Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
طفلی من!
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
 

وارد هفته 34 شدم به میمنت و مبارکی.

حالم الان و در این لحظه خوبه. خدا رو شکر و اصلاً هم برام مهم نیست که از اول هفته با سردرد به یغما رفته بودم. سونوی این هفته هم خوب بود. دکتر اما گفت نی نی هنوز نرسیده خوب معلومه که نرسیده طفلی خیلی مونده تا دوره اش کامل بشه. اما بازم اضافه کرد که نگران نباشم که اگر زود به دنیا اومد الزاماً توی دستگاه نمیره. اینطوری نیست و آرزو کرد برام که همه چیز خوب پیش بره. خیلی مهربونه این دکتر سونوگرافی دوستش دارم ماچ

شنبه ای هم که گذشت  13 محرم بود و من نذر کرده بودم که چند تا دونه غذا بپزم و پخش کنم. قرار بود مادر شوهر کمکم باشه که اونم یادش رفته بود و قرار گذاشته بود با دوستاش بره مراسم طشت گذاری ( نمیدونم چیه دقیقاً)

منم با کمک جوجو عدس پلو رو پختیم و به تعداد 14 عدد غذا رو پخش کردیم. انشاله خدا قبول کنه.

مامان هم امسال طبق روال سالهای قبل نذریش رو برد شهرستان. البته قراره امروز نذریش رو بده.

امروز زنگ زدم به بانک خون بند ناف موسسه رویان. با من قرارداد نمیبندن. ناراحت چون من لوپوس دارم!! به خانومه میگم خوب من که لوپوس دارم باید چیکار کنم؟ میخنده میگه هیچی برو زندگیت رو بکن.

دیروز هم رفتم بیمه که برای مرخصی زایمان سوال کنم. خانومه مشاور بیمه در حالی که انگار نه انگار دارم باهاش حرف میزنم مشغول کار خودش بود و گفت برو بگو بیمه ات رو رد کنن با کارکرد صفر. بعد 6 ماه بیا بیمه برای تشکیل پرونده بعدشم بیرونم کرد!

دوستان تجربه دار همن کار رو باید بکنم؟ لطفاً یه راهنمایی کنین.

زنگ زدم بیمارستان خاتم که بپرسم برای حبه انگور چی باید با خودم ببرم. خانومه برگشته میگه خودتون بیاین و پول!!

گفتم میدونم تا پول نیارم از در رام نمیدین داخل بقیه اش چی؟ گفت بعد 2 روز بهتون میگن و اینطوری بهم مژده داد که 2 روز نگهم میدارن.

همین دیگه. اینم از مملکت اسلامی و طرز جوابگویی ارگان های مختلفش. بعدشم جالبه همشون دارن برای رضای خدا و راه انداختن کار مردم فعالیت میکنن و دم به دقیقه هم تشویق نامه میگیرن.

میگم همیشه هم درد و دل کردن خوب نیست. بعضی ها مثل مجسمه میمونن. بهشون درد و دل که میکنی همینطوری نگات میکنن. دریغ از حتی یه اوهوم.

و باز هم این روزها من و مغزم درگیر درگیریهای جوجو هستیم با خانوادش.

دیشب تا ساعت 5 صبح خوابم نبرد.

دیروز وب سیندختی رو میخوندم. نوشته بود نصف شب از خواب بیدار میشه و تا صبح خوابش نمیبره. خوب منم همینطورم. با این فرق که شبها تا ساعت 2 خوابم نمیبره. بعدش که میخوابم اولین باری که بیدار بشم که یکی از 100 بار دستشویی رفتن تا صبحم رو برم دیگه خوابم نمیبره تا هوا روشن بشه. مثلاً بشه ساعت 8 صبح. بعد تازه خوابم میگیره. تا میاد خوابم ببره ساعت 10 شده و باید بیدار بشم برای آمپولم. خوب بعدشم طبیعیه که خوابم نبره. پس سردرد میگیرم. بعد ظهرها هم نباید بخوابم چون در بهترین شرایطم که باشم بعدش سردرد میگیرم. خلاصه وضعیه هاااااااا. 

