Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
کلم و خیار قر و قاطی
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢
 

فکر کنم حتی اساتید موجود در نت هم شعر این فاطی فاطی فاطی رو شنیده باشن. حالا چی شده که من یادآوریش کردم هیچی!!

از بس چیزهایی که میخوام بنویسم قرو قاطی هستن یاد خواننده محترم فاطی فاطی افتادم. البته با احترام به همه فاطی ها.

اول اینکه 3 روز درگیر سردرد میگرنی شدید بودم که الهی خدا ازش نگذره که پدرم رو در آورد.

دوم اینکه 13 تیر بود ، همون 2 هفته قبلیه،  سالگرد عقد ما بود. 8 سالگیش!! خوب گرامی نداشتن ما هم گرامی نداشتیم عینک

فقط مادر شوهر به افتخارمون نهار مهمونمون کرد که کسی به روی خودش نیاورد نهار بابت چیه و انقدر همه چیز در سکوت بود که مادر شوهر طفلی فکر کرد کار زشتی کرده و یواشکی به من گفت سالگردتون مبارک خنثی

بعدش این تهوع کوفتی داره زورهای آخرش رو بابت رخت بر بستن از وجود مبارکم میزنه.. امیدوارم که بره و دیگه برنگرده.

از کمر درد و دل درد و سردردهای هر روزه و ته مونده های تهوع که بگذریم خدا رو شکر خوبم نیشخند 

اندکی محبت جوجه ام در وجودم دویده که در وقت هایی که درد ها شدید میشن فوران میکنه و بهش میگم خدا منو از دست تو بکشه سبز  یا وقتهایی که نفسم میره و میخواد برنگرده با تعجب به شکمم خیره میشم و میگم وااا چرا اینطوری میکنی؟؟

امروز رفتم آز مونگلی 3 ماهه اول رو دادم. جوابش شنبه میاد و دکتر گفت اگر خوب باشه کلی خیالمون راحت میشه و گرنه (خدائی نکرده) باید بریم برای آمینو سنتز !!

آهان اسم رسمی جوجه ام انتخاب شد.  " حبه انگور" نیشخند 

سوال نداره دیگه شنگول و منگولش هم خودمون هستیم.

3 روزه هیئت 20 نفره ای از دختر عموها و دائی ها و عمه های مهسا ریختن خونه حسین اینا برای چیدن سیسمونی !!

البته جای تعجب نداره اینا جهیزیه چیدنشون 2 ماه طول کشید.

اوه هفته هم همه مهمون خونه حسین بودیم و خاله جون هم از آمل مشرف شده بود تهران. ما (منو و خاله) از صبح رفتیم خونه حسین اینا. شب که مهمون ها اومدن من رسماَ منهدم شده بودم.

فکر کنم 3 هفته دیکه جنسیت حبه انگور معلوم بشه. خیلی هیجان دارم بدونم چیه.

ذکر خیری از مادر شوهر خواهرم که خداوند نیامرزدش: وقتی خواهرم اولین بچه اش رو باردار بوده و میخواستن برای تعیین جنسیت برن زنیکه هی میگفته برای چی میخواهین بدونین. یا دختر میشه یا پسر سگ و گربه که نمیشه !!!

حالا باید ببینیم بچه یه لر و اصفهانی چی میشه احتمالاَ نیشخند

جوجو کمی از دوز خر بودنش کم شده و به آدمیزاد شبیه تر شده. حداقل وقتی شبها نفسم میگیره و به نفس نفس می افتم میگه چی شده !! و کاملاَ منکر اینه که 1 ماه قبل مثل قاتل باباش باهام رفتار میکرد.

آهان گفتم باباش نیشخند دیروز بنده خدا سرش شکست و من خیلی غصه خوردم براش .(باباشو میگم) بنازم به همتش با خونی هم که ازش رفت روزه اش رو نخورد. خدا سلامتی بهش بده انشاله.

