Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
جاوید نامه شماره 1
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
 

سلام دوستای مهربونم

امشب اومدم خونه خودمون مرخصی نیشخند

البته جوجه ام رو خونه مامان اینا گذاشتم.

شوخی میکنم مرخصی اجباریه. فردا صبح زود باید برم آزمایش بدم و نمیخواستم خونه مامان اینا همه اذیت بشن بابت زود بیدار شدنمون.

یه کوشولو شرح روز تولد پسرکم رو براتون اومدم بنویسم و عکس نانازش رو براتون بذارم.

دوشنبه شب تمام  رو قبل از اینکه برم بخوابم براتون نوشتم. وقتی پستم ارسال شد فکر کنم جوجو رفت خوندش خنثی برای همینم بعد نیم ساعت اومد و ازم دلجویی نمود.

منم کمی اشک فشانی کردم و دلم سبک شد.

تا صبح هر دومون بیدار بودیم. ساعت یک ربع به 5 مثلاً بیدار شدیم و زنگ زدیم به جفت مامان ها و بیدارشون کردیم. ساعت 5 از خونه ما حرکت کردیم. منو و جوجو و مامانش.

بعدشم رفتیم دنبال مامانم و پیش به سوی بیمارستان.

راس ساعت 5:30 بیمارستان بودیم.

رفتیم از اطلاعات پرسیدیم برای بستری کجا باید بریم.

گفتن تشریف ببرین طبقه اول. ما هم رفتیم طبقه اول و از تنها پرستاری که دیدیم پرسیدیم برای بستری زایمان کجا باید بریم؟

حالا من جلو میرفتم.. مامانها دنبالم .. جوجو م پشت سر ما.

پرستاره به من گفت اصلاً به اتاق زایمان شما سر زدین؟

گفتم خیر ما اومدیم گفتن بیائیم این طبقه. گفت دنبالم بیا.. منم فکر کردم یه جائیه که باید مدارک رو بدیم تا بهمون بگن کجا باید بریم. دنبالش رفتم دیدم نذاشت بقیه بیان.

منو برد توی یه اتاق و گفت لباسهات رو در بیار.

منم شوکه نگاش کردم و گفتم چی؟ یعنی خوب فکر میکردم باید یه پروسه اداری طی کنیم.. باید از جوجو و مامانم اینا خداحافظی کنم... اما پرستاره بدون هیچ تذکری منو برد سر اصل قضیه.

یجوری رعشه گرفته بودم. با شک و تردید از اینکه حالش خوبه یا نه همونطوری نشستم روی تخت.

دیدم اومد گفت نامه دکترت رو بده و لباسها رو در بیار دیگه.

گفتم ببخشید یعنی همینطوری اینجا بمونم؟

به لباس سفیدی که گوشه تخت بود اشاره کرد و گفت اونو بپوش.

 

لباس رو برداشتم و داشتم نگاش میکردم که خدا رو شکر مامان جوجو اومد.

دستبند و زنجیر گردنم رو باز کرد و کمکم کرد لباسهام رو توی ساکی که داده بودن بذارم.

پرستاره اومد و منو به یه تخت که توی راهرو بود راهنمایی کرد.

بعدش یکی اومد و در مورد داروهام پرسید.

یکی دیگه اومد و فشارم رو گرفت و کمی خون گرفت بابت آزمایش هایی که دکتر خواسته بود.

یکی دیگه  اومد و باز در مورد داروهام پرسید. هر کدوم رو میخواستم جواب بدم میگفت ولش کن میرم از توی پرونده میبینم.

بعد 10 دقیقه اومد باهام دعوا کرد که چرا نگفتی این داروها رو مصرف میکردی..

منم دیدم بنده خدا درگیری داره هیچی بهش نگفتم.

هنوز هم توی حیرت بودم از مدلی که منو بردن توی اتاق و نگفتن که از خانواده ام خداحافظی کنم که 2 تا خانوم اومدن برای آنژیو کت (البته اگر اسمش رو درست گفته باشم) و برای سوند.

اولیش جیغ و اشکم رو در آورد. مخصوصاً که اون لوله لعنتی رو دوبار توی دستم فرو کرد.

