Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
90 روز
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢
 

90 روز دوست داشتنی گذشت. 90 روزی که شیرین ترین روزهای عمرم بوده.

هنوزم به صورت ماهت که نگاه میکنم باور نمیکنم خدا تورو به من داده.

نه اینکه از بخشش و بزرگی خدا بعید باشه نههههه من خودم رو قابل همچین نعمتی نمیبینم.

عزیزم ، نفسم ،

3 ماهگیت مبارک باشه نازنینم. خدا تورو به من سپرده و منم تورو به خدا.

امیدوارم سالهای سال سربلند و سلامت زندگی کنی.


 
 
همه دوستان من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
 

میترا جان - مارال و آلنی - نسی عزیزم  - دریا - الی - طلوع عزیز و سایر دوستای خیلی عزیزی که خاموش بودین و روزهای پایان بارداریم و زمان به دنیا اومدن حبه انگورم برام پیغام گذاشتین از همتون خیلی ممنونم. خیلی دوستتون دارم.

دوستای روشنم که میخونمشون رو که در انتهایی ترین نقاط قلبم جا دارن. با خوشحالیشون خوشحالم و میخندم و به ناراحتیشون اشک میریزم.

امشب داشتم خاطرات و نظرات روزهای آخر بارداریم رو میخوندم. وقتی که بیشترین لطف رو به من داشتین. من نرسیدم و نتونستم جواب محبت هاتون رو زیر نظرات مهربانانتون  بنویسم.. اما الان میگم خیلی دوستتون دارم. قصد نداشتم پستی بذارم. اما دلم لبریز شادی شد از نوشته هاتون.

الان هم یه خواهش دارم. دوستایی که اینجا رو میخونین.. هر وقتی که این پست رو خوندین برای این پست یه پیغام بذارین. اگر قدیمی هستین بگین از کی با من هستین..

یه دنیا عشق و سپاس

برای دوستای روزهای سختم قلب

 

راستی میترا جان.. من هیچ وقت ننوشتم که دوست داشتم اسم حبه انگورم رو علی بذارم اما خوب نشد و جوجه من جاوید نام گرفت.


 
 
گزارش نصف شبانه آخر اسفندانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
 

سلام عرض شد . حداقل نصفتون الان در خواب هفت پادشاهین.

من اما همین 20 ثانیه قبل از امر خطیر خوابوندن جوجه ای که هیچ رقمه به خواب رضایت نمیداد فارغ شدم. البته هر چند دقیقه یکبار چشماش رو باز میکنه و هراسون دور و بر رو نگاه میکنه. باید دستم رو بذارم روی صورتش و پیشونیش رو ببوسم و کمی لالایی بخونم تا دوباره چشماش رو ببنده.

اول از همه و پیشاپیش بابت غلط های تایپی عذر بخوام. اولین پستی هست که با گوشی اهدایی جوجو که به مناسبت عیده میذارم. دلیل این سختی هم همانا گریه هاز جوجه هست. این وسیله سبک تر از لب تابه و راحت تر میشه کنار گذاشتش.

خوب بریم سر گزارش روزهای گذشته .

پارسال این موقع ها با شراکت خواهرم یه خونه فنچ خریدیم. امسال با زحمات مامان و پیگیری های مستمرش  تونستیم محله خونه رو کمی ارتقا بدیم. خدا سایه مامان رو از سرمون کم نکنه.

فردا قراره برم برای فروش قبلی. یه وکالت نامه کامل به مامان دادم که دیگه دنبال هیچ کاری نرم و خودش همه کارها رو ردیف کنه.

در راستای خساراتی که بارداری و داروهام  به بدنم وارد کردن دندون نازنینم با فنا رفت. البته دکترم گفت یه جرم گیری انجام بدم بعد سعی میکنه دندون رو ترمیم کنه. من قبلا جرمگیری انجام دادم و خیلی دردناک بود.... برای همینم از اود هفته هی انداختمش به تعویق.

