Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۵
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
 

چت كردن منظم از فردا شروع شد. هم براي من و هم براي اون. اون كه ديگه اصلاً نميرفت. هر ساعتي كه كار داشتم ميموند تا بيام. ركورد بعضي روزا ميرسيد به 5 ساعت. آخه 2 تا همكار جديد آورده بوديم. 2 تا آدم فضول. و البته عقده اي. جفتشون عقده رياست داشتن. و من ازشون كناره گرفته بودم. خانومه از من 10 سال بزرگتر بود و آقاهه يا همون مدير فروشمون 16-17 سال. من با همين كوچيكيم بعد از رئيس حرف آخرو ميزدم و خيلي مواقع حرف رئيس حرف من بود. البته به سبب 3 سال سابقه و البته بازم به دليل اعتماد بي نهايتي كه بهم داشت. دليلي نميديدم توي جنگ اون دوتا براي قدرت دخالت كنم. جايگاهمو داشتم. اما غافل از اين كه اونا تحمل ندارن منه يه الف بچه به اونا بگم بايد چيكار كنن. شروع كردن به زير آب زني. رييس دهن بين هم كشت منو تا فهميد اينا دارن چه غلطي ميكنن.چند بار تا مرحله ترك كار رفتم. اما به لطف همكار ديگم كه در اصل موقتي بود و ترخيصكار شركت بود و با راهنمائيهاي اون دست اون دوتا رو براي رئيس رو كردم. هرچند اونا هيچ وقت كوتاه نيومدن و دست از سرم بر نداشتن. نگرانيهايه كاري و اعصاب خورديهاش شده بود بحث هر روز منو مير عشق. منو راهنمائي ميكرد. دلداري ميداد. مثال ميزد برام. تجربه هاشو ميگفت. از همصحبتي باهاش خسته نميشدم. اون هم ميگفت كاش شبها هم ميشد با هم حرف بزنيم. كم كم بهم فهموند كه سادگي و صداقت و روحيه بچه گانه ام براش خيلي خيلي جالبه.يعني خود خودم. خودم براش جالب بودم. به حرفش شك نكردم. چون قبل از ايني كه ببينه منو اين حرفو بازم بهم زده بود اما ملاقاتهايه حضوري صميميتمونو بيشتر كرد. اما فقط در حد حرف. باهاش حتي دست هم نميدادم. بهش فهمونده بودم معتقدم. با اينكه ميدونستم معتقد نيست به اين مدلش ديگه .. اما اون رعايت كرد اعتقاد منو. من با خودم عهد كرده بودم.تقريباً بيشتر پاركهايي كه قابل رفتن باشنو رفته بوديم. خيلي بهش وابسته شده بودم. اما به هيچ عنوان به خودم اجازه نميدادم فكري در موردش بكنم. چون اولاً از يكطرف ميديدم خيلي صميميه از طرفي ميديدم به هيچ عنوان منو وارد زندگيش نميكنه. يعني در موردش هيچي نميدونستم. جز اين كه توي صدا و سيما كار ميكنه. از مهندس هاي برتر و ناظر اونجا هست. وضعيت ماليش خوبه و اين از طرز خرج كردنش معلوم بود. اعتقاد داشت به حدي كه دستو پاشو نگيره. خدارو قبول داشت . و ميدونستم يه تعدادي خواهر و 1 برادر داشت. ميدونستم از اون بچه هايئه كه توي خونشون خيلي مسئوليت به عهده شه. و حتي خواهر هاش كه ازدواج كرده بودن خيلي انتظارا ازش داشتن. برام حرف ميزد از كارش. و وقتي هم از دست خانوادش شاكي ميشد برام درد دل ميكرد. مخصوصاً از دست خواهر بزرگش. يكي از خواهر هاش هم توي لندن زندگي ميكرد. هيچ وقت طوري رفتار نميكرد كه بتونم چيزي از رفتارش استنباط كنم.

5/1 ماه بعد از اينكه باهاش آشنا شدم تصميم گرفتم برم و گواهينامه رانندگيمو بگيرم.

