Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تولدانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
 

ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

وعده‌ی دیدار هر کسی به قیامت

لیله‌ی اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

آمده مجموع در ظلال محمد

عرصه‌ی گیتی مجال همت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمد

و آنهمه پیرایه بسته جنت فردوس

بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتابند

نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند

پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش

خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

میلاد پیامبر ختمی مرتبت حضرت محمد مصطفی (ص) و امام صادق (ع) به تمام دوستای گلم مبارک باشه.

انشاله زیر سایه پر مهر پیامبر مهربانی همتون شاد و سلامت و خوشحال باشین.

هرچند که زیر سایه بعضی ها آدم کلاً نمیتونه (نه اینکه نمیخواد هاااااا نه نمیتونه) خوشبخت باشه با این حال شما سعیتون رو بکنین چشمک

راستش 15 دی ماه تولد 8 سالگی وبلاگ عزیزم هم بود. 8 سالی که از خام بودن من شروع شد و تا الان که احساس سوختگی میکنم ادامه داره نیشخند

 امشب هم از کار یکی از دوستان وبلاگی شرمنده شدیم و رفتیم شروع کردیم عکس انداختن از سیسمونی.

البته اینکه جاوید خانه ناناس مهمون خونه مامانم بود هم مزید بر علت شد.

به هر حال.. یک مقداری از لوازم استفاده شده..مثل لباسهای سایز 0 که یه مقداریش کثیفه ( باشرمندگی) یه مقداریش هم تن شازدست و یه مقداری هم خونه مامان اینها بابت حمام هایی که پسرک رو میبریم اونجا.

 یه مقداریش کلاً موجود نیست (مثل لوازم بهداشتی ها که کلاً به خونه مامان اینها منتقل شده و مابقی هم در ساکه لوازم شه) مثل کالسکه اش که ته کمد دیواری مادر شوهر اینا بود و من جرات نکردم بگم در بیاره چون خیلی خدائیش سخته و شما میتونین با نگاه کردن به روروئک اونو هم تصور کنین نیشخند اما قالیچه اش که زیر تشک خوشخواب بازم مادر شوهر بود رو و صندلی ماشینش که روی کمدشون بود رو گفتم جوجو بازیافت کرد و عکسش رو انداختم.

مستحضر هستید که گفته بودم اتاقی در کار نیست در نتیجه لوازم طفلکی جوجه ام پخشه اینور و اونور تا باباش حسابی کار کنه و برامون خونه ای ابتیاع کنه که جوجه خودش اتادق داشته باشه انشاله.

مثلاً گهواره اش هنوز توی حاله و کنار تخت جا نشد متاسفانه.

ماشین شارژیش رو هم که پشت مبل های مادر شوهر ایناست. اونو هم میرم از همونجا عکسش رو میندازم (البته قبلاً گذاشته بودم)

آهان ، وان حمام هم نگرفتم. چون حمام ما خیلی کوچیک میباشد و جای خودمون رو به زود داره نیشخند دیدم اگه وان بذارم خودم باید بیرون بمونم گفتم چه کاریه.. ما که قراره اینو همش خونه مامان اینا حموم کنیم اونا هم که لازم ندارن. توالت فرنگیش رو هم باباش زحمت کشیده انداخته بالای انباری حمام که تا 1 سال دیگه که بچه با تربیت میشه و قراره اونجا دستشویی کنه جلوی دست و پا نباشه و شما میتونین هر مدلی دلتون خواست تصورش کنین نیشخند یه راهنمایی میکنم تک رنگه و البته گرون نیست. خنده

دیگه چوب لباسی و چراغ خواب و لوستر و انواع سطل های عروسکی و این قرتولک بازی ها رو هم شرمنده جا نداشتیم و نخریدیم و البته ماشین لباسشویی.

همینا.. به همین زودیها عکسهاش رو میذارم. قول شرف میدم نیشخند

میتونین برین از فاطی خاکی تشکر کنین که منو به حرکت واداشت خجالت

فاطی جون متشکریم.


