Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
اومدم بگم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
 

اومدم بگم که بعضی وقتا خوشبختی خیلی به ما نزدیکه:

     

و اینکه ما قدرش رو نمیدونیم.

 اون روز کذایی ، یعنی 2 روز قبل بعد از اینکه کیک رو پختم ، رفتم خونه مادر شوهر تا داروی جاوید رو بدم و دیدم بچه داره از تب میسوزه.

مادر شوهر متوجه بالا رفتن تب بچه نشده بود ( فکر کنم خودش هم کمی تب کرده بود) چون وقتی من هول کردم از دمای بدن جاوید و دویدم که درجه تب رو از خونمون بیارم دنبالم دوید و گفت عجله نکنم و احتمالا خودم خنک هستم و بعدم دست گذاشت پیشونی من و گفت که خیلی یخ کردم... کاش اینطور بود و تب جاوید نشده بود 38.1

خلاصه بچه رو بردم خونمون و دارو دادم و پاشویه کردم و کمی تبش رو پایین آوردم و با حال نزار رفتم خونه مامان اینا.

شوهر خواهر کوچیکم هم اونجا بود و مامانم هم حالش خیلی بد بود.

زود شام رو آوردیم و خوردیم و منم کیکی که پخته بودم و کلی ایده برای تزئینش داشتم و فرصت نشده بود رو همونطوری خشک آوردم که با چایی خوردن اما حال جاوید اصلا خوب نبود..

رفتیم خونمون و اون شب تب جاوید به 38.8 رسید و من دیدم هی نصف شب درمونگاه رفتن و تکرار داروی استامینوفن و بروفن و عوض کردن چرک خشکن ها که نشد کار. تا صبح بیدار بودم و دو بار پاشویه اش کردم ( که بعداً توضیح میدم در موردش) و بقیه اش هم دو ساعتی بهش مسکن دادم و مدام دستمال یخ رو سرش گذاشتم.

قرارد شد جاوید رو ببریم بیمارستان. متاسفانه دکتر خودش روز 3 شنبه بیمارستان نبود و بعد مشورت قرار شد ببریم بیمارستان حضرت علی اصغر.

از اینکه 5 نفر بچه رو معاینه کردن و جز بچه رو در آوردن نمیگم... امکاناتشون خوب بود و سریع فرستادن سونوگرافی و گفتن سفتی و درد شکمش چیزی نیست.

گفتن شب بمونین تا فردا آزمایش کنیم و باز چرک خشک کن رو عوض کردن.

گفتم فردا برای ازمایش برش میگردونم.

برگشتیم خونه . ساعت 3 بود. مامان و خاله و دختر خاله های جوجو اومدن خونمون دیدن جاوید و بعد کمی نشستن رفتن.

جاوید خوابید در حالی که تبش اصلاً پایین نیومده بود. البته من قبل خواب باز پاشویه اش کردم .

وقتی خوابید قرآن رو برداشتم و رفتم بالای سرش نشستم به خوندن سوره نور. شنیدم که برای تب خوبه.

وسطاش بودم دیدم صورت جاوید صورتی شده و ناله ها بلند تر. درجه گذاشتم دیدم تب شده 39.5...

جوجو رو که تازه رفته بود کمی استراحت کنه بیدار کردم که بریم پیش دکتر جاوید.

از شانس قشنگمون و البته بی فکری خودمون!! ماشین بنزین نداشت. در حالی که یه دستمال بزگ خیس رو سر جاوید گذاشته بودم رفتیم پمپ بنزین و بعد با سرعت به طرف مطب دکتر.

اولای راه ماشین خراب شد و موندیم .که این دیکه ربطی به بی فکریمون نداشت و مستقیم از شانس بود.

زنگ زدیم داداش جوجو اومد و ماشینش رو به ما داد و سریع رفتیم دکتر.

اونجا هم دکتر آز اورژانسی نوشت برای بیمارستان و یکسری دارو برای داخل سرم.

.. خلاصه اش کنم که تا 11/5 شب در بیمارستان بودیم برای دادن آزمایش و سرم و ...

