Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزها میگذرد
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
 

سلام

من برگشتم

از ولایت و مراسم عزا و اینا دوشنبه برگشتم... اما بعدش در منزل خودمان به کما فرو رفتم. سر درد تا همین دیروز پدرم رو در آورد.

در ولایت هم کسی اجازه نداد به هیچکدوم از مراسم های فرشاد برم.البته بعدش جوجو وقتی خلوت شد منو برد سر خاکش.

آهان گفتم فرشاد...

پسر خاله مامانم بود. اما نه با همین نسبت به ظاهر دور. من خاله و دائی هام تقریباَ همسن خودمن و رابطه خیلی نزدیکی با فامیل های مادریم داشتیم. (قبل از اینکه هر کدومشون توی یه کشور پراکنده بشن)

فرشاد مثل پسر خاله خودم بود. از توضیح و تفسیر چی شد و چطور شد میگذرم که دیگه در توانم نیست صحبت در موردش.

انقدر این روزها گفتیم و اشک ریختیم که اگر فلان میشد اینطوری نمیشد و اگر بهمان میشد اینطوری نمیشد که جونمون در اومد.

در خوبیش همین بس که جوجو که کلاَ 4-5 بار دیده بودش اشکی براش میریخت که هر کی میدید فکر میکرد چه نسبت نزدیکی باهاش داره.

شد چیزی که نباید بشه. اما خدائی هست در همین نزدیکی که روزی تقاص بیگناهی پدر اون 2 تا طفل معصوم رو از قاتلینش بگیره.

روز تولد امام رضا 3 بار وبلاگ رو باز کردم. سرم داشت میترکید اما دلم میخواست پیغام تبریک بذارم.

اما نتونستم. دلخور بودم از امام غریبم. من خیلی التماسش کرده بودم ضامن فرشاد بشه اما نشد.

الان اما آروم ترم و فکر میکنم شاید صلاحش در این بوده.

در کل تبریک میگم تولد امام رضای عزیزم رو با کمی تاخیر به تمام کسانی که مثل من دوستش دارن و عاشقشن.

4 شنبه هم مامام اینها برای مراسم هفتم باز برگشتن ولایت. من قرار بود باهاشون برم اما به خاطر آزمایش 24 ساعته ای که داشتم نشد برم. توفیق اجباری نصیبم شد که به جای مراسم ختم برم عروسی پسر خاله جوجو.

شب خوبی بود. ابراز احساسات اقوام (!!!!) به حبه انگور کمی حالم رو بهتر کرد.

اما لحظه ای تصویر قبر پسر خاله بر فراز اون قبرستون سرد از جلوی چشمم نمیرفت. وسط رقص عروس و داماد هم اشکی فشاندم که ناگهان دیدم زندائی مارپل جوجو چشماش رو ریز کرده و داره از زیر عینک نگام میکنه که بیخیال شدم و سرم و گذاشتم روی دستمام تا فرصت حرف درآوردن رو ازش بگیرم.

همتون رو خوندم. شرمنده همتون شدم نتونستم پیغام بذارم یا جواب محبت هاتون رو بدم.

راستش حالم زیاد خوش نیست. امیدوارم زودتر درست بشم.

مواظب خودتون باشین.


 
 
فرشاد
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
 

متاسفم فرشاد عزیز!

متاسفم که وقتی در شکم مادرت بودی پدرت بینوایت رو از دست دادی!

متاسفم که تمام عمر یتیمی کشیدی!

متاسفم که گول خوردی و به بیراهه رفتی!

متاسفم که در 34 سالگی اعدام شدی!

متاسفم برای 2 طفل صغیرت که هنوز خیلی درست معنی پدر رو نفهمیده از دستش دادن!

متاسفم برای مادر بدبختت که بزرگ کردن 6 تا یتیم و از دست دادن 2 بار همسر که هر کدومشون نمونه یک فامیل بودن بسش نبود.

متاسفم برای برادر بیچاره ات که 2 شبانه روز آواره خیابون ها بود شاید بتونه کسیو پیدا کنه که فقط بتونه 1 روز جلوی حکم تورو بگیره.

متاسفم که دیگه نمیتونم مثل همیشه خندون ببینمت و باید بدنت رو به خاک سرد گور بسپاریم.

و متاسفم که کمی دیر شد! تو میتونستی زنده باشی فقط اگر کسایی که 5 برابر پول خونت رو میخواستن در محل کارشون تشریف داشتن و مجازات تو به جمعه نمی افتاد.