 
 
روز سخت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
 

دلبندم،

امروز روز خیلی سختی بود. همه اشکی هم که ریختم دلم رو آروم نکرد وقتی هر لحظه تصویر 2 تا پای کوچولوت رو که دکتر با باند به دو طرف تخت بسته بود از جلوی چشمم رد میشه. دکتر از خودش تعریف میکرد که میخواد کار تمیز انجام بشه و تو دست و پا میزدی..

امیدوارم روزهای که در پیش داری برات پر از خنده باشه.

امشب هم عموی مهربونت توی مهمونی کوچیکی که برای ختنه !! خونه مادر بزرگت بر پا بود کیک تولد 1 ماهگیت رو گرفت و منو کلی شاد کرد.

فردا تو 1 ماهه میشی عزیزم.

 


 
 
چرت و پرت های نیلوفری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
 

در حالی که احساس میکنم نخاعم در حال قطع شدنه قطره چکون رو پرت میکنم توی ظرف آب قند و روی بالشتم می افتم.

بعد چند ثانیه صدای غر غر جاوید که میدونم اگه در نیابمش تا چند ثانیه دیگه تبدیل به گریه میشه بلند میشه.

نا امید از تلاش بیهوده ام برای شیر دادن به این 2 سانتی فسقلی لجباز ، آب قندی رو که برای گول زدنش درست کردم با قطره چکون میریزم توی دهنش.

انقدر با نمک مزه مزه میکنه که یادم میره چقدر از لجبازیش عصبانی ام.

توی ساک مخصوصش میخوابونمش و دستکشش رو برای بار هزارم دستش میکنم و میارم میذارمش روی مبل.

صدای نفس منظم جوجو داره از توی اتاق میاد. خوابش برده.

طفلی وقتی دید من خسته ام گفت برم بخوابم اون وسایل مورد نیاز نصفه شب رو میاره.

همین کار رو هم کرد. اما آوردن وسایل و آماده کردنشون که تموم شد جاوید خان بیدار شدن و شیر خواست و جاشو عوض کردم و آروغ زدنش کلی طول کشید و .. انقدر ادامه پیدا کرد که خواب به کل از سر من پرید و نصف شب یاد راهنمایی های ممو افتادم و گفتم بذار امتحان کنم ببینم میتونم گولش بزنم یا نه.

خوب جواب مثل همه این اوقات نه بود.

این جوجه بدجوری به خوردن شیر از شیشه عادت داره و هیچ رقمه حاضر نیست با من کنار بیاد.

از دیروز که کنارش دراز کشیده بودم و موقع خواب یکبار از دماغ و دهنش شیر بیرون ریخت تا الان خیلی بی قرار بوده.

داروی کولیک و گریپ میکچر و ... همه رو دادم بهش تا شاید آروم بشه.

بدجوری به خودش میپیچه و گریه میکنه. برای من سخته چون جوجه ساکتی دارم که فقط وقتی گریه میکرد که شیر میخواست.

احساس میکنم وارد برهه مصائب مادری شدم ناراحت

هفته دیگه هم وقت گرفتیم ببریمش برای ختنه.

امیدوارم زود این دل دردهاش خوب بشن تا هفته دیگه فقط یه درد رو تحمل کنه.

نی نی دائی کوچیکه هم 2 شب پیش به دنیا اومد.

آقا هیراد یه گل پسره نانازه که من فقط عکسش رو دیدم.

انشاله قدمش برای بابا و مامانش خیر باشه و هزارتا دعا خوب دیگه..

نمیدونم چرا جدیداً نصف شبها ضعف میکنم.

دخل هر چی بیسکوئیت توی خونه بود رو آوردم.

خدایا کمک کن این جوجه خوابش ببره. در حالی که تند تند پستونکش رو میمکه زل زده به من. انگار نه انکار ساعت 2 نصف شبه.

خوب بسه دیگه هر چی چرت و پرت تلاوت کردم.

اینم عکس گل پسر خمار من. برای جشن روز دهمش هست. از خواب بیدارش کردیم و ازش عکس گرفتیم.

