Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
امروز
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
 

خدایا امروز رو به خیر کن.


 
 
نیمه راه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
 

وقتی به دنیا اومده بود بیشتری ها میگفتن زشت ترین بچه ای هست که دیدن. راست هم میگفتن. پوستش که تیره بود یه عالمه هم مو داشت. مثل یه بچه گربه سیاه و زشت.

وقتی 4-5 سالش شد چشمای سیاه و قشنگش نمای خاصی رو به صورت تیره اش میداد.

و الان که شده یه نوجون 16-17 ساله دیگه هیچ کسی نمیگه که به عنوان یه مرد خیلی جذاب شده بلکه همه وقتی اسمش میاد میگن آخر معرفت و مهربونیه.

وقتی باشه نمیذاره کسی دست به کاری بزنه. بچه هایی که راحت توی بغل این و اون نمیمونن ساعت ها توی بغلش میشینن و باهاش میخندن.

پسر داییم رو میگم. تصادف کرده و حالش خیلی بده.

از اون مدلهای فقط میتونین دعا کنین و هیچ کاری دیگه ای ساخته نیست.

از دیشب که شنیدم همش صداهای بد و منظره های بد میاد توی ذهنم. سرم رو به شدت تکون میدم که از سرم برن بیرون و میگم خدایا نههههههه.

دعاش کنین. خیلی خیلی محتاج دعای شما هستیم.

.

.

دیروز هم 6 ماهگی جاوید بود. صبح بردیم واکسنش رو زدیم و دیروز همش بیحال بود و کمی تب داشت.

دیشب هم مادر شوهر اینا براش کیک خریده بودن. با اینکه اصلاَ حوصله نداشتم چون زحمت کشیده بودن رفتم خونشون و سعی کردم شاد باشم.

خودمون هم براش تاب خریدیدم. اما ازش میترسه. وقتی عموش و باباش و مادر بزرگ و پدر بزرگش سعی کردن بنشوننش توی تاب جیغ کشید و گریه کرد.

شایدم از جمعیت ترسید. فعلاَ گذاشتمش گوشه خونه تا به قیافه اش عادت کنه.

دعا یادتون نره.


 
 
زودتر از ماه
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
 

یعنی دیگه خیلی مسخره هست که بگم یه وضعی شده... ولی به خدا یه وضعی شدههههه که وقت نمیکنم موهام رو شونه کنم.

مثل ننه بلقیس خانوم در سطح منزل تردد میکنم.

خدا رو شکر بخت جوانان فامیل هم باز شده و در این بلو و بشو اونم اضافه شده.

اون هفته که مراسم نامزدی و عقد دختر خواهرم بود.

این دوشنبه هم اومدن خواستگاری دختر ته تغاری خونمون و اگر خدا بخواد فردا شب نامزدیه. البته بعله برونه و جشن نامزدی میمونه باز برای تالار که قرار شده با جشن عقد یکی کنن اونم میمونه برای عید فطر.

یعنی هر کاری کردم که این مدت بیام یه آپ تا مطالبم نشه ماه به ماه تولد جاوید . آخرش یه شب ساعت 2 گفتم بذار لب تاب رو بیارم تا جاوید رو روی پاهام میخوابونم یه چیزی هم بنویسم. مثلاَ‌میخواستم بنویسم که برای عروی دختر خواهرم میخواستم موهام رو استخونی کنم و برای اولین بار موهام رو روشن کنم که بعد اینکه 2 ساعت دکلره روی موهام بود و تمام پوست سرم کنده شد موهام شد رنگ هویج نیشخند

یعنی از بس سرم میسوخت نذاشتم مامانم یه رنگ دیگه روش بذاره. قیافه جوجو بعد دیدنم دیدنی بودهااااااااا.. تازه کلی باهاش دعوا کردم که چرا نگفتی قشنگ شده. خنده

آهان داشتم میگفتم میخواستم اینا رو بنویسم. دیدم توی تاریکی اتاق چشمم صفحه کلید رو نمیبینه به جوجو گفتم این ال ای دی زیر این کیبورد به چه دردی میخوره وقتی توی شب روشن نمیشه. اونم هینجوری روی هوا یه دکمه رو زد که پاک صفحه تاریک شد.

یعنی قیافه من دیدنی بود. هیچی دیگه نه اون شب و نه تا 3 شب بعد نشد چیزی بنویسم. تا رضا اومد درستش کرد.

بعدشم دیگه این روزهای من غرق در شیرین کاری های جاوید. دلم میخواد از کارهاش و بزرگ شدنش بنویسم. اما دوست هم ندارم همه مطالبم بشه جاوید. اما خوب از اونجایی که کل روزهام شده جاوید هیچی دیگه با خودم درگیری دارم و کلاَ نمینویسم.

اون هفته هم رفتم بیمه تامین اجتماعی یا به قول بابای جوجو تامین اشتباهی.

3 بار بردنم و آوردنم تا یه دفترچه رو برام تمدید کردن. اونم بعد اینکه 3 دوره دارو و 1 دوره آزمایش رو خودم آزاد پرداخت کردم.

بهش میگم این مدارکی که میگی رو من قبل زایمانم از مشاورتون پرسیدم گفت نمیخواد.

خیلی خونسرد میگه چرا میخواد. گفتم پس کسی که نمیفهمه چی میخواد رو از اون محل بردارین تا لا اقل به مردم مشاوره اشتباه نده. زنیکه میمونه مثل خری که به نعل بندش نگاه میکنه منو نگاه میکنه.

دیگه ترجیح دادم هیچی نگم و فقط بدو بدو مدارک رو جور کردم. آخرش گفت باید بری سابقه ات رو جمع کنی. هیچی دیگه اونم افتاد برای هفته دیگه.

هفته دیگه هم واکسن 6 ماهگی گل پسرمه.

اینم پسر سرافکنده و خواب آلوی من در بغل باباش

و اینو وقتی رفته بودیم خونه پسر عموم ، پسرش که خیلی عاشق جاویده ازش انداخت

و این:

 

به نظرتون شباهتی به جاوید داره؟


 
 
خدایی خدا
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
 

اگر ما آدمها کمی ، فقط کمی صبور باشیم و اجازه بدیم خدا، خدائیه خودش رو بکنه ، همه چیز خیلی بهتر و بالاتر از تصور ما میشه.

البته این در صورتیه که در کارهامون اون رو وکیل خودمون قرار بدیم.

خدایا ، مثل همیشه از اینکه وکیل من هستی و از اینکه سر رشته امورم رو به دست داری ازت ممنونم و به خودم میبالم.

منم همون بنده خطاکارت. نمیخوام شرح خطاهام رو بشمرم که هم آبروم بریزه و هم از حوصله این صفحه خارجه تو بهتر از هر کسی بهشون واقفی.

فقط میخوام بگم دلم به مهربونی تو گرمه. همین.