Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تکمیلی تعطیلات شماره 2
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

یه پست تکمیلی از عکسهای یزد میذارم برای پست تعطیلات قبل.

راستش حالم مساعد نیست که بشینم و شرح سفر شیراز رو بنویسم.

این عکسها رو در نمایشگاه یزد سال 90 که رفته بودیم یزد انداختیم. و من چون داشتم در عکسهای جدید نیستن.

یه نمای کامل از سفره خانه مظفر

آتشکده زرتشتیان یزد

و آتش چند هزار ساله

اینو نشد بهتر از این عکس بندازم. شیشه خیلی کثیف بود و غیر زرتشتی ها باید از پشت شیشه آتش رو میدیدن.

بادگیر یزد

سفره هفت سین سال 92 در این مجموعه زیبا(این عکس جدیده)

پنجره های رنگی و بسیار زیبای داخل عمارت

این بالایی بیرون اون پنجره های رنگیه.

و تمام. نیشخند

 

 

 

 

 


 
 
یه جایی همین ورا
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

دیروز از صبح رفته بودم خونه مامان اینا. قرار بود آمپول ساعت 9:30 رو که برام زد موهام رو هم کوتاه کنه و تا شب بمونم و اون یکی آمپول رو بزنم و بعد جوجو بیاد دنبالم.

آمپول ها سر جای خودشون زده شدن و وقتی برای کوتاه کردن موهای من پیدا نشد.

نشسته بودم روی کاناپه پذیرایی و داشتم با لپ تاب خواهر کوچیکه وب خونی میکردم. چند روزی بود سری به دوستان نزده بودم. سری به ممو زدم و از لینکی که داده بود به وبلاگ نازنین رفتم.

شرح بیماری و روند پیشرفت بیماری مادر خدا بیامرزش رو نوشته بود. اشک میریختم و میخوندم. حواسم بود مامان نیاد ببینه دارم گریه میکنم.. یه لحظه وقتی سرم رو بلند کردم دیدم مامان برام چایی ریخته و داره به سختی سعی میکنه خرما رو از روی زمین  (جایی که قبلاَ نشسته بودم) برداره و برام بیاره.

مامان من کمرش رو عمل کرده و پیچ و مهره گذاشته. خم شدن براش خوب نیست... اما لحظه ای به زمین نمیشینه.

مامانم تازه امسال شده 50 سالش. اما خمیده راه میره. با اینکه صورتش و دستهاش و پوستش اصلاَ سنش رو نشون نمیده اما کمر خمیده اش...

چایی رو آورد و روی میز گذاشت و گفت بخور عزیزم سرد نشه.

بغض گلوم رو چسبیده بود. توی دلم خدا خدا میکردم و از خدا میخواستم سایه پدر و مادرم بر سرم بمونه.

همیشه از خدا خواستم.. هر ناراحتی و مریضی که برای عزیزانم هست برای من بیاد (فکر کنم برای همینه که یکدفعه ترکیدم)

بعدشم نشستم همه چیزیو که خونده بودم برای مامانم گفتم. درد کمرش زیاد بود و متوجه شدم خیلی حرفهام رو نمیشنوه.

خدایا.. برای نازنین و امثال نازنین صبر وشکیبایی و برای پدر و مادرهایی که هستن سلامتی و طول عمر عطا کن.


 
 
منه این روزها
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

سلام دوست های مهربون

ممنونم بابت تبریک هاتون.. میدونستم خوشحال میشین برای همین هم اول به شما گفتم.

همون روز هم به جوجو گفتم. دلم براش سوخت آخه گناه داشت.

همون روز هم رفتم پیش دکترم و فهمیدم خاکم به سر ( به لهجه بخونین) چه بلاها که قراره سرم بیاد.

روزی 2 بار تزریق هپارین. اولش وقتی دکتر گفت به بازوهات و روی رون هات میتونی بزنی به هرکدوم یک هفته بزن تا بقیه اعضا استراحت کنن با سرخوشی گفتم هفتهای یکبار تزریقه؟

دکتر کمی رو صندلیش جابجا شد و نفس عمیقی کشید و گفت نه دختره من.!! روزی 2 بار تزریقه !!!!!

منو آب دهنم رو به سختی قورت دادم و لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم باشه. خنثی

برام نامه نوشت که برای آموزشش برم یک شب بیمارستان بستری بشم.

هرچی گفتم یکبار بگی من یاد میگیرم.. برم بیرون بهم یاد بدن گفت نعععع برو یک شب بخواب..

منم شبش برای روز مادر قرار بود خونه مامانم اینا باشیم رفتیم دارو ها رو خریدیم و شب خبر رو اعلام کردیم و دست بر قضا مادر شوهرم هم خونه مامانم اینا بود و باز حکومت نظامی مامان ها شروع شد.

بابت کمر درد کمر شکنی هم که 3 هفته هست که دارم دکتر فرمودن استراحت مطلق!!

فرداش بعد از شهر رفتم بیمارستان شهدای تجریش که انشاله خدا خرابش کنه تا مریض ها از دست همچین جایی راحت بشن.