شاید باور نکنین اما هنوزم جاش درد میکنه. دومی اما بر خلاف تصورم و تعریف دیگران خیلی سخت نبود. یعنی میشد تحملش کرد و صدایی از گلو خارج نشه.

هنوز داشتم برای دست بینوام سوگواری میکردم که یه خانومی اومد که خودش رو فیلمبردار معرفی کرد.. یه توضیحاتی داد که یادم نمیاد چی بود. فقط فرستادمش پیش جوجو تا برای فیلمبرداری باهاش هماهنگ کنه.

خانومه رفت و بعد یه مدتی برگشت و کمی باهام صحبت کرد و فیلم گرفت. منم از درد و دل گرفتگی همش رو با بغض صحبت کردم . حالا فرداش که فیلم بیاد همه میگن چه لوس!!

ساعت 6:30 بود که دکترم طبق قرار اومد .باهام کمی خوش و بش کرد. دستورات لازم رو داد و گفت باید منتظر جواب آزمایش پلاکتم باشیم.

منو به اتاق عمل انتقال دادن. به سختی از روی برانکارد خودم رو به تخت اتاق انتقال دادم. دکتر بیهوشی اومد و پرسید بیهوش میشم یا بی حس؟

منم که صد البته بیهوشی رو انتخاب کردم. البته فقط داشت سر منو گرم میکرد وگرنه دکترم در هیچ موردی از من نظر نخواست و خودش با توجه به شرایطم همه چیز رو انتخاب کرده بود. نیشخند

خوب تا اینجا رو داشته باشید...

اینم عکس حبه انگورم جاوید خان ناناس ماچ

 این عکس بدو تولدش هست و اگر الان ببینینش عمراً تشخیص ندین که اون اینه.

  

 


 
 
زندگی سلام
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

سلام دوستای مهربونم

شرمنده که نتونستم زودتر بیام و بهتون خبر بدم.

اینترنت همراه اول که هیچ...گوشیم هم یاریم نکرد.چند بار وسط درد قصد کردم بیام و بهتون خبر بدم.نشد که نشد.

در هر حال..حبه انگورم به دنیا اومد. صحیح و سالم.

ما خوبیم. هم من و هم جوجه ام.

البته یه معاینه باز براش نوشتن که از قلبش باید انجام بدیم.

انشاله شنبه میرم دنبالش.

امروز ظهر هم مرخص شدیم و اومدیم خونه مامان اینا.

جوجه ام بینیش کیپه و خیلی سخت نفس میکشه.

انشاله وقتی تونستم بیشتر بنویسم میام و شرح ماوقع رومینوسم.

دوستتون دارم و با تمام قلبم از محبت هاتون سپاسگزارم.

 درپناه حق

نیلوفر و حبه انگورش بغل


 
 
امشب
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
 

ساعت  12:45 شبه.

کمرم خیلی درد میکنه. وقتی چراغ رو خاموش کردم و توی تختم دراز کشیدم متوجه ضربه های نبضی حبه انگورم شدم.

چقدر دلم برای این ضربه هایی که حالم رو بد میکرد تنگ میشه.

برای موج مکزیکی هایی که میرفت و من غش میکردم از خنده.

امشب آخرین شبه دو نفره هاست.

آخرین شب دو نفره من و جوجو.

آخرین شب دو نفره من و حبه انگورم.

حبه انگورم فردا از من جدا میشه و به عنوان یه انسان مستقل به زندگیش ادامه میده.

نمیدونم چرا بغض دارم از رسیدن روزی که انقدر براش ثانیه شماری کردم.. حتی امروز به خاطر جلو انداختنش کلی با دکترم بحث کردم.

دکی میخواست زایمان رو بندازه هفته دیگه یکشنبه. میگفت 38 هفته تموم بشه.

فکر کن میشد 1 دی... یعنی حبه انگورم آذری نمیشد... یعنی من این بی نفسی های شبونه رو کلی دیگه باید تحمل میکردم.

تازه از همه بدتر.. حرف اون مرتیکه شوهر خواهرم که میگفت 1 دی دنیا بیاد که دقیقاً 40 سال از من کوچیکتر بشه حقیقی میشد.

وقتی دیگه نا امید شده بودم و داشتم فکر میکردم وقتی نخواد بشه نمیشه... دکی یادش اومد من انسولین میزنم و گفت فردا برو بستری شو.