اینو:

 

 

نمیذارم اینجا که کسی رو ناراحت کنم یا خدایی نکرده بخوام دل کسی رو بسوزونم چون دردی ازم دوا نمیکنه...

اینو گذاشتم تا هر وقت که بعداً گذرم به اینجا و این تاریخ افتاد یادم بیاد که:

1- فاصله بین خوشبختی و بدبختی یه تاره مو هست.. یا یکی دو درجه ناقابل. اینکه زندگی انقدر کوتاه و بی ارزش هست که نباید و نبایددددددددد عمر رو به بدی گذروند.

2- اینکه صبور باشم.. نه در خوشحالی ها انقدر غرق بشم انگار که ابدی هستن و نه در ناراحتی ها بی صبری کنم و خدایی نکرده ناشکری.

یادم باشه خدایی هست« در همین نزدیکی که منو در پناه خودش نگه میداره و من با اون نیازی به کسی ندارم. سایرین همه وسیله های اون هستن ولاغیر.

به لطف خدا جواب آزمایش ها هیچ عفونتی رو نشون نداد. بابت تب های این یک ماه هم دکتر گفت بدن ویروسی شده و داروی مخصوص تجویز کرد که همون وعده اول خوردنش باعث دفع موادی از بدن جاوید شد که برای بار چندم منو به این دکتر ( که الهی خدا سلامتی بهش بده و به اونایی که اونو به من معرفی کردن) مطمئن تر کرد.

جاوید الان به لطف دارو ها و مسکن ها بهتره. تب موقتا کم و در کنترل هست و جوجه ما با ته مونده توانی که در بدنش هست سعی میکنه شیطنت کنه.. که البته ضعف حاکم همچین اجازه ای رو بهش نمیده.

و اینکه دیشب گه ترین شب زندگیم رو گذروندم.

دوستای فرهیخته ای این وبلاگ رو میخونن که بودنشون باعث افتخار منه. اما لازمه من کمی بی ادب باشم تا بتونم حق مطلب رو اونطوری که توی دلم هست بیان کنم.

بعضی وقتا زدن بعضی حرفها گه خوری اضافیه. مثل وقتی که من رفتم وبلاگ سیندختی عزیزم که نمیدونم چرا این این روزها با ما قهر کرده و آپ نمیکنه و یا به قول خودش میخواد هجرت کنه و وقتی در مورد تب پسرش و ناراحتیش نوشته بود و گفتم دوستم باید قوی باشی و انقدر ناراحت نشی.

شرمنده ولی این  گه خوری اضافه بود که من کردم. یک مادر هیچ وقت نمیتونه ریلکس باشه.

یک مادر فقط میتونه قوی باشه.. در موقع اتفاق گریه نکنه.. ولی بعدش  بشینه از یادآوری اتفاقی که برش گذشته انقدر گریه کنه تا جونش دربیاد. ( مثل دیشب و امروز من) من یک مادر قوی بودم اما اعتراف میکنم داشتم سکته میکردم.. اعتراف میکنم صد بار مردم و زنده شدم تا تب پایین اومد. اعتراف میکنم شاید وقتی داشتن از جاوید رگ میگرفتن و اون از ترس میلرزید من اشک نریختم اما یه چیزی توی وجودم شکست.

این اعتراف ها داشت منو خفه میکرد. انقدر که بعد 3 شب نخوابیدن نتونستم الان بخوابم قبل از اینکه بیام اینا رو به خودم و اینجا اعتراف کنم.

شب همتون خوش.. غم و ناراحتی از همتون دور.. تنتون و تن عزیزانتون همیشه سلامت

انشاله


 
 
11 ماهگی
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
 

سلام

مادره یک 11 ماهه نازنین و تب کرده گزارش میده.

جوجه نازنین ما امروز 11 ماهه شد در حالی که 3 شبه اون شب کذایی برامون تکرار میشه.

امروز از شدت شب نخوابی انقدر خسته بودم که وقتی مامان جوجو ظهر اومد جاوید رو ببینه و بچه رو دادم دستش، به خاطر آرامش خاطرم یک لحظه نشسته خوابم برد. اونم خدا خیرش بده بچه رو برد که من کمی بخوابم.

