Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
هفت ماهه نازنین
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
 

امروز جوجه من هفت ماه و پنج روز دارد.

در روز هفت ماهگی جوجه حالم خوش نبود و شبش هم خونه برادرم مهمون بودیم.

خواستم این ماه خودم کیک بپزم که بازم نشد.

این بود که رفتیم و از نزدیک خونه برادرم یه کیک گرفتیم و تولد هفت ماهگی جوجمون رو با 24 نفر دیگه جشن گرفتیم.

شب قبلش البته یه چیزی توی اینترتت دیده بودم که از مخلوط پودینگ و شکلات و پتی بور و کره درست میشد.

اونو درست کردم و با مادر شوهر اینا خوردیم.

دیگه این آخر ماه رمضون هم همه یادشون افتاده دعوت کنن.

شب بیستم خونه دادش اولی بودیم. شب بیست و دوم خونه داداش دومی و امشب هم خونه حسین هستیم.

در روز های شهادت هم دلم نمیخواست پست تبریک و کیک و اینا بذارم.

اینه که ماهگرد دلبندم با تاخیر انجام میشه.

عکس تولد 6 ماهگی و 7 ماهگی در ذیل همین پست اضافه خواهد شد.

الان جوجه ام رو به سختی خوابوندم تا وقتی بیدارشد حمومش کنم و ببریمش چکاب ماهیانه و بعدش هم مهمونی.

در این روزهای  عزیز و با فضیلت آرزومند سلامتی و عاقبت به خیری شما هستم. شما هم منو از دعای خیرتون بی نصیب نکنین.

بعداَ نوشت:

امروز حبه انگورم برای اولین بار وقتی داشت با اون روروئک مخربش توی آشپزخونه زیر دست و پای من میچرخید رفت و دستگیره کشو رو کشید.

یجوری با کنجکاوی داخل کشو رو نگاه میکرد که مرده بودم از خنده. هر چی میکشیدم از آشپزخونه بیرونش کنم با سرعت بر میگشت طرف کشو و باعث شد 2-3 تا خراش اساسی با روروئکش روی پام بندازه.

ولی با این حال بیرونش کردم و با خودم فکر کردم که هی وای من خرابکاریهاش تازه داره شروع میشه (البته اگر از شکستن شیشه میز فاکتور بگیریم)


 
 
شب قدر است و محتاج دعایم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
 

دل شکسته ی من انس با علی دارد

امید از همه بگسسته تا علی دارد

منم زشهر ولایت زکوی سوختگان

شناسنامه من مهر یا علی دارد

خدا یکی و علی هم یکی ست در عالم

علی چنان که خدا را خدا علی  دارد

در آن محیط که از دست و پا نیاید کار

دل شکسته ی بی دست و پا علی  دارد

به روز حشر برای شفاعت امت

علی ، حسین و رسول خدا علی دارد

 

دعاهاتون مستجاب ، التماس دعا


 
 
مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
 

سرشار شمیم اهل بیت آمده است

شادی به حریم اهل بیت آمده است

جوشان شده چشمه فیض خدا

میلاد کریم اهل بیت آمده است

تولد امام حسن مجتبی به همه دوستای گلم مبارک باشه انشاله.

دیروز هم عقد خواهر کوچیکه بود. همه با زبون روزه رفتیم محضر و عقدشون جای شد. بعدشم به دعوت پدر شوهرش رفتیم یه رستوران و بعدشم خونه اونا برای نیناش ناش و ادامه قضایا.

انشاله که خوشبخت و عاقبت به خیر باشن.

هم اونا آخرین پسرشون بود و هم ما آخرین دخترمون. برای همینم هممون داشتیم از ذوق میمردیم. نیشخندخنده


 
 
زخم ها
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
 

آدمها هر چی بهت نزدیک تر میشن ، زحمی که حرفهاشون به دلت میزنه عمیق تر میشه و جاش با شدت و زمان بیشتری میسوزه و درد میکنه.

کاش انقدری که دیگران رو دوست داریم ما رو دوست داشتن و نصف انقدری که به فکرشون بودیم به فکرمون بودن.

دلم گرفته.. از دست  آدمهایی که عاشقانه دوستشون دارم.

...

مخاطب این پست جوجو نیست.

هر چند اونم جزو همین گروهه ولی استثناَ اینبار از کسی دیگه رنجیدم.


