Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نفس های آخر
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳
 

سال 93 داره نفس های آخرش رو میکشه.

ما هم سعی میکنیم با قلبی سرشار از امید به خدای مهربون به دیدار سال 94 بریم.

انشاله که سلامتی و سعادت برای ما و بقیه به همراه داشته باشه.

.

.

پنجمین دندون جاوید هم 2 روز قبل یعنی 18 اسفند بالاخره بیرون زد اما طفلک همچنان در عذاب و سختی هست.

خودم هم 4 روز قبل رژیم رو شروع کردم باشد که انشاله موفق شوم و اینبار اتفاقی غیر منتظره رخ نده .

سال 90 رفتم دکتر و رژیم گرفتم 2 ما گذشت و من 5 کیلو کم کردم و بعد فهمیدم لوپوس گرفتم و رفتم توی فاز افسردگی و بعد شم  دکتر و آزمایش های طولانی و رژیم رفت به باد فنا.

سال 92 رژیم رو شروع کردم و 1 ماه گذشت ولی نسبت به قبل کندتر پیش میرفتم و علت رو هم داروها عنوان کردن و اینبار زد و باردار شدم.

باز رژیم رفت به باد فنا.

اینبار انشاله با توکل به خدا تا انتها راه میرم.

.

طی یک تصمیم ناگهانی و انتحاری مبل هامون رو دادم برای تعویض روکش و ترمیم.

رنگ قبلی قهوه ای روشن یا کرم تیره بود و طرح دار بود که از هر دوش بدم میومد. 

الان گفتم برام بادمجونی کنه. البته به خاطر جاوید که دستهای آلوده اش روی همه چیز مهر میزنه تیره انتخاب کردم.

اونم قراره وسط تعطیلات مبل ها رو بهم بده.

منم دیدم خونه عین مسجد شده یه نذر سفره داشتم انداختم برای فردا .

10 نفر مهمون داریم. یه سفره کوچک در قد و قواره خونه کوچیکمون. 

همین دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.

باید برم بیرون برای خریدهایی سفره.

خوش و سلامت باشید.


 
 
قدم قدم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
 

پنجشنبه هقت اسفند ماه برای تولد برادر بزرگم دعوت بودیم خونشون و شبش هم مابقی مهمونها اضافه میشدن.

گل پسر ما اونشب بالاخره راه افتاد و تا 6-7 متر رو میرفت تا به مقصدش برسه.

98% افسردگیم با این اتفاق خوب شد. نیشخند یه همچین آدم سیب زمینیی هستم من.

پسره نازم خدای مهربونم قدمهات رو استوار کنه و انشاله همیشه در راه خیر صلاح خودت و دیگران قدم برداری.

انشاله با این قدمها دنیال مسیری نری که برات خوب نباشه.

انشاله قدم به آزار کسی برنداری.

انشاله در راههای خوب ثابت قدم و استوار باشی فرشته من.


 
 
منه غمگینه افسرده تنها
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
 

من الان از شدت افسردگی در حال مرگم بعد خواهرم دیشب اومده به من میگه تو جزو معدود آدمهایی هستی که افسردگی نداری نیشخند میگه فیست خندونه..

واله انقدر لبخند ژکوند زدیم برای دل اینو و اون فکر میکنن سرخوشیم.

دکتر یکشنبه گفت اجازه عمل بهم نمیده. گریه

عمل هم اسلیو معده بود که با دکتر فرهمند مشورت کرده بوده که تعریفش رو زیاد شنیده بودم و توی مطبش هم همه از کارش راضی بودن ولی خوب دکترم گفت نععععععع تو میری عمل میکنی و اونم پولش رو میگیره و میره بعد تو با حال خراب میایی سر من هوار میشی و من قبول نمیکنم.

منم با لب و لوچه آویزون اومدم و توی ماشین تا خونه گریه کردم و بعدشم تا شب..

تمام رویاهای لاغری و لباسهایی که دوست دارم به باد فنا رفت.

هنوزم که هنوزه حالم بده اونوقت خواهرم میگه تو فیست شاده.

جاوید گوگولی هم خوبه و همچنان راه نمیره و مامان و بابا هم نمیگه.

فقط میگیم کلاغه میگه؟؟ اونم میگه گار گار ( نمیدونم چرا حاصل لر و اصفهانی ، ترک شده )

تا میگیم ساعت چنده میگرده ساعت رو پیدا میکنه و با دقت نگاه میکنه و میگه ددهه.

وقتی کار بدی انجام میده جیغ میزنم میگم کی به تو اجازه داد این کارو بکنی. نگام میکنه و دو تا میزنه رو شکمش یعنی من.

کارهای خونه تکونی هم به کمک کارگر مامان در حال اتمامه ولی مثل وقتی که خودم انجام میدم احساس شادی بهم دست نمیده.

نمیدونم چرا این حس رو بهم میده.

فرش ها رو هم هفته دیگه میدیم شستشو و تموم. ما آماده عید هستیم البته فقط از نظر خونه تکونی از نظرهای دیگه نه.

حوصله ام بد گرفته است. امیدوارم خدا نظری کنه به حال من.

دیشب هم سومین آبگوشت زندگی مشترکم رو پختم و پذیرای مامانم اینا و داداشم اینا در خونمون بودیم. جای دیزی دوستان خالی عالی شده بود. البته دیگران گفتن چون به خودم نرسید  منم معده درد رو بهونه کردم و گذاشتم بقیه از آبگوشتشون لذت ببرن.

همین دیگه.