اینه که امروز توی خونه مامانم اینا و مامان اینای جوجو و ما یه شور و هیجانی در گرفت که جالب بود.

همراه با ترسه.. همه نگرانن که فردا مشکلی پیش نیاد.. البته کسی به چیزی اشاره ای نمیکنه. من اما همچنان معتقدم گر نگهدار من آن که خود میدانم .. شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.

استرس عمل رو ندارم. چون اصلاً بهش فکر نمیکنم. به خودم میگم وقتی وقتش رسید بهش فکر میکنم. البته اینی که قبلاً چند بار اتاق عمل رو دیدم باعث میشه احساس ترس و اینا نداشته باشم.

وسیله ها جمعه. دوربین آماده.. موبایل شارژ شده.. حتی یادم بوده وسیله آرایش بردارم.. اونم کی من!!

مهسا هی این چند روز ازم پرسید موهات رو رنگ نمیکنی؟ گفتم نه. بذار نی نی بیاد بعد. دلم میسوزه براش از بس از داروهایی که من خوردم آسیب دید. نمیخوام هیچ ریسکی کنم سر اینکه با یه مواد شیمیایی دیگه هم بهش آسیب بزنم.

باید ساعت 4:30 صبح بیدار بشم. دکی گفته ساعت 5:30 بیمارستان باشم. خودشم ساعت 6:30 میاد.

امشب از تکون های حبه انگور که به صورت عجیبی نسبت به این چند هفته زیاد شدن خیلی دلم میگیره. تا الان به خدا سپرده بوده.. از الان به بعد هم به خدا میسپارمش.

هدف از این پست نیمه شب نوشتن دلتنگیم بود.. خبر دادن به شما.. طلب حلالیت و التماس دعا.

هر مشکلی برای خودم باشه تحمل میکنم. لطفاً دعا کنین حبه انگورم بدون هیچ مشکلی باشه.

راستی جوجو توی آخرین شب دونفره ترجیح داده توی حال بشینه و با لب تابش بازی کنه.

دلم میخواست به جای اینکه تا صبح احیا بگیره بیاد و کنار من باشه. بیاد و آرومم کنه. اما خوب حیف. بازم هم نمیدونه الان باید چیکار کنه.

بیخیال نمیخوام امشب شکایت کنم.

به محض اینکه تونستم میام و خبر میدم بهتون.

یا به جوجو میگم توی پیغام های همین پست براتون خبر بنویسه. چون من به کسی اعتماد ندارم که رمز خونه ام رو بهش بدم.

مواظب خودتون باشین تا برگردم.

دعا یادتون نره.


 
 
رونمایی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
 

شاید اولین ساعت ها باشه اما خوب الان تیکر بالای وبلاگ 36 هفته و 6 روز رو نشون میده و همین دل منو شاد میکنه.

هفته بسیار بسیار سختی رو گذروندم. از روز یکشنبه هفته قبل فشارم بی دلیل رفت بالا و دیگه هم پائین نیومد. چه نصف شبها که کشیدمون درمونگاه برای تست فشار و چه شبها تا صبح که برای گرفتن هر 2 ساعت یا نیم ساعت فشارم بیدار بودم.

در اثر خوردن آب ناریج و این قبیل چیزهای ترش که معمولاً موقع بالا رفتن فشار کمک زیادی بهم میکردن معده ام داغون شد و شدت گرفتن درد معده هم شد قوز بالای قوز.

روز دوشنبه برای سونوی بیوفیزیکال رفتیم. میخواستم دیگه بعدش برم بیمارستان. از دست دکتر درمونگاه خسته شدم که فشارم رو میگرفت و میگفت 1 دونه از 9 پائین تره یه دونه از 14. خودت تصمیم بگیر بری بیمارستان یا نه.

روز سونو دکتر وقتی بهش گفتم فشارم بالا بوده با دقت بیشتری حبه انگورم رو چک کرد و گفت همه چیزش خوبه. و آخراش هم با ذوق گفت آخی این نی نی چقدر مو داره ماشاله که همین حرفش باعث شد بالاخره بعد چند روز لبخند به لبمون بیاد.

بعد سونوگرافی فشارم  کمی بهتر شد و منم بیخیال بیمارستان شدم.

