدم، اول آقاجونم فهمید. یعنی خودم بهش گفتم و خواستم به مامان نگه. مامانم ناراحتی قلبی داره. آقاجون از اون روز هر چند روز یکبار زنگ میزنه به موبایلم و حالم رو میپرسه. (معمولاَ این کار رو نمیکنه و همیشه از مامان حال ما رو میپرسه) و بارها و بارها دیدم  و شنیدم که برام اختصاصی دعا کرد و بعضی وقتا که حالم بد میشد و بی حال می افتادم گوشه ای می اومد و دستی به سرم میکشید و میگفت بابا برات دعا کردم که انشاله خدا شفات بده.

مامان هم بالاخره وقتی از هراسون بودن خواهرم و خاله ام فهمید و بعدشم با اصرار باهام اومد دکتر ، دیگه نذاشت من کار کنم. 2 بار مهمونی دادم که کل غذاش رو مامان پخت. خونشون هم که میرم یا خودم بی حالم و نمیتونم کاری کنم یا اگر هم بخوام قاچاقی کاری کنم با چیغ و داد بیرونم میکنه.

دیشب برادرم و خانواده اش و مامانم اینا و مادر شوهرم اینا رو دعوت کرده بودم.

صبحش پدرم در اومد تا مامان رو راضی کنم که خودم غذا میپزم. بعدشم که نگذاشت مهمونامون تا موقع افطار بیان خونمون. میگفت نگهشون میدارم تا آخرین لحظه که نیان سر و صدا کنن و اعصابت رو خورد کنن.

دیشب شام و افطار رو جدا آوردم. سفره اول رو بالاخره جوجو تمیز کرد. سفره دوم رو اما پیچوند و سفره مونده بود اون وسط. مامانم به داداش جوجو گفت یه دستمال بده من پاک کنم. داداشش هم عقل کل دستمال سفره رو برداشت و برد داد به باباش!!

اون بنده خدا اومد تمیز کنه که رگ پاش گرفت و نتونست. مامانم هم که پا درد و کمر درد داره هی گفت بدین به من. اونم نمیداد. آخرشم آقاجونم طفلی دستمال رو گرفت و با دقتی که هیچ وقت ندیده بودم شروع کرد سفره رو تمیز کردن. میدونم چقدر پا درد داره و سخته براش اینطوری نشستن. مامانم هم خندید و گفت ببین چقدر عزیزی که آقاجون داره برات سفره پاک میکنه.

امروز داشتم به تغییر رفتار والدینم فکر میکردم.

ما از این خانواده ها نیستیم که هی هم رو ببوسیم. در مناسبت ها و روزهای تولد و وقتی از هم دور باشیم (بر عکس جوجو اینا)

اما پدر و مادر من این روزها هر وقت منو میبینن منو میبوسن.

این روزها دلم میخواد هی مریض باشم نیشخند

 


 
 
وقتی جوجو بیمار بود
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱
 

جوجویمان مریض شده بدفرم.

از پریشب که اخم هاش سر بحث با داداشش درهم بود دیگه از هم باز نشده.

دل درد و دل پیچه شدید گرفته همراه با احساس رو دل!!!

دیروز ظهر یه لیوان بزرگ عرق نعنا دادم بهش خورد. بعدش گفتم بذار برم برات نبات داغ درست کنم (همون که نبات رو کارامل میکنی و بعد یه لیوان چای پر رنگ بهش اضافه میکنی) میبینم میگه نهههههه ! اینو الان خوردم  اونو شب میخورم.

خنده ام گرفته بود. میگم مگه آمپوله که میترسی ؟ خلاصه خودش رو زد به خواب و شب هم که بیدار شد خوب نشده بود.

بعدشم که موقع افطار من بود و سرگرم شکم چرانی شدم و از همسر غافل.

ساعت 11 شب خدا قسمت کرد براش نبات داغ درست کنم.

انقدر ادا در آورد تا این یه لیوان رو خورد که حد نداره. البته مطمئنم گند زده ام به مزه اش وگرنه طفلی کلاَ آدم بد ادا و بد دوایی نیست.

