Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۳
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
 

سلام

روزها میگذشت و من غرق دنیایه بچه گانه خودم همه چیزو به شوخیو و مسخره میگرفتم. یه روزی از همین روزا بازم مثل همیشه داشتم میریختم به هم همه رو و توی شرکت پشت میزم غش غش میخندیدم. یکی با Id: Fire Boy اومد و توی Room شروع کرد باهام صحبت کردن. انگار دعوا داشت. بعدش من شیطنتم گل کرد و شروع کردم جوابشو دادن.. گفت بریم PM گفتم بریم. اما اگه رفتیم بهم فحش دادی چی؟ گفت نترس فحش نمیدم. خیلی بچه پررو بود. هی برام این آیکن   رو میفرستاد. یا باهام دعوا میکرد یا قربون صدقم میرفت. نمیفهمیدم جبهش چیه. بعدشم  اون روز گذشتو از فردا اون شد از اونایی که یه چند روزی کلید میکردم باهاشون چت میکردم. فردا و پس فردا و روزهایی دیگه. بچه خوبی بود و تنها مشکلی که داشت استفاده از همون آیکن کذایی بود و یکسری حرفهای عشقولانه که با معیارهایه من جور در نمیومد اما از کل کل کردن باهاش لذت میبردم.میگفت خواهر ندارم و بعضی وقتا منو آبجی صدا میکرد که میخواستم منفجر بشم. میگفت تو خواهرم باش .اون حرفا رو میزد تا حرصمو در بیاره منم فحشش میدادم اونم بهم میخندید. اولش با ادب شروع میشد. وسطش همش دعوا بود آخرش که میخواستم برم از دلم در می آورد. روز سوم که گذشت کلید کرد شماره تو بده.   گفتم ملت اینجا التماس میکنن من شماره بگیرم تو میگی شماره بده؟ گفت آخه من تلفن ندارم.  گفتم پس با چی کانکت میشی؟ میگفت از کافی نتم. جالب هم اینجا بود که هی دیس کانکت میشد. از بس اصرار کرد دیگه اعصابمو خورد کرد. گفتم یعنی شما خونتون تلفن ندارین؟ گفت چرا داریم اما مال داداشمه. خیلی بچه تخسی بود این حرفهاش شاخ رو سرم میسبزوند. یه روز گفتم کدوم کافی نتی که هی قطع و وصل میشه؟ مگه کافی نت هم دیس کانکت میشه. گفت دیدی که میشه. از رو هم نمیرفت. از تلفن که گذشت و من بهش شماره ندادم و خودشم شماره نداد چند روز بعد کلید کرد بیا همو ببینیم. اولش از اون افه خرکیا اومدم (اینو میگم چون خودم کنجکاو شده بودم ببینمش) بعدشم قبول کردم توی خیابون مفتح جلوی کمپانی BMW سر کوچه پائینیش برای ساعت 10 دقیقه به 5 قرار بذاریم. لباسامونم گفتیم چی میپوشیم. گفت بگو چه شکلی هستی؟ گفتم ... و وقتی مشخصاتمو براش گفتم گفت یه دفعه بگو خوشگلم دیگه. گفتم نمیگم چون هر کسی یه نظری داره. اونم قیافشو گفت و قرار موند برای فردا.

فرداش رفتم محل مورد نظر ( جمله رو ). سر کوچه یه باجه تلفن بود. موندم 5 دقیقه گذشت. چند نفری مونده بودن برای تلفن. یکیشون بود خیلی بهم نگاه میکرد اما هرچی نگاه به لباسهاش کردم اصلاً شبیه اونی که گفته بود نبود. دیدم نیومد خیلی عصبانی شدم. توی دلم فحش میدادم. تصمیم گرفتم یه زنگ به خالم بزنم و منتظرش بمونم تا بیاد. 5 تومنیو انداختم داخل تلفن و شماره گرفتم و حرفمو زدمو با عصبانیت برگشتم سمت هفت تیر. آذر ماه بود و هوا هم سرد بود. دقیقاً روز 21 آذرماه و 2 روز بعدش تولدم بود. داشتم میرفتم دیدم یه صدای پا از پشت سرم میاد. نگاه کردم دیدم همون پسرست که اونجا مونده بود. نیشش تا بنا گوش باز. نیلوفر خانوم؟؟؟ منم یه لحظه موندم فحش بدم یا نه نتیجش این شد که گفتم چرا نیومدی جلو؟ گفت خوب باید مطمئن میشدم. دستشو دراز کرد طرفم. بی اختیار و طبق عادتم دستکشمو در آوردم و باهاش دست دادم.همینطوری که میرفتیم گفت بریم یه چیزی بخوریم. گفتم من وقت ندارم با خالم قرار دارم باید برم سمت هفت تیر. گفت خوب همین جا. یه مغازه آبمیوه فروشی بود. گفتم باشه. رفتیم داخل و سفارش دادیمو تحویل گرفتیمو نشستیم. از قیافش معلوم خوشش اومده ازم. چون اصلاً نمیتونست نخنده. اما بر عکس من. اخمام توی هم. اصلاً اونی که فکر میکردم نبود. من از مرد ریشو متنفرم. اینم برداشته بود یه پرفسوری بلند گذاشته بود.من مرد لاغر دوستندارم . قدش بلند بود و چون هيچی اضافه نداشت لاغر به نظر ميومد گفتم چرا لباسات اونی که گفتی نیست؟ گفت دیشب تولدم بوده. اونا کثیف شده. اینا رو پوشیدم. گفت کی میتونم ببینمت. سرم بیشتر فرو کردم توی لیوان و گفتم هیچ وقت. دیدم گفت آبجی تورو خدا.  حرصم گرفت دوباره گفتم به من نگو آبجی. گفت خوب خانوم خوشگله. گفتم مرض. خندید گفت باشه مرض اما کی؟ گفتم من نیستم اهلش. گفت کاری نمیخواهیم بکنیم. همونی که توی چت میگیم اینجا میگم. گفتم نه.بلند شدم.ليوانو که تا قطره آخر محتوياتشو خورده بودم پرت کردم توی سطل آشغال واومدم بيرون. اومد دنبالم. توی میدون با خالم قرار داشتم. اومد موند کنارم. زل زده بود بهم. احساس میکردم میتونه درونمم ببینهو زیر فشار نگاهش معذب بودم. هی راه میرفتم و توی دلم به خالم فحش میدادم که چرا نمیاد. نمیفهمیدم داره چی میگه. چشمم برقی زد. به به خاله جون. خالمو بهش معرفی کردم. به خالم گفت این خواهر زادت چرا اینقدر اخمو و بد اخلاقه؟ خالم گفت مدلش اینجوریه و در حال رفتن گفت فردا ساعت 8 توی چت و دوئید رفت. خالم گفت این کی بود؟ گفتم یه دیوونه. گفت نه جدی؟ گفتم از همینا که یه دفعه میبینم. خالم گفت بیا با این دوست شو. این قیافش خوبه که. گفتم این؟؟؟؟ گفت آره. گفتم برو بابا... و بقیه راه هم یادمون رفت و طبق معمول گفتیم و خندیدیم.