کاش تو هم 3 هزار میلیارد دزدیده بودی.. قطعاَ بیخیالت میشدن.

کاش اونهمه آدم رو بلا سرشون می آوردی شاید فقط 200 هزار تومن جریمه ات میکردن.

هر چی بود تو باید میمردی... جا برای این آدمها باز تر.

کاش هیچوقت فریب نمیخوردی. کاش..

 

لا لا لا لا همه در خواب نازن

دیگه چیزی ندارن که ببازن

بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه

بخواب ای گل که بیداری عذابه و عذابه

بخواب آروم که خورشیدم خاموشه

اونم باید بره چیزی بپوشه

اونم طاقت نداره توی سرما

اونم غافل شد از حال دل ما

همه اینجا غریب اندر غریبن

همه از بی نیازی بی نصیبن

الهی کور بشن گر دیده باشن

میگن اینجا همه مردم فریبن

چه بی قانونه قانونش

چقدر بی برکته نونش

به نرخ مفت جون کندن

شده چیزای ارزونش

همش بغض و همش بغضه

روی لبهای خنونش

نمیدونی چقدر سخته

همون کارهای آسونش

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا


 
 
خدا اجازه من دلم بسته به زنجیر غمت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

دیشب فشارم روی 14 بود. ساعت 1 نصفه شب بالاخره به مغزم رسید که این سردرد لعنتی که هی داره اضافه میشه نکنه برای فشار باشه. باز خدا رحم کرد فشارم رو گرفتم و دیدم هی وای من... سریع نصف لیوان آبلیمو خوردم و راهی درمونگاه شدیم.

دکتر هم فشار رو گرفت و یه دونه از 14 کمتر بود. گفت 1 ساعت بیدار بمون و باز بگیر اگر روی 14 و نیم بود برو بیمارستان. تا 2 هم بیدار بودم و خدا رو شکر رفت روی 13/7 و من هم بعد 1 ساعت بعدش خوابیدم.

نکته جالب این وسط این بود که وقتی به جوجو گفتم میدونم سردرد هام برای اعصاب خوردیه و فشارم بالا میره مثل مظلوم های بی گناه نگام کرد و گفت آخه عزیزم چرا اعصابت رو خورد میکنی؟

من که چشمام داشت میزد بیرون از اینکه چقدر برای گند کاریهای خودش آلزایمر داره و یادش رفته 5 شنبه وقتی خواستیم بریم باغ بابای مهسا برای مهمونی ولیمه رها عسلی برای اینکه مامانش 2 تا پتو رو از زیر رختخواب ها در آورده بود میخواست منو بکشه.

در شرایطی که من خودش رو فرستادم به مامانش کمک کنه و حتی نمیدونستم اون 2 تا پتو زیر همه هست و مامانش هم چیزی نگفت.

تازه انگار من باید جواب پس بدم که منو آورده توی یه خونه فسقلی که حتی جا ندارم رختخوابم رو توی خونه خودم بذارم و باید بذارم خونه مامانش.

بعدشم انگار عادت کرده که هر رفتار مرخرفی خواست با من بکنه و بعدش با یه خنده تموم. بعد که نشستم توی ماشین میگه چیه حالا اخم کردی.

منم تا فرداش که برگشتیم باهاش حرف نزدم. از همون موقع هم سردرد دارم. تازه باز جالبه که یادش رفته از اینجا 3 ساعت مسیر رو انگار نه انگار یه زن باردار توی ماشینه چطوری مثل خیره سر های 18 ساله ویراژ داد و دل و روده منو به هم آورد.

آره خلاصه که این هم شرح دیشب بود و هم شرح اون هفته.

مهمونی رها عسلی هم خوب بود. 35 نفر بودیم و از عصر 5 شنبه جمع شدیم تا بعد ظهر جمعه.

شب 5 شنبه هم بزن و بکوب بود و البته من همچنان نقش فیلمبردار رو داشتم و ظهر جمعه هم کادو ها رو دادیم.

من قبلاَ یه گوشواره ناناس خریده بودم براش.. که بعد کادوی حسین یه ریع سکه هم اضافه کردم.

مامان اینها هم براش یه سرویس کفش دوزک خریدن و خواهرم هم یه پلاک تاس داد و بقیه هم پول دادن.

اینهم فرشته کوچیک ما: (لطفاَ برای سلامتیش یه صوات بفرستین)

 

 

 

 


 
 
سپاس
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
 

سپاس خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

امروز رفتم اکوی قلب حبه انگور. مهم اینه که تا اینجای کار همه چیز خوب بود و مشکلی نداشت.

