Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید (2)
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

به قول نازنین سفر نامه بیات شده را براتون مینویسم. شرمنده روی همتون بابت تاخیر.. هم خودم به شدت مریض شده بودم و هم مهمونی بازیهای عید به دلیل غیبت ما و مامانم اینا افتاده بعد از عید و مشغول سر و سامون دادن به اونها بودم و هستم البته.

تا جایی گفتم که صبح از خونه عمه جوجو خارح شدیم و رفتیم اصفهان گردی.

یه نکته که فراموش کردم در ژسست قبل بگم این بود که روز اول و در گشتی که در اصفهان زدیم اول به دیدار زاینده رود رفتیم. بهتره بگم مرده رود. دهنم خشک شد وقتی دیدم شده خیابونی برای عبور و مرور مردمی که حال ندارن از روی پلها بیان.

خیلی متاسف شدم بابتش. همس خاطرات قایق سواری و کارهایی که کردیم کنار این رود قشنگ دلم رو داغ میکرد.

برگردیم به روز دوم که خودمون رو به میدون نقش جهان رسوندیم و پدرمون در اومد تا بالاخره پارکینگ پیدا کردیم و تا ظهر و میدان چرخیدیم. خیلی عکس انداختم.. یه چند تا در آخر این پست و در پست های بعدی براتون میذارم. فقط این یکی رو با توضیح بذارم که در حین عبور از دالان های بازار به مغازه ای رسیدیم که روی شیشه نوشته بود لطفاَ عکش نیندازید. ما هم از آقای هنرمند اجازه گرفتیم و از خودشون و هنرشون عکس انداخیتم.

شرم آوره اما اسم هنرش رو یاد رفته و آقای مهربون هم اجازه داد توی مغازه اش بشینیم و قلمو و یکی از کارها رو داد دستمون و گفت عکس بندازین از خودتون.

انقده ذوق زده شده بودم از مهربونیش که توی عکسم نیشم تا بناگوش بازه. خیلی ممنونم آقای خیلی خیلی مهربون.

ظهر ماشین رو برداشیم و در پی نیافتن رستوران خوب غذا رو فست فود خوردیم و به دیدار منار جنبان رفتیم و بعد خسته و مانده جهت برافراشتن چادر به سمت پارک فدک رفتیم. خیلی مسیر دوری بود. وقتی وارد پارک شدم از شلوغی پارک تعجب کردم. باورم نمیشد این حجم از مردم سفرشون رو با چادر اومده باشن. خوشمون اومد و قرار شد شب رو در چادرمون بخوابیم.

میخواستیم بریم نمایندگی گز معراج و گز بخریم که خسته بودیم و گذاشتیم برای فردا. توی چادر استراحت کردیم و چای خوردیم و تخته بازی کردیم و شب هم غذامون رو از بوفه پارک تهیه کردیم که آشغال ترین غذایی بود که توی این سفر خوردم اما در کنار سالاد شیرازی که خودم درست کردم قابل تحمل شد.

شب هوا خیلی سرد شد و فهمیدیم چه غلطی کردیم نیشخند

هرچند تمام امکانات رو داشتیم اما با توجه به شرایط من سردی صدمه زیادی بهم میزد که دیدم خیر من آدم سفرهای مارکوپولویی نیستم.فردا صبحش در یک هوای دل انگیز بیدار شدیم و صبحانه ای که باز هم لوازمش رو از بوفه پارک تهیه کرده بودیم خوردیم و بند و بساطمون رو جمع کردیم و رفتیم دوباره اصفهان. گز خریدیم و ماشاله به قیمت ها. همه 2 الی 3 برابر شده بود از 3 ماه قبل که مامان جوجو برامون از اصفهان گز آورده بود.

بعدش جوجو گفت که باید بره حمام و ما به دنبال حمام به ترمینال کاوه رسیدیم. بامزه بود که توی ترمینال حمام بود. جوجو سریع که نه اما یه دوش گرفت و ماومد که راه بیافتیم. پیک نیکمون رو پر کردیم و فلاسک ها رو یخ و آبجوش کردیم و کمی هله و هوله خریدیم و پیش به سوی یزد.