تا 4 شنبه هم تحمل کردم و چهارشنبه وقتی جواب آزمایش های لوپوسم رو گرفتم دیدم هی وای من پلاکت هام بازم 30 هزارتا سقوط  آزاد داشته.

درد مفاصلم هم مزید بر علت شد و وقتی دکتر رو دیدم اشکم سرازیر شد.

مشکلات رو که گفتم دکتر هم سریع برام یه آزمایش پروتئین ادرار نوشت و یه نامه به دکتر روماتولوژم  و گفت جواب اینا رو برای دوشنبه بیار مطب ، من هفته دیگه بچه رو به دنیا میارم.

یعنی حرفش باعث شد بالاخره نفس راحت رو بکشم.

خلاصه که 2 شنبه معلوم میشه که روز تولد حبه انگورم از 3 شنبه تا جمعه کدوم روزه.

جوجو که میگه دوشنبه میاد پیش دکتر و صحبت میکنه که روز سه شنبه نی نی به دنیا بیاد.

البته بهش حق میدم. از دست توهم های نصف شب من داره دیوونه میشه نیشخند 

یه شب که خواب دیدم زخمی شدم و خون سرم داره قطره قطره میریزه. بیدار هم شده بودم ریختن خون رو توی دستم حس میکردم.. وقتی دیدم نخیر بیدارم و داره تو دستم میچکه جوجو رو صدا کردم و گفتم پاشو داره خون میچکه..  این طفلی هم هراسون بیدار شد. دیدم الانه که سکته کنه گفتم نه بخواب عرقه. در حالی که خودم مطمئن نبودم. اونم یه نفس بلند کشید و دوباره خوابید. هنوز داشت قطره قطره توی دستم چکه میکرد.. من این تجربه رو از خون دماغ های شبانه دارم. خلاصه دستم رو آوردم جلوی بینیم و بو کردم. بوی خون نبود. خودم رو قانع کردم که عرقه و خوابیدم و صبح دیدم بعله خونی در کار نبوده.

دیشب هم نصف شب بیدار شدم و صدای شره آب روی فرش رو شنیدم. نشستم دیدم صدا خیلی واضحه. چراغ اتاق رو یکباره روشن کردم که باز جوجو مثل جن زده ها بیدار شد.

اینبار سریع فرش رو دیدم و آبی در کار نبود. زود خاموشش کردم و از جوجو معذرت خواستم. نیشخند خلاصه وضعی داریم این روزها دیدنی.

امشب هم مادر شوهر مهربون برام تولد گرفت. فردا تولدمه اما خوب ترجیح دادن امشب تولد بازی کنیم.

متاسفانه دعوای حل نشده جوجو و باباش و داداش وسط مهمونی حادثه آفرید و همه بهم ریختن. یه ناراحتی 2 ساعته پیش اومد که با قهر جوجو و رفتنش همراه بود. داداشش هم رفت دنبالش و بالاخره آوردش.

شام هم در ناراحتی تقریبی صرف شد.

بعدشم کیک بازی و اینا که کم کم یخ جوجو باز شد. کادو ها هم همه نقدی بود.

بعدشم بحث اسم حبه انگور شد و قرار شد باز یه قرعه کشی کنیم.

قرعه انتخاب به نام جوجو افتاد و اونم باز اسم قبلی رو انتخاب کرد.

منم دیگه قبول کردم.

اسم حبه انگورم شد جاوید.

فعلاً اینو داشته باشین تا ببینم این فشار لعنتی یکمی پائین میاد تا کمی اعصابم سر جاش باشه و بتونم عکس این سیسمونی رو بندازم و بذارم یا میمونه برای بعد و با جاویدم عکسش رو میذارم.

مطلب بعدی من اگر عکس نباشه قطعاً یا شب قبل از زایمانه یا روز بعدش انشاله که خبرهای خوب بهتون بدم.

منو حبه انگورم رو دعا کنین.

منم شما رو دعا میکنم.

.

.

سیندختی عزیزم امیدوارم حال بابای عزیزت بهتر شده باشه. ماچ

 


 
 
پایان هفته 36
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
 

سلام دوستای مهربونم

هفته 36 هم امروز به سلامتی و میمنت تموم میشه و نفس میره که انشاله 1 یا 2 هفته دیگه راحت بیاد بالا.

