Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سفر
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
 

دارم میرم سفر... گفتم بگم که اگر دیر شد و نیومدم بدونین یه چیزیم شده. نیشخند

نه نگران نشین .. نمیخوام برم سوریه یا اهرام مصر.. همین بغله.. باز هم قشم. امیدوارم هواش خیلی گرم نباشه.

اینبار تنها نیستم و با جوجو با هم میریم.

فکر کنین بلیط گرفته بودم و تا دیروز (4 شنبه) هتل رزرو نکرده بودم. دیروز به تمام هتل هایی که میشناختم زنگ زدم هیچکدوم جا نداشتن کلافه دیگه از استرس فشارم اومده بود پائین. همینطوری داشتم توی اینترنت دنبال شماره هتل ها میگشتم یه جایی رو دیدم رزرو اینترنتی. مشخصاتم رو پر کردم و وقتی ارسال رو زدم با خودم گفتم ای بابا شماره هتل ها جواب نمیده اینا میخوان چیکار کنن و به دنبال این فکر صفخه ای رو که هنوز کامل ارسال نشده بود بستم.

شماره یکی از هتل ها رو از اینترنت برداشتم و داشتم سعی میکردم به شمارهه تماس بگیرم ، دیدم یه شماره از مشهد هی داره به موبایلم زنگ میزنه. حالا این وسط یه توضیحی باید بدم: یکی از شرکتهایی که ما باهاشون کار میکنیم و در واقع بهشون لطف زیادی میکنیم و فاکتور های سوری به رقم بالا بهشون میدیم یه مدیر مالی خیلی وراج و پررو داره. هر وقت زنگ میزنه من حالت تهوع میگیرم از بس مزخرف میگه و اینا توی مشهد هستن. من وقتی دیدم این شمارهه هی داره زنگ میزنه برق از سرم پرید که ای بابا خانوم ک شماره موبایل منو از کجا پیدا کرده و داشتم فکر میکردم پدرم رو در میاره و هی رد تماس میدادم.. دیدم نه شمارهه دست بردار نیست ... به خانوم مسئول رزرویشن هتله گفتم میشه دوباره زنگ بزنم؟ اونم گفت آره 1 ساعت دیگه زنگ بزن.

جواب موبایل رو که دادم دیدم خانومه گفت خانوم نیلوفر؟ گفتم بعلههههه بفرمائید؟

گفت برای رزروی که زده بودین تماس گرفتم.. دیگه هیچی دیگه از ذوق مردم. تازه هتلی رو برام گرفت که خودم از صبح داشتم خودم رو میکشتم باهاش تماس بگیرم.

حالا باید رفت و دید سرمون کلاه رفته یا رزروش درست بوده.

*

راستی یه چیزیه مدتها بود میخواستم بگم.

میخواستم بگم من خیلی ناراحتم از اینکه قلم خوبی ندارم. از اینکه وقایع رو اونطوری که دلم میخواد نمیتونم بیان کنم. بعضی وقتها بعضی جاها یه مطالبیو میخونم و لذت میبرم از خوندنش.. بعد میبینم برای منم پیش اومده اما نتونستم و ندونستم که چطوری باید اینو در قالب جمله بیان کنم. این باعث شده که غصه بخورم.

مامان جون و آقاجونم فردا صبح انشاله برمیگردن. دلم خیلی براشون تنگ شده. 3 تا دوست عزیزی که التماس دعا گفته بودن زنگ زدم و از مامانم خواهش کردم براشون دعا کنه.

این شنبه ای که بیاد آخرین جلسه پیلاتس هست. نمیدونم دوباره اسم بنویسم با این مربی اسکلش یا برم دستگاه کار کنم. به خاطر رژیمم الان پوست بدنم خیلی شل شده و به قول جوجو آماده یه کم فشاره تا قشنگ بریزه (چربی ها رو میگه نیشخند )

دوست جونا خیلی دوستتون دارم میدونین که؟

پس لطفاً برام دعا کنین خجالت محتاجم به دعاتون

میگم حال میکنین وضعیت گل و بلبل مملکت رو؟ یعنی لذت میبرم وقتی پریشب سکه رو قیمت کردم 1416000 تومن و دیشب رفتم خریدمش 1520000 تومن. به نظر من هیشکی مثل آقایون نمیتونست اینطوری ب..ه به مملکت.

مردم که شامل من هم میشه ماشاله.. یه سور زدیم به سیب زمینی پشندی.

