Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
هشت ها
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
 

دیشب هم مثل 24 مرداد 8 سال پیش شب خیلی بدی رو گذروندم.

حبه انگور با آب داغ سوخت.

دل منم باهاش سوخت. پای اون تاول نزد اما تاول ها دل من گفتنی نبود.

آب داغی که از ظهر براش ریخته بودم توی فلاسک تا شب که از خونه مامان اینا اومدیم آماده باشه روی میز بود.

سرم درد میکرد و دراز کشیده بودم روی کاناپه و دستم روی سرم بود. یکدفعه صدای جیغش رو شنیدم...

خیلی بد بود. خیلی.. البته درصد سوختگی در حد یه قرمز شدن هست ولی خوب از دیشب صد بار خودم رو لعنت کردم.

.

امروز 8 امین سالگرد عروسیمون هست. فردا هم هشتمین ماه تولد جوجه ام که همین الان داره با خشم به من نگاه میکنه و اشک و آب دهنش قاطی شدن و علتش هم اینه که من موس کامپیوتر رو بهش نمیدم.

پنجشنبه شب عروس و دامادهای جدید رو دعوت کردم. شب خوبی بود. مامان اینا و حسین اینا که رفتن بقیه موندن و فیلم دیدیم و قلیون کشیدن و ...

ساعت 2 بقیه هم رفتن و من و جوجو موندیم 2 قسمت هم منتالیست دیدیم و خوابیدیم.

همین دیگه چیز دیگه ای نیست.

برم به جوجه رسیدگی کنم که یه جوری داره نوحه خونی میکنه انگار روز عاشوراست.

بعداً نوشت:

شب 25 مرداد برادر شوهر و مادر شوهر و پدر شوهرم با یه کیک و شمع روشن اومدن خونمون.

ما نشسته بودیم وسط خونه و داشتیم املتمون رو میخوردیم. نیشخند

من با کلیه مردهای خونه قهر بودم. علتش هم این بود که حیاط رو برای مهمونی من آماده نکرده بودن به طوری که باید و شاید.

کمی که نشستن بالاخره یخ منم آب شد و بخشیدمشون.

اونا شمع 9 گرفته بودن. از بین شمع هایی که داشتیم یه شمع 8 پیدا کردیم و 8 امین سالگرد عروسیمون رو جشن گرفتیم.

چون فردا شبش هم ماهگرد 8 ماهگی جاوید بود گذاشتیم اون کیک برای 8 ماهگی اونم باشه. نیشخند

هیچی دیگه حیلی خوش گذشت.

پای جوجه هم خدارو شکر کمی قرمز شد فقط و چیز مهمی نبود.


 
 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
 

یه قطره اشک روی گونه اش سرازیر شده و در حالی که از توی روروئک خم شده تا موس من رو از روی میز کارم برداره هی نق میزنه و وقتی دستش نمیرسه بلند میشه روی دو تا پاهاش و خودش رو میکوبه به صندلی روروئک.

موندم با حیرت حرکتهاشو نگاه میکنم که میره عقب و دوباره برمیگرده.

انقدر میاد خودش رو میکوبه به میز تا چیزی که تا حالا دستش ندادم رو بهش میدم.

موبایللل!!

اول با حیرت نگام میکنه بعدشم مثل اینا که در افق محو میشن در عرض 2 ثانیه با روروئکش کج کج میدوه میره توی اتاق.

انگار میترسه پشیمون بشم.

به دقیقه نمیرسه دوباره با اشک و آه میاد و سیم موس رو میگیره و میکشه.

موبایل رو انداخته و برگشته.

از حرکاتش خنده ام میگیره.

بیخیال کاره نکرده میشم و بغلش میکنم و با هم در افق یه وجبی خونمون محو میشیم.

...

عملاً چند وقته نه میتونم کاری برای خونه انجام بدم و نه کارهای شرکت رو.

فقط کارهام پهنه وسط پذیرایی و جاوید هی با روروئکش از روشون رد میشه.

خونه رو هم که دیگه عرض نکنم.

...

اون هفته دوشنبه رفتیم مسافرت.

قرار بود با مامانم اینا بریم که طی حرکت هایی با مامان اینا جوجو رفتیم.

جمعه شب هم برگشتیم و شنبه به استراحت گذشت و یکشنبه هم جشن نامزدی خواهرم بود.