ظهر بود که از اصفهان زدیم بیرون اما خوب تف به آلزایمر که یادم نمیاد نهار رو کجا خوردیم. ساعت 6 عصر رسیدیم به یزد. همون اول شهر دلال ها برای خونه وایساده بودن. آمار همه هتل ها رو داشتم که جایی خالی نیست مگر شبی 350 تومن!!

قیمت خونه ها هم از شبی 80 تومن شروع میشد. داشتم با دلال ها بحث میکردم که یکدفعه یه دست کوچولو از زیر دلال ها اومد داخل ماشین و گفت خونه مرکز شهر قیمت مناسب. یه دختر ملوس بود. صداش کردم جلو و شرایط رو پرسیدم که باباش رو صدا کرد.

قبول کرد شبی 50 تومن خونه رو بهمون بده.یه راننده تاکسی بود که زن و بچه اش هم توی ماشینش بودن.

خانومش با یه بچه کوچیک اومد توی ماشین ما و رفتیم که خونه رو بهمون نشون بده. اونطوری که گفته بودن مرکز شهر نبود اما به بافت قدیمی و جاهای دیدنی یزد خیلی خیلی نزدیک بود. خونه خودشون بود!! یه خونه دوبلکس که از وسطش ام دی اف کشیده بودن و نصفش کرده بودن. وقتی دیدم اینطوری کمی دلخور شدم اما بعدش گفتم بیخیال بابا 2 روزه.

شبش هوس املت کردیم و جوجو رفت از مغازه ها لوازم لازم رو خرید و یه املت درست کردم که خودم حالم بهم خورد ازش. نمیدونم چرا انقدر بد شده بود. بعدش کلی لواشک خوردم تا حالم رو بهتر کنه. اما جوجو تا ته خوردش و گفت خوب بود. سبز فکر کنم خواست خودکشی نکنم.

شب خدا رو شکر مشکلی نداشتیم و خونه خوب بود. قردا صبحش رفتیم برای جاهای دیدنی یزد. 1 سات دم آتشکده معطل بودیم و جمعیت زیادی از مردم بودن و راه نمیدادن داخل و مبگفتن داخل پره و تا 2 ساعت دیگه راه نمیدن. قرار شد برین بافت قدیمی و میدان امیر چخماخ. ماشین رو همون جا گذاشتیم و پیاده راه افتادیم به سمت محله های قدیمی.  و رسیذیم به یه هتل و آب انبار خیلی زیبا.

(دارم سعی میکنم عکسش رو بذارم و نمیدونم چرا نمیشه)

خلاصه بعدش هم رسیدیم به میدان امیر چخماخ و نخل معروف عاشورای یزد رو دیدیم. رفتیم که مسجد رو ببینیم که دیدیم مثل امام زاده ها مجبوریم چادر بپوشیم. منم بیخیال شدم و همونجا دم در کنار چند تا مادر سن بالا نشستم روی سکو تا جوجو زود بره و برگرده.

بعدشم رفتیم آبمیوه ای زدیم به بدن و ماشین گرفتیم برگشتیم پیش ماشینمون.

نهار رو قرار شد بریم سفره خانه مظفر.

از این سفره خونه زیبا عکسهای خیلی خیلی زیادی انداختم.

یه توضیح در موردش بدم و اون اینه که اینجا متعلق به شخص بزرگ و ثروتمندی بوده که با بچه ها و نوه ها و اقوام نزدیکش زندگ میکرده. از در که وارد میشیم یه کوچه هست که در چپ و راستش درهای خونه هایی رو مشاهده میکنیم که الان تبدیل شده به زورخانه و جاهای دیگه... این خونه ها متعلق به فرزندان بوده. میریم تا میرسیم به فضای داخلی یه خونه بزرگ .. مثال خیلی بزرگ خونه پدر سالار.. ببین این پرشین چطوری منو بدبخت کرده. اگه میذاشت عکس بزارم الان میتونستم عکس بذارم خودتون ببینین.

