Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
گر نگهدار من آنست که خود میدانم...
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

خوبین؟ ممنونم از تبریک ها و محبت هاتون.

اون شب بهمون خیلی خوش گذشت و خدارو شکر که چیز ناراحت کننده ای پیش نیومد.

مامان اینها و داداشم بهمون ربع سکه هدیه دادن.

جوجو و مامان ایناش هم یه بودجه 2 تومنی برای خرید لب تاپ. منم قراره برای جوجو کفش بخرم که هنوز قسمت نشده بریم بخریم.

از خودم و نی نی پرسیدین. خوبیم خدا رو شکر.

توضیح دقیق تر اینه که اون هفته باز یه آز پلاکت دادم و پلاکتم به 118 هزار رسید و نگرانی دکترم کمی کم شد.

برای سردردم هم گفت باید برم نورولوژیست. نورولوژیست هم گفت باید بری ام آر آی. منم گفتم تنگی نفس دارم و فعلاً یه قرص داده که تا 2 هفته بخورم اگر خوب نشد باید برم ام آر آی.

قرصی رو هم که دکتر خودم تجویز کرده بود (استامینوفن خارجی) با کمک خواهرم پیدا کردم و از دیروز دارم میخورم و انشاله که اثر کنه.

همیشه از دردهایی که به نظر نفس گیر میان دردهای بزرگتری هست.

مثل اینکه من وقتی تهوع داشتم میخواستم بمیرم.

بعدش که سردرد اومد گفتم قربون تهوع.

دیروز که رفتم دکتر و صدای قلب حبه انگورم عجیب و غریب بود و دکتر گفت هفته دیگه بیا برات اکوی قلب جنین بنویسم... فهمیدم حاضرم از سر درد بمیرم اما حبه انگورم چیزیش نباشه.

خوب راستش هر وقت یادم میافته از شدت بغض حالت خفگی بهم دست میده.

 دلم خیلی گرفته. دیگه التماس دعا به هیشکی نمیگم. بچه ام رو سپردم به خدا و خودش هرجوری صلاح بدونه.

جوجه ام روزهایی که سردرد دارم اصلاً تکون نمیخوره.

3 روز قبل خواهرم و دخترش خونمون بودن.

از شدت دل درد و گرفتگی رگ سیاتیک و سر درد دراز کشیده بودم و باهاشون حرف میزدم. خواهرم ازم پرسید نی نی رو ناز میکنی؟ گفتم ای بابا توی اینهمه درد چه حوصله ای داری؟!!

خواهرم دستمو که داشتم در محل درد شکمم رو فشار میدادم کنار زد و گفت کار بدی میکنی و آروم آروم شروع به نوازش شکمم کرد. همینطوری که حرف میزدیم و اون شکمم رو نوازش میکرد یکدفعه نی نی بعد 2 روز یه تکون محکم خورد.

خنده ام گرفت گفتم ااا بعد 2 روز تکون خورد. الان میگه مامان واقعیم رو پیدا کردم.. اینجا کجاست من هستم.. خواهرم خندید و من دلم برای جوجه ام کباب شد.

از دیروز تا حالا صد بار آه کشیدم و توی هر کدوم صد بار از خدا خواستم هر کاری میخواد با خودم بکنه.

دلم خیلی نازک شده. تا میام حرف بزنم مثل الان اشکم سرازیر میشه. از ترس زیاد شدن سردرد ، سعی میکنم کاری نکنم که گریه ام بگیره.

مامان میخواد ببرتم مشهد. جوجو نمیذاره. میگه بمون بعد زایمان. خودمم نمیدونم دلم چی میخواد. از طرفی دلم حسابی تنگ امام رضای عزیزمه و از اون طرف هم میترسم برم کنارش و نتونم خودم رو کنترل کنم و از شدت گریه بمیرم.

خلاصه وضعیه...

خبرای خوب هم نزدیک شدن اومدن نی نی حسینه که انشاله 8 شهریور میاد و سرمون حسابی گرم میشه.

