Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عایق شده
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
 

توی تمام عمرم لباس بافتنی نداشتم.

نه اینکه نداشتم.. داشتم اما هیچ وقت استفاده نکردم.. مامانم هر سال با همه بچه ها برای منم میخرید و سال بعد یا به بچه کوچیک تر میدادش یا ردش میکرد میرفت.

من توی چله زمسون هم یه کت پائیزه میپوشم که شاید خیلی ها باورشون نشه اما برای سال سوم دبیرستانمه. فکر کنم بیشتر از 14 سال بشه.

هیچ وقت دیگه نتونستم لباسیو پیدا کنم که مشخصات این کت رو داشته باشه... هم گرم.. (البته فقط کمی) هم خنک.

من توی تابستون و زمستون زیر مانتوم فقط یه تاپ میپوشم.. نوعش هم هیچ فرقی با هم نداره.

من اساساَ چیزی به اسم جوراب ندارم.. چون نمیتونم تحملش کنم.. پاهای من همیشه داغه و داره میسوزه بنابراین کفش بسته هم نمیتونم بپوشم. (البته تازه فهمیدم که این یه نوع مرضه که بهش میگن بیقراری پاها و البته اسم خارجیش الان یادم نیست)

و من به صورت خیلی مسخره ای توی زمسون هم با کفش رو باز میرم بیرون. البته دیگه وقتی بارون و برف شدید میشه یه کتونی دارم که آب توی کفشم نره اما به اولین محیط رو بسته ای که برسم از پاهام درش میارم. چون راستش احساس سوختن پاهام توی کفش ها خیلی احساس ناخوشایندی هستش و فقط کسایی درکش میکنن که مثل منن.

مثل نوع سردرد میگرن که فقط میگرنی ها درکش میکنن.

خلاصه اینکه من خیلی گرمایی هستم. و خوشبختانه جوجو هم گرمائیه و ما توی زمستون همیشه یه پنجره مون بازه. کنار بخاری روشن ما باید یه هوای خنک توی خونه داشته باشیم وگرنه خفه میشیم... در مورد مصرف انرژی و اینا هم توصیه نکنین که بخاری ما معمولاَ روی شمعه ولی حتی اگر هم با آخرین شعله بسوزه فکر میکنیم که گاز رو فرستادیم به روسیه و هند و ... و حرومش کردیم مگه ما از اونا کمتریم؟ تازه ما پولش رو هم میدیم.

و این روزها مامان ها (مامان خودم و جوجو) منو صد دور عایق کردن. از لباس آستین بلند (که هی بدون اختیار آستین هاش رو تا میکنم بالا) تا شال دور کمر و جوراب تعجب و لایه لایه پتو و حتی شلوار بافتنی گریه و جوجو به عنوان جلاد که هی تذکر بده پتو رفت کنارهاااااا بکش روت منتظر و نگم از جوشونده ها و روغن ها و نبات ها.. گریه

خلاصه یه وعضی به قول دوستان.

در حال پختنم اما در کنار عرق ریختن هام میبینم که راست میگن و همین الان استخون درد گرفتم با اینهمه عایق.. حالا این استخون درد همونیه که اینا میگن یا عود دوباره بیماریه الله و اعلم...

از دلداری ها و تبریک ها و تسلیت های همتون بینهایتتتتتت سپاسگزارم و قدردان.

عذرم رو بپذیرین که نمیتونم بیام و از همتون در وبلاگهاتون تشکر کنم. زیاد نمیتونم بشینم.

و در جریان باشین که من خوبه خوبم.. روحی رو میگم. وگرنه جسمی که تعطیل تعطیلم.

راستش زنجه موره هام رو همون 3 هفته قبل کردم. خودم میدونستم چی شده. اما اطرافیان نخواستن باور کنن. برای قرص کردن دل اونا و شاید هم خودم بازم صبر کردم و نتیجه کاملاَ‌مشخص بود.

الان دیگه بهش فکر نمیکنم.. یعنی راستش حسش پرید.. نیشخند یا شاید بهتره بگم داره میپره. به قول مامانم جون 18 ساله نبوده که.. تازه مهم این بود که مهمون ناخونده بود.. بر خلاف تصور خیلی ها قرار نبود باشه اما خدا خواست یه 2 ماهی ما بریم سر کار.

اینه.. خلاصه که ممنون از همتون. چه اونایی که اومدین و دیدین و دلداری دادین. یا گفتین که به یادم هستین چه اونایی که اومدین و دیدین و گذشتین.. و چه حتی اونایی که نمیدونن توی این 2 ماه دوست 7 سالشون و یا کمتر زنده هست یا مرده.

برمیگردم. انشاله با روحیه و جسم سالم. برام دعا کنین که مریضیم برنگرده. وگرنه باز یه نبرد نابرابر در پیش دارم.

انشاله خدا سلامتی و دل خوش رو نصیب همتون بکنه و لبتون همیشه خندون باشه.

