Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مناسبت هایی که گذشت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤
 

اول از همه تبریک میگم عید بندگی رو به تمام دوستای گلم.

آقا عجببببببب ماه رمضونی بود. به معنای واقعی کلمه پدرم در اومد. گریه

یعنی تا حالا ماه رمضون به این سختی نداشتم.

دو روز آخر دیگه قرص های معده و التماس به خدا اثر نکرد و سر درد و معده درد بیچاره ام کرد.

سر درد که تا دیروز عصر هم ادامه داشت و خدا رو شکر بعد خوردن 7 تا مسکن در عرض 8 ساعت بالاخره ساکت شد.

تازه باید منتظر عوارض خوردن قرص اصل کاری ام در فاصله 6 ساعت و 18 ساعت نخوردن باشم. البته اگه از نخوردن قرص تیروئید و ویتامین های ضروری ام فاکتور بگیرم.

خلاصه هرچی بود تموم شد. همسر هم حسابی لاغر شده نیشخند بهش گفتم مواظب باشه بعد ماه رمضون دوباره گامبالو نشه.

5 شنبه آخر ماه رمضون هم چهلم مادر شوهر خواهرم بود که عصر رفتیم بهشت زهرا و شبش هم تالار بابت افطاری و شام.

نمیدونم افطاریشون چی داشت که از اون موقع سیر نمیشم استرس یعنی هرچی میخورم همش ضعف دارم. اینم خیلی بده و بابت رژیمم خیلی میترسم.

راستی کاهش وزنم به 12 کیلو رسید عینک این دو ماه نصف ماه قبل کم کردم ولی بازم راضی ام .

و دیگه اینکه 26 تیر نوزدهمین ماه تولد جاوید کوچولو بود.

این روزها دویدن رو حسابی یاد گرفته و با ذوق میدوه اینور و اونور. منتها هنوز نمیتونه صاف بره و ما کلی بهش میخندیم.

جدید ترین کلمه ای که گفته دیروز بوده و ایختم بوده به معنی ریختم.. منظورشون ریختن آب روی فرش هست که علاقه زیادی بهش داره.

وقتی یه کار بد میکنه و باهاش قهر میکنم بدو بدو میاد صورتم رو تفی میکنه یعنی بوسم کرده و بعدش سرم رو میگیره توی بغلش یعنی داره نازم میکنه.

خوب طبیعیه که دلم ضعف میره و باهاش آشتی میکنم.

آخر این هفته هم عروسی نوه خاله همسر هست و دوباره راهی اصفهان هستیم. البته اینبار همسر جان هم همراهیمون میکنن.

همین.

نماز روزهاتون قبول درگاه خدا.

راستی همه تعطیل کردن رفتن؟ دیگه هیچ مطلب جدیدی ثبت نمیشه توی وبلاگ ها به جز تعداد محدودی. چرا آخه؟؟ ناراحت


 
 
یک دهه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤
 

یک دهه از عمر ازدواج ما گذشت.

13 تیر سالگرد ازدواجمون بود که اول قرار بود خودمون دوتایی بریم رستورانی که پاتوقمون هست و جشن بگیریم 

بعدش تصمیم گرفتیم با عزیزانمون شریک بشیم و پدر و مادرهامون رو هم دعوت کردیم.

قرار بود ده نفر باشیم که با نیومدن برادر شوهر شدیم نه نفر.

مادر شوهرم هم برام یه سبد گل خیلی خوشگل آورد که خیلی دوستش دارم .

شب بدی نبود اما خوب هم نبود. رستوران برعکس غذای عالیی که داره افطاری خیلی بدی داشت و اعصابم بهم ریخت.

مامان اینای همسر دیر کردن و موبایل هاشون رو هم جواب نمیدادن که باعث شد کلی دلشوره بد بگیرم و ...

جاوید حسابی غر غرو شده بود و بغل هیچ کسی نمیرفت و همش آویزون من بود .

کلش بازی کردن همسر حتی توی رستوران هم تیر خلاص رو بهم زد و قسمت اعصابی من کلا error داد.

برای همین چیزها هم شبش تپش قلب خیلی بدی گرفتم و قلب درد این چند روز هم شدید تر شد و افتادم.

دیگه تا همسر بهم قرص برسونه و قرص اثر کنه فکر کنم دو ساعتی شد.

بعدش هم چیزی از عصبی بودنم کم نشده بود آنقدر گریه کردم تا خوابیدم.

اینم خاطره دهمین سالگرد ازدواج ما !!

تنها نکته قشنگش سبد گل مادر شوهرم بود