یعنی مصیبتی شده بلند شدن و نشستن. مصیبتی شده گلاب به روتون دستشویی رفتن. راه رفتن.. غذا خوردن.. به خدا حتی نفس کشیدن.

اگه یه جایی وسط حال یا اتاق یا هر جایی بشینم زمین و کسی دم دستم نباشه که دستم رو بگیرخ بلند بشم باید مثل اسب چهار دست و پا برم تا کنتر میزی مبلی چیزی تا دستم رو بگیرم بهش و بلند بشم. اونم تازه یه چند دقیقه از درد شکمم خم میمونم بعد یواش یواش لولاهام از هم باز میشن. نیشخند

حبه انگور هم که قشنگ عین بابای عتیقه اش میمونه. موقع شکار ... دنش میگیره.

از این همه روز هفته ، از پنجشنبه شب که خونه حسین مهمون بودیم تکون نخورد تا جمعه شب.

مامان اینا گیر داده بودن برو بیمارستان. گفتم بابا الان که بیمارستان کسی نیست. این انترن ها پدر آدم رو در میارن. یه جحرف بیجا هم بزنن من حالم انقدر بد هست که به فردا صبح و اومدن دکتر نرسم.

خلاصه جمعه شب بعد از ماساژی که جوجو با روغن زیتون به شکمم داد رضایت دادن کمی جابجا بشن شازده.

تا ساعت 4 صبح بیدار نشستم و حرکت هاش رو چک کردم. خوب شده بود. دست محبت پدر میخواست بچم. نیشخند پدرشم که حالیش نیست این چیزا هی میگه تو لباس نمیپوشی این بچه سردش میشه. زبان

خلاصه که شبی گذشت به من و مامانم و مادر شوهرم که بعداً خبر دار شدم طفلی ها از استرس من هیجکدوم شب رو نخوابیدن.

امروز هم رفتم آزمایش های لوپوس رو انجام دادم. نمیدونم چرا هر چی سرنگ رو توی دستم نگه داشت خونم نیومد. مجبور شد بکشه که رگ های دستم داغون شدن همه. هنوزم که هنوزه درد دارن.

یعنی این روزهای آخر دیر میگذره ناجور هااااااا.

ماشین لباسشوییمون هم 2 هفته هست خراب شده و با امروز میشه 3 روز که تعمیر کار شرکت میاد و میره و درست نمیشه. فریزر هم صداهای ناجور میده و یخچال هم صفحه داخلیش که ضد برفک هست یه یخ گنده به اندازه کف دست میبنده و هی آب میشه و میریزه توی یخچال.

همه با هم طغیان کردن. گریه

منم با اینکه دوربینم رو از اسات حسین اینا در آوردم اما نمیدونم چرا حوصله ندارم از این لوازم نی نی عکس بندازم و براتون بذارم. یعنی شدم خدای بی حوصلگی و تنبلی.

دعوا سر اسم حبه انگور ادامه داره. جوجو باز پریشب قهر کرد و گفت هر چی میخوای اسمش رو بذار من پسر صداش میکنم. اما نامرد امروز باز زد زیر حرفش افسوس

دکتر هم نامه بیمارستان رو بالاخره اون هفته بهم داد و نوید داد که هزینه های زیادی رو پیش رو داریم. ما هم توکل به خدا کردیم. نیشخند خودمون که فکر نکنم از پسش بر بیائیم.

همین دیگه. وقتی شبها میخوام بخوابم یه عالمه سوژه میاد توی سرم برای نوشتن.

وقتی میشینم پای لب تا همین چرت و پرت هایی که خوندین از مغزم تراوش میکنه.

علتش رو نمیدونم دلقک


 
 
شروع هفته 35
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
 

سلام  دوستان

خوبین؟ من بد نیستم.

اگه این حبه انگور کمی باهام کنار بیاد بهتر هم میشم.

4 شنبه رفتم دکتر و ایشون هم مقادیر زیادی منو دعوا کرد که چرا بچه 3 روز حرکتش کم بوده خودم سونوگرافی رو زودتر نرفتم.

گفتش که الان وقتشه که من هفته ای 2 بار سونوی بیوفیزیکال رو انجام بدم... و تذکر داد که بسیار خطرناک بوده.