رفتم دکتر گفتم اجازه میدی روزه بگیرم ؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و انگار وجود ندارم بقیه حرفش رو ادامه داد.

همین. کل اخبار خانواده و دوستان و در و همسایه همین بود نیشخند

التماس دعا دارم ازتون وقت سحر و افطار. ممنون میشم به یادم باشید.

راستی تیکر حبه انگور رو دیدین بالای وب؟

نمیدونم چطوری بیارمش وسط تر. نصف عکس لک لکه نیافتاده. ناراحت اینجوری معلوم نیست بچه ام رو کلاغ میاره یا لک لک.


 
 
رمضان
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
 

ماه قرآن اومد. ماه مهمونی خدای مهربونم

من مهمونم یا نیستم نمیدونم. نمیدونم کسایی هم که روزه نمیگیرن یا به عبارتی نمیتونن بازم مهمون حساب میشن یا نه اما هر چی که هست درهای رحمت بازه و منم دستای التماسم رو به آسمونه.

خدایا به حق همین ماه عزیز:

- کمک کن تا بتونم جمال زیبای امام زمان رو ببینم

- به پدر و مادرم و همه پدر و مادرها سلامتی و عمر با عزت و طولانی عطا کن و سایه شون رو از سر فرزندانشون کم نکن.

- الهی به حق ماه خیر و برکتت مریض ها رو شفا بده. هیچ خانواده ای رو بی سرپرست نکن و داغ هیچ فرزندی رو به دل پدر و مادرش نذار.

- خدایا چشمای منتظر رو از انتظار در بیار

- یا ارحم الرحمین به خواهر و برادر هام و همه جوون ها خوشبختی و سلامتی عطا کن و کمک کن در راه صحیح قدم بردارن .. همون راهی که تو دوست داری

- خدایا به حق شهید این ماه کمکمون کن هیچ وقت کاری نکنیم که دلی بشکنه و حقی ضایع بشه. خدایا پناه میبرم به تو از شر وسوسه های شیطان رجیم. خدایا ما رو از شر شیطان در پناه خودت حفظ کن.

- خدایا به جوون های بیکار کمک کن و دره خیری براشون باز کن. الهی به زمین خورده ها و از اسب افتاده ها یاری بده و دست تمناشون رو رد نکن.

خدایا ، خدایا ، خدایا ببخش. هممون رو ببخش و بیامرز. خدایا ما نادانیم و حقیر. کوچکیم و بی مقدار ، خدایا با ما مناسب خدایی خودت رفتار کن نه مناسب بندگی ما.

الهی کمکم کن در این روزها فاصله بگیرم از کارهایی که دوستشون نداری. کمک کن بتونم حسادت و کینه و بددلی رو کنار بذارم و از وجودم بیرون کنم. کمکم کن بتونم ببخشم و بگذرم. معبودم منو به خودم وامگذار.

خدای مهربونم به کسایی که چشم انتظار فرزندن فرشته ای عطا کن تا بدونن داشتن یه معجزه چه حالی داره.

و در آخر ، خدا جونم خودم و فرشته ام و مابقی مادر ها و فرشته هاشون رو در پناه خودت حفظ کن ، کمک کن بدون خطر این مسیر رو طی کنیم و بتونیم فرزندانی سالم و صالح داشته باشیم.

ممنونم مهربونه همیشگی و یاوره ابدی من قلب


 
 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید (3)
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

با شرمندگی زیاد بابت تاخیر خیلی زیاد قسمت سوم و آخر تعطیلات یه توضیح مختصر میدم و سعی میکنم مابقی رو عکس بذارم که شما هم لذت ببرید.

روز هشتم فروردین ما از یزد راه افتادیم  و مامانم اینها هم از اصفهان راه افتادن به طرف شیراز. نهار رو به هم نرسیدیم و اونا جلوتر بودن و جوجو گرسنه شد و ما در یکی از شهرهای بین راه نهار خوردیم. 10 کیلومتری شیراز به همدیگه رسیدیم و برای گرفتن اسکان راهی شیراز شدیم. شلوغی شیراز از همون دروازه قرآن پیدا بود. و به علت همین شلوغی ما مامان اینها رو گم کردیم.