امروز باز هم خوب نشده و وقتی بهش گفتم برو دکتر میگه میمونم عصر تو بیایی با هم بریم!!!!! خدائیش این دیگه از اون حرفها بود. توی 7 سالی که بنده همسر ایشان هستم فقط 1 بار تونستم مجبورش کنم بره دکتر. بقیه موارد رو مثل غار نشین ها خود درمانی میکنه.

الان سال دومه که بعد از اینکه حتی 1 روزه قضا نداشته (از 9 سالگی روزه گرفته بچه) نمیتونه روزه بگیره. حالش بد میشه و کبود میشه و ولو میشه.

شاهدین و ناظرین نظر دادن که غلظت خون دارن ایشون. اما من هنوز موفق نشدم ببرمش دکتر. امروز که ببرمش مجبورش میکنم بره آزمایش اونو هم بده.

حجامت هم نمیره !! میگه نمیترسم !! لابد چندشش میشه نیشخند

برادر بزرگم و اهل و عیالش اول ماه رمضون رفتن مشهد و آخر اینهفته به منزل پدریمان نزول اجلال میکنن. از عروسی حسین دیگه ندیده بودمشون . دلم خیلی براشون تنگ شده. 10 ماهه برادرم رو ندیدممممم هی روزگار.

همین. منم بد نیستم مرسی نیشخند این روزها بعد از افسردگیی که بابت خبرهای بد در مورد دوستان اینترنتی داشتم سخت مشغول کنکاش شرایط درونی بدنم هستم. ببینم چه اتفاقی داره برام می افته. کم کردن داروها ظاهراَ اثر خوبی داشته. باطناَ رو خدا به خیر کنه.

میگم 10 روز ماه رمضون گذشت. چقدر زود رفت نه؟؟ برای من روزهای اول که همش سردردهای خیلی بدی داشتم خیلی سخت بود. الان از غیبت رئیس استفاده کردم و هر روز میخوابم تا ساعت 9 و ساعت 30/10 می آم سر کار. در نتیجه خدا رو شکر سردردهام بهتر شده و میتونم بدود غر زدن به خدا روزه هام رو بگیرم.

مواظب خودتون باشین. التماس دعا دارم از همتون. حتی اونایی که روزه نمیگیرین و سحر و افطاری ندارین. این روزها روز رحمته و درهای رحمت خدا به روی همه بازه. منو فراموش نکنین از دعای خیرتون.


 
 
برای نازنین
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 

بعد 10 روز باید بیام بگم طفلک نازنین.!!

طفلک نازنین که بعد اینهمه تلاش شبانه روزی شاهد درد کشیدنهای سخت مادرت بودی و امروز شاهد سپردن بدنش به خاک سرد.

دیشب داشتم فکر میکردم از دست دادن پدر و مادر به خودی خود مصیبت کمر شکنی هست. حالا دیدن از دست رفتنشون با درد فراوون میتونه آدم رو نابود کنه.

خدا بهت صبر بده دختر.

من با اینکه تا قبل از مریضی مادرت نمیشناختمت وقتی گقتی وعده ما دم افطار برای مادرم حمد بخونین خوندم. براش موقع افطار و سحر دعا کردم..

اما بنازم به بزرگی دل تو که دلت تاب نیورد بیشتر از این شاهد درد کشیدنش باشی. وقتی خوندم که بخاطر وصیت مادرت نذاشتی ببرنش ICU به خودم لرزیدم از جسارتت.

میدونستی تو و خواهر و برادرت تقریباَ همسن من و خواهرم و برادرم هستین؟!

دیشب از فکر اینکه جای تو بودم مو به تنم سیخ شد و ساعتها با یه بغض خفه کننه با خودم کلنجار میرفتم و خوابم نمیبرد.

دلم میخواست امروز بیام قطعه 221 و انقدر سر خاک مادرت همپای تو جیغ بکشم تا این بغض 2-3 روزه رهام کنه. 

نازنینه نازنینم صبور باش ... تو دختر بزرگ مادرت هستی و الان تکیه گاه خانواده ات شدی. حتی پدرت. میدونی که مادر ستون خونه است.

عزیزم برات صبر میخوام فقط همین.