Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
شروع سختی ها
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

20 آبان ماه برای چک دکتر و نگرانی ام بابت دل درد ها به دکترم مراجعه کردم.

سنوگرافی هنوز چیزی رو نشون نداده. افسوس

دکتر برام آزمایش نوشت و ازم خواست با دکتر روماتولوژم چک کنم.

 

یکشنبه 21 آبان ساعت 6 صبح با جوجو رفتم آزمایشگاه.

بین آزمایش اول و دوم 2 ساعت زمان بود. ساعت 7/30 با دکتر روماتولوژم تماس گرفتم و وضعیتم رو شرح دادم و گفتم که 1 ماه قبل بهم گفته بودن کورتونم رو قطه کنم.

البته منشی احمق گوشی رو به دکتر نداد و درکیات نداشته خودش رو سمع دکتر رسوند.

دکتر هم با تشر گفته بود که کی گفته کورتون رو قطع کنه و باید هر روز بخورش.

منم اشکم سرازیر شد همینطوری که داشت بهم توضیح میداد.

صداش رو نمیشنیدم دیگه. گوشی قطع کردم و گریه

جوجو هم طفلی هی با ترس میپرسید چی شده؟؟

بعد از کمی اشک فشانی وقتی آروم تر شدم بهش توضیح دادم.. اونم هی میگفت حالا چرا گریه میکنی و ناراحت نباش و..

آزمایش دوم رو دادم. حال خوب نبود.. خواستم برم خونه که باز برادر زاده رئیس پیچوند و مجبور شدم برم شرکت.

تا ظهر آروم و قرار نداشتم. میخواستم برم پیش دکترم و حضوری باهاش حرف بزنم.

دکتر زنانم گفته بود کورتون (این نوعی که من مصرف میکنم) باعث لب شکری شدن بچه میشه.

به زور مرخصی گرفتم و ساعت 2 رفتم..

منشی دکتر که دیگه نمیدونم چی خطابش کنم وقتی من نگران و مضطرب 25 دقیقه بالای سر میزش وایساده بودم خیلی ریلکس با تلفن حرف میزد و تعطیلی ها رو برنامه ریزی میکرد.

دکترم یه دستیار خانوم داره.. ایشون هم دکترن... وقتی دیدم منشی بیخیال نمیشه وقتی دستیارشون برای توضیح به یکی از مریض ها اومد بیرون سریع پریدم رفتم جلوش.

یه توضیح کوچیک که دادم وقتی رسیدم به توضیح صبح باز اشکم سرازیر شد.

خانوم دکتر با مهربونی کمکم کرد روی صندلی بشینم و تنهام گذاشت تا کمی آرومتر بشم. وقتی برگشت به خودم مسلط شده بودم و آبغوره گیری تموم شده بود. برای دوباره توضیح دادم که من هر هشت روزی یک چهارم قرص کورتونم رو میخوردم و دکتر یکدفعه قطعش کرده  و الان میگه من نگفتم.. وقتی ناراحتی منو دید و فهمید دردی ندارم بهم فت نمیخواد کورتون رو بخوری بغل و آزمایشیو که دکتر برای 6 ماه دیگه نوشته بود برام تاریخ زد که زود انجام بدم و براشون ببرم.

با خوشحالی مطب رو ترک کردم و با آژانش خودم رو به خونه رسوندم.

ساعت 3 خونه بودم.. جریان رو برای جوجو تعریف کردم و با خیال راحت مشغول استراحت شدم..

یه غفلت کوچیک باعث شد عصر خونریزی کنم.. البته زیاد نبود اما ادامه دار بود.. هی منتظر شدم بلکه تموم بشه دیدم نخیرررر.. با نگرانی به دکترم زنگ زدم و دکتر هم برام شیاف پروژسترون تجویز کرد تا وقتی برم پیشش.

بعدشم با گریه به جوجو زنگ زدم که بره بگیره و بیاره.. در این بین هم به خاله ام زنگ زدم که بگه چیکار کنم..

امروز 2 شنبه 22 آبان برای آزمایش های لوپوسم رفتم مرکز روماتیسم..

امروز هم خونریزی یا به عبارتی لکه بینی ادامه داره.

نمیدونم باید چیکار کنم. خدایا کمکم کن گریه


 
 
به امید دیدار
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

سلام دوستان

اومدم به اطلاعتون برسونم که 1 هفته یا 2 هفته ای نیستم.

