Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سفر
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
 

دارم میرم سفر.

میرم پابوس امام رضا. یکشنبه عصر میریم.

منو  حبه انگور و مامان و بابای جوجو.

این سومین سفر حبه انگورم به مشهده.

به یادتون هستم.

حلال کنید دوستان قلب


 
 
دومین نه ماه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
 

یعنی دیشب یه غلطی کردم که خیلی منو سوزوند.

دیشب نهمین ماهگرد تولد گل پسر بود. دیروز عصر بردیمش چکاب نه ماهگی و واکسن آنفولانزاش رو هم زدیم.

شام هم مهمون داشتیم به صرف پیتزا.

به جای ساعت 5 ساعت 8 شب از مطب اومدیم خونه و تند تند بساط شام رو آماده کردیم. البته با جوجو اومدیم خونه و با خواهر هام بساط رو اماده کردیم. مهمونامون هم مادر شوهر اینا و خواهر دومیم و خواهر کوچیکه و رضا بودن.

شام خوردیم و تولد بازی کردیم و مهمونا رفتن و ما هم خواهر دومیو بردیم رسوندیم خونش.

آخر شب وقتی بالاخره کارها تموم شد و خواستم بخوابم دیدم هی وای من برای حبه انگور تبریک تولد 9 ماهگیشو ننوشتم.

اومدم کلی تایپ کردم البته با گوشی و اینجا بود که اون غلطی که اشاره کردم رو مرتکب شدم.

خواستم یه شکلک بذارم.... همه نوشته ها پرید و جاش اون شکلک مسخره اومد.

هیچی دیگه صفحه رو بستم و خوابیدم.

همین دیگه. جوجه ناز من دوتا نه ماهه که همه زندگی منو مال خودش کرده.

توضیحات ههفته قبل هم سه شنبه اش اغفال شدم و رفتم حجامت.

فرداش هم با زخم های خینین و مالین رفتیم ولایت برای سالگرد مراسم پسرخاله مامانم.

تا شنبه هم بودیم و شنبه برگشتیم. بقیه روزها هم عادی گذشتن.

مامانم ایناو برادرهام هم مشهد بودن برای نذرشون برای پسرداییم.

اونا هم امشب برگشتن. دیگه هم خبری نیست.

خوب و خوش باشین.


 
 
عادت های یه جوجه هشت ماه و نیمه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
 

این بره های کوچولو رو دیدین که تازه به دنیا میان و لرزون لرزون میخوان که روی پاهاشو وایسن.

اگرم از نزدیک ندیده باشین حتماً فیلمش رو دیدین.

حبه انگور من این روزها اون بره کوچولوه. بلند میشه روی چهار دست و پاهاش و سعی میکنه بمونه.. آخرش بعد یه مدت توانش تموم میشه و با سینه میخوره زمین. بغل

این روزها دندونش داره زور آخرش رو میزنه و بیشتر روزها تب داره.

شبها دیگه نمیخوابه و ما مجبوریم هر شب ببریمش با ماشین بگردونیمش تا بخوابه بعد بیاریمش خونه.

تابش رو خیلی دوست داره و وقتی سوار اون میشه هیچ صدایی ازش در نمیاد.

وقت ما باشیم و تابش بمونه پاهاش رو تند تند تکون میده. وقتی چشمش ما رو نبینه با صداهایی که از خودش در میاره صدامون میکنه که بیاییم و تابش بدیم.

صبح ها که نه، در واقع ظهر ها وقتی بیدار میشیم و من میخوام کمی کار انجام بدم با روروئکش میا میچسبه به پاهام و هی لباسم رو میکشه و فکش رو محکم به پاهام فشار میده. وقتی که نگاش میکنم دستاش رو باز میکنه تا بغلش کنم.. وقتی بغلش میکنم دوتا دست کوچولوش رو میذاره دو طرف موهام و محکم میگیرشون و صورتش رو محکم به صورتم فشار میده و بعد دستش رو میندازه دور گردنم و نگام میکنه تا توی خونه بچرخونمش.

یه دو سه هفته ای میشه که خونه بابا بزرگش سوار ماشین شارژیش میشه. چون هنوز نمیتونه روی صندلیش بشینه و محکم باشه یه بالشت کوچولو براش میذارن اون پائین توی قسمت جای پا و همونجا میشینه و مامان بزرگ و بابا بزرگش ماشینو براش اینور و اونور میبرن.

