Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
بازم منو و دل گرفته ام
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
 

سلام

ميخوام جريانات اين دوروز تعريف کنم. و البته چون خطاب به جوجوی عزیزم هست نظر خواهی برای این یادداشت فعال نیست و نمیخوام هیچ کدوم از دوستایه گلم در مورد این یادداشت چیزی برام بنویسن. این فقط و فقط برای جوجوی عزیزم هست.

پنجشنبه که جوجوی عزيزم اومد دنبالم که با هم بريم خونه. قرار بود بياد خونه ما و از بعد ظهر پیش من باشه. موقع رفتن چون روز پنجشنبه اعصابم توی شرکت از شلوغی خورد شده بود با کلی ذوق پله هارو دوئیدم پائین که برم پیش جوجو. راه افتادیم. دلم برای جوجو تنگ شده بود. کمی که گذشت جوجو گفت حالا برناممون چیه؟ گفتم هیچی میریم خونه. نهار میخوریم. بعدش استراحت. بعدشم کمک به مامان ( داداش بزرگم قرار بود از کاشان بیاد) بعدشم خوب شب میشه میشینیم پیش هم. جوجو گفت وقتی میخوای خوابی که موقع استراحتته و برای من وقت نداری ( که تا حالا پیش نیومده جوجو خونه ما باشه و بیدار باشه و من بخوابم جز 2 شب که اونم بازی با سونی خیلی طول کشید و منم خوابم برد) بعدشم که میخوای کمک کنی من باید همینجوری بمونم حوصلم سر میره. ناراحت شدم. انگار خونه خودشون چیکار میکرد.

 

(("من خودمو تطبیق میدادم. خیلی پیش اومده بود وقتایی که با باباش کنفرانس داشت من ساعتها مینشستم پیش مامانش و با هم حرف میزدیم. پیش میومد که خودش پای تلوزیون بود و من توی آشپزخونه به مامانش کمک میکردم. چون به خاطر اون رفته بودم خونشون بهونه گیری نمیکردم. منم خیلی وقتا دلم خواسته بود فقط با خود جوجو تنها باشم. اما خودش میدونه من وقتایی که میرم خونشون تا ساعت 12 هم شده بشینیم و با هم حرف بزنیم اونم همه با هم. اما خونه ما اگه خیلی بیدار نشسته باشیم ساعت 30/10 یا استثنایی 11 و خیلی پیش اومده خونه ما که جوجوی عزیزم مشغول بازی کردن بوده و من در حین انتظار خوابم برده. وقتی اونجوری گفت خیلی ناراحت شدم. خلاصه حرفایه کوچولو کوچولو یه دفعه دادمون بلند شد. اعصابم خیلی از دستش خورد شد. من خیلی بهش گفته بودم هیچ انتظاری فعلاً ازش ندارم جز اینکه تنها نمونم. اما انگار به گوش خر یاسین بخونی.

خودش خوب میدونه من چرا کمتر میرم خونشون. خودش خوب میدونه خیلی چیزا رو. کار به جایی رسیده که وقتی حرف کارش شد من گفتم شاید اگر من ازش یه چیزاییو میخواستم زودتر میجنبید برای کار مامان خودش تائید کرد. خودش خوب میدونه من دختری نیستم و نبودم که منتظر باشم کسی برام پول خرج کنه چه اون موقع که باهاش دوست بودم چه الان که خیلی وظیفه ها در قبالم داره. خودش خوب میدونه چقدر هواشو داشتم. اینا هیچ منتی روش نیست. من وقتی قبول کردم با جوجوازدواج کنم یعنی آبروی منو اون یکی. یعنی غرور منو اون یکی. اگر غرور جوجو پیش حتی پدر و مادر من بشکنه من  خودم خورد میشم. من به جوجو گفتم همیشه میخوام از همه سر باشه. میدونه من حاظرم هر کاری انجام بدم اما شخصیتش و غرورش پیش خوانواده من که عزیزترین و نزدیک ترین کسایی هستن که من دارم حفظ بشه. خودش میدونه من همه تلاشمو کردم برای این کار. حتی اگه پول از جیباشم سرازیر میشد من کسی نیستم که تا وقتی توی خونش نرفتم ازش درخواستی بکنم. این همه سال بدبختی کشیدم و کار کردم برای خودم جایگاهی بدست آوردم. چرا؟ چون حتی حاضر نیستم جلوی بابام دست دراز کنم برای پول. میدونه من چقدر توی این موردا عزت نفس دارم. اما اون روز با کمال وقاحت گفت آدم وقتی پول نداره هیچ جا حساب نمیشه. گفت مامان ( مامان من) راست میگه. آدم با پول ارزش داره. من باید گورمو گم کنم تا وقتی پول داشته باشم. خدایی توی 4-5 ماهی که بیکار بود هرروز از من سوال کردن کار جوجو چی شد. روز نبود که من توی خونه درگیری درست نکنم که چرا میپرسین. هیچوقت نذاشتم کسی بهش بگه چرا. پدر مادر من که منو از سر راه پیدا نکردن که نپرسیده و ندیده بدن من برم. اما به جز همین یکی دو ماه قبل نذاشتم بهش بگن چیکار داری میکنی. من اونهمه تعریف کردم. زرنگه. فلانه بهمانه. انگار نه انگار 2 ماه دیگه میخواد زندگی شروع کنه. همش خواب.

