Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
شبانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
 

دیگه وقتی فقط نصف شبها میام با موبایل یه پست نصفه نیمه میذارم نمیشه اسمش رو نوشت روزانه!

هر چند که اتفاقات در روزها افتاده باشه.

خوب حال  شما رو نپرسیدم، شما خوبین انشاله؟

منم خوبم خدا رو شکر. این روزهای منم به جنگ و دعوا با یک عدد جوجوی پرو وبی چشم رو میگذره و کلنجار رفتن با یک جوجه لجباز که حاضره تا ته دنیا چهار دست و پا بره ولی راه نره.

امروز مادر شوهر برای اولین بار کفش پای جاوید پوشوند و بردش پیاده روی.

گوشی منم ویروس گرفته و دار فانی رو وداع گفته و امروز رفته زیر تیغ جراح و فردا برمیگرده انشاله.

برای مشاوره عمل هم رفتم مطب دکتر فرهمند و خودش مشکلی ندید اما عمل رو منوط به اجازه دکتر روماتولوژم کرد.

منم دیروز رفتم سریع آزمایش هام رو دادم تا هفته دیگه برم پیش دکترم. همش دارم دعا میکنم اجازه بده وگرنه همه امیدهای من به باد میره.

هزینه عمل رو همه جا توی اینترنت 20 تا 23 خونده بودم اما دکتر گفت با بهترین لوازم آمریکایی نهایتا 17 تومن میشه و کلی منو شاد نمود.

این جمعه هم تولد خواهر زاده ام هست و قراره آخر هفتمون انشاله به تولد بگذره.

واله تو این مملکت که هر دم از باغش بری میرسد که باعث میشه هی افسرده و افسرده تر بشیم اینه که بزرگترین دلخوشی یک هفتمون تولد آخر هفتست و ترجیح میدیم به  بعد تر از اون فکر نکنیم چون برای امثال ما آینده ای وجود نداره عوضش آخر همه هفته هایی که به پوچی میگذرن دعا میکنیم امام زمان بیاد تا حق ظالمان رو بزاره کف دستشون تا بلکه دل نا خنک بشه. اونم که قربونش برم نمیاد و گردن ظالم روز به روز قطور تر میشه.

ببخشید کانالم عوض شد ، از بس از چیزهایی که میبینم و میشنوم اعصابم خورده یکدفعه قاطی میکنم.

مثلا وقتی میرم یه جنسی رو بخرم که دیروز خریدم و میبینم گرون شده و فردا و فرداهاش هی باز گرون میشه تتها واکنشم این شده که میگم گور پدرشون! حالا یکی نیست بپرسه گور پدر کی دقیقا؟

برای عید هم هیج برنامه ای نداریم . قراره خونه بمونیم و از خلوتی و هوای کثیف تهران نهایت لذت رو ببریم.

جاوید هم به جای حرف زدن هی سرش رو میکوبه به در و دیوار و مبل و زمین و یخچال و خلاصه هر جایی که فکرش رو بکنید. مادر بزرگ هاش هم تشخیص دادن که علامت اینه که میخواد حرف بزنه.

یک هفته پیش هم که جوجوی گرام بچه رو گذاشته بود توی تاب تا هم بازی کنه و هم خوابش ببره و هم دستش به گوشی جوجو نرسه و مزاحم clash  بازی کردن جوجو نشه یکباره تاب شکست و بچه در خواب با سر به زمین سقوط کرد . شانس آوردیم سرعت تاب به دلایل گفته شده کم بود و فقط روی پیشونی جاوید خراشیدگی ایجاد شد به همراه ترس شدید که خدا رو شکر بخیر گذشت.

دیگه همین. غر و شکایتی نیست. به خدای مهربونم میسپارمتون. شب خوش

راستی دی ماهی که گذشت تولد نه سالگی وبلاگم بود  ((((:


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳
 

سلام

 ظهر روز زمستونم بهارتون بخیر و شادی .

خوبین انشاله؟ امیدوارم اوقات عمرتون بهار باشه و خدای مهربون با نهایت لطف و مهربونی بهتون نظر کنه.

ما هم بد نیستیم و این روزها همش به مهمون بازی داری میگذره.

دیروز بعد 2 سال رفتم خونه همکار سابقم. یه مهمون بود برای همکارها. خیلی خوش گذشت.  نی نی نازش رو که یه گل پسر جیگر بود دیدیم و جاوید هم کلی اونجا آتیش سوزوند.

نزدیک ظهر رفتم و تا عصر خونشون بودیم. طفلی کلی زحمت کشیده بود.

دیشب هم خونه مامانم اینا بودیم. شب قبلش هم خونه داداش بزرگم.

پنجشنبه هفته گذشته هم رفتیم کرج خونه داداش دومی.

فعلا که هی داریم میریم مهمونی کی باشه که باید جواب این رفتن رو بدیم .

جاوید هم از شبی که بچه داییم رو دیده داره سعی میکنه روی پای خودش وایسه.

دستاش رو میاره زمین و پاهاش رو بلند میکنه بعدش با پاهای لرزون سعی میکنه صاف وایسه و وقتی هم موفق شد حسابی برای خودش دست میزنه.

اگر بهش توجه نکنیم یکمی ایستاده قر میده و تالاپ میخوره زمین.

اون هفته هم آزمایش هاش انجام شد و 2 روز پیش بردمش دکتر و گفت که ویتامین دی کمی پایین هست و شربتی تجویز کرد و قرار شد 3 هفته بعد جاوید کفش پوشیده با پای خودش بره پیش دکتر.

اوضاع من نمیتونم بگم خوبه چون هر روز تقریبا 2 یا 3 بار مسکن میخورم برای درد سرم.

جوجو هم که دیگه داره خودش رو بت بازی کرش خفه میکنه.

شبها باید التماسش کنم تا کمی با جاوید بازی کنه. یعنی این بازی واقعا درد بی درمون شده.

همین دیگه. مواظب خودتون باشین.

 

 

 

 

 

 


 
 
منم که منم
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
 

همیشه مصیبت از جایی شروع میشه که فکر میکنی تو با بقیه فرق داری و برای تو اتفاق نیافته. 

وقتی که بخاطر لطف دوستان در گروه های مختلف عضو شدم فکر نمیکردم از کار و زندگی بیافتم. چون من اهمیتی به این چیزا زیاد نمیدم و معمولا آخر شبها که خوابم نمیبره وایبرم رو میخونم.

اما از آنجایی که کارهای شرکت حسین اینا هم از طریق وایبر بهم اطلاع داده میشه مجبورم هی موبایلم رو چک کنم و وقتی به خودم میام که میبینم نیم ساعت یا یکساعته نشستم پای وایبر.

به لطف ممو جونم چند تا کتاب خوب بهمون معرفی شد. من عاشق کتاب خوندن.  یه مدت طولانی هم ازش دور بودم. نتیجه اش اینکه ساعت بیداری نصف شبم به جای 3 یا 4 به 6 با 7 صبح رسیده !!!! و برای من یعنی فاجعه.

یکی نیست بگه آدم حسابی کتاب مال اوقات فراغته نه مال زمان خواب.

از آخرین کتاب 100 صفحه مونده . به خودم قول دادم وقتی تموم شد کتاب دیگه ای شروع نکنم تا یه مدت شبها استراحت کنم.

ضمنا در پناه پروردگار یکتا خوب هستیم و انشاله که شما هم خوب باشین.

تشکر ویژه از دوستان با معرفت و مهربون که تنهام نذاشتن.

به خدای مهربون میسپارمتون.