یک ساعت قبل که آمارش رو گرفتم جاوید حموم کرده بود و خواب بود.

خدا رو شکر تب هم پایین اومده.

خدا از باعث و بانیش نگذره اونی که معلوم نیست چه غلطی میکنه که باز این موج افتضاح مریضی  اومده. همش هم از کوچولو ها شروع میشه و با مریضی بزرگترها ادامه پیدا میکنه.

.

.

الان به لطف مادر شوهر بعد یه خواب خوب بیدار شدم و دارم کیک تولد 11 ماهگی جاوید رو میپزم.  در ماههای گذشته نشد اما به خودم قول داده بودم که قبل تولد یکسالگی خودم یک کیک برای جاوید بپزونم. 

امشب مامانم برای کمرش رفته دکتر .. باز شاید مجبور بشه عمل کنه و من خیلی از این مورد ناراحتم. همش دارم دعا میکنم کمرش عمل نخواد.

زنگ زدم بهش که شب بیان اینجا. گفت نمیتونن چون مهمون دارن.

منم دارم غذا درست میکنم که ببرم اونجا که دیر وقت از دکتر میاد اذیت نشه.

حالا بوی کیک و خورشت کرفس با هم پیچیده توی خونه و من سرم داره قیلی ویلی میره.

خودم هم این روزها حال خوشی ندارم.

مریضی جاوید حسابی روانم رو بهم ریخته. البته میدونم تپش قلب خودم هم مشکل رو تشدید میکنه.

در کل مدام دارم به خودم دستور میدم که باید قوی باشم. الان وقت مریضی و حال خراب نیست.

راستییییی جاوید 1 ماهی میشه که چهاردست و پا میره. از میزها میکشه بالا و همونجا گیر میکنه و نمیتونه برگرده.

دارم باهاش روی حرف زدن کار میکنم. 

.

بالاخره ماشینمون رو هم عوض کردیم و اکنون صاحب ماشینی با دو مدل بالاتریم. 

ما ماشین حسین رو خریدیم و داداش بزرگم  ماشین ما رو.

آینه که الان خانوادگی ، شاد و خرسند تردد میکنیم.

البته بماند که از اون روز همش جاوید مریضه و نذاشته از این ارتقا شاد باشیم.

.

سخنی با جوجه ام: نازنین پسرم ، 11 ماه گذشت از روزی که یه حس ناب رو به لذت های زندگیم اضافه کردی. البته که این حس از همشون برتر و قشنگ تره.

عاشقتم دردونه من. دیروز صبح وقتی با من قهر کرده بودی و از بغل بابا بغل من نمی اومدی حالم خیلی خراب شد.

وقتی از شدت گریه صدات گرفته بود حالم بدتر شد.

و وقتی اون وقت صبح توی سرما در حالی که اشک میریختی از ماشین پیاده شدم و توی اون پارک گردوندمت و تو ساکت شدی و مثل یه جوجه سرما زده سرت رو زیر بازوم بردی و خوابیدی یه بغض سنگین توی دلم نشست و تا ظهر که بابا جریان فوت بچه همسایه رو تعریف میکرد و من به اون بهونه کلی اشک ریختم ادامه داشت.

هنوزم حالم خوب نشده.

امیدوارم امشب با خنده هات دل منو آروم کنی عزیزه دلم.

میبوسمت حبه انگورم. 


 
 
باز هم حدیث تکراری
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
 

عجیبه واقعا'' 

مگر میشه هزار و اندی سال از یک فاجعه بگذره و هر بار که بهش فکر کنی انگار که الان اتفاق افتاده و تا اعماق جگرت بسوزه. 

فاجعه های زیادی در طی این سالها اتفاق افتاده. در طی کشور گشایی ها و جنگ ها .

اما هر بار که حرفی از موضوع زده میشه دیگه کسی بغض نمیکنه اما واقعه عاشورا در این سالها هیچ وقت کهنه نشده. تکراری هست اما هنوز خون تازه در اون جریان داره.

کم کشته نشدن بچه ها و نوزادهایی در همین غزه. خیلی هم ازش نگذشته.