حالا اضافه بشه به اینها آزمایش های هر هفته و سونو های هر هفته و دکتر های هر هفته... باید با این سر ضربه پذیرم هی برم در این هوای پاک و مستفیض بشم و برگردم خونه.

وقتی مامانم نیست اصلاً دلم نمیخواد حتی از کوچشون رد بشم. دیشب آقاجونم زنگ زده میگه بابا امشب نمیایی اینجا؟ گفتم وااااااااا خوب معلومه که نه. نیشخند طفلی گفت باشه پس مواظب خودت باش. بغل

همین دیگه. غر غر هام تموم شد. خدا بهتون صبر بده که تا اینجا رو خوندین.

 

 


 
 
ساقی
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
 

کیستی‌ ای‌ مرد خدایی‌ تبار؟

ای‌ نفست‌ آیة‌ پروردگار!

 

کیستی‌ ای‌ کوه‌ترین‌ مردها؟

گم‌ شده‌ در جوهره‌ات‌ دردها

 

چشم‌ فلک‌ منتظر گام‌ تو

جن‌ و ملک‌ ریزه‌ خور نام‌ تو

 

کیستی‌ ای‌ مرد که‌ چون‌ شیرها

می‌چکد از پیرهنت‌ تیرها؟

 

سرو کجا و قد والای تو؟

ماه فرود آمده در پای تو

 

رد قدم هات، گل‌ رازقی‌!

هرم لبان تو خط عاشقی‌

 

عشق فقط شاخه ای از تاک تو

عقل فرو مانده در ادراک تو

 

عقل در اندیشه ی احوال تو

عشق دویده ست به دنبال تو

 

می‌کشم‌ از سینة‌ دلخسته‌ آه‌

منتظرم‌ بلکه‌ بتابی‌ چو ماه‌

 

ماه‌ "بنی‌ هاشم‌" اگر نیستی‌

خود بگو ای‌ ماه ترین‌ کیستی‌؟

 

ای‌ همة‌ عشق‌ بگو کیستی‌؟

حضرت‌ عباس‌ مگر نیستی‌؟

 

سوره اخلاص، سلام علیک

حضرت عباس، سلام علیک

 

کیستی‌ ای‌ ساقی‌ جام‌ الست‌

جام هم از نام‌ تو گردیده‌ مست‌

 

آب‌ که‌ شرمندة‌ لبهای‌ توست‌

تشنه‌تر از قامت‌ رعنای‌ توست‌

 

ساقی‌ این‌ لشکر عاشق‌ تویی‌!

با خطر و عشق‌ موافق‌ تویی‌!

 

 

ظهر شد و خیمه عطشناک شد

ولوله در آن سوی افلاک شد

 

نوبت جانبازی عباس شد

وقت سرافرازی عباس شد

 

 

جرعه ای از مشک تو آب حیات

قطره ای از اشک تو یعنی فرات

 

عاشق و سر مست،  که دید این چنین

ساقی بی دست ، که دید این چنین

 

شعله اشک است اگر بشنویم

گریه مشک است اگر بشنویم

 

مشک عزادار لب تشنه ات

علقمه خونبار لب تشنه ات

 

 

ذره‌ای‌ از عشق‌ خود اینجا بپاش‌!

قطره نوری به‌ دل‌ ما بپاش‌!

 

ما همه لب تشنة‌ جام‌ توایم‌

تشنة‌ یک‌ جرعه‌ کلام‌ توایم‌

 

باز کن‌ این‌ پنجرة‌ بسته‌ را

مست‌ کن‌ این‌ تشنه‌ لب‌ خسته‌ را

 

تشنه لبم تشنه! بیا باز هم‌

تشنگی‌ آموز مرا، باز هم‌

 

باز علم‌ گیر و به‌ میدان‌ بیا

سوی‌ حرم‌ مشک‌ به‌ دندان‌ بیا

 

باز علم‌ گیر و علمدار باش‌!

در سپه‌ عشق‌ سپهدار باش‌!

 

مثل‌ تو سردار ندارد حسین‌!

چون‌ تو علمدار ندارد حسین‌!