برام دعا کنین که محتاج دعاتون هستم.

مواظب خودتون و دل های مهربونتون باشین.


 
 
که عشق آسان نمود اول...
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


 
 
گاهی گمان نمیکنی و میشود
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

هجدهم آبان ماه 91.. شبش خیلی بد خوابیده بود. 3 روز بود که هر روز بیبی چک خط دوم رو خیلی کمرنگ نشون میداد. انقدر کمرنگ که فکر میکردم توهم زدم.

با اینکه این پنجشنبه رو تعطیل بودم ساعت 7 صبح بیدار شدم و باز به قصد تست به سمت دستشویی رفتم.

خدایا بازم که همونطوریه.. دیشب دیگه تصمیم گرفته بودم برم آزمایش بدم.

دل درد بیچاره ام کرده بود.

تا جوجو بیدار بشه و صبحونه اش رو بدم شد ساعت 9.. ساعت 9/30 آزمایش گاه بودم.

خون رو گرفت و بهم گفت ساعت 1 برای جواب آزمایش برم.

رفتم خونه و سعی کردم در بین درد هایی که امونم رو میبرد خودم رو با کارهای خونه سرگرم کنم... ساعت نمیگذشت خدایا.. تازه 11 بود.. 11/20... 12

در زدن. مادر شوهرم بود. نمیدونم برام چی آورده بود. اومد نشست. از اومدنش خوشحال شدم. اینطوری گذر زمان خیلی اذیتم نمیکرد. بیشتر حرفهاش رو نمیشنیدم.. حتی یادم نمیاد در مورد چی حرف میزدیم.. ساعت شد 1.. نشسته بود.. مشخص بود قصد رفتن نداره. از دلشوره نمیتونستم سر جام بشینم.. هی میرفتم آشپزخونه و هی برمیگشتم.. آهان یادم اومد. بعد آزمایش با جوجو رفته بودم تره بار و کمی میوه خریده بودم. برادر شوهرم دم در موزها رو دستم دید و خواهش کرد براش شیر موزد درست کنم.. برای جوجو و باباش و برادر شوهر و شاگردشون شیر موز ریختم و با بیسکوئیت دادم دست جوجو که ببره. برای مادر شوهر هم توی یه لیوان جداگانه ریختم و دادم دستش... داشتم خودم رو با جمع کردن مخلوط کن سرگرم میکردم شاید مادر شوهر خسته بشه و بره.. نههه.. خدایا نمیرفت. ساعت شد 1/30.. یکدفعه با یه حالت عصبی رفتم مانتوم رو از روی مبل برداشتم و پوشیدم. آزمایشگاه فقط تا 2 باز بود. مادرشوهرم با تعجب نگام کرد و پرسید کجا میری؟

گفتم داروخانه. گفت صبر کن عصر با هم بریم داروهای منو هم بگیریم.

گفتم نعع. این دارو رو باید همین الان میخوردم. دیشب به جوجو گفتم نخرید و یادش رفت..

مادر شوهر یا ناراحتی از جاش بلند شد و گفت پس شب میاین خونه ما؟ شام رژیمت چیه؟ چی بپزم؟ گفتم صبر کنین تا 1-2 ساعت دیگه بهتون خبر میدم باشه؟

اونم گفت باشه و رفت. بدیو بدیو رفتم سوار ماشین شدم به سمت آزمایشگاه.

خدایا چرا هیچ حسی نداشتم.. نه امروز و نه روزهای دیگه که 2 تا خط افتاده بود.

پله ها رو یکی یکی بالا رفتم.. متصدی اسمم رو پرسید و جواب رو دستم داد. وقتی دید مثل این گیج ها نگاش میکنم با یه نگاه بیروح بهم گفت جواب مثبته.

تشکر کردم و از آزمایشگاه اومدم بیرون. صورتم میسوخت. ماشین رو 100 متر بالاتر پارک کرده بودم. یکباره دیدم اشکام روی صورتم روون شد. خدایا باورم نمیشه. خدایا تو صدام رو شنیدی؟ خدایا شنیدی که من از مراحلی که دکتر ها میگفتن ترس داشتم.. از عکس رنگی.. از عمل.. خدایا من چیکار کردم که مستحق این لطفت شدم..