 
 
نه سال؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
 

صداش میکنم و میگم بیا این کیسه شمع ها رو بده تا ببینم شمع 9 داریم یا نه.

چشماش برق میزنه و یه نگاه میکنه و میگه نه؟؟

میگم آره و لبخندی میزنم و بعدش چشمهام از درد فشرده میشن.

.

.

دیروز از ظهر سردر داشتم. علتش هم کاملاَ مشخص بود. تا ساعت 2 شب قبلش خوابم نبرد. بعدشم جاوید نانازی بیدار شد و با اون صداهای بلند و عجیب غریبی که تازگیها از خودش در میاره شروع به بازی کرد.

وقتی دیدم خودم هم خوابم نمیاد باهاش بازی کردم تا موقع سحر شد. آوردمش توی حال و گذاشتمش توی روروئکش تا بازی کنه و منم رفتم سحری رو آماده کنم. با روروئکش هی میرفت و خودش رو میزد به جوجو..

نگفته بودم.. محل خواب جوجو به پذیرایی منتقل شده. تا وقتی که برای جای جاوید محلی رو یا درست کنیم یا پیدا کنیم.

بچه انقدر وول میخوره که وقتی میذاشتمش وسط تخت صبح هم من کمر در داشتم هم جوجو.

اینه که اون بنده خدا هم عطای تخت رو به لقاش بخشید و ساکن پذیرایی شد.

آره خلاصه سحری رو در جوار پسر جان خوردیم . برای اولین بارش دعای سحر رو شنید و بیدار بود.

بعدش نماز خوندیم و طبیعی بود که بخوابیم. اما ایشون تا ساعت نزدیک 6 نخوابید.

بعدشم 1 ساعت به 1 ساعت بیدار شد و شیر خواست. نتیجه سردرد میگرنی من بود که ساعت 12 دیدم نمیشه چشمام رو باز کنم.

طمع.. همون چیزی که بشر رو بیچاره کرده منو هم بیچاره کرد. هی خواستم روزه ام رو نگه دارم هی حالم بدتر شد.

هر چی هم به افطار نزدیک تر میشدیم امکان اینکه روزه ام رو بخورم کمتر میشد.

شب خونه مامان اینا دعوت داشتیم. با حال بدی جوجو منو به اونجا رسوند. گفتم شاید بهتر بشم.

وقتی رفتم دیدم پسر عموم اینا هم قراره بیان. دیگه تحمل روسری و سر و صدای اونا رو نداشتم. از حسین خواستم منو برسونه خونه.

انقدر بدنم داشت میلرزید که نمیتونستم جاوید رو نگه دارم.

ترسیدم بچه بیافته دادمش حسین بیاره.

وقتی رسیدم خونه ساعت 8 بود. جوجو با پسر دائیش رفت بیرون تا در خصوص مشکلی که با خانومش بهش برخوردن و میخوان جدا بشن صحبت کنن.

وقتی اونا رفتن یکباره حالم بهم خورد و اینطوری بود که 45 دقیقه مونده به افطار روزه ام باطل شد.

دیگه من سریع رفتم 2 تا ژلوفن خوردم و خوابیدم. برای افطاری جوجو اومده دنبالم میگه دایی اینا بالا هستن تحمل اونا رو هم نداری؟

از سوالش خنده ام گرفت... فکر کرده بود دائیش اینا از خانواده خودم به من نزدیک ترن که وقتی تحمل اونا رو ندارم تحمل اینا رو داشته باشم.

گفتم نه عزیزه من برو افطار کن.

یکبار هم مامانش بنده خدا با اون پا درد شدیدش اومد و بهم سر زد و بعدش که کمی بهتر شدم دیدم جوحو با این و یه کیک اومد خونه و سالگرد عقدمون رو بهم تبریک گفت.

خلاصه دائیش اینا رفتن و نهمین سالگرد عقدمون رو با مامانش اینا دور هم جشن گرفتیم در حالی که من از شدت سردرد در حال مرگ بودم.

البته از عصر خیلی بهتر بودم ولی بازم درد زیاد بود و من به خاطر روزه ناتوان.

اینگونه بود که اولین سحری حبه انگور در نهمین سالگرد عقد ما برگزار شد.

