Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
شکر خدای مهربان
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
 

امروز قرار بود ديگه متنی ننويسم. اما هی مطالبی که ميخونم دلم نمياد اينجا نذارم . هم شما بخونين و هم برای بعداْ خودمم بمونه

    مردي از تحمل بار سنگين رنج و مرارت خود سرگردان بود و هر روز به درگاه پروردگار دعا مي‌كرد كه: ?چرا من؟ همه شادمان به نظر مي‌رسند، چرا فقط من در چنين عذاب اليمي هستم؟? يك روز، به سبب درماندگي بسيار، به درگاه خداوند چنين دعا كرد: ?پروردگارا، تو مي‌تواني رنج‌هاي هر كس ديگري را به من بدهي، من براي پذيرش آن آماده‌ام، اما رنج مرا از دوشم بردار كه ديگر بيش از اين تاب تحملش را ندارم.?

    آن شب، وي خواب زيبايي ديد _ زيبا و افشا كننده. خوابي كه در آن پروردگار در آسمان ظاهر شد و خطاب به او و ديگران فرمود ?همگي رنج‌هاي خود را به معبد بياوريد.? همه از رنج‌هاي خود خسته بودند. و جملگي دعا كرده بودند كه: ?من براي پذيرفتن رنج‌هاي هر كس ديگري آماده‌ام، اما رنج مرا از من دور كنيد؛ رنج من غير‌قابل تحمل است.?
    بنابراين، هر كسي رنج‌هايش را در سبدي جمع كرد، و همه به معبد رسيدند. همه بسيار خوشحال به نظر مي‌رسيدند كه سرانجام دعاهاي‌شان مستجاب شده بود.
    و آنگاه خداوند فرمود: ?سبدهايتان را كنار ديوار بگذاريد.? همه سبدهايشان را كنار ديوار گذاشتند. سپس خداوند فرمود: ?حالا مي‌توانيد انتخاب كنيد. هر كسي مي‌تواند هر سبدي را كه مي‌خواهد بردارد.?
    صحنه‌ي شگفت‌انگيزي بود؛ مردي كه هميشه در حال دعا كردن و زاري بود، به سوي سبد خود شتافت، و پيش از آنكه هر كس ديگري بتواند آن را برگزيند، سبد را برداشت! اما او نيز شگفت‌زده بود، چون ديگران نيز به سوي سبدهاي خودشان شتافتند. همگي از انتخاب مجدد رنج خويش شادمان بودند. موضوع از چه قرار بود؟ براي نخستين بار، هر كس توانسته بود واقعيت بدبختي‌ها و رنج‌هاي ديگران را ببيند. _ سبدهاي ديگران نيز به همان بزرگي و يا حتي بزرگ‌تر از سبد خودشان بود!
    علاوه بر اين هر كس به رنج‌هاي خودش خو گرفته بود. كسي چه مي‌داند كه چگونه رنجي درون سبد ديگران است‌؟ دردسر چرا؟ حداقل رنج خودتان با شما آشناست، و شما به يكديگر عادت كرده‌ايد. ساليان بسيار اين رنج‌ها را تاب آورده‌ايد _ چرا چيزي ناشناخته را برگزينيد؟
    و همگي خوشحال و شادمان به خانه رفتند. هيچ چيزي تغيير نكرده بود، همه همان رنج‌ها را با خود برگردانده بودند، اما جملگي شاد بودند و لبخند مي‌زدند و از اين كه توانسته بودند سبد خود را باز آورند، لذت مي‌بردند.
    صبح آن شب، مرد ناراضي بار ديگر به درگاه خداوند دعا كرد و اين بار چنين گفت: ?براي اين رويا سپاسگزارم؛ ديگر هرگز درخواستي نخواهم كرد. هر آنچه را كه به من داده‌‌اي، براي من خوب است، بايد برايم خوب باشد و به همين سبب است كه آن را به من داده‌اي.?