کم کشته نشدن نوجون ها و جوون های کم سن و سالی در همین جنگ هشت ساله ما با عراق.

کم خواهر ها داغ برادر ها ندیدن و کم نبودن برادرهایی که تا پای جونشون پای برادرش موندن.

اما یه فرقی دارن که این اتفاق هنوز مونده و نقل میشه و اون یکی ها به تاریخ پیوستن و بعد مدتی فراموش شدن.

میدونین من قلمم خوب نیست و نمیتونم چیزی که توی سرم میگذره رو خوب و زیبا بیان کنم.

اما میخوام بگم بدون شک صاحب این فاجعه و همراهانش انسانها خاصی بودن که سالهای ساله قصه مظلومیتشون ورد زبون هاست.

میخوام بگم شاید حتی نصف این چیزی که میشنویم اغراق و حرف مفت مداح ها و کسانی هست که از این راه نون میخورند ومجبورن لفت و لعاب قضیه رو زیاد کنن تا سال بعد درخواست رقم چرب تری رو برای مداحی بدن اااااما 

کم نبودن کسائی که پای همین عزاداریها آدم شدن. مثل علی گندابی.

کم نیستن اونایی که از صاحب این عزا درمون دردشون و جواب حاجتشون رو گرفتن.

پس یاوه هست حرفی که بگه عاشورا غیر از یه اتفاق خاصه .

من فقط می دونم الان با اینکه خیلی از باورهام شکستن و ریختن زمین.... هیچ خللی در ارادت و عشقی که به ابا عبداله الحسین (ع  ) و خاندان و اهل بیت و یارانش دارم وارد نشده.

این روزها به رسم هر سال دلم عزا داره .

به شما هم تسلیت میگم این ایام رو. انشاله عزاداریها تون قبول درگاه پروردگار مهربونم.

.

.

استاد گرامی سالهای زیادی هست که تلوزیون وطنی رو بوسیدم و گذاشتم کنار. اما برنامه ای رو که گفته بودید خیلی دوست داشتم ببینم. کاش راهنمایی بیشتری کرده بودید تا کمی فیض میبردیم. 


 
 
خسته و داغون
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
 

یعنی ترکیدن نمیتونه معنی کنه حال الان منو..

این چند شب و چند روز حالی بر من گذشته که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.

اون هفته جاوید سرما خورد و از بس برای فشار دادن جای لثه هاش تفش رو به صورت من مالید آخرش این ویروس رو زور چپونی کرد به حلق من..

در حالی که اون داشت خوب میشد من به فنا رفتم.. این مدل سرما خوردگی رو من معمولا سالی یکبار میگیرم.

هربار هم یه هفته می افتم.

اینبار در ادامه موضوع خواهرم و اثاث کشی مامان اینا.. و مراجعه هر هفتمون بابت درمان جاوید (که پرسیده بودین سونو برای چیه.. قبلاً گفته بودم.. سونو از مجاری ادراریش و حول و اطرافش هست برای مورد کوچیکی که داره و امیدوار بودیم در گذر زمان حل بشه و نشد.. الان باید تا 4 هفته 4 تا آمپول بزنه که انشاله با همینا حل بشه و اگر خدایی نکرده با اینا هم حل نشد میره برای جراحی) و در ادامه سرما خوردگیش با آبریزش و گرفتگی بینی شدید که میدونین چه مصیبتیه و بعدشم خودم..

گرفتار این مصائب بودم که سه شب قبل تصمیم گرفتم گل هایی که قلمه زده بودم رو بزنم توی گلدون.

از جوجو خواستم نیم ساعت جاوید رو نگه داره تا من زود بساطم رو جمع کنم.

گلدون اول رو زدم. اولین پیمانه خاک گلدون دوم رو که ریختم صدای جیغ جاوید از اتاق اومد. اصلاً نفهمیدم چطوری یک ثانیه بعد توی اتاق بودم و جوجو گفت که نزدیک بود از تخت بیافته و اون پاشو گرفته و در نتیجه سر و صورتش خورده بود به لبه چوب تخت.