دوستای مهربون و گلم که عاشق مهربونیاتونم.. همه کارهایی رو که گفته بودین انجام دادم... بعد همه اون کارها بچه تکون نمیخورد. یعنی راستیتش این جوجه اصلاَ خوردن لازم نداشت. مثل گربه به نوازش واکنش نشون میداد. همین که دستم رو میذاشتم روی شکمم (جایی که میدونستم سرش قراردادره) زیر دستم موج مکزیکی میرفت.

نمیدونم چی شده بود که انقدر دل گنده شده بودم. در هر حال خدا ما رو حفظ کرد.

 

فعلاً خوبیم و حبه انگور تکون هاش مناسب شده.

دکتر با نگرانی بهم گفت که خیلی مواظب باشم. هم وقتی گزارش سونوی کامل رو دید گفت حبه انگور نچرخیده و با پا هستش (اون موقع بود که فهمیدم ضربه هایی که میزنه دقیقاَ با پاهای مبارکشه )

منم خوب دقت میکنم این 2-3 روز و نی نی هم به تلافیش تکون هاش رو درد دار کرده.

یعنی بلایی به سرم میاره که اشکم توی چشمام جمع میشه. ولی خوب ناراضی نیستم. حداقل خیالم راحته که اگر من خوب نیستم اون خوبه.

دیروز هم فهمیدم که به میمنت و مبارکی بیمه تکمیلیم قابل استفاده نیست. چون طبق قانون دزد این مملکت 6ماه از بیمه نگذشته و 4 ماه شده.

امروز هم بعد 1ماه که از زمان نسخه قبلی گذشته و آمپول هام و قرص هایی که تا آخر عمرم باید مصرف کنم تموم شده... تامین اشتباهی (دقیقاً اسمش همینه) نسخه منو تایید نکرده. من نمیدونم حتی شعور حساب کردن تعداد روزها و تعداد آمپول مصرف شده رو هم ندارن؟ یا قرصی که الان من 2 ساله دارم روزی 2 تا مصرف میکنم و دکتر 100 تا تجویز کرده روی چه حسابی 10 تا میدن... من باید برم آمپول هام رو آزاد بخرم؟

تا الان دلم خوش بود اگه از سونوی 32تومنی 4 تومنش رو میده و از آزمایش 400 هزارتومنی 90 تومنش رو.. حداقل توی داروهام کمی کمک میکنه... اعصابم خیلی خورده.

مامانم و جوجو هی میگن حرص نخور آزاد میخریم.. ولی من نمیدونم تا کجا و تا کی... دلمون خوش بود خبر مرگشون مذاکره کردن و دارو وارداتش آزاد شده. فکر کردم آمپولم که توی این 8 ماه 40 درصد گرون شده بود و قرصم که 50 درصد گرون شد بود قیمتش پائین میاد .. نمیدونستم کلاً قطعش میکنن.

خوب ببخشید زیادی غر زدم. ولی خوب شوک بیمه ای زیاد داشتم این 2 روز.

فکر کنم 2 هفته دیگه مونده باشه. دعا کنین به خیر بگذره. وحشتناک ترین کابوس عمر من بوجود اومدن شرایط اضطراریه که یکباره پیش بیاد.

دلم میخواد عین بچه آدم صبح لوازمم رو بردارم برم بیمارستان و فرداش برگردم خونه. خوشم نمیاد نصف شب یا وسط روز با شرایط اضطراری جسمی روبه رو بشم.. راستش کشش رو ندارم.

محتاج دعاتونم. منم این روزهای بیکاری و بی عاری کاری ندارم به جز دعا کردن برای این و اون. امید دارم به اینکه حرفهای دیگران درست باشه و دعام گیرا باشه.

خوشبختی و عاقبت به خیری همتون.. همه همتون آرزوی قلبیه منه. اون روزی که بیام وبهاتون و ببینم اوضاع همه خوبه و خشحالن منم شاد میشم و احساس میکنم دنیا جای بهتریه برای زندگی کردن.