از نبودنم و سر نزدنم شاکی نباشین تورو خدا. به خدا فرصت نمیکنم. از اتفاقات که براتون نوشتم. من تا ظهر خواب و بیدارم بعدشم رسیدن به کارهای یه جوجه شیطون و درست کردن شام و افطار برای خودمون و مادر شوهر اینا فرصتی برام نمیذاره.

مادر شوهرم طفلی هنوز پاش خوب نشده و سختشه که برای غذا پختن سر پا بمونه.

به یاد 9 ماهی که هر روز برای من نهار پخت و آورد و به زور بهم داد خوردم دارم سعی میکنم کمی از زحماتش رو جبران کنم.

با موبایل میخونمتون و کامنت گذاشتن سخته.. تازه وقتی هم میذارم میبینم نمیرسه.

پس کمی از من نرنجین تا این روزهای سخت تموم بشن.

دوستتون دارم.

نماز و روزه هاتون قبول درگاه خدای مهربون.

التماس دعا.


 
 
اولین سحر
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
 

الان و در این لحظه در اولین سحر ماه رمضان هستیم. امشب رو بیدار موندم تا در اولین سحر خواب نمونم.

حبه انگور هم امشب بیقراره و هی بیدار میشه.

میخوام بهتون تبریک بگم فرا رسیدن ماه برکت رو  و بهترین آرزوها رو براتون داشته باشم.

ماه مهمانی خدا... شاید وقتی ساعت های روز رو میشماریم بترسیم از شروع این ماه مبارک و اینکه میتونیم مهمون خوبی باشیم یا نه.

اما شوق لحظه افطار و موفق شدن یه حس ناب و بینظیره.

امشب نیومدم عرفانی بنویسم. شاید حتی از شدت خواب دارم دری وری میگم اما خواستم ثبت کنم که اولین شب ماه مبارک رمضان امسال رو بیدارم و از شروع این ماه خیلی خوشحالم.

دیگه کم کم برم سحری جوجو رو گرم کنم. خودم هم انشاله از پس فردا بهش میپیوندم.

امیدوارم امسال جوجو حالش بد نشه و بتونه روزه هاشو بگیره.

راستی ساعت 6 صبح هم باید بیدار بشم و با خواهر کوچیکه و نامزدش بریم آزمایش خون بدن.

انشاله که خیره.

ماه رمضان همتون مبارک. نماز و روزه هاتون قبول درگاه خدای مهربونم.

راستی ماه رمضون برای ما با یه برکت بزرگ همراهه.

فردا صبح پسردابیم از بیمارستان مرخص میشه انشاله.


 
 
و باز هم تو ارحم الرحمین هستی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
 

معجزه شد...

از بزرگی پروردگارم بعید نبود. 2 روز بعد از روزی که دکتر به ما گفت هیچ امیدی نیست و مامانم با زندائی راهی مشهد شدن وقتی برای ملاقات پسر دائیم به بیمارستان رفته بودم دیدم ساکشن و دستگاه تنفسی رو ازش جدا کردن.

اون روز کسی نمیخواست به ملاقات بیاد. زنگ زدم همه اومدن.. قیامتی شده بود. هم اشک میریختن و مردم بیرون آی سی یو نمیدونستن مریض ما خدایی نکرده طوریش شده یا خوب شده که ما اینطوری اشک میریزیم.

دیروز هم باز رفتم ملاقاتش.. دیگه منگ و بیحال نبود. در کمال ناباوری من نشسته بود. حتی ماسک اکسیژن هم نداشت. خود دکتر آِ سی یو هم متعجب بود از سرعت بهبودش.

وقتی گفت من متعجبم... فقط لبخند زدم..  و توی دلم گفتم تو نمیدونی کسی که من این بچه رو بهش سپردم چقدر بزرگ و قدرتمنده.

کسی که مادرش رفته به پابوسش چقدر غریب نوازه...

گفتم خبرتون کنم در خوشحالی بی نهایت ما سهیم باشید.

فردا مراسم دعای توسلیی دارم به نیتش که از قبل قرار بود باشه. هنوز هم برگزار میشه و خیلی کار دارم.

خدا از مریضی و مشکلات دور و محفوظ نگهتون داره.

بابت دعاهای خالصانتون یه دنیا ممنونم و فقط و فقط سلامتی و عاقبت به خیریتون رو از خدا میخوام.