مهم نیست که 5 ساعت توی بیمارستان اسیر و آواره بودیم.

مهم نیست که باز هم حواله داد تا 2 هفته دیگه اگر مشکلی نبود باز تا تا زمان تولد و اگر مشکلی نبود تا....

مهم اینه که امروز خدای مهربونم منو دلشاد از بیمارستان برگردوند.

امروز بارها و بارها اشکم سرازیر شد به خاطر دیدن طفل های معصومی که از 40 روزه بودن تا 13-14 ساله در بخش کودکان قلب بیمارستان شهید رجایی که همه دستهاشون به خاطر چیزهایی که نمیدونم چیه بهشون وصل بود باندپیچی بود و بعضی ها هم که یقه لباسهاشون بازتر بود جای بخیه هایی که سینه های ظریفشون رو شکافته بود معلوم بود.

امروز مادرهای زیادی رو دیدم که پاره های جیگرشون رو روی سینشون گرفته بودن و بارها و بارها از جلوی چشمم رد شدن و رفتن و اومدن... گریه میکردن ، کوچولوشون رو نوازش میکردن ، بیتابی میکردن و ...

پدرهایی که انگار از بنایی اومده بودن از بس گرد و خاک بیچارگی روی سرشون نشسته بود.

خدایا به حرمت فاطمه زهرا همه این بندگانت رو شفای عاجل بده و از شر بیمارستان و دکتر و دوا راحتشون کن.

خدایا اجازه بده یه خیال راحت ، یه نفس از ته قلب از دل این پدر و مادرهای بینوا بگذره.

خدایا ، علی کوچولو ، مرد کوچک رو هم فراموش نکن.


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
 

هی شریک!!

شاید صد بار دستم رو بوسیدی و قول دادی دیگه این حرفت رو تکرار نکنی 

شاید من در بین اشکهام گفتم که بخشیدمت

اما بدون ساعتها طول کشید تا تیکه های دل شکسته ام رو از روی زمین جمع کنم

بدون نه تنها 2 ساعتی که داشتم قرآن میخوندم بلکه تا ساعتها بعد از اینکه خوابیدی بی صدا اشکهام از چشمهام می اومد.

.

.

راستی میدونی چرا رفیق خطابت نکردم؟

چون از وقتی محرمت شدم دیگه رفیقم نبودی.

.

.

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

تو برو ، برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند کنم


 
 
روزانه ها و ...
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
 

خوب بالاخره به سلامتی و میمنت نی نی گوگولوی حسین اینا به دنیا اومد و همه ما رو از دیدن روی ماهش مشعوف نمود.

رها خانوم (تا الان اسمش اینه نیشخند) که تا الان هیچ عکسی ازش در دست ندارم پنجشنبه صبح به دنیا اومد.

نی نیمون خیلی خوشگله ماشاله. علت عکس نداشتنم هم اینه که دوربین مامان و بابای خوش فکر بچه 3 روز قبل تولد خراب شده و دوربین بنده رو به یغما بردن و تا الان خبری از دوربین نازنینم در دست نیست.

پنجشنبه عصر برای دیدن نی نی و مامانش راهی بیمارستان شدیم و خدا رو شکر دیدیم همه چیز خوبه و ما از فرزند ته تغاری خونمون و خانواده مهسا اینا هم از فرزند ته تغاری خونشون صاحب نوه شدن.

انشاله عکسش که دستم رسید براتون میذارم ببینین دخترمون چقده ناناسه ماشاله.

خوب حالا روزانه هام:

اون هفته با مامانم و جوجو رفتیم بیمارستان شهید رجایی و برای اکوی قلب حبه انگور وقت گرفتیم. خانومه خیلی مهربون بود و وقتی شرایطم رو شنید برای این هفته بهم وقت داد.

سردرد ها کمی بهترن و بعضی وقتا میرن و منو مشعوف میکنن و بعضی وقتا هم به صورت همه جانبه حمله میکنن و منو مغلوب.

در کل ما خوبیم قلب

یه چند تا چیز جالب براتون تعریف کنم از سیسمونی خریدن مامانم:

قبلن گفته بودم که توی سفرهایی که سال قبل به قشم داشتم یکسری چیزهایی که خوشم اومده بود خریده بودم.

خوب تا یه حدی از کار انجام شده بود.

مامانم به محض اینکه جواب مثبت بارداری منو شنید مثل این حسرت به دلها شروع به خرید کرد و التماس های من بابت اینکه صبر کنه تا حداقل جنسیت بچه معلوم بشه بی تاثیر بود.