بعد از طی یه مسیر زیاد فهمیدیم ما اشتباه رفتیم و کلی مسیر رو برگشتیم تا به مامان اینها رسیدیم.

شب اول اسکان رو نتونستیم توی شیراز بگیریم و راهی شهر صدرا (یه شهرک نوساز اطراف شیراز ) شدیم.

استراحت کردیم اون شب رو و فردا صبحش راهی شیراز شدیم. قبل از رسیدن به شیراز از فروشگاه ها ی پر اس تار شیراز کلی خرید کردیم و راهی محل اسکان شدیم. بعد از استقرار نهار خوردیم و کمی استراحت و پیش به سوی شاه چراغ (ع).

خیلی شلوغ بود خیلی و این شد تجربه ای برای من که عید رو شیراز نرم. زیارت خوبی بود و بعد راهی حمام وکیل و بازار وکیل شدیم. بازارش چیز خاصی نداشت و من فقط یه رومیزی ترمه برای خودم خریدم. اما حمام وکیل رو خیلی خوشم اومد و خیلی جالب بود.

بعد هم رفتیم حافظیه. اونجا هم خیلی شلوغ بود و کلی توی صف بودیم که بریم داخل و آخرش هم نتونستیم به قبر حضرت حافظ برسیم و از همون دور فاتحه ای براش فرستادیم.

نزدیک حافظیه یه بازار محلی عشایر زده بودن که خیلی باحال بود

آقاجون رو که برای نماز به مسجد رفته بود پیدا کردیم و راهی خونه شدیم.

فرداش هم صبح تا ظهر به باغ ارم و موزه خیلی زیبای سنگش رفتیم و باز برای نهار برگشتیم خونه و بعد از ظهر دوباره به قصد زیارت رفتیم. مامان اینها رو پیاده کردیم و من جوجو بعد از کلی گشتن نتونستیم کنار حرم جای پارک پیدا کنیم و چون قرار بود بعدش ما دوتا بریم سعدیه و مامان اینها هم خودشون برگردن اول رفتیم سعدیه و از کنار باغ دلگشا رد شدیم و بعلت ذیق وقت نشد توقف کنیم. سعدیه هم خیلی شلوغ بود.

منو و جوجو حسابی مریض شده بودیم و نشد برای بار دوم فالوده شیرازی بخوریم و داغش موند به دلمون.

بعد از سعدیه برگشتیم کنار حرم که در ناباوری در یکی از کوچه های نزدیک حرم جای پارک پیدا شد. پارکینگ ها همه پر بود و بسته شده بود. توفیق خوندن نماز مغرب در حرم شاه چراغ نصیبمون شد. نماز رو خوندیم و برگشتیم خونه.

مامان اینا قبل از ما رسیده بودن.

فردا باید به سمت تهران راه می افتادیم. البته قرار بود سر راه بریم تخت جمشید.

وقتی به تخت جمشید رسیدیم مامان اینها گفتن همون پائین میمونن چون قبلاَ چند باری دیدن و منه طفلی که همون موقع حالم خیلی بد شده بود با زحمت فراون با جوجو رفتم بالا و کمی عکس گرفتیم و برگشتیم پائین.

نهار رو توی همون رستورانی که ما موقع رفتن خورده بودیم و یادم نمیاد کدوم شهر بود خوردیم.

و بعد هم از هم جدا شدیم. مامان اینها میخواستن شب برن خونه دختر عموم که توی اصفهان بود و ما مستقیم اومدیم تهران.

سفر خوبی بود در کل و خوش گذشت.

اینا هم تعدادی از عکس های شیراز:

 البته این دوتا عکس برای قبل از شیراز هست. مربوط به سرو 4000 ساله ابرکوه و بنای خشتی ابرکوه.