اینم یه دستش رو میذاره روی در ماشین (مثل اینا که یه دستی رانندگی میکنن) و اون یکی دستش رو هم میذاره روی فرمون نیشخند یه ژست هایی میگیره آدم فکر میکنه شوماخره خنده

شیر برنج رو خیلی دوست داره و عاشق تیکه های کوچیک بیسکوئیت مادره که بین روز وسط بازیهاش میذارم توی دهنش.

اوه عاشق گلابیه. ساکت و مودب میشینه تا وقتی که گلابی تموم میشه بعدش از سر و کولمون میره بالا .

یاد گرفته توی بغل باباش صاف بمونه و مثل قدیم خم نمیشه.

شعر یه توپ دارم قلقلیه رو هم وقتی شبها براش میخونم و توپ کوچیک اسفنجیش رو بالا میندازم خیلی دوست داره و از خنده غش میکنه.

فقط وقتی چیزی میخواد و گریه میکنه و من محلش نمیذارم توی گریه هاش ماما میگه و در سایر موارد اصلا و ابدا.

موبایل  و کنترل تلوزیون و گوشی تلفن و موس کامپیوتر من از چیزهایی هستن که عاشقشونه و معمولاً دستش نمیرسه بهشون و امان از وقتی که دستش برسه. بر میداره و در میره توی اتاق که ازش نگیریم.

مجرای اشکیش متاسفانه هنوز خوب نشده و نمیذاره من چشمش رو ماساژ بدم. ترسم از اینه که یکسال تموم بشه و این خوب نشه.

یه مشکل دیگه هم داشت که تا الان بر طرف نشده و غصه اونم هست.

سینه خیز رفتنش هم خیلی خنده داره. مثل این آدم هایی که با عصا راه میرن سینه خیز میره. دست راستش با پای چپش حرکت میکنن و اون دوتای دیگه حرکتشون کمتره و خیلی خنده دار میشه.

یاد گرفته از لباسهای ما و وسایل اطراف بگیره و خودش رو بالا بکشه.

لیمو ترش و یخ رو هم خیلی دوست داره.

آهان هورت کشیدن رشته های سوپ رو هم خیلی با مزه انجام میده. ماچ

همین بغل


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
 

احساس خستگی خیلی زیادی میکنم.

از درد شدیدی که جوجه ام تحمل میکنه. دندونش در نمیاد و بچه عذاب شدیدی میکشه و به طبع اون شبها روزگار من سیاهه تا بخوابه.

حالا توی این هیری و ویری ما هم ویر فیلم دیدنمون گرفته و سریال منتالیست رو شروع کردیم.

در ابن پروسه اعتیاد آور مهم نیست که مهمون باشیم یا مهمون داشته باشیم یا روز عادی باشه. هر شب ما باید حداقل یه قسمت از سریال رو ببینیم.

بعضی شبها جاوید تا 2-3 نمیخوابه و ما مچبوریم (مجبووووررررررریییم) سریال رو در بین امورات جاویدانه ببینیم. بعضی وقتا یه قسمت سریال 2 ساعت طول میکشه از بس ما استپ میکنیم .

امشب تولد یکسالگی فرشته ناز خانواده ما بود. تولد دخمل حسین. رها عسلی.

طفلی اونم امشب بد قلق شده بود. البته از بس از ظهر با جاوید وسط بادکنک هایی که ما باد میکردیم و وسط خونه ول بودن بازی کردن خسته شده بودن. میخواستن بخوابن که مهمونا اومدن و این دوتا دیگه رسماٌ هاپو شده بودن.

جاوید ک وسط تولد خوابید و جوجو بردش توی اتاق. رها هم 10 دقیقه که خوابید بیدارش کردن.

تونستم در بین غر غر هاش و گریه هاش 2-3 تا عکس ازش بگیرم. اونم در حالی که با اون 4 تا دندون موشی هاش داشت خرپ خرپ چیپس میخورد .

خسته شدیم حسابی. تولد خونه مامان اینها بود. ما تولد که تموم شد زود اومدیم خونه و نتونستم بمونم کمک  مامان جمع کنم. طفلی فردا ظهر هم مسافره و برای عروسی باید برن شهرستان.

از خودمون هم خبر خاصی نیست. همون روال همیشگی بدون اتفاق مهمی.

خدا رو شکر سلامتیم (البته اینطوری تصور میکنیم)

من به این آش دندونی هیچ اعتقادی ندارم. به نظرم خرافاته. ولی دندون جاوید انقدر داره اذیت میکنه که دارم کم کم به فکرش می افتم.

راستی ننوشتم که دوباره دارم خاله میشم. انشاله این یکی فرشته به سلامت به زمین ما انسانها برسه و برای پدر و مادرش خیر و نیکی به ارمغان بیاره.