Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مادرانه ، عروسانه ، شلوغانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
 

اول بذارید عروسانش رو بگم.

شنیدین میگن توقف بیجا مانع کسب است؟ محبت زیادی هم باعث آزار است.

من گیر یه مادر شوهری افتادم که خدا وکیلی خیلی دوستش دارم.

چون محبتش به من انقدر خالصانست که مثل مامان خودم میبینمش.

محبت هاش رو نه تنها در تمام دوران بارداریم که قلبش هم نمیتونم انکار کنم.

میدونم دلش برام میتپه. وقتی بهم میگه قربونت برم ظاهری نیست و مادرانه بهم میگه. وقتی دردی داشته باشم یا مشکلی به سرعت و در حد توانش در صدد (سدد) رفع اون مشکل برمیاد.

اینا رو گفتم تا اول خودم یادم بمونه که با کی طرفم و در مورد کی میخوام حرف بزنم بعد هم شما بدونین که در مورد کسی میخوام گله کنم که این خوبی ها رو هم داره.

مادر شوهر من وقتی کسی رو دوست داره نمیتونه خودش رو کنترل کنه. مدام میخواد ببیندش و پیشش باشه. اوایل عروسیمون که دوستانی که قدیمی هستن در جریانن که چقدر مشکل کشیدم که بهشون بباورونم که بابا جون بودن ما با هم در یک ساختمون دلیل نمیشه که هی یا ما خونه شما باشیم یا شما خونه ما. یه 2 سالی طول کشید.

در دوران بارداریم هم که همتون میدونین چه مشکلاتی کشیدم و خوب خیلی وقتها حوصله هیچکس رو نداشتم. سردرد هایی که پدرم رو در می آورد و تا می اومد بعد چند ساعت تلاش خوابم ببره مادر شوهر در میزد و صدا میزد و بعد از اینکه بیدارم میکرد با تعجب میگفت اااااا ببخشید خواب بودی؟ بعدش هم انقدر با محبت برام دعا میخوند و بهم فوت میکرد یا هی دنبال این بود که برام چیکار میتونه بکنه که من خجالت میکشیدم اعتراضی بکنم و هی به خودم میگفتم نگرانه اما واقعیت این بود که من به آرامش احتیاج داشتم که با محبت های بیش از حد ازم گرفته میشد.

الان که به خاطر بنایی و نجاری در هفته 4 تشریف داشتن خونه مادر شوهر هستیم دیگه در حال جنونم و میدونم بعد ها هم بدتر میشه.

جاوید در این 4 هفته یادش رفته که من مادرشم. رسماً بچه رو بغل من نمیده. وقتی گریه میکنه همچین میدوه که قبل من خودش رو برسونه به جاوید که من میمونم چطوری با اون پا دردش اون پله ها رو میره و میاد.

وقتی من نزدیک تر باشم از همون دور داد میزنه ولش کن بغلش نکن.

بعد من آروم میام کنار و خودش میدوه میره بغلش میکنه !!!!!!!! تعجب

شب ها که چون مثلاً اتاقی که ما میخوابیم سرده (اتاق خودشون رو به ما داده) جاوید باید توی هال کنار بخاری باشه... منم به خُر خُر حساسم و نمیتونم شبا بخوابم و مجبورم بچه رو بذارم و تشریفم رو ببرم توی اتاق.

روزها هم تا من بچه رو بگیرم بغلم میاد و میگه چیه میخوای بلند شی؟؟ و بعد سریع از بغلم درش میاره!!!

بعضی وقتا انقدر شاکی میشم که خون جلوی چشمم رو میگیره. اما باز محبتش رو که میبینم میگم خوب جاوید رو خیلی دوست داره...

صد بار با صدای بلند گفتم من بدم میاد کسی اسم بچه رو بشکنه.. توی روز هی با اصرار جاوید رو جاوی جون صدا میزنه.

صد بار به جوجوی بدبخت توپبدم که لب بچه رو نبوس در حالی که هیچ وقت این کار رو نمیکنه اما ایشون به هیچ جاش هم حساب نمبکنه و هی لب بچه رو میبوسه.

در مورد تغذیه بچه هم که من حرفهام رسماً زر مفته. کار خودش رو میکنه. میگم 2 شماره شیر بده 3 تا میده. میگم 3 تا بده 1 میده. میگم عرق نعنا بده ترنجبین میده... منم که گرفتار کارگر و بنا و نجار بودم این هفته ها و رسماً بچه از سیستم خودش خارج شده.