امروز اما جسارت به خرج  دادم و رفتم دکتر. اونبار کلی هم امپول زد و سر کرد دندونم رو اما باز پدرم دراومد. اینبار وقتی دکی بدون سر کردن مته رو داخل دهانم برد نزدیک بود سکته رو بزنم. اما خدا رو شکر خوب و قابل تحمل بود. دکتر هم هی باهام حرف میزد و ح اسم رو پرت میکرد. خلاصه که قورباغه رو قورت دادم.

فردا روز شلوغیه. هموقت دتدون پزشک دارم برای ترمیم دندونم. هم باید برم کارهای محضری خونه قبلی رو انجام بدم و هم عصرش وقت آتلیه دارم برای جاوید.

از همین الان خدا بیامرزم.

اون هفته هم یه روز با مامان و مهسا رفتیم عبدل آباد. نتیجه شد خرید کاور لوازم برقی و 2 عدد سینی ملامین دم دستی کوچیک و بزرگ و دو سری لباس برای جوجه و کمربند چرم برای جوجو خان و دو عدد تاپ و شلوارک برای خودم.

اونم خوب بود و راضی بودم باشد که خدا هم راضی باشد.

جمعه گذشته هم رفتیم ولیمه نوه خاله جوجو. حبه انگورم رو هم بروم کلی با استقبال قوم شوهر روبرو شد. 

دیگه چی؟ دیگه یکسری کادو و هدابا جوجمون دریافت کردن که سعی میکنم عکسش رو بذارم

خبر آخر هم اینکه گردن درد 2 سال قبل با شدت تمام برگشته. بیشتر وقتا نمیتونم جوجه رو بغل کنم. 

امسال هم سبزه ای سبز نکردم . انشاله سال خوبی در پیش داریم. هرچند که از  برکت وجود بعضی ها هیچ بوی عید و سال نو نمیاد.

دیگه  دارم کور میشم. به خدا مبسپارمتون.

شب خوش دوستان


 
 
لا لا لالا گنجشک لا لا
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢
 

بخواب عزیزم...

آرام مثل شبهای مهتابی

بخواب

من اینجا هستم برای آرامش تو

تو امانتی هستی که معبودم به من سپرده

تا پای جانم محافظت خواهم بود دنیای من

 

 


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
 

مثل کوالا چسبیده بهم. یه دست رو از زیر دست چپم رد کرده و لباسم رو چنگ زده.

با اون یکی هم محکم زنجیر گردنم رو گرفته نیشخند دلم میخواد بچلونمش. حیف که خوابه. انقدر آروم نفس میکشه که اصلاً حس نمیکنم. بعضی وقتا لبخند میزنه و بعضی وقتا بغض میکنه و با ناز گریه میکنه.

همه میگن این بچه چقدر ناز داره ، خدا رحم کرده دختر نیست و ما موندیم به کی برده این ناز نازو. فکر کنم به مادر بزرگ پدریش برده. خدائیش خیلی ناز نازوهه.

2 شبه اومدیم خونه خودمون. شب اول که جوجه رو آورده بودم پیش خودم از ذوق تا 5 صبح خوابم نبرد. چقدر از روزی که از خونمون رفته بودیم بزرگ تر شده. چقدر اخلاقش فرق کرده. چقدر خنده هاش فرق کرده و حتی گریه هاش. وقتی از اینجا میرفتیم با یه صدای خیلی آروم گریه میکرد. الان هوارهایی میکشه که بیا و ببین.

یعنی انگار تازه گریه کردن رو یاد گرفته.

برای جمع آوری خونه هم زنداداش بزرگم اومد کمکم. خدا خیرش بده خونه رو خونه کرد.

هنوز جابجا نشدم اما حداقل توی خونه خودمون هستیم.

اینم نگفتم که اون هفته 5 شنبه یه سفر 2 روزه رفتیم شهرستان.