نی نی دائی هم پسر شده و دیگه پسرم توی اینهمه دختر تنها نمیمونه.

دلم میخواد چیزای شاد بنویسم. اما متاسفانه یا پیش نمیاد یا من کورم و نمیبینم.

اما خدا رو هزاران بار شکر میکنم برای خانواده های مهربون و با محبت خودم و جوجو که از هیچ کاری برای من دریغ نمیکنن. انشاله خدا بهشون سلامتی و طول عمر با عزت بده که سایه شون بالای سرمون باشه.

مواظب خودتون و آرزوهاتون باشین.

برای همتون آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم.

با احترام و محبت قلب


 
 
هفت سال
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

هفت سال گذشت

از شبی که با جوجو همخونه شدیم.!!

تا همین پارسال هم وقتی به این شب میرسیدم غم 7 سال قبل و ناراحتی ها توی دلم مینشست.

جشن میگرفتم اما ته دلم شادیی نبود.

اما امسال تونستم از آدمهایی که اذیتم کردن بگذرم و کار جوجو رو فراموش کنم.

سعی زیادی کردم. البته اضافه میکنم که همش به خاطر خودم بود.

نه به خاطر اینکه کسایی که بخشیدمشون مستحقش بودن.

امشب مادر شوهر به مناسبت سالگرد ازدواج ما یه مهمونی کوچیک گرفته.

مامان اینا هم دعوتن.

برادر بزرگم هم که بعد 1 سال شاید این جمعه بیاید شاید ، بالاخره اومده تهران و اونم دعوته.

انشاله بهمون خوش بگذره.

برای ما دعا کنین ماچ

 


 
 
درهم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
 

سلام دوستای گلم

عید گذشته همتون مبارک.

انشاله طاعات و عبادات همتون مورد قبول درگاه حق.

منو ببخشین که نتونستم سر موعد عید بیام و دونه دونه بهتون عید رو تبریک بگم و براتون آرزوهای خوب کنم. خدا لعنت کنه این سردرد رو.

خوب مختصر و مفید گزارش اون هفته رو بدم و مرخص بشم.

هفته قبل ، جوجو یکدفعه تصمیم گرفت به علت بحران حالی و روحی من مشرف بشیم به شمال نیشخند این بود که شنبه اون هفته راهی آمل شدیم و در منزل خاله محترم فرود اومدیم.

2  روز اول رو من حالم خوب نبود و خونه بودیم. در واقع روز اول رفتیم دوری در بازار بزنیم که فشارم اومد پائین و سردرد لعنتی تا 2 روز بعدش منو انداخت.

روز سوم اما هوا ابری شد و ما هم رفتیم بابلسر دریا.

عالی بود. هم هوا هم دمای آب. البته من اجازه ورود به آب رو نداشتم اما خوب تونستم پاچه مبارک رو بالا بزنم و کمی در آب قدم بزنم که خودش خیلی برای روحیه ام خوب بود.

یک شب شام هم رفتیم رستوران حاج محسن تا ببینیم آیا تعریف های رضا درسته یا نه.. که خوب غذاش خوب بود و ما راضی بودیم.

2 وعده هم به اصرار دایی جان و خانومش مهمون ایشون بودیم که خدا رو شکر زندائی روی مود خوبش بود و بی محلمون نکرد یول

سه شنبه صبح هم اومدیم خونمون. روز 4 شنبه من آزمایش دادم و دیدیم بعله مشکل من نرفتن به ددر بوده خنده پلاکتم 12 هزار تا بالا تر اومده و یک چهارم ضرر جبران شد.

بقیه روزها هم در تاریکی و سکوت با دستمال سرد گذشت.

امروز تونستم کمی پای کامپیوتر بشینم. البته یکی دوبار اومدم سیستم رو روشن کردم اما به جز یکی 2 تا کامنت برای دوستان نتونستم ادامه بدم و سیستم خاموش شد و من هم لالائیدم. لالا که نه .. منظورم همون دراز کشیدن و ناله کردن و التماس به خدا ودستمال سرد و ایناست نیشخند

امروز کمی آروم ترم. نمیدونم تا کی اینطوریم.