 

چیزی که جا داره حتماَ ذکر کنم مهمان نوازی و مهربونی خیلی خیلی زیاد مردم ابرکوه هست. توقف ما در این شهر حدود نیم ساعت بود و بعد به راهمون به سمت شیراز ادامه دادیم.

حمام وکیل:

حافظیه و شلوغی جمعیت:

شتری که در بازارچه خیریه بود. سوار میکردن و طول بازار رو که زیاد هم نبود میگردوندن 10000 تومان !

3 نمونه از سنگهای بسیار زیبای موزه سنگ باغ ارم:

باغ ارم و درخت ها و سروهای زیبا و بلندش:

باغ دلگشا عکس در حال عبور:

سعدیه و ازدحام جمعیت:

یه بازارچه خیریه برای کودکان سرطانی هم پشت سعدیه بود که نقاشی بچه ها بود و خیلی زیبا بود.

دروازه قرآن:

از تخت جمشید حتماَ عکس زیاد دیدین. ما هم عکس زیاد انداختیم. اما همونطوری که گفتم حالم مساعد نبود و عکسها خیلی جالب نیست و همین 3 تا عکس به نظرم خوب اومد:

وسلام ! نیشخند

از موزه سنگ باغ ارم یه فروهر عقیق برای جوجو خریدم که انشاله بعداَ عکسش رو میذارم.

انشاله خوشتون اومده باشه.


 
 
نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

خوبین؟ من بد نیستم. یعنی از اون هفته خیلی بهترم. البته به قول مارال جون روحی بهترم.

اون هفته تصمیم گرفتم برم شمال و یه سر به خاله غریبم بزنم. طفلی الان چند ماهی میشه به خاطر کار شوهرش رفته آمل و خیلی احساس غربت میکنه. جوجو گفت نمیاد و من با حسین اینا و مامان و رضا رفتیم. آقاجون و خواهر کوچیکه هم موندن. از اون طرف خاله کوچیکه و دائی کوچیکه و مادر بزرگم هم اومدن.

رفتنی برامون سخت شد چون حسین اشتباهی رفت جاده فیروز کوه. راهمون دور شد و هم من و هم مهسا طفلی که این روزها دیگه شکمش حسابی قلمبه شده اذیت شدیم. آمپول شب رو هم بین راه مامان برام زد. ساعت 11 بود رسیدیم خونه خاله ام. چقدر دلم براش تنگ شده بود. اونم وقتی ما رو دید انقدر ذوق کرده بود که نمیدونست چیکار کنه. خلاصه شام رو خوردیم و نصف افراد رفتن خونه دائیم که خانومش آملی هست و بقیه موندن خونه خاله.

تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم و حرف زدیم. فرداش من مجبور شدم ساعت 9 بیدار بشم برای آمپولم. با اینکه سعی کردم خوابم نپره نشد نیشخند بقیه هم بیدار شدن و صبحانه صرف شد. تا کمی خودمون رو به اینور و اونور زدیم و با مهسا و زن دائی کوچیکه که اونم باردار هست اطلاعات رد و بدل کردیم شد موقع نهار. دست خاله درد نکنه جوجه خیلی خوشمزه ای با کمک حسین و دائی کوچیکه درست کرده بودن. نهار صرف شد و بچه ها قرار شد برن دریا. من که آفتاب برام ضرر داره و مایل هم نبودم توی اون ظهر داغ برم بیرون با مامان و مادر بزرگ و خاله موندیم خونه. حرف زدیم و استراحت کردیم و عصر بود بچه ها برگشتن.

شب هم طبق روال شب قبل. با خاله کوچیکه درد و دل کردیم. با اون که حرف زدم حالم خیلی بهتر شد. خیلی آرومم کرد.