بابا آدم 2 ساعت کمتر بخوابه نمیمیره. خجالت نمیکشی وقتی بهت میگم بریم فلان جا میگی نه خسته ام میخوام برم بخوابم؟ من غروب از سر کار میام خسته نیستم؟ پس کو دوران عقد؟ تموم شد. مگه من دل ندارم. مگه دیگرانو نمیبینم. وقتی من بهت فشار نمیارم تو هم پاک باید از اون سرش بگیری؟ میگی من نمیام خونتون خوب نیا. فکر کردی اینقدر طاقت دوریتو ندارم؟ نهخیر. دلیل دارم. میخوام حدا اقل وقتی گفتن چرا این اینجوری اون اونجوری جواب بدم بابا ببینین چقدر دوستم داره که از کنارم تکون نمیخوره. وقتی تو به خاطر پسر خاله ات از خونه ما میری من چه جوابی بدم؟ با کمال پررویی با اینکه اونو ظهر هم دیدیو خونتون بوده میایی میمونی جلوی من میگی من میخوام برم خونه مجتبی اومده. خوب برو. اگه اونه نامزدت برو. اگه اون میخواد فردا باهات زندگی کنه رو. اگه اونه همه جا کنارت برو. اگه فردا پس فردا میخوای بدبختیاتو و خوشیاتو با اون قسمت کنی برو. بدبخت فردا که اون دختره بهش جواب مثبت داد اگه دیگه سال به سال دیدیش. من دارم خودمو واسه تو تیکه پاره میکنم تومنو میذاری میری پیش پسر خالت؟ خدا برات نگهش داره. من که صبرم زیاده. اما فردا نمیتونی جواب کاراتو بدی. من میگم هیچ توقعی ازت ندارم اونوقت تو پول نداشتنو میکنی منت سر من که من نمیام تا پول نداشته باشم. به درک. نیا. فکر پولو باید از روز اول میکردی. نه حالا. من خیلی دوستت دارم. خیلی خیلی. اما

اما داره این مال وقتیه که منو به همه ترجیح بدی. اینهمه ما اومدیمو رفتیم بابای من که به سخت گیری معروفه از ترس مامانم یک کلمه نگفت چرا اونوقت تو با پررویی میمونی توی روی من میگی آقاجون درست میگه نباید اینقدر بریم و بیائیم. آخه خجالت نمیکشی اینو به من میگی؟ کی کسی از گل بالاتر به تو گفته؟ میخوای ول کنم بذارم همه چیو با خودت حل کنن تا بفهمی یه من ماست چقدر کره داره؟ فکر میکنی چرا من همش اعصابم خورده؟ از بس حرص کارایه تورو میخورم. چون خیلی وقتا جوابی ندارم بدم اما بازم میزنم به پررویی. دیگه قرار نیست با من اینجوری کنی. تو الان بابا مامانت تحمل 1 روز دوریتو ندارن. فردا میخوای با من زندگی کنی؟ من رفت و آمدمو کم کردم که وابستگی کمتر بشه. ما میخواییم فردا زندگی کنیم. نمیخواییم خاله بازی کنیم. بفهم اینو. تو که عرضه داری چرا خرج نمیکنی؟ چرا نشون نمیدی؟

میدونی من با آدمایی که قدرمو ندونن چیکار میکنم."))