در هر حال قصد شرح یک هفته گذشته بود نه شرح حال مزخرفم.

اینم 1 عکس از روز برگشتمون. هوا عالی بود... وقتی هم رفتیم دریا دوربین توی ماشین جا موند و از اونجایی که ما خیلی آدم های تیزی هستیم هیشکی حاضر نشد بره بیاره افسوس

میدونم عکس قشنگی نیست. میخوام مه غلیظش رو ببینین و شاید مثل من ریه هاتون خنک بشه.

اینم هدیه حسین قبل از اینکه بفهمیم نی نی پسره.

برای دخمل خودش هم قرمزش رو خریده. البته کمی مدلش با این فرق داره.

مادر شوهر اینها هم روز پنجشنبه اون هفته رفتن سفر (شمال اینور) و قراره انشاله این 4 شنبه بیان. خونمون ترسناک شده. من که میترسم توی حیاط برم. دوست دارم زودتر برگردن تا خونه زودتر امن بشه.

بعداَ نوشت: وای خدایااااا الان اینو از وبلاگ ممو دیدم.. خدا کمکشون کنه انشاله.. اشکم سرازیر شد گریه


 
 
بازم مثل همیشه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
 

خوب ببخشید که دیروز ننوشتم چون نمیخواستم روز شهادت حضرت علی (ع) هیچ رنگی از شادی در وبلاگم باشه.

بعله... بازم مثل همیشه آبی برنده میشه تشویق

بزنین دست قشنگه رو به افتخار دوستایی که پیش بینی درست رو کردن.

البته یه توضیح اضافه کنم اینی که گفتم هیچ رنگی از شادی بابت این نیست که چون نی نی پسر شده من الان خیلی شادم.

شادیم بابت اینه که میدونم حبه انگور چیه و سالمه من با ناشناختگی میونه ای ندارم.

ضمن اینکه شخصاَ جنس دختر رو بیشتر دوست دارم.

علتش هم اینه که نمیدونم با پسر ها چیکار باید کرد.

و البته با تشکر ویژه از خدای مهربونم بابت شاد کردن دل برادر شوهر و حسین و جوجو (که خیلی سعی کرد به روش نیاره پسر دوست داره) و مابقی پسر دوست های اطراف.

اما همه خدا رو شکر میکنن که حبه انگور تا الان از دست من جون سالم به در برده و ظاهراَ که سالمه.

دکتر سر و دمش (به قول دکتر میگم وگرنه میدونم بچه دم نداره) رو چک کرد و گفت مشکلی که بشه دید وجود نداره ما هم توکل به خدا کردیم.

در مورد جنسیتش هم گفت لازم نیست دیگه چک کنین و اگر توی بیمارستان بهتون دختر دادن تحویل نگیرین نیشخند

حالا من موندم با یه عالمه عروسک که خریدم.. خوش به حال بچه حسین و نی نی های اطراف میشه دیگه.

بعد الان چون داریم سعی میکنیم خیلی مللللللو من آرامش داشته باشم تا شاید پلاکت خونم درست بشه کلاَ هیچ حرفی از اسم بچه نمیزنیم. چون حتی به اندازه سر سوزنی تفاهم در این مورد نداریم.

2 روز قبل هم رفتم خونه حسین اینا با مهسا نشستیم کسری های سیسمونیش رو در آوردیم تا بره بخره. انقدر که ورجه ورجه میکنه همش دل درد داره و خودش احساس میکنه بچه خیلی اومده پائین. امیدوارم این 1 ماه رو هم به سلامتی بگذرونه.

امشب هم آخرین شب قدره و من تا الان نتونستم حتی 1 روز دعای سحر رو بشنوم.

خیلی سحر ها بیدار بودم اما از شدت درد بوده و تحمل اولین چیزهایی که نداشتم صدا و نور بوده. و دعاها امسال تعطیل شد.

خدایا به حق همین شبهای عزیز میدونی دیگه اولین دعامون ظهور امام زمان (عج) هست و بعدشم آمرزش گناهامون.