توی سفری که به شمال رفته بودم به این نتیجه رسیدم که بهش زنگ بزنم و بگم که چقدر با این عجله اش برای خرید به من استرس وارد میکنه و عملیات پلاکت سازی منو با شکست مواجه میکنه.

زنگ زدم و گفتم و ایشون هم قهر کردن.

بعد 1 هفته که از قهر در اومدن و منم از شمال برگشتم وقتی رفتم خونشون دیدم آورد یک چمدون لباس گذاشت جلوی من و گفت من اینا رو خریدم. از خود راضی خودت بعداَ هرچی خوشت اومد بریم بخریم.

وقتی لباس ها رو باز کردم دیدم هی وای من... خیلی بیشتر از چیزی که نیاز بوده خریده و جایی برای پسندهای بعدی من نذاشته.

البته ناگفته نماند که مامانم بسیار خوش سلیقه هست و همه سلیقه اش رو قبول دارن و منم مستثنی نیستم.. اما خوب بالاخره پس من چی؟؟؟

هیچی دیگه دیدم کار از کار گذشته و بعد کمی حرص خوردن بیخیال شدم.

تا اون هفته با هم رفتیم بوستان و به سلیقه من کمی لباس خریدیدم  (حدود 700 هزار تومن) و بهش گفتم این اسراف و خرید اضافه هست و تو باعثش شدی.

ایشون هم ابرویی بالا انداختن و گفتن دلم میخواد. عینک

من: تعجب

هیچی دیگه با سرعت و عجله ای که مامان به کار بست کار خرید سیمونی تقریباَ تمومه و مونده کمدش که قراره به دائی جوجو سفارش بدم بسازه که مناسب اتاقمون در بیاد و اینکه برم چند تا مدل ببینم.

یه دستگار بخور سرد و زانو بند و یکی دوتا چیز بیخوده دیگه!!

اون هفته زندائی جوجو هم که به تازگی عروسش باردار شده خونه مامان اینای جوجو منو دید و گفت مامانت دیگه خرید رو باید کم کم شروع کنه لبخند

منم لبخندی زدم و گفتم ههه مامانم خریدش رو تموم کرده منتظر منه نیشخند

زندائی جوجو پرسید مگه چند ماهته؟ سوال

گفتم 5 خنثی

زندائی جوجو: متفکر

من: دلقک

زندائی جوجو:.....

فکر کنم خواست بگه مگه چقدر اجاق کوری کشیدین که انقدر عجله دارین که دیگه حرفش رو خورد.

خلاصه که بحث ها و دعواها و جدل هایی داشتیم با مامان خانومم.

هر بار هم دعوامون میشد رضا میانجیگری میکرد و میگفت مامان ولش کن هیچ مضنه پلاکت دستت هست نیشخند

منم میگفتم واله به خدا همینو بگو..

خوب تا همین جا که خرید کردم متاسفانه نصفش در اتاق جا نمیشه.

این در شرایطی هست که برای حبه انگور تخت نگرفتم.

اطرافیان پیشنهاد دادن که تخت خودم رو جمع کنم و برای نی نی اتاق بچینم.

منم فکر کردم که نی نیی که نیومده به خاطرش از اتاق خودم هم بگذرم رو فردا پس فردا دیگه نمیتونم جمعش کنم و جواب خواسته هاش رو بدم در نتیجه این کار و نکردم. شیطان

برام مهم نیست دیگران چی میگن و چی فکر میکنن.

همه وسیله ها به جز همون ماشینی که حسین خرید و عکسش رو گذاشتم خونه مامان اینهاست. فکر کنم تا 2 ماه دیگه هم همونجا بمونه تا تکلیف کمد و تغییر دکور خونمون معلوم بشه.

وقتی اومد انشاله عکسها رو براتون میذارم. 


 
 
ماهی کوچولو
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
 

سرگرمی جالبیه که ساعت 4 صبح منو از خواب بیدار کنی و بعد 2 روز که هیچ تکونی نخوردی تا ساعت 7 صبح هی عین ماهی از اینور دلم بری اونور دلم عین خیالت هم نباشه که من ساعت 10 صبح باید بیدار باشم برای تزریق آمپولم.

منم بعد مدتها که نماز صبحم رو نمیخونم بلند شم و بین بازیهای تو سلامی به خدای مهربونم کنم.

وقتی تو خوبی منم خوبم حبه انگورم... ماچ