فرداش فرار بود بریم جنگل. با راهنمایی دائی رفتمی چمستان. خیلی جای زیبا و ساکتی بود. نهار مهمون دائی بودیم. بعدشم قرار بود بریم خونه خاله که گفتن دائی دعوت کرده و کمی ناراحتی پیش اومد (مامانم ناراحت بود) و خدا رو شکر به تدبیر رضا و حسین همه چیز آروم شد و شب خونه دائی رفتیم.

بد نبود. خانومش کلاَ به اینکه بری خونش حساسیت زیادی داره انگار. اما خودش وقتی خونه اینو و اون میره از در و دیوار میره بالا. ما هم تا ساعت 1 نشسته بودیم تا آخرین ظرف و لیوانش رو جابجا کنه و بهمون بگه کجا باید بخوابیم.

ما قرار بود ساعت 5 صبح جمعه راه بیافتیم. منم حالم از شامی که خورده بودم بد بود و متاسفانه تا صبح نتوستم بخوابم.  ساعت 5 هم بیدار شدیم و راه افتادیم. ساعت هشت و نیم رسیدیم تهران و خدا رو شکر حسین هم به کارش رسید.

شنبه هم وقت سونوی ان تی داشتم. (اگر نبود یک هفته ای پیش خاله می موندم) دکتر سونو کرد و خدا رو شکر گفت همه چیز خوب و نرمال هست. جوجو هم برای اولین بار اومده بود. باز هم نشد ما صدای قلب نی نی رو بشنویم و همچنان در خماری هستیم.

دیگه اینکه در پی تنگ شدن لباسها مادر شوهر رفت و برام چند دست لباس خرید همه خوب بودن به جز یکیش.

قرار شد دوشنبه که عید بود ببریم عوض کنیم. مامانم گفت اونم بیاد که بریم یکسری لوازم ببینیم. باهاش شرط و قرار گذاشتم که تا ماه 6 هیچی نخره.

آخرش هم نشد و جوجو یه صندلی ماشین پسندید که 450 بود !!

آقاهه هیچ تخفیفی هم نداد. رنگ مشکی و چرمی بود. خدا خیر بده آقاهه فروشنده مغازه کناریو که به جوجو گفت این خوب نیست و بچه زود عرق میکنه و نمیشینه توش.

دیگه از خود آقاهه مغازه کناری یه صندلی خریدیم به 290 با یکسری خرت و پرت ریز دیگه.

بعدشم مامان رو کشون کشون آوردم بیرون. وقتی رسیدیم خونه سردرد خیلی بدی داشتم. ساعت 8 شب خواستیم با جوجو بریم بیرون دوری بزنیم که مامانش زنگ زد که پسر دختر خاله جوجو با خانومش میان خونشون و قراره بریم بیرون.

من خیلی حالم بد بود اما بیخیال شدم و گفتم باشه. ساعت 9 تازه از خونه راه افتادیم. دختر خاله جوجو هم که خیلی آدم سرد و نچسبی هستش بود. حالا ساعت 9 هه ما داریم میریم بیرون میبینم مادر شوهر میگه بریم در اون یکی مغازه خاله میخواد لباس بخره!! توی اون ترافیک کلی رفتیم تا رسیدیم مغازه و لباس رو نداشت. بالاخره ساعت 9/30 رسیدیم به پارک و دیدیم دوست برادر شو.هر و خانومش هم بودن. با وجود سردرد بهمون خوش گذشت. عروس خاله و خانوم دوست برادر شوهر خیلی دخترهای خوبی هستن و خیلی هردوتاشون رو دوست دارم. ساعت 12 رسیدیم خونه و من تا صبح روی سرم دستمال خیس گذاشتم. ساعت 5 صبح خوابم برد و خدا رو شکر وقتی بیدار شدم به لطف 3 تا استامینوفنی که در فواصل 3 ساعتی خورده بودم و چای بابونه و دعا و آیه هایی که خونده بودم سرم آروم بود.

دیروزم سه شنبه بود و جوجو خان اولین جلسه کلاسش بود.