عمر با عزت و سلامتی و طولانی برای پدر مادرها و خوشبختی خواهر برادرها و اطرافیان.

شفای همه مریض ها (علی کوچولو ، پری جون عمه عسل عزیزم و کسایی که مورد نظر دوستام هستن. و از صدقه سر همشون هم خودم)

خدایا کمکمون کن اونی باشیم که تو میخواهی. از راهی بریم که تو دوست داری و کنار بذاریم چیزهایی رو که تو دوست نداری.

خدایا از شر شیطان حفظمون کن که همه بدبختی هامون از وسوسه های اونه و ضعف وجودی خودمون.

خدایا مثل همیشه ضمیمه همه دعاهام کسایی هستن که آرزوی داشتن بچه دارن اما از این فرشته های کوچولو محرومن. بعضی هاشون خیلی تلاش میکنن و بعضی ها صبورانه به انتظار صلاحدید تو نشستن. خدایا دلشون رو شاد کن.

و آمرزش برای عزیزانی که از دست رفتن. و آمرزش برام خودمون که بعداَ از دست میریم نیشخند

خدایا یه دعای مخصوص برای دوستای گلم که اینجا رو میخونن. برای برآورده به خیر شدن حاجت های قلبیشون. هرچیزی که هست من خبر ندارم اما تو به دلهای همشون آگاهی.

خدایا میدونم این روزها سرت شلوغه اما اینم آخریشه.. آدمهایی که از فرط استیصال از تو نا امید شدن رو بار دیگه با یه بشارت و معجزه امیدوار کن. یادشون بیار که تو هستی قدرت مطلق این دنیا و همیشه خوب بنده هات رو میخواهی.

قربونت برم خدای مهربونم. خیلی دوستت دارم قلب

 


 
 
امیر المومنین حیدر
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

اگر آتش به زیر پوست داری

نسوزی گر علی را دوست داری

وگر مهر علی در سینه ات نیست

بسوزی گر هزاران پوست داری

یک عمر تماشای دری خون آلود    یاد آوری حادثه ای سرخ و کبود

کم کم به علی بال پریدن میداد    ای تیغ نیازی به حضور تو نبود . . .

شهادت مولای متقیان علی (ع) تسلیت باد


 
 
آبی یا صورتی
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
 

دوستای عزیزم سلام

نماز و روزه هاتون قبول درگاه خدای مهربونم باشه. و البته انشاله شبهای قدر رو با دستهای پر و دعاهای قبول شده بگذرونین.

من خوبم خدا رو شکر. البته مسکن ها ادامه داره اما اون سردرد کشنده کنترل شده.

اون هفته جواب غربالگری رو بردم پیش دکترم و خدا رو شکر نی نی خوب بود.

یه سونو هم برای کنترل اسکت و استخون بندی نوشته که فردا باید برم انجام بدم.

عصر همون روز رفتم جواب آزمایش های خودم رو گرفتم و دیدم هی وای من پلاکت های خونم 50 هزارتا کم شده.

باز وارد مرحله بحرانی شد. اما خوب خودم میدونم دلیلش همین اعصاب خوردی های این چند وقت بوده. خودم میدونستم آزمایش هام گند زده میشه بهش. امروز هم که بردم دکتر ببینه و سری از تاسف تکون داد و گفت چیکار کردی با خودت؟

منم لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم درستش میکنم نگران نباشین.

برام هر هفته آزمایش پلاکت نوشته. انشاله که خدا کمکم کنه درستش کنم.

راستی از دکتر نی نی هم پرسیدم که چرا آزامایش غربالگری هفته 11 تا 13 رو ننوشته.

گفت برای کسایی که آزمایش ان تی منفی باشه ضرورتی نداره آزمایش غربالگری مرحله اول و یه هزینه بیجاست. مخصوصاً که غربالگری مرحله دوم کامل انجام میشه.

اینم بابت اطلاع دوستای گلم که انشاله این موارد رو در راه دارین بدونین که ضروری نیست و اگر دکترتون ننوشت مثل من استرس بی جا نگیرین.