فضای بسیار زیبایی داره و غذاهاش هم خوبه م قیمت ها هم نسبتاَ‌ مناسب بود.

غذا رو خوردیم و به سوی باغ دولت آباد راه افتادیم.

خوبی یزد این بود که از روی نقشه بدون اینکه حتی لازم باشه یه سوال بپرسیم همه جا رو تونستیم پیدا کنیم... باغ دولت آباد و اینبار از محلی وارد شدیم که سال قبلی که رفته بودم نوشته بودن " مسکونی ، وارد نشوید !!!) فکر کنین؟؟؟ باغ دولت آباد شده بود ملک مسکونی . جوجو از دیدن شیشه های رنگی حسابی به وجد اومده بود. خودم که سال قبل که رفته بودیم نمایشگاه یزد اینها همه رو رفته بودم و کمی به وجد اومدم.. قسمتی از باغ رو که ما سال قبل از اونجا وارد شده بودیم کرده بودن رستوران و کافی شاپ.

بعد از دیدن باغ رفتیم خونمون نیشخند

استراحت کردیم و کمی وسایل رو سرو سامون دادم که برای فردا که قرار بود بریم شیراز آماده باشن. عصر رفتیم تا از حاج خلیفه رهبر شیرینی مخصوص یزدی بخریم.

حیف از صفی که وایسادیم و حیف از قیمت گزافی که برای شیرینی ها دادیم. رسمآ آشغال دادن دستمون. جعبه خانم کاری باقلوای کوچیک که من سال قبل خریدم 3 تومن رو حدود 10 تومن خریدم.. اما شیرینی که خریدم انقدر خشک و بده که انگار از نون کپک زده درستش کردن. متاسفم براشون که جواب اون حجم مردم که رو که اکثراَ هم از جاهای مختلف ایران بودن همچین آشغالی دادن. سری قبل شیرینی هاش عالی بود اما این سری خیلی بد بود و هیچ وقت دیگه نخواهم رفت از حاج خلیفه رهبر چیزی بخرم.

آه داغم تازه شد!! گریه خدائیش 80 هزار تومن پول شیرینی دادم و 1 دونه اش به درد نخورد.

بعدشم رفتیم به سفره خانه مشیر الممالک. باغ بسیار بسیار زیباش رو دیدیم و طولی های گوگولیش رو. طوطی ماده رو تخم نشسته بود (نمیدونم کجا) چون نبودش و طوطی نر هم بالای یه کوزه بود.

باغش بسیار بسیار زیبا بود و کیفیت و قیمت غذاش هم عالی بود. نفری 25 تومن و منو آزاد. فضای بسیار بسیار زیبا و غذاهای عالی باعث شد تا ما شکموها یه خاطره خیلی خوب رو با خودمون از یزد ببریم. البته مهربونی مردمش رو هم ضمیمه کنیم و البته ندیده بگیریم رانندگی شون رو. یعنی توی این 2 روز دقمون دادن این یزدی های عزیز. نیشخند ولی همه چیز دیگشون عالی بود.

شب در حالی که داشتیم میترکیدیم از بس خورده بودیم رفتیم خونه و جوجو طبق معمول خوابید و من تنهایی شروع به جمع آوری و بسته بندی لوازم کردم. همسایه های بی فرهنگمون که بینمون فقط یه تخته ام دی اف بود ساعت 1 شب تازه اومدن و تا ساعت 3 صبح سر و صدا کردن.

فردا صبح با صاحبخونه هماهنگ کرده بودیم برای ساعت 9 که با نیم ساعت تاخیر اومد و خونه رو تحویل گرفت و ما راه افتادیم به سوی شیراز.

مامانم اینا هم روز قبل از تهران راه افتاده بودن و شب رو در اصفهان خونه دائی مامانم بودن و مثل ما روز هشتم راه افتادن به سمت شیراز. قرار بود شیراز هم رو ببینیم.