انشاله هیچ وقت گذرتون به دکتر و بیمارستان نیفته.

در پناه ایزد منان


 
 
روزهای غیر عادی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
 

چقدر دلم میخواست بیام و از روزانه هایی که بیخیال میگذرن و میرن و قدرش رو نمیدونیم بنویسم.

اون روز کذایی به خیر گذشت. علیرغم مخالفت دکتر های بیمارستانه شهرستان ، پسر داییم رو با آمبولانس آی سی یو دار منتقلش کردیم تهران.

خدا لعنتشون کنه که به خاطر اینکه 1 روز این بچه رو بدون هیچ رسیدگیی گذاشتن این طفلی به این روز افتاده و بعدشم بدون داشتن علم نظریه صادر میکنن.

من نمیدونم یه دکتر عمومی و یه دکتر شکسته بند رو چه به این غلطا که در مورد آمبولی ریه نظریه بدن.

اینجا نه اینکه بگم وضعش بهتره.. نه اما حداقل نگفتن 10 روز همینطور بمونه تا ببینیم چی میشه.. دارن روش درمان انجام میدن.. اینجا تشخیص دادن که توی مغزش هم لخته هست.. اینجا برای بار هزارم به ما ثابت شد که در این مملکت بدون پول که باشی یعنی خودت رو مرده بدون... اول 30 میلیون بریز به حساب بیمارستان تا مریضت نیومده فیها خالدونش رو هم چک میکنیم برات. من نمیدونم تکلیف کسایی که ندارن چیه؟ من نمیدونم اونی که نداره 4 میلیون بده آمبولانس آی سی یو دار بگیر و مریض رو بیاره تهران میدونه که مریضش محکوم به مردنه یا نه.

البته این معنیش این نبود که ما داریم هاااااا نه. اتفاقاَ این دایی من تنگدست ترین داییمه.

اما همون آدمهایی که تا دیروز داشتن به هم چنگ و دندون نشون میدادن چنان هر چی داشتن رو کردن که باز به من ثابت شد برای همینه که ما با هم جنگ و دعوا میکنیم و توی سر هم میزنیم اما از هم نمیبریم.

خدا خیر بده حسین رو که تا اینجا نصف بیشترش رو هم اون تقبل کرده.

پریشبا هم میگفت تو دعا کن پسر دایی خوب شه من حاظرم ماشین زیر پام رو هم بفروشم.

خدا رو شکر کردم برای داشتن همچین خانواده ای. خدا به همشون سلامتی بده.

زنداییم این روزها خونه مامان ایناست. طفلی همش این گوشه و اون گوشه در حال زاری کردنه.

امشب مامانم میگفت دکتر دیروز گفته امیدی بهش نیست ولی بازم از خدا نا امید نشید.

خدا خودش رحم کنه. اصلاً نمیتونم تصور کنم چیزیش بشه.

توی این هیری ویری پدر شوهر خاله ام هم فوت شد. فردا رو هم باید بریم خاک سپاری اون.

نامزد خواهرم هم که قرار بود عقدشون بشه عید فطر گیر داده که عقد کنیم.

فکر کنم ترسیدن پسر دایی م خدایی نکرده چیزیش بشه.

مامان اینا هم فردا دارن با زندایی و دختر داییم میرن مشهد بلکه امام رضا نظر لطفی بهشون بندازه.

احساس میکنم موهای سرم بدون هیچ تافت و ژل و سشواری همش سیخ مونده.

راستی از دوستانی که دلداری دادن و دعا کردن ممنون.

از اونایی هم که دلداری ندادن و دعا نکردن هم ممنون.

یعنی راستش وقتی میایی و میبینی 76 تا بازدید بعد 1 پیغام خوب یجوریت میشه.

منم یجوریم شد. افتادم یاد حرف یه دوست که یه روزی با حالتی شبیه تمسخر بهم گفت یعنی برای ناراحتی دوستای وبلاگیت ناراحت میشی واقعاَ؟؟ الان یادش افتادم.

این روزانه رو فقط نوشتم تا یادم بمونه چه روزهای سنگینی داره بهمون میگذره وگرنه نه قصدم ناراحت کردن کسی بود نه آمار مالی دادن لطفاَ کسی به دل نگیره و خدایی نکرده دری وری تحویل من نده که اعصابم بدجوری ضعیفه این روزها.