جشن به خوبی و خوشی برگزار شد.

بقیه هفته هم همینطور به کار خونه و کار شرکت و امورات حبه انگور گذشت.

این پست 3 روزه ثبت موقته و در انتظار انتشار.

 ایشون هم حبه انگور بعد از لیس زدن بلال مامانش.

داره با تعجب به سخنرانی باباش گوش میده بچه.


 
 
صادقانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
 

یه چیزی هست که باید بنویسمش. یعنی باید بهتون بگم .

البته نه اعتراضیه و نه گلایه ایه و نه هیچ چیز دیگری.

از روزی که این وبلاگ رو راه انداختم تا الان همیشه و همیشه مطالب رو صادقانه در وبم نوشتم.

علت هم کاملاً مشخصه. اینجا دفتر خاطرات منه (بماند که هر شب کابوس اینو دارم که پرشین بترکه و مطالب منو با خودش ببره)

دیدین که بر خلاف خیلی وبلاگ ها بعد از مدتی مطالبم رمزی نمیشن.

بازم علت داره. وقتی کسی میاد اینجا رو میخونه شاید بخواد بدونه قبلن من چطور گذشته و نمیخوره به در بسته کما اینکه نمیگم زیاد اما کم هم نبوده که برام نوشتن الان 2 هفست و نمیدونم 3 روزه و .. داریم میخونیم تا تموم بشه وبت.

نه اینکه مطالب خاصی باشن که صد البته نیست و به تعبیر یکسری دوستای وبلاگی وبلاگ عامیانه و خاله زنکیه.

خوب بعضی ها دوست دارن و میخونن.

آآآآآآآآما...

این روزها راستش هیچ انگیزه ای ندارم که بیام و چیزی بنویسم.

وقتی میگم وقت ندارم اول به خودم دروغ میگم که هر روز خودم رو بابت ننوشتن روزانه هام سرزنش میکنم بعدش به شما (منظورم همون 2-3 تا دونه نفری هستن که میگن چرا نمینویسی و باز 2-3 تا بزرگواری که هر روز سر میزنن و میدونم و اگر مطلبی بذارم بدون نظر نمیرن و اگرم نبود کمی صبر میکنن و اگر باز من نیومدم جویای حالم میشن.)

راستش میخونمتون. میخواهین باور کنین یا نه فرقی به حالم نمیکنه اما من همیشه و همیشه نگران دوستامم.. اگر خوشبخت باشن از خوشحالیشون خوشحال میشم و اگر خدایی نکرده مشکلی باشه دنبالشون میکنم ببینم به کجا رسیدن و حداقل اینکه از دعا براشون مضایقه نمیکنم.

میخونمتون اما دیگه نظر گذاشتنم نمیاد.

یه حس بدی این روزها دارم.

بازم تاکید میکنم اینجا اول از همه برای خودمه. اما احساس میکنم در جمعی که همه جوره خودشون رو استتار کردن عریان موندم اون وسط. و صد البته که استثنا هم وجود داره.

برای من این خیلی غم انگیزه. چون تنها جایی که میتونم راحت حرفم رو بزنم اینجا بوده و فکر نکنم دیگه باشه.

افه و چ...ه نمیام که میبندمش و از این مزخرفات و بعدش باز بیام بنویسم که از این یه قلم کار خیلی بدم میاد. اینجا رو نمیبندم تا روزی که مجبور نشم که انشاله نمیشم.

شاید مطالبم رو برای خودم ثبت موقت کردم. شاید افسرده گی ام به خودی خود خوب شد و باز برگشتم و مثل انسانهای شادون و شیرین عقل باز برای خودم با لفت و لعاب روزهامو تعریف کردم.

فعلا این وب فقط وقتهایی آب میشه که بتونم به حس بدم غلبه کنم.

میدونم برای کسی مهم نیست و البته برای منم هم.

اینو برای همون تعداد کمتر از انگشت دست گفتم که به معنای واقعی کلمه دوستن برای من.

 این تاکید ها هم برای اینه که کسی خودش رو اذیت نکنه خدایی نکرده با این فکر که من توهم مهم بودن زدم.. نه عزایزان من، هیچ توهمی وجود نداره.

دوستتون دارم و به خدای مهربون میسپارمتون.