سفرنامه شیراز هم به همراه عکس ها باشه انشاله برای پست بعد.

نفهمیدم این پرشین چش شد وسط عکسها یهویی.

به خدا میسپارمتون.

 


 
 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید (1)
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

با دعوت مستقیم لیمو جونم به یکباره یادم اومد که داریم به سرعت از تعطیلات دور میشیم و احتمالاَ‌ خاطراتش به فراموشی میره.

و اینگونه شد که علیرغم آنفولانزای خفنی که بدنمان را از حال و نا برده سعی میکنم مختصر و و مفید تعطیلات رو شرح بدم.

امسال برای اولین بار 4 شنبه سوری من و جوجو بیرون نرفتیم. جوجوی عزیزم که هر سال پای ثابت آتیش بازی کوچمون بود امسال رو در نهایت افسردگی موند خونه و من رو هم از صدای انفجارهای مهیب شب 4 شنبه سوری راحت کرد.

منم به جای اینکه برم بیرون و سرم رو بترکونم موندم خونه و با خمیر شیرینی نخودچی ام کشتی گرفتم .

فرداش بدون هماهنگی با من نهار روز عید رو (30 ام) رو قول دادن خونه مامانشون اینا. ما هم نهار رفتیم بالا و دکوراسیون جدید و خرید هاشون رو بهمون نشون دادن و ما نظاره کردیم و بعد نهار هم برگشتیم خونمون برای تحویل نمودن سال.

جوجو رفت پای کامپیوتر و من که هفت سین رو از شب قبلش چیده بودم با خیال راحت مشغول پخت شیرینی جدیدی که یاد گرفته بودم شدم.

در مورد چیدن هفت سین از شب قبل هم در تمام طول زنگی مشترک ما این اولین بار بود که اتفاق افتاد زیرا من سالهای قبل تا روزهای آخر سر کار بودم و دم سال تحویل بدو بدو سفره میچیدم. امسال اما با خیال راحت کارهام تموم شد و شب قبلش هم سفره چیدم.

نشستن پای تلوزیون بیگانه این عیب رو داشت که نفهمیدم چقدر به سال تحویل مونده و در نتیجه موقع سال تحویل من در حال طبخ شیرینی بودم و جوجو خان خواب بود.

بعدش که این ملت مشرک شروع کردن به زدن و رقصیدن جوجو رو بیدار کردم و روبوسی و عید مبارکی و کمی قرآن خوندیم و طبق قولی که داده بودم هیچ اشکی نریختم موقع دعاها.

پارسال انقدر سره سفره هفت سین گریه کردم که جونم در اومد.

امسال اما در کمال دلگرمی خواسته هام رو از خدای مهربونم خواستم و بر عکس هر سال که بدیو بدیو میرفتیم خونه پدر شوهر کمی معطل کردیم تا شیرینی های من از فر در بیان و در نتیجه 2 ساعت دیر رفیتم.

خلاصه رفتیم و با دریافت عیدی توپول (400 تومن) از پدر شوهر یخمان آب شد و معلوم شد که ما هم خریدنی هستیم و به چه قیمت ارزانی هم میشه خریدمون.

البته من هنوز نفهمیدم اون عیدی کار جوجو بود که دست خالی از مغازه اومد بیرون یا عیدی عید ما بود یا احتمالاَ کمک خرجیی که به پسرشون بابت 3 ماه بیکاری داده بودن. هرچی بود ما خوشحال شدیم.

بعدشم رفتیم خونه آقاجونم اینا و بدون اینکه بشینیم با مامان اینا و حسین اینا رفتیم شب خونه پدر بزرگ که همه خونشون دعوت بودن. شب خوب و شلوغی بود. قرار قبلی این بود که روز اول عید نهار بریم خونه مامان اینای جوجو که خوب روز قبلش دعوتمون کردن و فرداش خواستیم بازم بریم دیدیم نیستن و نشستیم خونمون.