بعد ما میخواهیم ثابت کنیم ما از اعراب بالاتریم و بهتریم و عرب ملخ خوره و سگ اصفهان آب یخ میخورده و عرب سوسمار میخورده و از این مزخرفات. فکر کنم ما از قدیم هم هیشکی نبودیم. بعضی وقتها انسانهای با وجودی اومدن که کمی عزت به تاریخ کشور ما بدن و برن.. وگرنه از ما آبی گرم نمیشه.

یا انسانهای آزاده ای که توی جنگ شرکت کردن و کشته یا مجروح شدن و الان در کنج عزلتن. منظروم به اونایی که به قول آقاجونم لاله گوششون رو با آتیش سیگار سوزوندن و الان رئیس فلان قسمتن نیست.. حتی منظورم به داداش خودم که توی 14 سالگیش دستش رو توی جنگ از دست داد و شیمیایی شد و موجی شد و الان توی 40 سالگی مثل 60 ساله ها میمونه نیست. منظورم رو فکر کنم همتون میدونین و اطرافتون دارین.

از کجا به کجا رسیدم نیشخند برم مدارکم رو آماده کنم که پس فردا پدرم در نیاد.

به امید پستی دوباره بامن حرف نزن

 

بعداً نوشت: سکه رو برای شرکت میخواستم وگرنه خودم از این پولها ندارم که بدم. نیشخند


 
 
جواد الائمه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱
 

 

ای شیعه بزن ناله و فریاد امشب
از غربت آن غریب کن یاد امشب
مسموم شد از زهر، جواد بن رضا
در حجره ی در بسته ی بغداد امشب

تسلیت میگم شهادت امام جواد (ع) رو به همه عاشقان و شیعیانش.

شیعه خوبی که براش نیستیم ، انشاله حداقل دشمن نباشیم.

 


 
 
اعتراف
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
 

اعتراف میکنم که از داشتن دوستای خوب و مهربون و خوش قلبی مثل شماها به خودم میبالم.

شکر میکنم خدا رو که دوستایی دارم که برام دلهره دارن ، با شادیم شاد میشن و با ناراحتیم ناراحت.

شما همونی هستین که شاعر در وصفتون میگه بیگانه اگر وفا کند خویش من است.

من به شما افتخار میکنم بغل ماچ و یه دنیا گللللللل


 
 
کوچولوی 2 میلیمتری
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
 

از صبح سرگیجه شدید و حالت تهوع دارم. ابله

همش داشتم فکر میکردم که اینهمه بیحالی و حاله بد برای چیه.

من 3 روزه سردرد مداوم دارم و تقریباً 1 بسته ژلوفن رو تموم کردم.. امروز اما حالم بدتر شده.

الان یادم اومده خوردن اون نصف قرص کوچولوی 2 میلیمتری داستینکس که بعد 1 ماه که استفاده نکرده بودمش، باعث این حاله بد شده.

تا شب پدرم در میاد. معمولاً 1 روز بیحالم و سرگیجه دارم.

فردا مامان و آقاجونم عازم کربلا هستن.

انشاله به سلامتی برن و برگردن. دلم از همین الان براشون تنگ شده. ناراحت

 

راستی چند نفر با عنوان پست رفتن سر کار؟؟ نیشخند جون من راستش رو بگین متفکر


 
 
خاموش شد
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
 

خاموشه !

این کلمه ایه که 7 ماهه منتظر شنیدنشم.

امروز ساعت 6/30 صبح ، دکترم در حالی که خودش به شدت سرما خورده بود و هی آب دماغش رو بالا میکشید ، بالاخره بهم گفت مریضیم خاموش شده.

قلبم اومد توی دهنم تا این جمله از دهنش در بیاد.

جوجوی طفلی هم از خوشحالی چشماش برق میزد و هی دستم رو فشار میداد.

خدا رو شکر. امروز خیلی خوشحالم و هیچ چیزی نمیتونه خوشحالیم رو از بین ببره.

انشاله که رئیس هم گوه بازیش نگیره و بذاره اعصابم سر جاش بمونه.

خیلی چیزها بوده که ننوشتم این مدت.

احساس میکنم مد شده توی وبلاگستان که مسائل رو ننویسی و وقتی تموم شد بیایی بگی. البته من دوست ندارم و عمدی نبوده در ننوشتن. مسئله این بوده که حس نوشتن نبوده و دوم اینکه سرم شلوغ بوده.

