Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهای من
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٤
 

این روزها داره برام سخت و کشدار میگذره... کار جدید شروع شده و من مثل اینایی که از اینور کره زمین میرن اونور کره زمین و باید خوابشون تنظیم بشه در حال تنظیم خوابم هستم. البته زودتر از اونی که فکر میکردم در این مورد با شرایط وفق خوردم ولی اثرات محیطی تطبیق منو بی اثر میکنه.

اثرات محیطی مثل جاوید.

شب ساعت 1 دیگه من خوابه خوابم... ولی جاوید علاقه ای به خوب خوابیدن نداره.

یه مسافرت 10 روزه همسر رفته بود ترکیه. نبودش خیلی جاوید رو اذیت کرد. هنوز اون نیومده بود که من کارم رو شروع کردم. غیب شدن هر دوی ما برای ساعتهای طولانی جاوید رو ترسونده. هنوز بعد گذشت 2 هفته ترسش نریخته و موقع خوابیدن و بیدار شدن گریه میکنه و منو میخواد.

شبها بد خواب شده و همش خواب بد میبینه و توی خواب گریه میکنه.

یه مهد در همسایگی ما تاسیس شد.

خیلی خوشحال شدم که مهد نزدیک هست و میتونم بچه رو برای چند ساعت در روز بفرستم که بازی کنه تا هم خودش هواش عوض بشه و هم مامان همسر ساعتی از دست جاوید نفس بکشه.

2-3 روز اول خوب بود. الان گریه میکنه میگه دوست ندارم و نمیرم. با یه مشاور مشورت کردم و گفتن دوتا ضربه بهش میخوره و ولش کنید و مجبورش نکنید. هیچی دیگه زنگ زدیم به خاله مهد که خاله جاوید با مهد شما حال نمیکنه و نمیاد.

اونم بنده خدا گفت هر وقت دوست داشت بیارینش که احساس نا امنی نکنه.

از اینا میگذریم میریم سر وقت مشکلات جسمی که هر روز یه تیکه ازش سر بلند میکنه و میگه سلاااااااااام من هستم منو فراموش نکنی.

بعد ماه رمضون معده من دیگه معده نشد. درد امونم رو برید تا اینکه بالاخره تسلیم شدم و رفتم دکتر.. برام آندوسکوپی نوشت. هفته قبل رفتم انجام دادم. البته با بیهوشی..

خدا رو شکر مشکل جدی نبود به جز اندکی رفلاکس و مقداری شلی دریچه معده و تعدادی میکروب معده و یه غذه لیپوم یا همون چربی که اندازه تخم مرغ روی معده ام در اومده.

دارو داده و گفته با غدهه کاری نداشته باش .

خلاصه اینطوریه که روزها کشدار میگذره.

انشاله روزهای شما بهاری و با طراوت بگذره.

جاوید هم بسیار بسیار شیرین زبون شده و برامون بابا کرم میخونه و صداش رو میکشه و با ناز میگه شیشه بابا رو نشکنییییییییییی.

برای بابا جونش (پدر بزرگ پدریش) که تازه دندون هاش رو کشیده شعر بابا جون بی دندون افتاد تو قندون رو میخونه و قر میده.

وقتی از در میخواییم بریم داخل میمونه کنار و میگه بسمایید. (بفرمایید) بعدشم خودش زود میپره میره داخل.

خلاصه هر کاری میکنه تا توی روز وقتی یادش میافتم دلم پر غصه بشه که چرا کنارش نیستم.

ولی از اون طرف فعالیت ، اون هم داخل اجتماع ، کلی توی مثبت شدن حالم تاثیر داشته. هر چند به سبب تدابیر دولت خدمت گذار کار کاملا کساد هست و مگس میپرونیم ولی بازم صبح بیدار شدن حس زنده بودن رو بهم داده. با مردم فعال سر کار اومدن حس زندگی رو در من بیدار کرده.

انشاله که نتیجه بخش باشه و قدم مثبتی در آینده زندگیمون داشته باشه. انشاله بتونم پایه ریزی محکمی برای آینده جاوید داشتم باشم.

در پناه حق باشید