چند بار قسمش دادم که اگر سرش زمین خورده بگه که گفت نه.. منم گفتم باشه پس چیز مهمی نیست. بچه ای که همیشه توی بغل من زود ساکت میشه اصلاً ساکت نمیشد.

دادمش بغل جوجو تا زودتر اون خاک و لوازم رو جمع کنم تا باهاش بازی کنم ساکت بشه که جوجو صدام کرد که فکر کنم باید ببریمش دکتر.

رفتم دیدم از هر دو سوراخ دماغ بچه داره خون میاد و پیشونیش هم اندازه گردو اومده جلو.

جاوید  همش گریه میکرد. سریع کمی آب بهش دادم تا ترسش کمتر بشه و زود لباس پوشیدیم و بردیمش دکتر.

توی راه خوابش برد.

نمیدونین (شایدم و البته حتماً مادر ها میدونن) چه بر من گذشت تا دکتر همه چیز رو چک کرد.

گفت چیز مهمی نیست و قطره داد تا خون های خشک شده بینی رو بشوره و بیاره بیرون و گفت چیز دیگه ای لازم نیست.

اون شب تا زمانی که خوابش برد حتی یه صدای کوچیک از گلوی این بچه خارج نشد.

هر چی مامان و بابا و داداش جوجو و خودمون باهاش بازی کردیم و صداش کردیم هیچ صدایی نداد.

دیروز قرعه کشی سالیانه قسط فامیلی که داریم و مامانم رئیس صندوقش هست بود.

روز خیلی شلوغی بود و خدا رو شکر جاوید نطقش باز شد و کلی با رها همو زدن و موهای همو کندن.

اون شب سر درد بدی گرفتم از شلوغی خونه مامان اینا و موقع برگشت هم با جوجو که اومده بود دنبالم بحثم شد و اونم منو گذاشت خونه مامانش اینا تا جاوید رو ببریم به هیأتی که مامانش نذر کرده بود لباس حضرت علی اصغر رو تن جاوید کنه و ببرتش اونجا.

من صبحش رفته بودم دکتر و کلی دارو داده بود بهم و واقعاً نا نداشتم از جام تکون بخورم اما باز دلم نیومد بچه رو با مامان جوجو تنها بفرستم به جایی که نمیدونستم کجاست.

هیأت هم چیز خاصی نبود و در همون حدی بود که سالهاست قدم به این مراسم ها نمیذارم از بس دری وری به خدا و پیغمبر میبندن  برای اینکه پیاز داغ روضه خونیشون رو زیاد کنن.

اما خوب چاره ای نبود.

آخر شب که برگشتیم حالم بدتر شده بود. ساعت 11 هم جوجو  و داداشش اومدن.

ساعت 12 بود که رفتیم خونه خودمون و جوجمون تا ساعت یک و نیم نیمه شب بیدار بود.

یک و نیم خوابید و ساعت 2/5 بود کنارش دراز کشیده بودم و داشتم بازی میکردم که دیدم بچه یک ساعته داره ناله میکنه و هر چی هم مدل خوابیدنش رو با کشیدن بالشت و پتوش تغییر دادم فایده نداشت.

دست زدم بهش دیدم داغه. لباس اضافی رو زود از تنش در آوردم و کمی ملایم باد زدم تا عرق تنش آروم اروم خشک بشه.

یک ساعت بعد داغتر شد. درجه گذاشتم دیدم 37/9. سرچ کردم اینترنت دیدم نوشته تا 38 درجه برای بچه بیشتر از 6 ماه طبیعیه. قطره استامینوفن بهش دادم.. چون زود خوابیده بود بیدار شد و شروع به بازی کرد. منم بردمش سر ظرفشویی و آب ریختم توی لگن ظرفشویی و پاهاش و گذاشتم داخلش و اجازه دادم نصف شبی حسابی آب بازی کنه. خودم هم دستم رو خیس میکردم و به سر و صورتش میکشیدم.