این روزها 2 ماهی میشه که باشگاه میرم. رشته پیلاتس

یه مربی خوب داشتم که تشویقم کرده بود ادامه بدم و همین باعث شده بود روحیه ام عوض بشه. مربیمون شوهر کرد و یه اسکل آوردن کردن مربیمون که قد 4 پا هم حالیش نیست.

این روزها دارم میرم دکتر تا یه رژیم درست و درمون رو شروع کنم انشاله که بتونم موفق باشم.

از ماه رمضون که برنج رو خیلی کم کردم 5 کیلو کم شد که 2 کیلوش برگشت.

راستی دکتر امروز کورتونم رو هم قطع کرد. نیشخند از بابت این خیلی خوشحالم.

خلاصه امروز همینجوری هی خوشحالم.

آهان راستی اینترنت خونمون هم قطع شد. یعنی اون ماه در حالی که 20 روز شارژ داشتیم قطع شد و گفتن ایراد از مخابراته که انشاله به زودی درش گل گرفته بشه من خیالم راحت بشه.

بعد 20 روز نوبت شارژ بود من دیدم خونه مامانم اینا شارژ کردن و بازرم اینترنت ندارن بنابراین من شارژ نکردم.نیشخند

دختره زنگ زده میگه شارژ نمیکنین؟؟!!!!!! با یه حالت تعجب شدید..متفکر

گفتم نه عزیزم مگه احمقم شارژ کنم در حالی که خط هاتون درست نیست.

حالا هم یه خط جدید گرفتم که کلاً سرویس رو روی اون راه بندازم.

یه چیز دیگه هم اینکه خواهرم (بزرگه بود گفتم بارداره) بچه اش 2 هفته بعد پست من افتاد. این ماه باز باردار شده بود که باز بچه اش افتاد.

روز جمعه فهمیدم و رفتیم بهش سر زدیم. البته کلاً نمیدونستم بارداره. حالش خیلی بد بود. در خلال تایپ این جمله هم بهم زنگ زد و گفت خیلی سرگیجه داره.  نگران

دیگه همین. میترسم بگم میخوام این ماه دیگه از شرکت بیام بیرون بیائین بکوبین توی دهنم نیشخند داداشم میگه تو هی میگی میخواهم بیام بیرون هی ما میبینیمت که کارمندی.

انشاله خدا کمک میکنه و انجام میشه. جدی احساس میکنم هر روز دارم خودم رو تا اینجا میکشم. میدونم چون دوست ندارم اینجا رو این حس رو دارم.. اما با تمام مشکلات اقتصادیی هم که هست خسته شدم. یعنی راستش لزومی نمیبینم بیشتر از این پدر خودم رو در بیارم. این چند سال خیلی سخت کار کردم و حداقل هزینه رو داشتم. بنابراین تونستم یه پس انداز کوچیک داشته باشم. فعلاً به همین قانع هستم.

همین دیگه.

انشاله امروز برای شما هم روز خوبی باشه.

راستی از کتاب شفای زندگی نوشته لوئیز هی غافل نشین. یه دوست خیلی خیلی مهربون وقتی فهمیدم که مریض شدم و حالم بد بود پیشنهاد خوندنش رو بهم داد.

دوست عزیز از صمیم قلبم ازت متشکرم. برای من خیلی مفید بود.

 

بعداً نوشت: دیدی چقدر نامردم من!!!!!!

تمام نوشته های بالا حاکی از اینه که این منم که خوب شدم. در حالی که این تو هستی که کمکم کردی. منی وجود نداره. من بدون تو هیچم. اگر تو کمکم نمیکردی نابود شده بودم. تو کمک کردی که توی بحران بده روحی نه تنها بدتر نشدم که نور امیدت به قلبم تابید و عشق و امیده به تو باعث شد باور کنم که میتونم خوب بشم.

خالق عزیزم، دیشب من بودم و تو.. وقتی که از استرس امروز تپش قلبم رو توی سکوت و خلوت خونه میشنیدم.

وقتی ترس وجودم رو گرفت و بی اختیار از تخت پریدم پائین و گیر دادم به قفل در و پنجره.

انگار تو بودی که آروم دستم رو گرفتی و بردی سر جام خوابوندی و انقدر نوازشم کردی تا خوابم برد.

صبح ساعت 5 انگار تو بودی که به دلم تابیدی و علیرغم استرس شدید دیشب با یه روحیه عالی بیدار شدم و رفتم پیش دکترم.