خلاصه رفتیم رسیدیم خونه و من رفتم و اونم رفت. شبش با تمام اعصاب خوردیم باز زنگ زدم به مامانش و باهاش حرف زدم. با خودم گفتم گناه اون چیه طفلک. بعدشم که قرار شد فردا بریم بیرونو مامانم زنگ زد اونا رو هم دعوت کرد.

فردا صبحش جوجو اومد با مامانش اینا. من داشتم توی اتاق لیاس میپوشیدم که بریم. اومد لای در اتاقو باز کرد. توی چشاش خنده بود. دلم نیومد بهش نخندم. اومد بغلم کردو و گفت من بدون تو هیچم. خیلی خره. چون میدونست منم بدون اون هیچم. سرمو گذاشتم روی سینش و سعی کردم ناراحتیو از دلم بیرون کنم و مثل همیشه موفق هم شدم.

رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. راستی یادم رفت بگم با برادرمو و خواهر بزرگم و بچه هاشون بودیم. رفتیم پارک کوهسار. مامانش خواست برای شب برادرمو دعوت کنه. اما از اونجا که خواهر کوچیکم هم توی راه بود و میومد خونمون و خواهر برادرم هم خواستن خونه ما باشن (نا سلامتی بعد مدتی اومده بودن خونه باباشون) و همونطوری که خودشون میدونن آدم نمیتونه مهمونشون مجبور کنه و برداره ببره جایی دیگه مثل شبی که اونا قول دادن بیان خونه ما و وقتی پسر خالشون اومد علیرغم اصرار مامانم برای اومدن اون هم به خونه ما نیومدنو گفتن مهمون داریم خوب ما هم مثل اونا و تازه از بیرون اومده بودیمو همه کثیف و خاکی باید کمی تمیز میشدیم و کمک مامان بیچاره ام که از دیروزش در تدارک مهمونی بود و دست تنها همه کارارو انجام داده بود می بودیم. وقتی جلوی خونه ما رسیدیم من 10 دقیقه توی کوچه موندم تا جوجو اینا تصمیم بگیرن. دیدم همینجوری موندن و همو نگاه میکنن و منم چون کلید داشتم رفتم بالا که در خونه رو باز کنم. وقتی مامانم اینا اومدن و درو بستن گفتم جوجو اینا کو؟ مامانم گفت رفتن!!!!!!!! من فقط داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. یعنی از من خداحافظی نکردن؟ البته اینو توی دلم گفتم. چون عادت ندارم پیش مامانم آبروریزی کنم. بله. حتی منو قابل ندونستن یه خداحافظی کنن. نه جوجو. نه مامان باباش و نه داداشش. آی سوختم آی ناراحت شدم.خلاصه اینم پایان تلخ یه روز خوب بود..خیلی دلم شکست. اما بازم  به روی خودم نیاوردم و وقتی مامانم غروب برای حضار آش پخت و سهم جوجو اینای قهر کرده رو داد به من و گفت ببر سوئیچو از بابام گرفتم و براشون بردم و جالب بود وقتی رفتم جوجو خواب بود. داداششم مامانشو برده بود بیرون بگردونه و باباش تنها بود. یعنی این حالتو ترجيح داده بودن به اینکه خونه ما بمونن و جوجوی عزیزم اینقدر هول رفتنو خوابیدن بوده که حتی یادش رفته بود از من خداحافظی کنه. بعدشم که شب داداشم و بچه هاش رفتن خونه خواهرم. خواهر کوچیکم هم موند خونه ما تا امروز صبح بره خونشون.

امروز صبح هم که بابا جونم تکمیلش کردو و الکی الکی با مامانم دعوا را ه انداخت و اعصاب همه رو گ..ی کرد. الانم که اینقدر دلم پر بود که اینهمه نوشتم هنوز راحت نشدم و دلم میخواد سر به بیابون بذارم.

امروزم زود تعطیل میشم.

یه سرم باید برم بانک.

دیگه هم بسه.

خداحافظ تا سه شنبه.