راستی بهتون گفته بودم من چه آدم نادانی هستم؟

منه خوش خیال نمیدونستم توی این خراب شده مادر ولی حساب نمیشه ، خیلی شادون کادو های جاوید رو برداشتم بردم بانک که براش حساب باز کنم.

خانمه خیلی راحت برگشت بهم گفت شما نمیتونی برای پسرت حساب باز کنی. باید پدرش بیاد!!!

هر روز که میگذره متنفر تر میشم.


 
 
شرک و روزهای گذشته
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
 

دیروز رفتیم فیلم تولد جاوید رو از فیلمبردارش گرفتیم.

مدارک هزینه ها رو هم از بیمارستان گرفتیم.

بخیه های عمل هم پیش دکتر کشیده شد.

یه نهار دو نفره توپ هم خودمون رو مهمون رستوران هانی کردیم و لذتش رو بردیم.

دیشب وقتی فیلم رو دیدم از دیدن صورت خودم بعد عمل وحشت کرد.

لب هام ورم کرده بود. یعنی هی فکر میکردم شکل کی شدم.

آخرش ساعت 3 صبح یادم اومد که هی وای من چه شباهت خفنی به شرک پیدا کردم.

به جوجو میگم من بعد عمل فک و لب هام ورم داشته؟ میگه آره.

با خودم گفتم چطوری تونستی توی فیلم اونطوری عاشقانه نگاه کنی به فیس شرک مانند من آخه دلبندم و هی علامت سوال بالای سرم بود.

خلاصه که وقتی از شوک چهره دلنشین خودم بیرون اومدم حبه انگورم رو دیدم که موقع تولد هم بچه ام کلاس کار رو حفظ کرد و تا پرستاره وحشی بازی در نیاورد گریه نکرد.

خیلی راضی ام از این فیلمبرداری. یه چیزهایی توی فیلم میبینم که اصلاً یادم نمیاد.

یه جای فیلم جوجو با گل وارد اتاق میشه. تخت من رو نشون نمیده. ازش پرسیدم من اینجا توی اتاق بودم؟ میگه آره پس من گل رو برای کی آوردم. بعدش دیدم آره من روی تختم حبه انگور رو هم توی بغلم گذاشتن.

یعنی هرچی به مغزم فشار آوردم هیچی یادم نیومد.

این طبیعیه به نظرتون؟ شما هم فراموشی داشتین؟

.

دیروز هم رفتیم و زیر میزی دکترجون رو تقدیم حضورشون کردیم. خیلی براش احترام قائل بودم اما برخورد اون هفته اش به کل وجه اش رو توی مغزم به خاک و خون کشید.

دیروز تولد خواهر کوچیکه بود. برای فردا که ماه صفر تموم میشه تولد گرفته.

فردا شب هم قراره براش خاستگار بیاد.

انشاله خدا همه جوون ها رو عاقبت به خیر کنه.

.

امروز هم شهادت امام رضای عزیزم هست. تسلیت میگم به همه دوستداراش.

امسال اولین باره که اینهمه مناسبت اومد و رفت و من نه تبریکی نوشتم و نه تسلیتی.

اولیش شب یلدا بود و بعدش رحلت پیامبر (ص)و شهادت امام حسن مجتبی (ع).

اولین برف زمستون حبه انگور هم وقتی 5 روزه بود در شب یلدا بارید. من نتونستم عکس بگیرم. دیشب دومین برف بود. امروز که بیدار شدم عکس بگیرم دیدم ای بابا دریغ از یه دونه برف روی زمین.

خلاصه که قسمت نیست.

.

دوست عزیز و مهربونم.. بهتره بگم خواهر.. محبتی که دیشب بهم کردی و راهنمائیهات خواهرانه بود. برای همیشه همیشه مدیونت هستم. از خدای مهربون میخوام دختر ماهت رو همیشه در پناه خودش در عافیت و سلامتی حفظ کنه و تو سالهای سال سایه سرش باشی و خیرش رو ببینی.

محبتت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. ماچ


 
 
دوازدهمین
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
 

امروز دوزادهمین روز تولد حبه انگورم بود.

نافش افتاد بالاخره. شواهد میگفت حالا حالا سرجاش باقیه. به خاطر همینم روز دهم حمامش نکردیم.