وقتی روبروی دکتر نشسته بودم انگار تو بالای سرم ایساده بودی و دستهات رو شونه های من بود تا احساس امنیت کنم...

وقتی دکتر بهم گفت: همه چیز خوبه.....

انگار تو ناپدید شدی. من دیگه ندیدمت. خودبینی وجودم رو گرفت.. منو ببخش.. من مثل همیشه شرمسارم. من باز هم وقتی از مشکل در اومدم فراموشت کردم. منو ببخش. من باور دارم که به مویی بندم و تویی که منو حفظ میکنی. به خودت قسم اینو باور دارم. منو ببخش... من برای ادامه تمام مسیر باقی مونده به تو محتاجم. سخت هم محتاجم. تو که میدونی من خوب نشدم. تا آخر عمرم با منه این درد.. پس باز هم فراموش کاریم رو ندید بگیر و کنارم باش. تا آخره عمرم. دوستت دارم خدای مهربونم بغل


 
 
امام رضا
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
 

ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس

خاموش کن صدا را نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان؟

بردار جان خود را با ما بیا به پابوس

آنجا که که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

میلاد عالم ال محمد” هشتمین ستاره آسمان علوی وافتخار ایران بر همه دوستای عزیزم مبارک باشه.

امسال هم نشد که روز میلادش برم به پابوسش و نشد که بتونم با دست خودم شیرینی بپزم و پخش کنم.

حتی نشد که درکش کنم.

 


 
 
یه کاره خوب
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
 

دیروز عصر یه کاره خوب انجام دادم...

وقتی داشتم  فکر میکردم که بیام و روزانه ام رو که شامل اون کار خوب هم میشه بنویسم.. یک لحظه یک صدا اومد توی سرم که نکنه برای خودنمایی بگم و در نتیجه از گفتنش منصرف شدم چون به هیچ عنوان دوست ندارم اجر کارم از بین بره.

البته خیلی حقیر و کوچیکه (در حده خودم) اما چیزی که میخواستم بگم اینا نبود.. مجبور شدم یه توضیح کوچیک بدم که متوجه بشین.

خواستم بگم کارهای خوب بیشتر از اونیکه به صرف اونی که براش انجام میدیم باشه به صرفه خودمونه.. برای من که اینطوره. من انقدر حال روحیم خوب میشه و سبک میشم که احساس پرواز بهم دست میده.

و اونیکه باعث شده تا الان اوج نگیرم همانا اضافه وزنمه نیشخند

خلاصه که دیشب وقتی داشتم برای جوجو از گرونی و اینا تعریف میکردم و میگفتم دوست داشتم بهترش رو انجام بدم اما نشد ، و همونطور هم داشتم لیبل ها رو جدا میکردم و البته بغض کرده بودم به خاطر فشار مالیی که به بیشتر مردم میاد به خاطر قیمت های بالا، یه لحظه که فکم رو بستم و ساکت شدم دیدم جوجو داره با چشمانی به اشک نشسته نگام میکنه. نگران

شوکه شدم گفتم چیه؟ اومد بغلم کرد و هیچی نگفت.

من خیلی حالم خوب شد. (معلومه عقده بغل دارم؟؟!) نیشخند

الان که اون بنده خدا ، کار کوچیکه من دستش رسیده با ذوق زنگ زده بهم و هی ازم تشکر میکنه ، راستش از خودم خجالت کشیدم.. اینا خیلی بیشتر از کاری بود که انجام دادم.

خدایا تو میدونی من دلم کوچیکه و صبر ندارم، برای همینم پاداش کارم رو به همین زودی بهم دادی قربونت برم؟

من امروزم دختر خوبی بودم و در شروع روز یه کاره خوب کردم. اینم باز خیلی کوچیک بود. اما انرژی مثبتی که برام برگردوند خیلی خیلی زیاد بود.

مرسی خدا جونم بغل


 
 
الهی
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
 

الهی ..

من نه آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

خدای مهربونم، منو که یادت نرفته هان؟ من همون مزاحم همیشگی هستم. همون بنده پرروهه. به جز تو کسیو ندارم.. دستم رو بگیر. دارم از لبه پرتگاه گذر میکنم، کمکم کن تا بتونم رد بشم و به سلامت به مسیرم ادامه بدم که جز این شایسته ذات مهربون و بزرگ تو نیست.