Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهای شهریوری
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤
 

یعنی باورم نمیشه صدفی ، صدفی دوست چندین و چند ساله من مادر شده و من نفهمیدم.

به من هم میشه گفت دوست؟؟ برای خودم متاسف شدم.

صدفی عزیزم دوست خوب و مهربونم از همینجا یه دنیا تبریک و عشقولانه منو بپذیر. یه دنیا انرژی مثبت بدرقه راه خودت و جوجه کوچولوت. ماچ

3 روزه میخوام بیام پست جدید بزارم ولی لعنت به این سرماخوردگی لعنتی.

از 5 شنبه دو هفته پیش رفیتم مسافرت. مابین دوتا عروسی که 12 هم و 20 ام شهریور بودن ما هم رفتیم سمت غرب کشور. شبی که رسیدیم به عروسی اول مریضی مرسوم اون روزها رو گرفتم که دلپیچه شدید بود به حدی که سانس دوم عروسی رو که بعد تالار میرفتن توی باغ و بزن و بکوب میکردن رو نتونستم برم و روانه بیمارستان شدم. حالا بماند که توی یه شهرستان کوچیک من با ظاهر چیتان پیتان کرده بعد عروسی رفتم قسمت اورژانس چطوری نگام میکردن.

از اونجایی که من به هیچ احدی به جز مامانم اعتماد ندارم که برام آمپول بزنه بعد بیمارستان دنبال مامان اینا رفتیم باغ و تا پاسی از شب به خودم پیچیدم تا مراسم تموم شد و رفتیم خونه میزبان و مامانم درمان رو شروع کردن.

فردا صبحش راهی کرمانشاه شدیم و شب رسیدیم و مریضی من ادامه داشت.

روز بعدش بازار کرمانشاه رو گشتیم و شبش هم رفتیم پارکی که در پای همون کوه معروفه که الان اسمش رو با شرمساری زیاد یادم نمیاد.

فرداش هم رفتیم طرف قصر شیرین و کرند و ... و شب برگشتیم کرمانشاه. و مریضی تا اینجای کار همراه من بود و از روز بعد کم کم خوب شدم.

روز چهارم راهی مریوان شدیم. حدود های 8 شب رسیدیم مریوان و بعد مستقر شدن همسر گفت بریم دریاچه زیبای زریوار رو ببینیم که گفتن شبه و هیچ نور پردازی نداره و دیده نمیشه ولی با این حال ما رفتیم و دیدیم که بعله متاسفانه اینطوره.

فرداش راهی بانه شدیم و چشمتون روز بد نبینه افتادیم توی کوهستانی که تموم نشدنی به نظر می اومد. از نظر همه بسیار زیبا بود و از نظر من که جاوید یک لحظه دست ازم برنمیداشت و مدام از سر و کله ام بالا میرفت و غر میزد و ... خیلی سخت گذشت. به جز یکی دوتا عکسی که البته درستش 30-40 تا هست من نتونستم زیبایی های این راه رو ببینم. بالاخره رسیدیم بانه. سر ظهر بود و تا عصر استراحت کردیم و عصر سری به بازار زدیم و الحمدلله خیالمون راحت شد که کل کشور ما تبدیل به بازار جنس های آشغال چینی شده که از صدقه سر صاحب منصبان لیاقت مردممون رو آشغال های چین میدونن.

فردا هم یه خرید کوچیک و نزدیک ظهر راه افتادیم و شب قرار بود در شهر سنندج اقامت کنیم که به خاطر برخورد خیلی بد یکی از مردمان این شهر با تمام خستگی تصمیم گرفتیم برگردیم کرمانشاه. در لحظه آخر مورد لطف یه پیر مرد مهربون از همین شهر قرار گرفتیم تا با خاطری تلخ این شهر رو ترک نکرده باشیم.

شب مجدد برگشتیم کرمانشاه و فردا هم برگشتیم به سمت شهرستان مبدا.

روز 5 شنبه نزدیک عصر رسیدیم به شهر مبدا و برای مراسم حنابندان عروسی دوم خودمون رو آماده کردیم. متاسفانه مریضی دوم از همونجا سراغ من اومد و با گلو درد شدید شروع شد و من به دلیل ذیق وقت و اذیت های جاوید متاسفانه نتونستم برم دکتر و فردا شب هم گذشت و صبح روز شنبه رفتم دکتر و دارو داد.

ظهر شنبه راه افتادیم و شب رسیدیم خونه. همونجایی که بهتر از بهترین هتل ها با ستاره های بیشماره.

از اون شب حالم هر لحظه داره بدتر و بدتر میشه. توان ندارم حتی دو قدم راه برم. حالا وضع منو تصور کنین با بچه ای مثل جاوید که به طرز وحشتناکی بهم وابسته شده و یک لحظه دست از سرم برنمیداره.

باز خدا پدر و مادر- مادر شوهرم رو بیامرزه که به هر ترفندی هست سرش رو 2 ساعتی گرم میکنه تا من استراحت کنم.

الان بعد چند روز تونستم کمی بشینم و با لب تاب کار کنم.

دلم میخواست براتون عکس میزاشتم از زیبایی های کرمانشاه و غرب کشور عزیزم. ولی افسوس که توانی در بدنم نمونده.

به خدای مهربون میسپارمتون.