اما خدا رو شکر امروز تموم شد.

تمام این مدت نتونستم اتفاقاتی رو که برامون افتاد تعریف کنم. 2 بار فقط وقت داشتم اونم تونستم خاطرات روز تولدش رو بنویسم.

 بعد از بیمارستان اقامتمون در خونه مامان شروع شد. شروع هفته بعدش همراه بود با آزمایش هایی که باید میدادم. برای همونم اون شبی که نوشته بودم رو مرخصی رفتم خونه خودمون.

روز پنجم تولد جاوید برای تست غربالگری به خانه بهداشت رفتیم. یه دخملی قبل از ما نوبتش بود. طفلی 1 ربع تموم داشتن 2 تا پاهای کوچولوش رو فشار میدادن و این از گریه صعف کرده بود اما یه قطره خون ازش نیومد. من گریه ام گرفته بود.

رفتم و توی گوش حبه انگورم آیه الکرسی خوندم که انشاله برای اون هم این مشکل پیش نیاد. با مادر شوهرم و جوجو رفته بودیم. جوجو که از ماشین پائین نیومد. گفت دلش رو ندارم. من اول خودم نشستم روی تخت که بچه رو بگیرم. خانومه گفت مگه شما سزارین نکردین؟ گفتم بعله. گفت عزیزم پاشو اونطوری نشین.

منم دیدم راست میگه بلند شدم. آزمایش خوشبختانه زود انجام شد. جاوید گریه میکرد اما وقتی از مادر شوهرم گرفتمش و سرش رو روی سینه ام گذاشتم زود ساکت شد.

از اونجا سریع رفتیم مطب دکتر کودکانی که مهسا آدرس داده بود. خیلی شلوغ بود.

بیخیال شدیم و قرار شد بریم مطب یه دکتر دیگه که بهمون معرفی کرده بودن. اون عصر بود.

از بیمارستان هم که مرخص میشدیم گفتن متخصص قلبشون آمریکاست و یه معرفی نامه دادن بچه رو ببریم پیش یه دکتر دیگه که قلبش رو چک کنن.

ساعت 6 مطب دکتر قلب قرار داشتیم و قرار شد ساعت 4 بریم مطب پزشک کودکان برای چکاب 5 روزگی که بیمارستان گفته بود.

وقتی به دکتر کودکان مراجعه کردیم گفتش که زردی بچه زیاد هست و با دستگاهی که داشت میزان زردی رو 12/3 مشخص کرد. گفت فردا باز بیارینش.

چشماش هم عفونت داشت که دارو داد. و توی معاینه بدنش گفتش که بی ضه های جوجه سر جاشون نیستن. گفت سریع ببریمش سونوگرافی و یه دستور اورژانسی برامون نوشت.

طبقه پائینش سونوگرافی بود. همونجایی که هر هفته خودم میرفتم بیوفیزیکال. قبل مراجعه به این دکتر هم رفته بودم و براشون شیرینی برده بودم و کلی به جوج ذوق کرده بودن. نمیدونستم به این سرعت برگشت میخورم پیششون.

خلاصه منشی هم لطف کرد و زود فرستادمون داخل. خانوم دکتر کلی خندید و سربه سرمون گذاشت و وقتی سونو کرد گفتش که خدا رو شکر همه چیز سر جای خودشه و مشکلی نیست.

جوجه ام موقع معاینه دکتر ها خیلی صبور بود. اما یکی معاینه آخری که دکتر ازش کرد گریه اش رو درآورد یکی هم از یخی ژل سونو ترسید و حسابی گریه کرد.

وقتی هم بعد پایان کار ما داشتیم با دکتر صحبت میکردم و هنوز لباسش رو تنش نکرده بودیم یکدفعه شروع کرد به دستشویی کردن که من هول کردم.. هم خنده ام گرفته بود هم نمیدونستم چیکار کنم.

دکتر هم خندید و گفت هول نکن. سر حوصله لباسهاش رو تنش کن. دیگه منو جوجو مرده بودیم از خنده.