حالا هم که خونه در حال درست شدنه و 2-3 روز دیگه انشاله اگه خدا یاری کنه میرم خونه خودم میدونم مدام یا توقع داره بچه خونشون باشه یا باید بیاد خونه ما.

قبل از بنایی صبح تا بیدار میشد می اومد خونه ما و تا 12 میموند بعدش بدو بدو نهار درست میکرد و وسط درست شدنش زنگ میزد زود بیا نهار آمادست. بعدشم که 2-3 ساعت برای نهار خونشون بودیم وقتی میخواستیم بریم خونمون میگفت کجا میری بمون (انگار من کار و زندگی ندارم) وقتی هم میگفتم کار دارم میگفت بچه رو بذار یا شبها پدر شوهرم خیلی جدی میگفت بچه رو بذارید شب اینجا بمونه !!!!!! جوجو که کلاً لاله. آخرش یه روز عصبانی شدم گفتم ای بابا فکر کردید من بچه آوردم برای شما؟

تازه مادر شوهر بدون فکر کردن به کارهای خودش 2-3 روز بعد با حالت شکایت اینو به زندائی جوجو گفت.

می اومد خونمون و بدون توجه به اینکه بچه خوابه چون دلش میخواست باهاش بازی کنه بیدارش میکرد و بعدم میرفت. بچه خواب زده میشد و پدر منه بدبخت رو در می آورد.

فکر کن ما 2 تا آدم 31 ساله و 32 ساله فکر میکنه شعورمون نمیرسه باید بچه رو کجا ببریم. هر کی دعوتمون میکنه میگه نهههههه نمیخواد بچه رو ببرین. تعجب

الان دیگه فکر میکنم ساکت موندم یکمی زیاد شده.

الان داشتم وسایل جاوید رو آماده میکردم که بیام بخوابم. بچه توی خواب شروع کرد به گریه کردن (ترسیده بود) اومدم بغلش کنم دستش رو گرفت جلوم و گفت ولش کن. دیدم بچه ام داره میلرزه دستش رو زدم کنار و همونطوری که روی رختخوابش بود آروم نوازشش کردم. کمی که بچه آروم شد قشنگ بچه رو از توی بغلم کشید بیرون!!!!!!!

یعنی احساس میکنم جدی جدی باهاش به مشکل میخورم. اصلاً دلم نمیخواد ناراحتش کنم اما اصلاً سعی نمیکنه حد نگه داره. جدی جدی باورش شده مادر بچست.

یعنی آمپرم روی هزاره. لم یه وان آب سرد میخواد.

خب این از این.

واکسن رو هم زدیم و من خیلی محکم بودم و هیچ اشکی هم نریختم. لیندا راست میگه مگه چیکارش میخوان بکنن. اما خوب وقتی واکسن رو زدیم با جوجو بحثمون شد و با هم قهر کردیم که اونم به درک چون اصلاً الان توی این آشفته بازار حوصله قهر و ناز این یکی رو ندارم.

قسمت مادرانه و همسرانه اش همین 2 خط بود نیشخند

خوب دیگه من برم. منتظر دلداریهاتون هستم خنده زود بیائین منو آروم کنین تا حادثه ای نیافریدم. شیطان

راستی چیزهایی که گفتم رو از مامان خودم هم نمیتونم بپذیرم. مادر من هیچ وقت به خودش اجازه نمیده بهم بگه بچه رو کجا ببر  و کجا نبر یا این کار رو بکن یا نه. اگر بپرسم جواب میده.. اگرم ببینه مشکل دارم پیشنهاد میده.

متاسف میشم وقتی جوجو نمیتونه خیلی آروم بدون اینکه کسی ناراحت بشه خانواده اش رو متوجه کنه که حد نگه دارن. البته مادرشه که نمیتونه حد رو نگه داره و دایه دلسوز تر از مادر شده.


 
 
دو ماه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
 

خیلی خوشحالم

که امروز همزمان با 2 ماهه شدن جوجه ام اینترنتم هم وصل شد.

1 هفته ای میشد اینترنت قطع شده بود و همزمان بودنش با بنایی و نجاری و جاوید و اینا نیشخند باعث شده بود وقت نکنم وصلش کنم.