حنابندون پسر عموم بود.

این هفته هم عروسیشه.

حسین اینا گفتن رها رو نمیارن. به منم گفتن بچه رو نیار.. هم سرده و هم توی مراسم اذیت میشه و اذیت میکنه.

منم قرار شد بچه رو بذارم پیش مادر شوهر یول (الان با خودتون گفتین یاسین خوندیم به گوش خر)

بعدش موقع رفتن اون نامردها زدن زیر حرفشون و رها عسلی رو آوردن.

مادر شوهرم که دید من دارم بال بال میزنم زود جاوید رو آماده کرد که ما هم ببریم.

جوجوی نامرد نذاشت. گفت نه بچه اذیت میشه.

در راستای پست قبل هم یه حرکت کوچیک زدم. فعلاً مادر شوهر کمی (یه اپسیلون نه بیشتر) داره رعایت میکنه.

مثلاً امروز سر نهار وقتی جاوید رو آورد و با اسباب و اثاثیه رو میز کنار خودمون گذاشت جوجو و داداش هی برای بچه شکلک در آوردن که نگاشون کنه...

مادر شوهر هم بچه رو چرخوند و گفت نگاه کن عزیزم آدم حسابشون نمیکنی؟ بابا و عمو و مامانتن !!!

خواستم بگم .... که استغفار کردم جاش نیشخند گفتم ولش کن زیاد گشنه اش شده نمیدونه چی میگه.

و در عوضش بچه رو که از دیشب به خاطر سرما خوردگی شدید گذاشته بودم خونشون برداشتم و آوردم.

گفتم سرما خوردگی باز بدنم تیر کشید. از دیروز در حال مرگم. نمیدونم از خستگی زیاد و ضعف بدنیه یا نه جدی جدی سرما خوردم. انقدر این چند وقت پدرم در اومده که هفته قبل از تیر کشیدن جای بخیه ها کارم به گریه کردن رسید.

ماشین لباسشویی جدید رو هم وصل کردیم.

نمیدونم اصلاً گفتم چی سر قبلی اومد یا نه.

ماشین من daewoo بود. توی این چند سال هم خیلی خوب بود و ازش راضی بودم.

امسال موقع خشک کردن بازی در می آورد. زنگ زدیم به نمایندگی دزدش.

تعمیر کارشون 4 بار اومد و رفت و 180 تومن هم ازمون گرفت و انگار نه انگار.

یه تعمیر کار محلی هم بود که جوجو کلی به من سرکوفت زد که چرا به این از اول زنگ نزدیم. ایشون هم اومد و 95 گرفت و یه چیزهای دیگه ای رو عوض کرد و بازم درست نشد.

خلاصه بعد 1 ماه بی ماشینی رفتیم یک عدد با مارک beko ابتیاع نمودیم. نصاب های اینم عوضی از آب در اومدن. موقع نصب خواستم توضیحات ماشین رو یادداشت کنم گفت لازم نیست همه چیز توی دفترچه هست.

بعدش از این آدمای مشنگ بود که انگار خوابن و حرف میزنن و من هیچی از حرفاش نفهمیدم. بعد که خبر مرگش رو برد و من دفترچه رو دیدم بعد 3 بار خوندن دیدم هی وای من نه میدونم پرده رو با چی باید بشورم و نه میدونم چطوری ضد چروکش رو بزنم.

خلاصه زنگ زدم به نمایندگی ایشون هم فرمودن هزینه آموزش مجدد 25 تومنه.!!

منم تا شب با این ماشین ور رفتم تا بالاخره فهمیم چی به چی هست.

از دیشب هم یه بند این ماشین داره کار میکنه. امید است که فردا لباسها و ملافه های کثیف و رو تختی ها تموم بشن.

جوجه ام بیدار شده و حسابی گرسنه است . تا بعد بامن حرف نزن