جواب سونو رو هم پیش دکتر بردیم و گفت خوبه و به نوبت دکتر قلب هم نرسیدیم. اونو هم برای 4 شنبه هماهنگ کردم.

4 شنبه هم رفتیم اول پیش دکتر خودم و بخیه هام رو دید و گفت یک هفته دیگه برم بری کشیدنشون (نمیدونم چرا از جذبی استفاده نکرده) و بعدشم جوجه رو بردیم دکتر قلب که اونم بعد 3 ساعت معطلی و گرفتن نوار قلبی گفت فعلاً مشکلی نمیبینه و 3 ماه بعد مراجعه کنیم اگر لازم بود اکوکاردیوگرافی کنه.

روز پنجشنبه شب هم به مناسبت دهمین روز تولد جوجه مامان اینای جوجو مهمونی گرفته بودنو عصر پنجشنبه از خونه مامان اینا وسایلمون رو جمع کردیم و اومدیم خونه خودمون.

شب هم مهمونی خیلی خوش گذشت . شب نسبتاً آرومی هم با حبه انگورم داشتیم.

فردا ظهرش هم خونه مامان اینا مهمونی بود که اونجا هم خیلی خوب بود و تا شبش مهمونی ادامه داشت.

امروز هم که دوازدهمین روز تولده به خاطر پمادی که مامانم درست کرد ناف جوجه افتاد و خیالمون راحت شد.

فعلاً همینا.

سیندختی عزیزم ، الان به سلامتی نی نی ات رو به دنیا آوردی. انشاله عمل راحتی رو گذرونده باشی و خودت و پسرت در سلامت کامل باشین عزیزم. به خدای مهربونم میسپارمتون.


 
 
جاوید نامه شماره 2
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 

:سلام دوستای مهربون

بدون مقدمه چینی ادامه مطلب: یه چیزی که از مطلب قبل جا مونده بود زمان انتقالم به اتاق عمل یکی ازپرستارها گفت صبر کن شوهرش رو ببینه. ما اون یکی خیلی وحشیانه تخت رو کشید داخل آسانسور. وقتی دم در اتاق عمل رسیدن یک لحظه صبر کردن تا در رو باز کنن خدا خیر بده نگهبانه رو که جوجو رو صدا کرد و اونم از همون دور برام دست تکون داد و دیگه ندیدمش. مامانم رو هم ندیدم.

خلاصه که من بیهوشی رو انتخاب کردم و یک لحظه همزمان هم پرستار از دستم خون گرفت و هم یه پرستار دیگه بتادین ریخت رو شکمم که چون سرد بود من یه تکون خوردم و یه نفس بلند کشیدم.

دکتر بیهوشی هم گفت ای بابا این از یه خون گرفتن اینطوری شوکه میشه بعد عمل میخواد چیکار کنه.. خواستم بگم بابا جون خون گرفتن برای من شده مثل چایی خوردن. این هفته های آخری 2 بار در هفته میرفتم آزمایشگاه هر بارم 4-5 تا لوله خون میگرفتن... که مجال بهم نداد و ماسک رو روی صورتم گذاشت. داشتم صلوات میفرستادم. به هپروت رفتنم از اونی که فکر میکردم طولانی تر شد ولی بالاخره رفتم به هپروت..

وقتی به خودم اومدم که داشتم با صدای بلند میگفتم آیییییییی نیشخند

فکر کنم ریکاوری رو روی سرم گذاشته بودم.

اولین باری که چشمم رو باز کردم و ساعت رو دیدم 9 بود.

باز از هوش رفتم. دفعه بعد 9:30 بود. یکباره یه درد وحشتناک توی وجودم پیچید که چشمم رو که باز کردم دیدم پرستار افتاده روم و داره شکمم رو فشار میده. اون موقع حواسم نبود وگرنه دستش رو نمیگرفتم و التماس نمیکردم ولم کنه.