 

عالم‌ و آدم‌ به‌ فدای‌ تو باد

عشق‌، دمادم‌ به‌ فدای‌ تو باد

 

ای‌ به‌ فدای‌ تو و همدردی‌ات‌

گشته‌ جهان‌ محو جوانمردی‌ات‌

 

بیرق‌ نام‌ تو تکان‌ می‌خورد

تا عطش‌ و عشق‌ مرا می‌برد


 
 
شروع هفته 33
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
 

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره.

فکر کنم 9 سال پیش بود. توی اون کوچه بن بست وقتی داشتیم توی ماشین با هم حرف میزدیم آقا پلیسه اومد زد به شیشه که شما چه نسبتی با هم دارین. بیائین پائین ببینم...

خانوم نامرد همسایه زنگ زده بود به 110. انگار داشتیم چیکار میکردیم. یادمه خیلی ترسیده بودم. حتی تصورشم نمی تونستم بکنم که برم کلانتری... بد ترش اینه بخوام زنگ بزنم به مامان آقاجون بیان..

فکر کنم یه 45 دقیقه ای مخ آقای پلیس رو گذاشتی بپزه تا بیخیالمون شد. یادته از هولمون یه خیابون حوالی میدون شوش رو یکطرفه رفتیم خنده بعدشم مثل قهرمان ها رفتیم شیر موز خوردیم تا تمام جونی که در اثر استرس ازمون کشیده شده بود برگرده.

هیچ وقت نفهمیدم اون شب چرا اون خانوم زنگ زد پلیس. ما که کاری نمیکردیم. ما اهل هیچی نبودیم. به خاطر همینم شاید تا الان خدا باهامون بوده. اما هر چی بود شب سخت و خاطره انگیزی بود.

2 شب قبل وقتی دلم گرفته بود باز منو بردی توی همون کوچه. توی میدون هفت تیر. آخه اونجا یه روزی محلتون بوده. میخواستی هیئتی که بچگی میرفتیو بهم نشون بدی.

یه چایی برام آوردی و رفتی که با بچه محل های قدیمیتون حرف بزنی. من اما چقدر اشک ریختم با صدای نوحه خونی آقای مداح. دلم خیلی پر بود. چایی هم عجب چسبید.

اون کوچه همون کوچه بود و ما همون آدمها... زمان هم تقریباً همون زمان بود و هوا هم همونقدر تاریک. ماشینمون عوض شده بود و ثمره 7 سال زندگیمون که داشت پدر منو در می آورد با وول خوردن هاش.

شب خوبی بود. آب هویج بستیی هم که بعد مدتها پرهیز خوردم خیلی بهم چسبید. به خاطر همون هم شب وقتی انسولین رو زدم حالم بد نشد.

بعد مدتها یه شب خوب رو با تو گذروندم . ممنونم ازت.

................

دوستای مهربونم که نگران من هستین و بهم دلداری میدین... قربونتون برم که انقده با محبتین... من آیا حق ندارم وقتی دعا میکنم شما رو دعا کنم؟ که بعضی ها اونطوری با تعجب میان میگن یعنی میری زیارت دوستای وبلاگیو دعا میکنی؟ من نمیدونم مگه دوست چیه؟ شاخ داره؟ دم داره؟

اسم حبه انگور رو یه توضیحی در موردش بدم. در مورد اینکه ما یه اسم رو دوتائیمون دوست داشته باشیم  نه اینکه همچین اسمی نیست.. هست اما اسم هایی که جوجو  سالهای قبل با خودش عهد کرده روی بچه اش بذاره جزو اون اسم ها نیستن. حاضر هم نیست کوتاه بیاد و به قول خودش به قرآن سپرده. خوب در مرحله اول اسم انتخابی اون دراومد. دارم سعی میکنم کار رو به دور دوم بکشونم نیشخند خوب که فکر میکنم میبینم مرد بازی در آوردن جلوی کسی که یکبار زیر حرفش زده کار همچین عاقلانه ای نیست.

از احوالات من هم اگر بخواهید بدونین بد نیستم. این روزها صبح که از خواب بیدار میشم میرم خونه مامان و تا شب ساعت 11 اونجام . جوجو میاد شام میخوریم و می آئیم خونه.