روزهای سختی که بهم گذشت سخت یاد بانو بودم و البته نشمیل. اعتراف میکنم که قابل مقایسه نبود اما خوب من لرم و معمولاَ حس هام زیادی غلیظه.

مواظب خودتون و دلهای مهربونتون باشین.

 


 
 
سی امین سالگرد
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

23 آذر سال 1391 مصادف بود با سی امین سالگرد تولدم

و

مرگ اولین فرزندم.. یا موجودی که میتونست روزی اولین فرزندم باشه ، توی این روز از وجودم جدا شد.

و ما همچنان هستیم.. غرق درد و خون.

این نیز بگذرد.


 
 
مادره شهید
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
 

سلام دوستای مهربونم

خوب الان باید بگم حدستون درست بود یا نه؟؟

اولش این توضیح رو بدم که علت نگفتنم داغ کردن بحث و پر و بال دادن بهش نبود. علتش اول از همه مساعد نبودن اوضاع و اطمینان نداشتنم از شرایط بود و دوم حال بسیار بدی که داشتم.

اول اینو بگم که نتیجه خوب نبود و متاسف باشین برام نگران

دوم اینکه حدستون درست بود.

یه نی نی بود که خدا بیامرز شد. یعنی نشده هنوز اما میشه.

علت نگفتنم هم این بود که تا 2 هفته قبل با وجود مثبت شدن همه انواع آزمایش ها ، باز هم دکترها سر باردار بودن یا نبودنه من درگیر بودن. کوچیک بودن و رشد نکردنش هم مزید بر علت شد و دیروز دکتر تشخیص داد که باید داروهام رو قطع کنم تا خودش سقط بشه.

توی این 1 ماه دردهای خیلی زیادی کشیدم و برام چند ماه گذشت.

2 بار به خونریزی افتادم که این دومیش خیلی شدید و ادامه داره.

در واقع به زور دارو جنین رو نگه داشتم.. راستش حوصله ای برام نمونده که شرح و توضیح این مدت و بلاهایی که این دکترها سرم آوردن رو بگم.. فقط یادآوریش داغون ترم میکنه.. اما مهم اینه که دیگه باید تمومش کنم...

یه چیز دیگه هم که نگفتم استعفا دادنم از محیط کاره.

از آخر آبان دیگه هفته ای 1 الی 2 روز اومدم تا کارها رو جمع کنم و بهشون تحویل بدم.

بی مهریشون توی این روزها عزمم رو برای رفتن جزم تر کرد.

امروز و فردا فکر کنم آخرین روزها باشه.

روزی که جواب آزمایشم مثبت شد خاطره اش رو نوشتم که یادم نره. اما الان دیگه میمونه برای خودم.

این سقط به دلیل بیماریم نبود.. شرایط بدنیم خوب بود. تا هفته 8 قلب تشکیل نشد و اندازه جنین از حد طبیعی کوچیک تر بود... و من توسط جوجو ملقب شدم به مادره شهید.

توی این مدت مامانم و مادر شوهرم تنهام نذاشتن. هر روز کمکم کردن و بهم سر زدن.

همه اطرافیانم ذوقی خیلی بیشتر از اونی که تصور میکردم رو از خودشون نشون دادن.

اما خوب خدا نخواست و نشد. منم راضی ام به رضای خدا.


 
 
کاش
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
 

کاش جانم بود قابل ، تا فدایت میشدم

کاش دستم میگرفتی ، خاک پایت میشدم

کاش میشد رشته رشته عضو عضو پیکرم

روز عاشورا طناب خیمه هایت میشدم

کاش بودم بوته خاری به دشت کربلا

کاشنا با کودک بی آشنایت میشدم

کاش بودم در گلوی شیرخوارت عقده ای

تا جواب ناله واغربتایت میشدم

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

شرایط نوشتن رو نداشتم، اما وصل شدن اینترنت خونه و رسیدن ایام عزای سالار شهیدان دلیلی شد تا هم بیام این ایام رو تسلین بگم بهتون و هم بگم که زنده هستم.

1 شنبه یا 2 شنبه 2 هفته بعد ، انشاله و به امید خدا میام و بهتون میگم که چی بهم گذشت.

فقط باز هم همون جمله تکراری.. التماس دعا دارم.. محتاج دعاتون هستم. خیلی زیاد. لطفاَ ، خواهشاَ منو از دعاتون بی نصیب نگذارین. من این روزها سخت گرفتارم. با اینکه باید آروم باشم اما استرس و تپش قلب امونم رو بریده.

انشاله که نتیجه خوب باشه و با خبر های خوب بیام. میدونم نتیجه خوب ، خیلی هاتون رو یا به عبارتی همتون رو خوشحال میکنه. چون هرچی که من اینجا دارم دوسته ولاغیر.

مواظب خودتون و دلهای مهربونتون باشین بغل