رسیدم به ماشین. سوار شدم و سرم رو روی فرمون گذاشتم و اشک ریختم. هق هق میکردم.. تمام حس خفه شده این روزها ریخت بیرون. همونطوری که اشک میریختم راه افتادم.. سر پیچ آقاهه هم داشت میپیچید. با دیدن اشکهای من زد روی ترمز و اجازه داد من اول برم.. توی دلم چقدر ازش متشکر بودم.. شاید نمیتونستم حتی ترمز کنم.

رسیدم خونه.. جوجو از اونطرف داشت خیره بهم نگاه میکرد.. سریع در رو باز کردم و رفتم داخل.. سجده شکر به جا آوردم و کلی اشک ریختم.. جوجو نیومد. بهش اس ام اس دادم بیا خونه.. نیم ساعت گذشت بازم نیومد.. منم اشکهام رو ریختم و تشکر ها رو به جا آوردم از خدا و نگاه کردم دیده ساعت نزدیک 3 هست. شکمم داشت صدا میداد. یادم اومد از صبح فقط یه لقمه نون خورده بودم.. زنگ زدم به جوجو. گوشی رو برداشت.. گفتم اس ام اسم رو نگرفتی؟ گفت چرا.. گفتم پس چرا نیومدی؟ گفت مگه ندیدی سرم شلوغ بود؟

گفتم فکر کن من حالم بد شده بود. و با عصبانیت گوشیو قطع کردم. حالم داشت بهم میخورد از این بی توجهیش.. سالادی رو که داشتم آماده میکردم رها کردم و سرم رو گذاشتم روی اپن آشپزخونه و باز اشکها سرازیر شد..

در واشد و یه جوجه دوید اومد تو خونه نیشخند وقتی منو دید در حال اشک فشانی گفت عزیزم چرا گریه میکنی؟ خوب تو نمیدونی من دل توی دلم نیست که بیام خونه؟ بیا دوربین رو ببین چه خبره در مغازه..  و اومد و سرم رو توی بغلش گرفت. موهام رو بوسید و گفت چرا گریه میکنی؟ منفی شده؟؟ اشکال نداره. منم پرو پرو برگشتم گفتم نه مثبت شده گریه اونم یکدفعه سرم رو جدا کرد و گفت خدائیش ؟؟ جون من؟ تورو خدا راست بگو.. و من دوباره گریه مثل بهت زده ها شده بود.. اشک توی چشمش جمع شده بود و نمیدونست پیش من باید چیکار کنه.. هی راه میرفت و خدا رو شکر میکرد.. گفتم نمیخواهی سجده شکر کنی؟ گفت چرا و انگار پیش من روش نمیشد و رفت توی اتاق.. و وقتی برگشت اومد دوباره بغلم کرد و هی مثل دیوونه ها میخندید.

خلاصه وقتی کمی از دیوانگیمون کم شد قرار شد پدر و مادر ها رو برای شب دعوت کنیم و بهشون بگیم. اما به خاطر شرایط خاص من ازشون خواهش کنیم به کسی نگن.

ازش خواستم خودش دعوتشون کنه. کاری که هیچ وقت نمیکرد. گوشیو برداشت و اول به مامانم اینا زنگ زد. خواهر دومی هم خونه مامان اینا بود. ازش خواستم اونم دعوت کنه اما انگار شب مهمون داشت و نمیتونست بمونه.

و رفت مامانش اینا رو حضوری دعوت کنه. مادر شوهرم زنگ زد و گفت برای شب قیمه بادمجون درست میکنه و قرار شد منم زرشک پلو بذارم.. دسر هم پان اسپانیا درست کردم که فکر کنم مثل اوندفعه نشد.

شب شد و مهمون ها اومدن. شام رو خوردیم. جوجو شیرینی خریده بود اما برای اینکه مامانم اینها که زودتر اومده بودن نفهمن گذاشته بودش بیرون یه جای خنک.

مامانم و مادر شوهرم هی سرشون توی گوش هم بود و پیچ پیچ میکردن. حسین رو هم که دعوت کرده بودم و نتونسته بود بیاد هی زنگ میزد و از مامانم یه چیزی میپرسید که مامان میگفت نه هنوز.. خواهر دومی هم عصر بهم زنگ زد و گفت ببخشید نتونستم بیام.. گفتم خواهش میکنم. گفت یه چیزی بپرسم؟ گفتم حتماً گفتش احساس میکنم بارداری ، آره؟ گفتم نه.. دلم تنگ شده بود همه رو دعوت کردم. تشکر کرد و بای..

خلاصه وقتی دیدیم انگار تابلو شده و همه فهمیدن جوجو هم گفت حالا که اینطوره منم نمیگم بهشون نیشخند گفتم تا بسوزن؟ گفت اره نیشخند (بی ادبیم جفتمون)

خلاصه مامانم که دیگه قاطی کرده بود از دستمون و همشون هی زل میزدن به ما و میگفت خوب چه خبر؟ خمیازه (با همین قیافه)

خلاصه مامانم عصبانی شد و به خواهر کوچیکه گفت پاشو مانتوی منو بیار.. منم یه نگاه به جوجو کردم که دیدم پرید رفت شیرینی رو آورد.

حالا اینا هی میگفتن شیرینی چیه؟ اینم میگفت حالا بردارین.. همه برداشتن و گفتن شیرینی چیه؟ میبینم نامرد برگشته میگه نیلوفر بهتون میگه.. تعجب منم گفتم شیرینی عید غدیر گذشته است.. مامانم با بی حوصلگی گفت اونو که شیرینیش رو خونه ما خوردین.. گیر دادن و منم دیدم نخیر جوجو بصورت کاملاً نامردانه کشیده عقب.. منم گفتم خونه خریدیم نگران

همه عصبانی

من ناراحت

آخرش گفتم چیه مگه خوب خونه خریدیم.. یه 30 متری خریدیم..

بابام یکدفعه گفت آقاجان فکر کنم تعداد خانوادشون زیاد شده.. حالا مامانم و مامان جوجو هم هی قسم میدادن جون مامان.. جون فلانی.. منم شونه ام رو مینداختم بالا و توی دلم به جوجو فحش میدادم.. آخرش جوجو دید خیر من از خودش نامرد ترم با مامانش اشاره کرد که آره . (اوووووف عروس بعله رو گفت)

خلاصه ماچ و بوسه و سفارش و اینا و مامانم اینا رفتن. بابای جوجو هم که همیشه پیشونیم رو میبوسید با تشویق اطرافیان باهام روبوسی کرد و اشکی به چشم فشاند که البته من چون به صورتش نگاه نکردم ندیدم.

و اونا هم سفارش ها رو انجام دادن و رفتن و من رفتم که بعد 3 شب بخوابم.

این هم روزی بود که فهمیدم یه نخودی نمکی ناز نازی دارم.

نمیدونم حوصله داشتین تا اینجا بخونین یا نه.. اما من سعی کردم کامل بنویسم چون برای خودم خیلی مهم بود و دوست داشتم با تمام جزئیات داشته باشمش.


 
 
عکس های قشم و خرید ها
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

سلام دوست جونا

امروز میخوام عکس ها رو بدون رمز بذارم به خاطر دوستای گلی که وبلاگ ندارن و نمیتونم بهشون رمز بدم و به یه عده ای شون هم خیلی مدیونم.

برای توضیحات این پست به سفر نامه مراجعه کنین.

اینجا دیگه فقط اسم مکان ها رو مینویسم با یه توضیح مختصر

اینجا رستوران الوند هست. توی حیاط هتل پارک قشم واقع شده.

 اینها نقاشی های مکان های دیدنی قشم هست که توی هتل پارک بود. درک میکنین دیگه؟؟ 1 ساعت بیکار بودن توی حیاط هتل و انتظار برای باز شدن رستوران باعث میشه آدم از در و دیوار عکس بندازه.

 

 اینم اون خرگوش های نانازی هستن.. انگار از توی عکس هم بو میدن نیشخند

 اینهم کافی شاپ هتل در کنار ماه زیبا.

 فضای داخلی رستوران که از محلی که من نشسته بودم خیلی جالب نشد.

 توی میز سالاد این نون های سرخ شده خشک بودن که هرچی از گارسون مهربونش پرسیدم اسمش رو نگفت و هی میگفت بخور ببین خوشت میاد یا نه که منم 1 تیکه کوچولو خوردم و خوشمزه بود.

 غذای محبوب من در قشم. کباب ماهی خوشمزه

 خواننده رستوران که خیلی هم مودب و خاکی بود و هر کسی که میرفت و ازش تشکر میکرد وسط کارش از جاش بلند میشد و خداحافظی میکرد و اگر بین دو آهنگ بود از جاش می آمد پائین و با مشتری ها دست میداد و بابت اومدنشون تشکر میکرد و البته صدای بسیار زیبایی هم داشت و کلی آهنگ خاطره انگیز خوند.

 منو و جوجو در کنار ساحل.. بعد از اینکه فلوت زن عاشق رو فراری دادیم

 

 رستوران هتل خلیج فارس

 منظره رستوران

 

 اینم اتاق های بلوکی (در دایره لغت خودمه فقط)

رزرویشن هتل. علت عکس های هتل هم اینه که خودم هر چی گشتم توی اینترنت عکسی ازش پیدا نکردم. البته اصل کاریو که اتاق بود عکس ننداختم اما بهتون میگم که جالب نیست.

 کشتی های بیکار در خلیج فارس که به گفته قشمی ها بعد ت ح ری م ها دارن بیچاره میشن از بیکاری.

 اینم بزها یا گوسفند های با نمک قشمی.. اصلاً مو ندارن اینا انگار.

 شتر محترم که وقتی داشتیم میرفتیم فرودگاه بدون توجه به ما برای خودش خرامان خرامان از خیابون عبور میکرد.

 

 

و اینم عکس های خرید هام

این کیف رو 65 خریدم (خیلی دوستش میدارم قلب )

این رو نیز همونطور. (توی یه مغازه اینو دیدم 90.. نامرد میگفت تخفیف بدم میشه 85.. بعد چون سرش شلوغ بود یکی از مشتری ها که خانومش داشت خرید میکرد گفت اینو طبقه بالا میده 70 .. خدا عمرش بده. ما نیز رفتیم طبقه بالا و همه این کیف ها رو از طبقه بالا خریدیم هر کدوم 20 تا 25 تومن از مغازه اول ارزون تر)

این کیف کج و سبک هست.. خریدم 35

   

این جیگیلی رو هم خریدم 55

و اینو هم 40 و الان هم دستم میگیرم و ازش خیلی هم راضی ام عینک

به ترتیب از راست: روسری نخی 8 - روسری 3 گوش 8 شال نخی 7 و شال بنفشه هم 4 هزار تومان

 

 

2 تا تونیک گرفتم دونه ای 7 تومن که جنسشون عالیه و یه شلوار هم از نمایندگی آدیداس به 35 که توی تهران 47 دیدمش. برای جوجو هم 2 تا شلوار از آدیداس گرفتیم دونه ای 25 که وقتی آوردیم دیدیم ای دل غافل بازم قدش نمیخوره. و فروختیمش رفت نیشخند

یه هلی کوپتر کوشولوی کنترلی خریدم 48 (اوندفعه 25 بود  و منه خر نخریدم) و یکی از این دی وی دی پلیرها که تلوزیون هم داره نمیدونم بهشون چی میگن مارک سونی خریدیدم 180. و یه عالمه شکلات گه دیگه قیمت هاش یادم نیست.

همین ها بود.

آهان یه کیف FENDI هم برای خواهرم خریدم 64 (2 تا کیف توی هم بود) و ازش عکس ندارم و اونم خیلی خوشش اومد.

همتون رو به هم میسپارم نیشخند (به سبک هوتن)


 
 
عید مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

این قشنگ ترین اس ام اسی بود که توی این 2 روز گرفتم:

 

هزاران کاخ در عالم

هزاران قصر مستحکم

جواهر های دنیایی

هزاران ثروت و درهم

هزاران تن

هزاران سر

هزاران روح در پیکر

هزاران دست

هزاران چشم

هزاران زلف چون عنبر

قسم بر آیه اطهر

قسم بر سوره کوثر

که اینهایی که من گفتم

نمی ارزد به یک موی امیرالمومنین حیدر (ع)

عید همتون مبارک باشه

 

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند


بردند به میزان عمل سنجیدند


بیش از همه کس گناه ما بود ولی


آن را به محبت علی بخشیدند


 
 
استقبال بی نظیر
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
 

به خاطر استقبال بی نظیرتون بابت اونهمه عکس الان دیگه هیچ انگیزه ای ندارم که بقیه عکسها رو بذارم خنثی

باهاتونم قهرم قهر


 
 
عکس (با همون رمز قبلی )
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

سلام دوستای گلم

من برگشتم نیشخند

سفر خوبی بود خدا رو شکر. بهمون خوش گذشت. البته سعی کردیم خوش بگذره. چون در هر حال سفر کاری بود و خیلی وقت خوش گذشتن نداشتیم.

پنجشنبه شب ساعت 2/30 مامانم اینا به سلامتی رسیدن و منو و حسین رفتیم استقبالشون و آوردیمشون.