کمی خنک تر شد. و خوابید. ساعت 5 چک کردم 38/3 بود... ساعت 5/5 شد 38/5 دیگه جوجو رو بیدار کردم و جاوید رو بردیم دکتر. تا اون موقع 24 ساعت میشد لحظه ای هم نخوابیده بودم. دکتر هم اول دعوام کرد و وقتی بهش گفتم تا حالا به این موقعیت بر نخوردم و طبق چیزهایی که توی اینترنت خوندم همه رو عمل کردم کمی آروم تر شد. بعد گفت همونجا توی اتاقش لباس روی جاوید رو در بیاریم و آب زیادی به سر و گردنش بریزیم تا حرارتش سریع بیاد پائین و تشنج نکنه.

خلاصش کنم بعد 1 ربع یه آمپول بهش زد و دارو داد.

اومدم خونه و تا ساعت 9 دارو دادم و یکبار دیگه بیدار که شد پاشویه کردم و خدا رو شکر تب پائین اومد و 37/5 شد.

9/5 یه یاداشت برای جوجو که خواب بود نوشتم و خواستم به مامانش اینا بگه که ما دیشب نخوابیدیم و کسی نیاد خونمون 0 مامانش هر روز ساعت 12/5 میاد پیش جاوید تا 2-2/5 و  شیشه جاوید رو هم از توی ماشین بیاره و بشوره کنار دست من بذاره و یکی دوتا کار دیگه و بیهوش شدم از خواب و سردرد و خستگی.

ساعت 10 جاوید بیدار شد و شیر خواست. دیدم وای شیشه نیست و جوجو هم رفته سر کار. رفتم اون یکی شیشه رو آوردم و به هر مصیبتی بود شیر رو بهش دادم (سر شیشه اش رو دوست نداره)

باز رفتم خوابیدم. ساعت 12 مامانش اومد و 12/5 هم باباش اومد.. خودم تب داشتم و سر درد امونم رو بریده بود.

مامانش هم تا اومد سریع تلوزیون رو روشن کرد و با صدای بلند شروع کرد با جاوید بازی کردن.

من از شدت درد و عصبانیت داشتم میترکیدم. ساعت 1/5 اونا رفتن. 2 جوجو اومد و من پریدم بهش.. اونم قهر کرد و رفت.

بعد معلوم شد آقا که پشه ریز رو توی تاریکی شکار میکنه یه کاغذ آ4  رو که به پرده خروجی خونه آویزون کردم ندیده.

دعوای ما که تموم شد باز تب جاوید رفت بالا. باز پاشویه و دارو ... باز خوب شد و خوابید. منم 1 ساعت خوابیدم و شدت هاپو بودنم تا حد زیادی تخفیف پیدا کرد.

روی میز وسط هال پر داروهه. دیگه قاطی کردم داروهای جاویدو کی بدم و مال خودم رو کی بخورم. داروهای قدیمیممونم که دیگه نگم.

غروب باز جاوید تب کرد و بردمش حموم و گذاشتم انقدر توی آب بمونه تا خنک بشه... بعدش خدا رو شکر بهتر شده..

شب هم که جاوید خوابید اومدم خانوم خونه باشم و گازم رو تمیز کنم. الومینیوم کنار کابینت همچین دستم رو قلم کرد که خدا بدونه.

الان هم یادم نمیاد داروهام رو خوردم یا نه ناراحت تازه یه سرم دکتر داده که روزی 5 بار از بینیت بریز و بکش از گلوت بیاد...

3 ساعت دیروز طول کشید تا جوجو قانعم کرد که انجام بدم.

امروز حتی وقت نکردم یکبارش رو انجام بدم. درد گلو و خارش گوش و...

یعنی یکی بیاد به من تیر خلاص بزنه و خیر دنیا و آخرت رو ببره.

بعدا نوشت ... قسمت لذت بخش این وضعیت رقت انگیز و فضاحت بار وقتی هست که من از اعماق وجودم عطسه میزنم به طوری که مغزم میخواهد از چشمام بزنه بیرون اونوقت جاوید فکر میکنم من این کار رو میکنم که اون بخنده و اونم غش و ریسه میره . 


 
 
سورپرایز
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳
 

اتفاق خوب این روزها

کادوی تولدم رو یک ماه زودتر از جوجو دریافت کردم. قلب

این هم یک جوجه زمستانی

حذف شد