امروز وصل شد. فقط انقدر جون دارم که به حبه انگورم 2 ماهگیش رو تبریک بگم و بگم که فردا میبرمش برای واکسن 2 ماهگی. ناراحت

امروز به استقبال رفتم و 10 دقیقه بالای سرش اشک ریختم.

دعا کنین فرد به خیر بگذره.

به زودی انشاله برمیگردم و به همتون سر میزنم.

در پناه خدا باشین دوستای مهربون قلب


 
 
43 روزگی
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

یعنی ببینین چه خبره هااااااا.

3 روزه میخوام بیام پست 40 روزگی حبه انگورم رو بذارم نمیشه. البته نه اینکه فکر کنین من مثل ممو چیزهای قشنگ میتونم بنویسم.. نچ نیشخند من فقط میخواستم اعلام کنم 40 روز شده که ما مفتخر به داشتن وجود نازنین حبه انگور هستیم.

و البته 2 روز هست که پروسه 9 ماهه آمپول های کذایی به پایان رسید. 2 شب پیش آخرین آمپول رو زدم و تمام. روی بازوهام و پاهام مثل لاک لاکپشت شده انقدر قلمبه قلمبه و کبود شده.

اما به قول خواهر کوچیکه آمپول ها تموم شد و من موندم و حبه انگورم. بغل

حالا چی شده که وقت نشده؟

از اونجایی که ما مغزمون پس کلمونه فرتی بعد به دنیا اومدن جوجه داریم بنایی میکنیم و آشپزخونه غیر نازنینمون رو کابینت میکنیم. باشد که انشاله نازنین شود.

اتفاقی که 3 سالی میشه من بیصبرانه منتظرشم. و قبل زایمان جوجو قول داد که اگر جوجه به مواظبت های خاص بیمارستانی احتیاج پیدا نکرد این کار رو انجام بده.

الان هم مثل یه مرد پای حرفش وایساده نیشخند ماچ

اینه که از اول هفته ما خونه رو جمع کردیم. اثبات و اثاثیه رفتن داخل کارتن. تا امروز قرار بوده لوله کشی جابجا بشه.. آرک آشپزخونه خراب بشه و کابینت ها هم بیان... الان داره مرحله اولش انجام میشه هنوز. ابله

کابینت های قدیمی هم وسط خونه موندن ببینم بالاخره کی آهن ضایعاتی میاد بدیمشون ببره .

در واقع اصل کار هنوز مونده.

ما هم بند و بساطمون رو جمع کردیم کوچ کردیم بالا خونه مادر شوهر.

 اینکه که چون 2 نفر شدیم برای رسیدگی به جوجه من وقت نکردم بیام یه پست بذارم برای 40 روزگی نیشخند

البته مجدداَ یکسری مشکلات جدیدی که شیر جدید برای پسرم درست کرده بود هم اعصابمون رو به هم ریخت. که خدا رو شکر با تجویز های گیاهی و رعایت دستورات دکتر فعلاَ اوضاع آرومه.

خلاصه که جوجه عزیزم 43  روزگیت مبارک عشقممممممم بغل قربون اون لپهای فندقیت برم که حتی دلم نمیاد ببوسمشون. فدای اون بوی قشنگت برم که وقتی سرم رو توی گردنت فرو میبرم و نفس عمیق میکشم احساس میکنم توی دامنه کوهای سرسبزی موندم که اکسیژن خالص رو به ریه های آدم میدن.

انشاله به حق معصومیت تو و فرشته هایی مثل تو.. خدا دامن مادرهای منتظر رو سبز کنه. فرشته

بعدشم که درگیر خواهرم و خواستگارش بودم که اینم به نتیجه نرسید و ما مغضوب درگاه مامانم شدیم. ناراحت واله مامان فکر میکنه تقصیر منه که خواهرم خواستگارهاش رو رد میکنه. یه 3 روز که رفته بود ولایت پیش خاله اش برای سر زدن و اینا و بعدشم اومد و با حسین اینا فرداش رفتن کیش.

فقط یه نصف روز برای حمام 40 روزگی جاوید بود.

الان هم با هممون قهره ناراحت امشب دارن میان و میخوام برم یه غذای خوشمزه براشون درست کنم شاد دلش به رحم بیاد مژه

خوب دیگه مواظب خودتون باشین.

فاطی عزیزم انشاله 7 روز دیگه به سلامتی و شادی نی نی ات رو به دنیا بیاری. منتظر اون روز زیبا هستیم بغل 


 
 
سیسمونی (رمز اسم حبه انگورم )
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی