Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
منه با تربیت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳٩٤
 

‌یه وقتایی هست که یه چیزهایی یا یه افرادی آدم رو عصبانی میکنن.

من در این مواقع فحش میدم.

یه وقتایی هست که خیلی خیلی آدم رو عصبانی میکنن.

این موقع هست که دیگه فحش های روزمره کار رو راه نمی اندازه.

فحش های غیر روزمره هم در شان من نیست که به زبونم بیاد.

من براش یه چاره پیدا کردم. البته این قضیه مال وقتیه که 18-19 سالم بود.

اینکه دقت کردم و دیدم فحش های مورد دار اکثرا 4 حرفی هستن. علامت اختصاری اون فحش ها شد چهار حرفی.

مثلا مرتیکه 4 حرفی. زنیکه 4 حرفی.

شاید باورتون نشه اما اون حس خوبی که باید رو به من میده.

حالا کار به این ندارم که اصل فحش دادن کار درستی هست یا نه اما من به واسطه وراثت اهل فحش دادن هستم. یعنی خیلی در امور خنک کردن دل کارم رو راه میندازه. چون اهل شکستن و بهم ریختن و اینا نیستم.

حالا چرا نصف شبی این مطلب مهم یاذم افتاده و به خاطر مبارکش صفحه رو باز کردم و دارم در فشانی میکنم رو نمیدونم.

اهان یادم اومد... دارم یه تصمیم 4 حرفی میگیرم و این بود که چند ساعته فکر مشغول 4 حرفی هاست... یا شاید هم ربط به اوضاع 4 حرفی مملکت داره نمیدونم.

خلاصه که دور از جون اهالی ادب و هنر این 4 حرفی ها کار راه میندازه.

.

.

اون پست قبلی بود که با ناله جاوید بیدار شده بودم... جاوید آنفولانزا گرفت. یعنی صورتش و بدنش عین این بچه های قحطی زده سومالی شده از لاغری. 20 روزه داره آنتی بیوتیک میخوره. غذا هم که هیچی... دکتر گفته باید شیر شبش رو قطع کنی.. من موندم با یه بچه گرسنه که شبها دهنش دنبال شیشه و پستونکش میگرده چیکار کنم.

یه کلاس دارم میرم. تا حد خیلی زیادی مسخره هست و چیزهایی که یاد میدن رو اکثرش رو بلدم ولی برای تغییر روحیه بد نیست. بیرون رفتن از خونه و در جمعی غیر از جمع های هر روزه بودن.

تازه کلی هم همون جلسه اول روحیه گرفتم. کسایی که 3 ساله دارن این کلاس رو میان اطلاعاتشون از من که تا حالا پام رو توی این کلاسها نذاشتم خیلی کمتره. حالا یا من خیلی مستعدم یا اونا خیلی جلبکن.

دیگه اینکه شاید دوباره شاغل بشم. هنوز هیچی معلوم نیست. اما اینبار میتونه تاثیر بسزایی در آینده ام داشته باشه. اگر بزارن و اگر خدا بخواد.

من پیوسته در حال تلاش برای زندگیم هستم ولی خداست که باید برکت بده و راه رو باز کنه. به عبارتی گوشه چشمی نشون بده.

میگم کاش یه زمین لرزه ای چیزی می اومد این تیکه زمین ما رو میکند و جابجا میکرد و میبرد یه جای حسابی تر. واله حسرت همه چی به دلمون مونده لا اقل به دل بچمون نمونه.


 
 
مرد کوچک من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳٩٤
 

باورم نمیشه 2 ماه شد که به اینجا سر نزدم.

دوما که بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت. البته اگر فاکتور بگیرم از فوت پسر جوان همسایه.

در یک تصادف آخر شب بعد چند روز کما و بعد به هوش آمدن و امید دادن به خانواده اش از دنیا رفت.

شاید باورتون نشه ، البته چرا باورتون میشه چون بیشتر شما هم مثل من در این به اصطلاح وطن زندگی میکنین . دوربین های ترافیکی اتوبان به خاطر بدهکاری شهرداری به اداره برق خاموش بودن و این بنده خداها هرگز نفهمیدن چی به سر پاره طنشون اومد.

اما علت حضورم در این نصف شب اول ، ثبت تولد دوسالگی جاویدم هست که الان 4 روز ازش گذشته.

مرد کوچک من 26 آذر 2 ساله شد.

23 ام هم تولد خودم بود که با تبریک بانکها و همراه اول و تعدادی از خواهرها و پدر و مادرم و همسرم همراه بود.

کار جالبی که اتفاق افتاد تولد من رو به خاطر اینکه برادر شوهر سفر بود برگزار نکردن تا اون از سفر بیاد!!!

انگار تولد اون بود نه تولد من. حالا نمیدونم از این مطلب خوشحال باشم یا نه.

در هر حال چیزی که امسال برام هیچ اهمیتی نداشت تولد خودم بود .

از ناله های جاوید امشب از خواب بیدار شدم و دارم پست میزارم.

هنوز هم داره ناله میکنه. تب نداره نمیدونم چشه.  خدا به خیر کنه ...