Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۲
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
 

و حالا مابقی جریانات شیطونیهایه من،...

و یه مطلب مهمی که فراموش کردم و اصلاً به خاطر همون شروع به نوشتن کردم این بود که کسایی که با من چت میکردن حق استفاده از این ایکن  رو نداشتن. و حق بیان هیچ گونه حرفهایه غیر اسلامیو و غیره چون به محض اینکه از خط خارج میشدن من PM رو میبستم و حتی اگه خودشونم تیکه پاره میکردن دیگه جوابشونو نمیدادم. و خوبی سایتی مثل بدهی این بود که دست خودت بود که PM برات باز بشه یا نه و کسی نمیتونست اذیت کنه. خلاصه دیگه خوشم اومده بود حسابی. کلی دوست کلی طرفدار و البته دشمن. این وسط یه افرادیو بیرون میدیدم که ملاقاتشون تکرار میشد و بیشتر از یکبار بود و این در زمانی بود که هنوزم تصمیم نداشتم بیرون با کسی باشم. دلم نمیخواست موظف به کاری باشم. دوست داشتم آزاد باشم و قسمت مهم ترش اینکه میترسیدم. نه از اینکه با کسی دوست باشم نه میترسیدم طرفم آدم ناتویی باشه و میدونستم سنم کمه و ممکنه دل ببندم و حوصله آبغوره گیریو این حرفا رو نداشتم.

یه روز که با یکی از دوستام که ارمنی بود و خارج از ایران زندگی میکرد به اسم tony در حال شیطونی و سر کار گذاشتن یه یکی دیگه بودیم دیدم یه نفر با  داره توی روم فحش میده. اونم چی... خلاصه منم با اینکه هیچ وقت با این آدما هم صحبت نمیشدم بهش گفتم فلانی چرا فحش میدی؟ گفت تو دیگه حرف نزن چند نفر دورتن فکر کردی چه خبره. منم ناراحت شدم و گفتم خبری نیست اما احتمالاً تو از جایی دیگه میسوزی و گرنه من که کاری بهت نداشتم. بهم PM داد و گفت بابا خسته شدم. از صبح تا حالا مخ هر دختریو میخوام بزنم و باهاش حرف بزنم یا زودی میخواد از همینجا یه راست برم خاستگاریش یا میبینم داره با 10 نفر چت میکنه و به جای اونا به من جواب میده. من که خودم تخصصم توی چت همزمان با چند نفر بود خنده ام گرفت و گفتم خوب چرا فحششو به من دادی؟ گفت ببخشید. گفتم 1 دقیقه دیگه به منم فحش ندیا. من دارم با 5 نفر دیگه چت میکنم. گفن خدایی؟ گفتم خدایی. گفت قاطی نمیکنی؟ گفتم نه. گفتی دیر جواب نمیدی؟ گفتم نه. گفت تایپیستی؟ گفتم نه. گفت خیلی وقته چت میکنی؟ گفتم 3 ماه.گفت اینو دیگه باور نمیکنم. هم زبون درازی. هم دوستات زیادن. الان 13 تا PM دارم که دارن تهدیدم میکنن و بهم فحش میدن که چرا به تو اونجوری گفتم. منم خندیدم و گفت خوب دیگه. اینجوریاست و خودم تعجب کردم 13 نفر از کجا اومد. اون روز باهاش صحبت کردم. میفت 28 سالمه. توی صدا و سیما کار میکنم. ازدواج نکردم و این حرفا. وقتی بهش گفتم چرا ازدواج نکردی دیر شده؟ گفت به کی اعتماد کنم؟ به دخترایی که هر روز با یکی هستن؟ گفتم اونوقت پسرا فقط با یه دخترن؟ گفت نه. گفتم خوب دخترا چطوری اعتماد میکنن؟ گفت نمیدونم. خلاصه شده بود کار هر روز تا یه هفته. اولش باورش نمیشد با چند نفر همزمان میتونم چت کنم و باورش نمیشد چتم سالم باشه. وقتی متنهایی که تایپ میکردم برای بقیه رو براش send میکردم کم کم باورش شد. جزو محدود کسایی بود که بهم شماره نداد وایمل نداد و ایمل نخواست و ایمل نزد. داشتم به حرف زدن باهاش عادت میکردم و داشت جزو دوستایه بی خطرم قرار میگرفت. پسر خوبی بود و شرایط منو رعایت میکرد. و البته یکسری از حرفهاشو باور نمیکردم. مثلاً اینکه مهندس برق صدا و سیما باشه و سمتی داشته باشه و ...

بعد یه هفته اومد گفت دارم میرم کابل. کلی خندیدم. مال زمانیه که امریکا حمله کرده بود به افغانستان. گفتم جون من؟ گفت باور نمیکنی؟ گفتم مگه جنگ نیست ؟ گفت خوب باید برم مأموریته. گفتم اینهمه ازدواج نکردی نری با یه زن افغانی برگردی. کلی خندید و گفت سعی خودمو میکنم. و رفت..

روزها ادامه داشتو کارهایه منم...