شبش خونه آقاجونم اینا بودیم که خواهر سومی هم اومد و تولدش بود. برای تولدش هم بنده به سفارش مامان خانوم یک عدد چیز کیک فرد اعلا طبخ نمودم و بردیم و برادرم اینها هم از شهرستان اومده بودن و یک چیز کیک طفلی رو بین 22 نفر تقسیم کردیم که خوردن و تعریف کردن. کادو هم به خواهرم یک عدد کیف پول چرمی هدیه دادم.

روز دوم عید رو نهار خونه مامان اینهای جوجو بودیم. خاله جانشان تشریف آورده بودن و ما نیز دعوت شدیم و خوش گذشت و شب هم فکر کنم باز خونه آقاجون اینها رفتیم. روز سوم قرار بود بریم نهار خونه دائی جوجو که رفتیم و در میان راه پسر خاله جوجو زنگ زد و قرار شد ساعت 3 بیان خونمون.

همون روز سر راه اول رفتیم جمهوری و یک عدد تخته نرد برای داداش جوجو عیدی خریدیم که هم جواب مناسبی به عیدیشان داده باشیم و هم دست از سر کچل تخته ما برداره تا بتونیم با خودمون ببریم مسافرت.

از دریافت کادو بسیار خوشحال شد و ما نیز از انتخابمان خوشحال شدیم.

خونه دائی جوجو خوش گذشت و بعد از نهار بدیو بدیو برگشتیم خونه و تا ساعت 4/20 دقیقه منتظر مهمان هایی شدیم که قرار بود ساعت 3 بیان خونه ما.

ما هم شب خیر سرمون عروسی دعوت داشتیم. عروسیی که به خاطرش 3 روز سفرمون رو عقب انداخته بودیم.

مهمون ها ساعت 5 اومدن. و تا ساعت 6/30 هم بودن. مامان جوجو دیگه طفلی دید اینا قصد ندارن برن گفت من میرم بالا شام میپزم شما هم زود بیائین.  انقدر هم اومد سر پله صداشون کرد و فایده نکرد آخرش زنگ زد گفت بچه ها میخوان شب برن عروسی و مهمون ها طفلی ها با عجله بلند شدند و رفتن.

ساعت 30/6 شروع کردیم به آماده شدن برای عروسی و ساعت 7 راه افتادیم.

ساعت 8 رسیدیم عروسی و خوب بود و خوش گذشت (چون خواهر سومی بود و خیلی وقت بود با هم عروسی نرفته بودیم)

آخر شب هم کادو رو به مامان دادیم که فرداش در پاتختی کادو را تقدیم نماید.

فردا هم ریلکس خوابیدیم تا ساعت 10 و ساعت 12 راه افتادیم به سوی اصفهان.

نهار را در دلیجان خوردیم و و ساعت 6 عصر اصفهان بودیم. قرار بود شب بریم خونه عمه جوجو که دخترش فوت شده. دیدیم زوده و رفتیم گشتی در اصفهان زدیم و ساعت 8 برگشتیم خونه عمه جان.

اولش خیلی سرد بود و آخرش که دیگه داشتیم میخوابیدیم یخ ها کم کم در حال آب شدن بود. البته خوب تعجبی هم نداره کلاَ بار سوم بود این بنده خداها منو میدیدن.

فردا صبحش هم بار و بندیلمان را جمع کردیم و رفتیم به اصفهان گردی.

تا همین جا باشه بقیه اش برای بعد انشاله (انگار خیلی هم خلاصه نشد)

و این هم عکس هفت سین سال 92. ببخشید که سبزه ام اندازه درخت شده. این عکس برای روز 14 عید هست و ما امسال عکس نو از هفت سین نینداخیتم.


 
 
نوروز مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
 

سلام دوستای گل و مهربونم

سال نو مبارکککککککککککک

انشاله با پایان سال 91 بدی ها و سختی ها و ناراحتی هاتون پر بکشه و بره و جاش سلامتی و دلخوشی و شادی رو بگیره.

خوشبختی روز افزونتون رو به همراه برکت روزی و سلامتی پادیار از خدای مهربونم میخوام.

سال خوبی داشته باشین ماچ