Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
چی وگووام
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥
 

سلام

ميتونم بگم در آستانه کور شدن هستم.

ديروز که حالم بد شده بود اينجا مرخصی گرفتم و ۱ ساعت زودتر رفتم خونه. و به محض رسيدن سريع رفتم و خوابيدم. نزديکای غروب و يا بهتر بگم شب بود. با سر و صدای مهمونای داداشم بيدار شدم.

باز خوابم برد. اينبار با صدای بابام بيدار شدم. داشت غرغر  ميکرد.

چشامو که باز کردم گيج گيج بودم. نفهميده بودم جوجو کی اومده بود.اومد و منو از رختخواب کشيد بيرون. شب موند خونه ما. اولش تصميم گرفتم باهاش آشتی نکنم. آخه خيلی اذيتم کرده بود. خيلی دلم از دستش پر بود. اما وقتی مثل بچه ها قهر کرد و باز سروته دمر خوابيد خندم گرفت. يه لگد محکم زدم پشتش. اونم خندش گرفت. ديگه آشتی کرديم. کلی حرف زديم. يک هفته ای ميشد درست نديده بودمش.

ديوونه ميگه من باهات لج کرده بودم. مارو ببين رو ديوار کی يادگاری نوشته بوديم. تا ساعت ۳۰/۳ بيدار بودم و باهاش حرف زدم. قرار شد ديگه بچه خوب باشه.صبح هم باز منو آورد رسوند و رفت دنبال درست کردن ماشين.