البته کلاً قرار بود کسی نره و خودشون بیان که خوب ما دوتا بچه ننه بودیم و دلمون قرار نگرفت.

دیگه ساعت 4 صبح برگشتم خونه و خوابیدم.

ساعت 10/30 بیدار شدیم و جوجو رفت سر کار و منم شروع به جمع آوری خونه و وسایلم کردم.

میخواستم نهار برم خونه مامان اینا که کمی ببینمش و بعد بریم فرودگاه که وقتی زنگ زدم دیدم صدای مامانم خیلی خسته هست و پشیمون شدم.

جوجو اومد و نهارش رو خورد و من چون غذای رژیمم رو نپخته بودم چیزی نداشتم که بخورم نیشخند بعدشم سر راه رفتیم باز من مامان رو دیدم و رفتیم فرودگاه.

ماشین رو توی پارکینگ گذاشتیم که موقع برگشت هم راحت باشیم.

ساعت 6 بود که رسیدیم به قشم و تا بریم هتل حدود 6/30 شد.

هتل اینبار هتل خلیج فارس رو گرفتم. البته مجبور شدم بگیرم .

خود هتل که توی بیابون بود قشنگ. 5 کیلومتر از قشم که میرفتیم بیرون ، بعد تازه وارد خیابون هتل میشدیم و حدود 1 کیلومتر هم به سمت دریا پیش میرفتیم و بعد ساختمون هتل معلوم میشد.

هتل اسماً 4 ستاره بود ، که مثل خیلی چیزهای توی ایران معلوم نیست ستاره ها رو کی اهدا کرده بهشون.

لابی هتل بد نبود. برخورد پرسنل هم همینطور. اما از اتاق هاش بدم اومد.

اولاً که توی همون ساختمون لابی و رستوران نبود و به صورت بلوک بلوک توی حیاط هتل واقع شده بود که توی اون بیابون به نظرم آدم احساس امنیت نمیکرد. من نمیدونم اگه جوجو نبود من چه خاکی باید به سرم میکردم.

بعدشم اتاقش خیلی معمولی بود. با اینکه هتل تقریباً نوسازه اما به خاطر استفاده از مصالح بی کیفیت و لوازم ارزون قیمت مثل هتل های 2 ستاره و 3 ستاره بود.

نه 3 ستاره هم نه. چون مثلاً هتل جهانگردی یزد 3 ستاره هست ولی خیلی خیلی خوشگل و شیکه و تمیزه. همون 2 ستاره هم زورکی باید بهش میدادن.

بعد سریع وسایلمون رو گذاشتیم و شنیدیم یه رستوران جدید (شاید) و خوب باز شده به اسم رستوران الوند. سریع با آژانس رفتیم و دیدیم ای دل غافل ما ساعت 7 اونجا بودیم و رستوران تا ساعت 8 باز نمیشد.

رستوران توی ساختمون هتل پارک قشم واقع شده و الحق و الانصاف رستوران بسیار شیک و تمیزی هستش. برخورد پرسنلش عالی و از همه بهتر اینکه موسقی زنده داره.

قیمت هاش هم بد نبود و غذای خوبی داشت. ما برای 2 نفر 54 تومن پرداخت کردیم.

فقط به نظر بوفه سالادش گرون بود. 8500 قیمت بوفه سالاد هتل هرمز هست که یه هتل 5 ستاره هست و حداقل 3 نوع غذا به جز انواع سالاد ها روی میزش هست به اضافه انواع دسر ها. ولی خوب در کل خوب بود.

توی 1 ساعتی که منتظر بودیم تا رستوران باز بشه روی تخت های توی حیاط نشسته بودیم و با حیاط سبز زیبایی که هتل پارک داشت خیلی بهمون حال داد. یه خانواده دیگه هم بودن که آقا ایرانی بود و خانوم فکر کنم کره ای. یه نی نی جیگیلی هم داشتن که خانوم باهاش انگلیسی حرف میزد و آقا فارسی نیشخند

توی حیاط وسط باغچه یه قفس بزرگ بود که توش پر بود از خرگوش های نانازی. انقده جیگر بودن. همین که میرفتی کنار قفسشون می اومدن می موندن سر پا و نگات میکردن.

بعد از رستوران هم رفتیم بازار ستاره و تا ساعت 10 اونجا بودیم و بعدشم برگشتیم هتل.