اما خوب 2-3 باری ادامه داد.. نفهمیدم کی منو به بخش زایمان منتقل کردن. همون جایی که صبح ازش اومده بودم. درد خیلی زیاد بود. پرستار اومد و برام مسکن زد. موقع انتقال جوجو رو دیدم و مامانم و مامان جوجو. جوجو اومد جلو و پیشونیم رو بوسید و حالم رو پرسید. فقط ازش پرسیدم بچه خوبه؟ اونم گفت سالمه سالم. کولاک کردی نیشخند 

مامانم رو دوباره توی بخش زایمان دیدم. بردنمون توی یه اتاق. بعد یه مدتی بردنمون یه جای دیگه. مامانم میخواست بهم کمی آب بده. پرستاره نذاشت. گلوم مثل چوب شده بود. نفس نمیتونستم بکشم. درد ادامه داشت و انگار مسکن ها اثری نداشت.

مامان باز پرستار رو صدا کرد. باز مسکن داد و کمی بهتر شدم. در تمام این جاها منگ بودم. نمیدونم چقدر گذشته بود اما از اتاق خبری نبود. مامان کنارم بود و باهام حرف میزد. اما یادم نمیاد چیا میگفتیم. از مامان باز حال بچه رو پرسیدم. اونم بهم اطمینان داد همه چیز خوبه. با آرامش خوابیدم. میرفتم به هپروت و برمیگشتم.

نمیدونم چقدر گذشته بود که اطرافیان تماس میگرفتن که برای ملاقات اومدن و نمیدونن کجا بیان. ساعت شده بود 2 و ما هنوز اتاق نداشتیم.

در همون تایم هم یه خانوم توی بخش زایمان طبیعی داشت. ناله هاش یواش بود. دلم داشت شرحه شرحه میشد که با یه جیغ بلند صدای گریه نی نی اومد و منم اشکم سرازیر شد. خوشحال بودم که کار به فریادهای گوش خراش نرسید... مطمئنم باز از هوش میرفتم. صدای نینی خیلی ناز بود خیلی.

ساعت 2:30 صدای داد و بیداد شنیدم که فهمیدم جوجو طغیان کرده بابت اینکه اونهمه ساعت بهمون اتاق نداده بودن.

درخواست اتاق خصوصی داده بودیم اما حتی یه اتاق عمومی هم بهمون نمیدادن. ساعت 3 بود که مامانم اومد با عصبانیت تختم رو هل داد که ببره بیرون. بلوایی شد. منم منگ.. خلاصه بالاخره ساعت 3:30 اتاق گرفتیم و رفتیم توی اتاق خودمون. ملاقات کننده ها همه اومده بودن دم بخش زایمان. همه رو قبل رفتن به اتاق زیارت نمودیم نیشخند کسی که بیشتر از همه یادم مونده داداش جوجوه که خیلی با ذوق و شوق اومد جلو و بهم تبریک گفت.

قبل از رفتنم همه رفته بودن و گل ها رو توی اتاق گذاشته بودن. پرستار همه رو بیرون کرد و گفت گلها رو هم ببرید برای بچه خوب نیست. منو به تختم انتقال دادن البته خودم خودم رو با زجر انتقال دادم.

اما بالاخره تموم شد. پرستارها رفتن و همه اومدن داخل.

بعدش هم فرشته ام رو آوردن. همه ریخته بودن دور و برش. بالاخره آوردنش من ببینم.

دلم ضعف رفت از دیدنش. راست میگفتن خیلی شبیه خودم بود.

خانوم فیلمبردار باز پیداش شد و کمی ازمون عکس و فیلم گرفت. ساعت ملاقات داشت تموم میشد. خواهرهام اومده بودن. حسین و رضا و خانواده جوجو و خانواده خودم.

آقاجونم و بابای جوجو صورتم رو بوسیدن و رفتن بیرون. همه کم کم خداحافظی کردن و رفتن. جوجو و مامانش اینا هم همینطور.

خواهر بزرگم و دخترش اما تا ساعت 7 موندن کنارمون. خوبی اتاقه همین بود فقط. خودمون بودیم و در رو بستیم.

اونا هم ساعت 7 رفتن و موندیم من و مامان.