اونجا خیلی حوصله ام سر میره. مامان از صبح تا شب یا مشغوله کاره یا داره سریال های تلوزیون رو میبینه که برای بار هزارم پخش میشن و من دوست ندارم.

کاری هم از دستم بر نمیاد که بخوام سر خودم رو باهاش گرم کنم. خیلی سخت میگذره.

کتاب خوندن و کار با کامپیوتر هم تعطیله به خاطر رهایی از سردرد. وگرنه انقدر کتاب دانلود شده توی کامپیوتر دارم که خدا بدونه.

آهان یه اتفاق دیگه این روزها هم شاغل شدن دوباره ام هست نیشخند عینک 

موقع جالبیو انتخاب کردم نه؟ چه میشه کرد. مجبور شدم به صورت اضطراری حسابداری شرکت حسین رو بپذیرم. گندی بالا آوردن که بیا و ببین.

روز 5 شنبه و جمعه ام همش با رضا به وارد کردن اطلاعات در سیستمی که خریدیم گذشت. هنوز خیلیش مونده. 2-3 هفته کار خیلی سختیو در پیش خواهیم داشت. انشاله زود در بیاد که این جوجه من خیلی اذیت نشه با این نشستن های من.

هفته ای یکبار سونوی بیفیزیکال رو هم دارم میرم. انگار اوضاع بد نیست. فقط همون آب دور جنین زیاده که مدام تذکر میدن به شکمت ضربه نخوره.

دکتر گفته اگر نینی زود نیاد بعد هفته 37 به دنیا میارش. یعنی 5 هفته دیگه.

لحظه دیدار نزدیک است بغل

امروز توی مطب دکتر داشت یه جور عجیب غریبی به پهلوم ضربه میزد خانوم پیری که کنارم نشسته بود ترسیده بود. توی دلم یواش بهش گفتم هوی غضنفر چیکار میکنی؟

انقده از این اسمه خوشش اومده بود یک بپر بپری میکرد بیا و ببین خنده

خلاصه اسم غضنفر در دور بعدی وارد اسم ها میشه.

همین دیگه.

آهان بابت ایام محرم تسلیت نگفتم.

انشاله باشه برای روزهای خاصش. در این روزها در دعاهاتون منو فراموش نکنین. خیلی محتاج دعای دلهای پاکتون هستم.


 
 
منه این روزها
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
 

اگه برق آشپزخونه رو خاموش کنم خونه شبه شب میشه.

خونه ما که تاریک هست و هوای ابری شده و بارش بارون هم مزید بر علت شده تا خونه در تاریکی مطلق فرو بره.

من البته نارضایتی ندارم. هم سرمایی که یه لرزش خفیف به وجودم میده رو دوست دارم و هم این تاریکی رو و هم نم بارونی که نمیدونم از کجا وارد خونه شده.

کرختی سرما خوردگی هم آخرین توان بدنم رو برده.

امروز حتی نتونستم تا خونه مامان اینا برم برای تزریق آمپولم.

با اینکه هفته مربوط به پای سمت راستم تموم شده اما به زور گشتم و یه جا پیدا کردم و دوباره آمپول رو به همون پای هفته قبل زدم تا امشب مامان از دستم شروع کنه.

از جوجو نمیگم که کجاست و چیکار میکنه. میخوام بعداً اگر زنده بودم و اینا رو خوندم باعث دقم نشه. هرجایی هست دنبال کارش نیست.

فکر کنم افسردگی بارداری حسابی یقه ام رو گرفته و ولم نمیکنه.

اصلاً و ابداً حوصله آپ کردن و نت اومدن رو ندارم.

2 هفته قبل هم آزمایش های لوپوسم رو انجام دادم. اون هفته که زنگ زدم برای جواب برم بهم گفت دوباره بیا نمونه بده. آزمایشت مشکوک بوده.!!

چهارشنبه اون هفته باز رفتم آزمایش دادم.

سه شنبه اش هم رفته بودم اولین سونوی بیوفیزیکال.

اولین به این منظوره که از اون هفته باید هر هفته برم و از هفته بعد هم باید هفته ای دوبار برم این سونو رو تا آخر بارداری.

خدا رو شکر انگار مشکلی نبود.

