Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
 

سلام

میخوام حالا که زدم بر طبل بی عاری یه کمی فلاش بک بزنم و مرور خاطرات کنم.

سال 81 اردیبهشت و روز دومش بود که رسماً کار کردنو شروع کردم. توی شرکت همون مرتیکه کچل. با اینترنت قبلنش آشنا شده بودم. آخه خاله جونم که اون موقع از همه بهم نزدیک تر بود توی یه شرکت که سرور اینترنت بود کار میکرد. اونجا دیده بودم چت میکرد. توی سایت میرفت و .... اما هیچ وقت به جز خوندن جک کاری دیگه توی اینترنت انجام نداده بودم.

خلاصه شروع کارم، دسترسی به انترنت نامحدود و خلوت بودن و در اصل تنها بودن توی شرکت راهی شد که منو کشوند به طرف اینترنت و نهایتاً چت.

من تا وقتی که رفتم سر کار دختره فوق العاده فوق العاده پاستوریزه ای بودم. تا پایان پیش دانشگاهی چادر سرم میکردم. حتی یک دونه از موهام هم پیدا نبود و اصلاً انگار چشمم پسر جماعت رو نمیدید. به قولی مطلقاً توی این خطا نبودم.

خلاصه توی شرکت کارم شده بود چت کردن. شاید روزی 5-6 ساعت آنلاین بودم. اونم کجاااا توی سایت bedehi قربونش برم. ( فیلترش کردن)

زبون درازی و حاضر جوابی و البته پا ندادن به هیچ پسری انواع و اقسام پسرا رو دورو برم جمع کرده بود. به چه نیتهایی اومدن. وقتی به قول یکیشون با خصلت مردونه من طرف میشدن یا بیخیال میشدن یا منو هم جزو دوستایه پسرشون قبول میکردن. یادمه وقتی اولین دوستم به اسم دراکولا ازم خواست آدرس ایمیلمو بهش بدم تا عکسشو برام ایمل کنه موندم چی بگم. من ایمل نداشتم. من از اینترنت یاد گرفته بودم.   Connect=> www. Bedehi . com è username è passwordè start

 آره. خلاصه مثل همیشه روی صداقتم غلبه کرد و خیلی ریلکس گفتم ندارم. گفت چرا؟ گفتم بلد نیستم درست کنم. البته ناگفته نماند چون دارایه تایپ فوق العاده سریعی بودم و البته زبون دراز کسی باور نمیکرد مبتدی باشم. کلی بهم خندید و خودش برام ایملی ساخت و عکسشو برام فرستاد. تیریپ وسترن و مخصوصاً عکسیو انتخاب کرده بود که بهم نشون بده ایران زندگی نمیکنه. هم از قیافش و هم کارش خوشم نیومد. این بود که پی ام رو بیخیال شدم و جلوی اسمم یه NOoO PpMm خوشگل تایپ کردم. هواداری همچنان ادامه داشت. دوستایه جورواجوری پیدا کرده بودم. به محض وارد شدنم مثل لوطیایه سر کوچه سلام علیک میکردیمو گاهی شیطونی. ملتو میذاشتیم سر کار و آی میخندیدیم. منم هرروز که میخواستم با خالم برم خونه شماره هایی که گرفته بودمو مثل غنیمت جنگی برمیداشتم میبردم به خالم نشون میدادم که بدونه وارد شدم بعدشم کلی هررر و کررر و بعدشم از توی پنجره ماشین شوت میشدن توی خیابون. بعضیا خیلی اصرار میکردن بیرون ببینمشون. اونموقع محل کارم هفت تیر بود. اولش خیلی مقاومت کردم اما بعدش دیدم هم فاله وهم تماشا. شروع کردم به قرار گذاشتن. اما راستش از اون دخترایه نامرد بودم. از دور اگه میدیدم خوشم نمیاد با خاله جونم کلی میخندیدیمو میرفتیم. بعضی ها هم بودن که میدیدمشون و البته چون قصد دوستی بیرون نداشتم اصرارهاشون برای ادامه بی نتیجه میموند و اونایی که کلید میشدن میگفتم باشه و وقتی دیگه زنگ نمیزدم میومدن توی روم و تا میتونستن فحش میدادن. منم پررو تر از این حرفا.

خوب چون از راه میخوام برم با مامان جون هام (مامان خودم و مامان جوجو) بازار باید بلند شم و آماده شم. بقیه اش باشه برای بعد. امروزم که دیگه ترکوندم وبلاگو.

فعلاً