تا اون ساعت من هنوز چیزی نخورده بودم. اولش قرار بود تا ساعت 2 ناشتا باشم بعدش گفت تا ساعت 8 شب. پرستار اجازه داد مامان لبم رو با کمی آب تر کنه.

یه چیز که الان برا جالبه اینه که خاطرات اون شب برام خیلی محون. انگار اون روز همش میرفتم به هپروت و می اومدم.

ساعت 8 شب منتظر بودم یه چیزی بدن بخورم. از 8:30  دیشبش چیزی نخورده بود.

اون موقع هم اومدن و گفتن میتونی رژیم مایع داشته باشی. گفتم یعنی چی؟ یعنی آبمیوه و شیر و اینا؟ گفتن نخیر یعنی آب و چایی. آبمیوه و شیر نمیتونی بخوری. نسکافه هم میتونی بخوری. اما همش بدون هیچ قندی.

منم دیگه محلشون نذاشتم و تا آخر شب 20 تا چایی با خرما خوردم نیشخند داشتم هلاک میشدم.

اون خیلی خوب بود. ساعت 8 شب هم پرستاره یه لیوان آب سوپ برام آورد که اونم خوب بود توی اون بیابون.

شب که شد حبه انگورم با یه صدای خر خر خیلی بدی شروع کرد به نفس کشیدن.

نمیتونستم تکون بخورم و ببینمش. سراسیمه مامان رو صدا زدم. بلند شد کمی جابجاش کرد و بعد که دید درست نشد بردش بخش نوزادان. توی این تایم هم کلی برای گرفتن آزمایش های مختلف برده بودنش. اون روز ندیدم اما فرداش وقتی رفتیم خونه دیدم دست بچه ام هر دوتاش در اثر خون هایی که ازش گرفتن کبوده. گریه

شب رو توی بخش نوزادان موند. شب رو من تا صبح از درد بیدار بودم. 2 ساعت به 2 ساعت آزمایش قند داشتم و تا صبح پرستارها می اومدن و میرفتن.

شب قبل ساعت 8 شب به کمک یه پرستار تا دستشویی رفتم.

خیلی سخت بود و همش دولا دولا راه میرفتم. از ترس حرفهایی که دکتر بهم زده بود نصف شب که مامان خواب بود 2 بار خودم از تخت اومدم پائین و رفتم دستشویی و کمی توی اتاق راه رفتم.

فردا صبحش خیلی بهتر بودم. برام صبحانه آوردن. مثل قحطی زده ها نون رو خوردم. جوجه ام رو هم مامان رفت از بخش نوزادان آورد و من نفهمیدم در طول شب برای جوجه چیکار کرده بودن. بچه به شدت بینیش گرفته بود. البته وقتی پرستارها بچه ها رو با همون یه دونه لباس مثل ببعی میزدن زیر بغلشون و از اینور به اونور میبردن طبیعی بود بچه سرما بخوره.

ساعت حدودای 9 بود که جوجو با مامانش اومدن. جوجو از کسی شنیده بود درصدی از بیمه تکمیلی بهمون تعلق میگیره میخواست بره دنبال نامه اون. رفت و تا ظهر هم علاف شد و هیچی به هیچی.

دکترم ساعت 11 اومد و گفت همه چیز خوبه و اون منو مرخص کرده. اگه نی نی هم خوب باشه امروز مرخص میشیم.

تا ساعت 1 منتظر شدیم جواب آزمایش های جوجه ام اومد. گفتن همه چیز خوبه اما توی قلبش یه صدا شنیدن و چون دکتر قلبشون رفته آمریکا شماره یه مطب رو دادن که نینی رو ببرم اونجا.

بالاخره ساعت 3:30 مرخص شدیم.

با جوجو و مامانش و مامانم اول سر راه رفتیم خونه خودمون. بابای جوجو برامون گوسفند کشت و ما رفتیم کمی لوازم برداشتیم برا اقامت خونه مامان اینا. (من قبلاَ فکر اینو نکرده بودم متاسفانه)

موقع رفتن هم دائی کوچیک جوجو اومد دیدنمون و کمی نشستیم و بعدشم پیش به سوی خونه مامان اینا.

این بود انشای من نیشخند