اگه گفتین چه کلاسی؟

ویولن قلب قراره بشه جوجو کنان !!

امیدوارم موفق بشه و پیگیری کنه. دیشب هم برای آمپولم رفتیم خونه مامان اینا و دیدم مامان خانوم رفته نمایشگاه فرش و به جای فرش بچه (چون من یک اتاق دارم و قرار نیست اتاقی درست کنم) یه فرش تزئینی خریده بود از چرم و پوست و فرش.

بهم گفت ببر خونتون که خراب نشه. وقتی آوردم مادر شوهر دیدش گفت وای چقدر قشنگه!!!! چند خریده؟ گفتم نمیدونم. برگشت به بابای جوجو گفت اینو مامانش برای کادوی بچه خریده. گفتم نععع به جای فرش اتاق بچه خریده و بعدشم رفتیم خونمون.

امروز صبح بهش میگم مامان فرشه قشنگ بود؟ میبینم یه قیافه عجیبی به خودش گرفت و گفت بد نبود!! منه احمق هم گفتم قیمتش رو پرسیدم گفتن 280.

بعدش برگشته میگه این مامان هم یه کارایی میکنه ها!!  البته خوب میره میبینه خوشش میاد.

منو میگی تعجب انقدر ناراحت شدم که میخواستم همون موقع پاشم از سر میز برم. اما خودم رو کنترل کردم. جوجو و باباش هم فهمیدن چه حرف بدی به من زده. هی سعی کردن یه چیزی بگن ماست مالی بشه اما انقدر اعصابم خورد شده بود که حد نداشت. سریع صبحانه ام رو خوردم و اومدم خونمون.

گفتم یعنی به جد و آباد من لعنت اگه دیگه یه تیکه از چیزهایی که میخرم رو بهت نشون بدم یا نظرت رو بپرسم. انگار خودشون خیلی سنگ تموم میذارن چه توقع هایی دارن.

حکایت چند روز قبله بهش میگم اتاق من جا نداره من نمیتونم تخت خودم رو جمع کنم و تخت برای بچه بذارم در حالی که توش نمیخوابه.

بعد از اینکه کلی سعی کرد وسایل رو در ذهنش بچرخونه تا تخت رو به زود جا بده و دید نمیشه میگه همسایمون هم دخترش اتاقش جا نداشت چند سال بعد وقتی خونه خریدن براشون سرویس خرید.

یا دو روز بعدش داشتم میگفتم مامان خیلی به لباس بچه علاقه داره و خیلی زیاد میخره! برگشته میگه خوب مامان میتونه پولش رو الکی خرج نکنه و برای بچه طلا بخره.!!

یکی نیست بگه مگه مامان من بهتونم بدهکاره. از اینا هیچی به جوجو نگفتم. یعنی گفتنش فایده ای نداره و دیگه حتی دلم هم سبک نمیشه.

اما خیلی کار بدی کرد این حرفها رو به من زد. خیلی ازش ناراحت شدم. نمییخوام محبت هاش رو ندیده بگیرم اما یکی دیگه داره سرش رو اساسی کلاه میذاره و با قربونت برم فدات بشم چیزشون میکنه ایشون میخواد برای من زرنگ بازی در بیاره.

همین دیگه بسه تعریف هام. بعدش شاید سفرنامه شیراز رو بنویسم و تعطیلات رو تمومش کنم.

مواظب خودتون و ارزوهاتون باشین و نذارین آدمهای بد آزارتون بدن.


 
 
مهدی موعود
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢
 

آسمان یک بار دیگر خنده کرد

 


عشق ما را باز هم شرمنده کرد

 
آسمان رقصید. وبارانی شدیم

 


موج زد دریا و طوفانی شدیم

 


بغض چندین ساله ما باز شد


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

میلاد مهدی موعود، حجت بن الحسن ، امام زمان (ع) بر همه مبارک.

انشاله شاهد ظهور یوسف زهرا باشیم و در صف یاران و ارادتمندان ایشون.