فرداش ساعت 8/30 بیدار شدیم و برای صبحانه رفتیم. صبحانه اش بد نبود اما باز هم به نظر من در حد 4 ستاره نبود. فضای رستوران هتل بسیار زیبا بود مخصوصاً اینکه رو به دریا بود. صبحانه رو زدیم به بدن و پیش به سوی کارهای اداریمون.

2 ساعتی کارها طول کشید و بعدش با جوجو رفتیم درگهان.تا ظهر درگهان بودیم و کلی خرید کردیم. بیشترش هم سفارش اطرافیان بود.

به جز یه عالمه کیف که برای خودم خریدم نیشخند بعد هم برگشتیم هتل و رفتیم برای نهار که بر خلاف چیزهای که توی اینترنت خوندم رستوران هتل عالی بود. من که خیلی خوشم اومد و دیگه هیچ وعده ای رو بیرون هتل چیزی نخوردیم.

بعدم رفتیم استراحت کردیم و عصر یه سر رفتیم کنار دریا. ساحل خیلی قشنگی داره. تصمیم گرفتیم بعد ظهر هتل بمونیم. که خوب بود و استراحت کردیم. شام رو مجددا ً رستوران هتل و بعدش باز رفتیم که دریا رو توی تاریکی ببینیم که دیدیم 3 تا خانوم و آقای مسن هم اومده بودن و کنار دریا نشسته بودن و تخمه میخوردن. یکی داشت توی تاریکی توی دریا ساز دهنی میزد که وقتی منو جوجو رفتیم جلو خجالت کشید و رفت ناراحت منم خیلی ناراحت شدم و هی گفتم آخی کاش مزاحمش نمی شدیم. دیگه جوجو هم با موبایلش برام آهنگ گذاشت و رفتیم نشستیم پشت سر خانوم و آقاهای مسن و کلی هم برام رقصید تا دلم شاد شه نیشخند

بعد دیدیم ماهیگیرها از دریا برگشتن. البته نه اینکه وسط دریا رفته باشن. نزدیک ساحل یه محوطه ای رو تور میکشن که نمیدونم بهش چی میگن. وقتی اومدن به جوجو گفتم بریم ببینیم چی گرفتن که دیدیم آخی طفلی ها اونهمه توی آب بودن فقط 2 کیلو میگو گرفته بودن.

یکی دیگه هم اومده بود که 2 کیلو ماهی ساردین گرفته بود به اضافه خرچنگ.

شب هم رفتیم و کمی فیلم دیدیم و میوه خوردیم و خوابیدیم.

فردا صبحش رفتیم بازار قدیم و سریع خریدهامون رو انجام دادیم و برگشتیم هتل و وسایل رو جمع کردیم. من یه دوش گرفتم و سریع اتاق رو تحویل دادیم.. حالا رفتیم اتاق رو تسویه کنیم و منو و جوجو هم فقط اندازه کرایهمون تا فرودگاه پول نقد همراهمون بود.

کارت رو دادم بهش خانومه میگه باید پول بدین ما کارتخونمون خرابه تعجب گفتم من توی این بر و بیابون پول از کجا بیارم؟ تازه الان میخوام برم نهار بخورم. دیدم شونه اش رو میندازه بالا و میگه باید پول بیدن.

بعدش یکی دیگشون به دادم رسید و گفت برامون کارت به کارت کنین. من اولش فکر کردم میگه بعداً بعد دیدم نخیر الان رو میگه.

خلاصه یادم اومد که این هتل خاک بر سر اینترنت داره. بهش میگم پس چطوری اینترنت دارین؟ گفت خط اینترنتمون ... هست (یادم نیست چی بود نیشخند خجالت ) من دیگه رفتم از طریق اینترنت پولشون رو به حسابشون ریختم. البته قبلش رفتیم نهار خوردیم.

یکی دو ساعت هم توی لابی ول چرخیدیم و بعدم رفتیم فرودگاه و تهران.

شبش هم خونه مامان جونم دعوت داشتیم که فهمیدیم رضا برای کار به کیش رفته.

این بود گزارش سفر. در کل سفر خوبی بود. 

امروز هم که شهادت امام محمد باقر (ع) هست. تسلیت میگم بهتون این روز رو.

عکس های سفر رو و عکس های سفر حیران رو انشاله در پست بعد براتون میذارم.

ضمناً از همتون که به یادم بودین ممنونم و دوستتون دارم قلب