فردا که میریم سونو دکتر گفت میتونیم جنسیت حبه انگور رو هم ببینیم نیشخند انقدر استرس دارم شبا همش کابوس میبینم.

دیشب که از استرس دکتر امروز و سونوی فردا خواب دیدم رفت سونو بعدش دکتر به یه جایی مثل تخت مرده شور خونه بردم و گفته اینجا بخواب. روش یه برزنت گنده انداخته بودن که پر گچ و خاک بود.

دکتره جاروبرقی رو برداشت و روشو تمیز کرد و گفت بخواب. تخنه انقدر بزرگ بود انگار یه سکوی 12 متری بود. وسطش یه جایی برای خوابیدن بود که بالشت تخته سمت چپ بود. بهش گفتم همینطوری بخوابم؟ گفت نه بالشتش رو سمت راست بذار ، بالشت سمت چپ برای مرده هاست! گفتم یعنی قبل من یه مرده اینجا خوابیده؟

با بی قیدی شونه اش رو بالا انداخت و گفت آره دیگه زود باش بخواب.

وقتی از خواب پریدم خیس عرق بودم... اینم شب شاد و شنگولی که گذروندم.

خوب درو نشیم از حرف اصلی. به نظر شما نی نی من جوراباش آبی یا صورتی؟

دوست دارم نظرتون رو بدونم. چشمک


 
 
تسلیم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
 

عاقبت پرچم سفید رفت بالا و من مغلوب میگرن شدم.

بعد از پستی که گذاشتم به مدت 1 هفته سردرد شروع شد و خوب نشد.

4 شنبه اون هفته گریان و نالان زنگ زدم به جوجو که بیاد بریم دکتر.

قبلش با دکتر خودم تماس گرفتم گفت برو ببین اگر فشارت بالاتر از 14 روی 9 هست برو بیمارستان باید بستری بشی اگرنه یه استامینوفن میتونن بهت بدن و اگر خوب نشدی مفنامیک اسید.

دکتر فشارم رو 2 بار گرفت و خوشبختانه به 14 نرسیده بود. در نتیجه برام استامینوفن 500 نوشت. من نمیدونستم میتونم 500دش رو هم بخورم.

تا دیروز صبح هر 8 ساعتی 1 دونه استامینوفن خوردم .

آهان پریشب حالم کمی بهتر شده بود که با مادر شوهر و برادر شوهر و جوجو رفتیم یه تاتر شاد توی سرای محله جنت آباد به اسم من دیوانه نیستم. خیلی خوب بود. کسایی که اون اطراف هستن پیشنهاد میکنم ببینین و لذت ببرید. (سرای محله جنت آباد مرکزی) البته من بعدش اومدم و خیلی شیک باز مسکنم رو خوردم و خوابیدم. فردا صبح هم ادامه دادم. اما احساس میکنم روحیه ام خیلی بهتر شد.

یکشنبه شب هم مامانم مهمون دعوت کرده بود و برای سلامتی من ختم انعام گذاشته بود. دستش درد نکنه خیلی زحمت کشید.

از دیروز صبح کمی بهترم. یواشکی قرص ها رو قطع کردم. آزمایش های لوپوسم رو هم زودتر انجام دادم که هفته دیگه ببرم پیش دکتر روماتولوژم.

خلاصه هفته سختی داشتم. انشاله همتون خوب باشید و هیچ وقت دردی در بدنتون نباشه.

امروز دوباره درد شروع شد و باز مجبور شدم مصرف قرص ها رو شروع کنم.

بیچاره حبه انگور ناراحت

روز شنبه ای هم که گذشت رفتیم جواب غربالگری رو گرفتیم. فردا باید ببرم به دکتر نشون بدم. انشاله که مشکلی نباشه.

انقد بی حوصله ام که از خودم بدم میاد.

این پست نه جهت رنجوندن خاطر عزیزه شما بلکه فقط و فقط برای ثبت در خاطراتم بود.