از عذابی که اون 1 شبانه روز کشیدیم هیچی نمیگم که خودش 3-4 صفحه میشه.

دیروز ظهر هم بعد 3 ساعت معطلی مرخص شدم و اومدیم خونه.

حالا جای این آمپول ها رو بگم که کبود شده و باد کرده و نمیتونم حتی دستم رو بالا بیارم!!

2 شب قبل جای آمپول ها رو کمی گرم کردم دردش بهتر شد.

دیشب توی اینترنت دیدم نباید جاش رو گرم هم بکنم گریه

امروز صبح زود هم با مهسا رفتیم آزمایشگاه.. هر دومون آزمایش دادیم. برای اون قند 2 ساعته بود که من وسطش اومدم و حسین اومد پیشش.

فردا هم باید بریم برای سند زدن خونه ای که خریدم.. یعنی فردا ما خونه میخریم نیشخند همون خونهه که قبلاً گفته بودم.

همین دیگه. الانم اگر بیان ببینن من پای کامپیوتر نشستم  خینم رو میریزن.

به خدا میسپارمتون.

..

شیما باور میکنی حسیو که داری درک میکنم؟؟ یکبار قبلاً تجربه اش کردم برای دوستم.

امیدوارم بیایی تهران و من یه دوست جیگر واقعی داشته باشم. بغل


 
 
روز مادر
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

امروز روزه مادره

تولد حضرت فاطمه زهرا (س) نور چشم محمد مصطفی (ع) و پشت و پناه علی مرتضی (ع) هست.

تبریک میگم به همتون (بانوان) و دست مادرم رو و تمام مادرها رو از همین جا میبوسم.

طلب مغفرت و آمرزش دارم برای مادرهایی که فرشته های خودشون رو تنها گذاشتن و به دامن خدا برگشتن .

از خدا میخوام تا هستم مادرم سایه اش بر سرم باشه و هیچ وقت شاهد غصه و ناراحتیش نباشم.

میخوام که بهم کمک کنه تا فرزند خوبی براش باشم .

برای مامان گل و ناز جدیدمون لیندا جون و تاتا جون هم سلامتی و عاقبت به خیری از خدا آرزو میکنم.

.

.

قراره یه چند وقتی ننویسم تا حالم بهتر بشه.

امروز معلوم شد حال بدم از چی بوده:

جوجو هنوز نمیدونه نیشخند چون خیلی مرتیکه بیشعوریه هنوز بهش نگفتم.

گفتم به قولم وفا کنم و زود بیام بهتون بگم.

داغه داغه برای 1 ساعت پیشه.

شاکر خدا هستم اما هیچ ذوقی ندارم تا بهم ثابت بشه مشکلی نیست.

حداقل مثل قبلی نباشه.

اینم هدیه من بود بغل و البته امروز روزی بود که نذر 40 زیارت عاشورایی که در بارداری قبلی داشتم و به علت های مختلف عقب افتاده بود ادا شد.

باشد که خدا قبول کند. ماچ


 
 
بدون عنوان
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

سلام دوستای گلم

دیشب میخواستم بیام یه پست بذارم که یه مدتی نیستم و نمینویسم و اینا..

خوب حالم خوب نبود و روزهای زیادی بود حوصله سر زدن به وبلاگ رو نداشتم.

یه دوستی میگفت وقتی وبلاگ داری بهش احساس مسئولیت داری.

آدمهایی که میان میخونن و منتظر میشن بیایی.

البته خوب خدا رو شکر کسی نگران من نمیشه چون میدونه بادمجون بم و این حرفام.

با همه اینا چون حوصله ندارم بشینم شرح سفر رو بذارم یه چند تا عکس از پست قبل که نشده بود بذارم رو فعلاَ آپلو میکنم براتون تا کمی حالم جا بیاد و بیام بقیه اش رو بنویسم. لیمویی عزیزم من شرمنده تو میشم همش. منو ببخش به خاطر بدقولی که توی نوشتن این پست ها دارم.

این روزها حال دلم خوب نیست. منو به بزرگی خودتون ببخشید.

منار جنان که بار اول بود میدیدمش

یه بازار کوچولو در دل دالانهای میدان نقش جهان بود و این مغازه توی اون بازار بود. از چیزایی که توش بود خیلی خوشم اومد. انگار کمپلت مغازه رو از زیر خاک درآورده بودن.

سکه هاس قدیمی توی همون بازار

.

.

کوچه های سنتی یزد و هتل و آب انباری که در پیاده روی هامون کشف کردیم (البته به راهنمایی مردم مهربون یزد)

رستوران مظفر و یکی از خونه های کوچه هاش:

و اینم عکس سفره ما:

علت اینکه از سفره خونه مظفر عکس زیاد گذاشتم این بود که خودم خیلی خوشم اومد. محیطش بسیار زیبا و غذا هاش و قیمت هاش هم مناسب بود. اگر سری به سرد زدین حتماَ تشریف ببرین و ببینین.

عکسهای مشر الممالک هم باشه برای بعد.