دکترم اما بهم 6 تا آمپول بتامتازون داد. توضیحی نداد اما آقای داروخونه ای که همسایمونه به جوجو گفته بود اینا برای تکمیل شدن ریه جنینه و در بارداری هایی که احتمال زود به دنیا اومدن دارن استفاده میشه.

آهان بعدشم 2 هفته رژیم سختی که بابت آز دوم قند تحمل کردم نتیجه اش بالاتر رفتن قندم بود!!

دکتر هم برام روزی 1 بار تزریق انسولین رو تجویز کرد.

اینم از این.

اسم حبه انگور هم 2 شب پیش تعیین شد.

اما چون اصلاً دوستش ندارم نمیخوام در موردش حرفی بزنم. متاسفانه من و جوجو هیچ تفاهمی در مورد اسم نداشتیم و متاسفانه تر اینکه اسم انتخابی اون از لای قرآن در اومد.

خیلی غمگینم که هیچ علاقه ای به اسم جوجه ای که اینهمه بابتش مصیبت میکشم ندارم.

اما من مثل بعضی ها زیر حرفم نمیزنم و به عهدم  پایبندم. حتی اگر حالم از این اسم بهم بخوره.

روزهای هفته قبل رو بیشتر خونه مامان بودم.

جوجو اینا معظلی که با سر و صدای مغازشون برای من درست کردن رو بر طرف نکردن. منم بیشتر از این نمیتونستم سردرد بکشم.

مامان جوجو هم اون هفته با فامیل های جدیدش رفت کیش!

امروز هم از من طلبکار بود که به من گفتن برو سفر حالت خوب شه میرم میام میبینم همشون با هم دعوا کردن منم میخوام بذارم برم.

منم انقدر بی حوصله بودم که فقط  جلوی دهنم رو گرفتم که نگم فقط مونده بابت تربیت بچه هاتون از من طلبکار باشین.

سریع بلند شدم و اومدم خونمون.

والله به خدا. خودم حوصله خودم رو ندارم همه عالم هم غر چیزهای بی ربط رو به من میزنن.

دلم میخواد یا بشینم انقدر عر بزنم که بمیرم یا یکیو پیدا کنم بزنمش تا دلم خنک بشه.

فکر کنم دچار روانپریشی مزمن شدم!

برای آمرزش روحم دعا کنین.

مامان جوجو الان زنگ زد برم نهار بخورم.

اصلاً اشتها ندارم ! اما نتونستم بگم. طفلی کلی برای تهیه نهار زحمت میکشه.

من برم فعلاً بای.


 
 
...
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

خوبین؟ منم بد نیستم. خدا رو شکر نفسی میره و میاد.

مدتی که نبودم درگیر دکتر و آزمایش ها و اثاث کشی مامان اینا بودم.

و البته بنایی کوچیکی که قرار بود باعث رفاه من بشه اما نتیجه چیز دیگه ای شد.

دوشنبه اون هفته هم خواهر بزرگه و دخترش و مهسا و مامانم اومدن و لوازم حبه انگور رو چیدیم. کامل نه البته. کالسکه و صندلی ماشین و ساک حمل و روروئک و یکی دوتا چیز دیگه به زیر مبل ها و پشتشون و داخل کمد دیواری و یکی دوتا جای دیگه منتقل شدن.

مهمونی سیسمونی هم نداریم و نمیگیریم. چون با این وضعی که اتاق من داره هیچ چیز زیبا به نظر نمیرسه هیچ، لوازم همش انگار اضافست.

حالا وقتی کمی حوصله داشتم و کمی مرتبش کردم براتون عکس هم میذارم انشاله.

فردا  چهلم فرشاد هست و من نمیتونم برم. جوجو قراره صبح زود بره و شب برگرده.

با این وضعیت من نمیتونم این مسیر رو طی کنم و زنده بمونم.

نتیجه اینه که میمونم خونه.

فردا عید غدیر هم هست.

عیدی که برای من خیلی عزیزه.

تبریک میگم به همه دوستای عزیزم این عید بزرگ رو. انشاله که عیدی از خدای مهربونم سلامتی و نشاط و عشق  بگیرین.

 

اگرآتش به زیر پوست داری

نمیری گر علی را دوست داری