برای آدم شدن یکی هم دعا میکنم.. ولی نمیدونم چرا هر چی دعا میکنم بدتر خر میشه. شما هم برای آدم شدنش دعا کنین شاید دعای شما گیرا تر بود چشمک


 
 
ماهه من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

خوبین؟ منم بد نیستم خدا رو شکر

این ماه رو شروع کردیم با تولد آقاجونم (1 آذر) و تولد جوجو (2 آذر)

تولد صدفی عزیزم هم که 1 آذر بود و از همین جا بهش تبریک میگم. ماچ

برای تولد آقاجونم خودم کیک پزیدم  بغل کلی هم همه خوردن و خوششون اومد.

برای تولد جوجو هم مامانش بنده خدا خیلی زحمت کشید و مامانم اینا رو هم دعوت کرد.

منتها جوجو خان چون قهر کرده بود و گفته بود خونشون نمیره تولد رو آوردن خونه ما.

خوب اخم جوجو کمی حال شرکت کننده ها رو گرفت  مخصوصاً مامانش اینا ولی خوب تولدش بود و کاری نمیشد کرد و چیزی بهش گفت.

البته این کار ازش بعید بود چون بر خلاف من که اصلاً نمیتونم خوشحالی و ناراحتیم رو پنهان کنم اون خیلی خوددار  هست و حتی اگر کسی وسط دعوای ما هم برسه اون خوددار هست و میخنده... اما اون شب شاید به خاطر 8 ساعتی که توی دندونپزشکی گذرونده بود بی اخلاق شده بود بچم.

بگذریم. کادو هم براش همه نقدی حساب کردن.

منم ظهرش رفتم بانک پارسیان که براش کارت هدیه بگیرم. به جوجو گفتم 10 دقیقه جلوی بانک منتظر بمون من کارتم خراب شده یه سوال کنم بیام.

نمیدونستم یه کارت هدیه رو به اندازه یه افتتاح حساب طولش میدن. 50 دقیقه منو معطل کردن. آخرشم وقتی عبارتیو که میخواستم رو کارت زد جوجو اومد داخل بانک ببینه من چرا انقدر دیر کردم و کارت رو روی میز کارمند بانک دید و...

هیچی دیگه بدینسان هم گند زده شد به کادومون. مبلغش هم 100 چوق بود نیشخند دست تنگ و جیب خالی و اینا...

از همون اول آذر هم این حبه انگور ما بنای ناسازگاریو گذاشت و حرکتهاش شد روزی 2 تا حرکت اونم در حد خیلی ضعیف. من هی خودمو زدم به اون راه.. شیرینی هم نمیتونستم بخورم چون فرتی قند میره بالا. خلاصه دندون به جیگر گرفتم تا دوشنبه و دیروز رفتم سونوگرافی و دکتر گفت حالش خوبه.

وزنش 2380 گرم بود و بقه چیزا هم خوب بود. به جز مایع آمونیوتیک که کمی زیاد بود.

حالا فردا برم دکتر ببینم چی میگه.

آهان اون هفته هم دکتر یکسری آزمایش نوشته بود. وقتی جواب رو گرفتم و بردم دکتر فهمیدم بعلههه حدسم درست بوده و آزمایشگاه محترم آز پلاکت رو جا انداخته.

شنبه تماس گرفتم و گفتن بیا نیم ساعت یه نمونه خون بده و صبر کن جوابش رو بهت میدیم.

رفتم. 1 ساعتی طول کشید. اما عجیبش این بود که پلاکتم از آز 2 هفته قبل 43 هزارتا بالاتر بود. امیدوارم جوابش درست باشه.. اینطوری به حداقل میزان پلاکت رسیدم. اما چشمم آب نمیخوره. فکر کنم یه چیزی نوشتن و بهم دادن نیشخند حالا 2 هفته دیگه باز آزمایش دارم و معلوم میشه آزمایشگاه محترم با دبدبه و کبکبه چند مرده حلاجن.

 همین دیگه. بقیه وقت روزها هم اگر به سردرد و استراحت نگذره به امور منزل (در حد خیلی کم) و امور حسابداری شرکت برادر میگذره.

هر کسی هم میرسه بمون میگه زمانش کی هست؟ و ما میگیم نییدونیم. دکتر زمان نگفته.. ملت هم فکر میکنن داریم ناز میکنیم. نمیدونن چقدر برای خودمون سخته که هیچ تکلیفی ازمون روشن نیست.

دعا کنین همه چیز خوب پیش بره و نی نی سورپرایزمون نکنه.

مواظب خودتون باشین دوستان.

در پناه حق.