3 سالی میشد که با ماشین بابام رانندگیو یاد گرفته بودم. البته نه در حد حرفه ای. در حد جاده های بیرون شهر. چند ماهی یکبار که باهاش میرفتم ولایت برای امتحانا مینشستم پشت رل. یه روز بهش گفتم اسم نوشتم کلاس رانندگی. همیشه سر به سرم میذاشت و صدامو در میاورد و وقتی من به شدت اعتراض میکردم اون غشو ریسه میرفت و بهم میفهموند کارش عمدی بوده و منم از این که بازم نتونسته بودم خودمو کنترل کنم بیشتر اعصابم خورد میشد. گفت اوووه. الان تا یه سه چهار دوره ای باید امتحان بدی تا قبول بشی. گفتم نخیر من دفعه اول قبول میشم. گفت عمراً. خانوما و این هنرها؟؟؟ اونم با یه نیشخند ناجور که در عرض یک ثانیه درجه حرارتمو برد روی هزار. گفتم چی گفتی؟؟ گفت خانوما و این هنرا؟ گفتم و اگه من دفعه اول قبول شدم چی؟ گفت محاله. گفتم بر فرض محال؟ گفت اگه قبول شدی هر کاری که بگی انجام میدم. یه فکر شیطانی به سرعت از مغزم گذشت و گفتم هرچی؟ اونم انگار برق چشممو دید و گفت هرچی. گفتم باشه. پس منتظر باش. گفت یعنی الان باید بترسم؟ گفتم خودتو تموم شده فرض کن. گفت نمیتونی. با حرص گفتم میبینیم و بازم صدای قهقه اش بود که حرص منو درآورد.

کلاسها شروع شد. برام مهم نبود مربیم کی باشه. به خودم مطمئن بودم. به خاطر کمبود مربی خانوم با موافقت خودم مربی آقا بهم دادن. با خالم قرار بود جلسه هارو برم. یه مربی پیر. شروع که کردم کلی تعریفو تمجید کرد که کلاس احتیاج نداشتی و دیوونه بودی و این حرفها. آخر ساعت دیدم توی هر دور که میخوام بزنم یا دنده عوض کنم دستمو میگیره. دو سه دفعه دستمو کشیدم. گفت اگه بدت میاد دستم به دستت بخوره دستکش دستت کن. منم فردا رفتم بعد از یه قشقرق حسابی عوضش کردم. به یه آقایی که مونده بود اونجا توی آموزشگاه و از مربی دفاع میکرد و نمیذاشت مربیمو عوض کنن به شدت بگو مگو کردم. آخرشم فهمیدم بعله ایشون افسر امتحان گرفتنه. اما کوتاه نیومدم. کارم کشید به دفتر مدیر و بالاخره با ذکر دلیل عوضش کردم. با یه دختره انداختنم از خودم دیوونه تر. از اول تا آخرشو توی خیابونا ویراژ میدادیم و سر به سر ملت میذاشتیم.هیچ وقت سر کلاسهای تئوری نمیرسیدم. آخراش. اونم چون مسیرم دور بود خوابم میگرفت و هیچی نمیفهمیدم. تا شب امتحان هم نمیدونستم کتابمو کجا گذاشتم. شبش هم یه لشگر مهمون از راه رسیدو اجازه نداد بفهمم کتابه کجاست. کتاب آئین نامه رو 2 سال قبل خونده بودم. کتاب مربوط به بابام مال سال 1345. فرداش به علت کم خوابی بسیار کسل رفتم سر جلسه. هیچ امیدی نداشتم. اصل قوانینو میدونستم. همیشه بابام عملی بهم یاد داده بود. اما تئوریش همون 2 سال پیشیه بود. از شانس هم افتادم گروه اول. افسره قیافمو یادش بود. گفت به به شاگرد همیشه خواب. امروز سر امتحان خوابت نبره ها. 10 دقیقه وقت داری. کل سوال ها رو از ترسم توی 3 دقیقه جواب دادم. بلند شدم. افسره گفت گفتم خوابت نبره نگفتم جواب نده. گفتم جواب دادم. گفت غلط غلوط؟ خندیدم. سری ما که تموم شد اومد منو یکی دیگه رو صدا کرد و گفت شما قبولین و به اون 3 تا گفت ردین. گفتم چند تا غلط؟ گفت 3 تا. گفتم اااا کدوما؟؟ گفت برو . گفتم ترو خدا میخوام بدونم کدوم اشتباه بود. یکی محکم زد پشتمو گفت همش درست بود زرنگ خانوم برو. پریدم بالا. رفتم . بابام گفت حالا زیاد ذوق نکن. اصلش امتحان شهریه. گفتم اونم به جاش. تا 1 هفته نشد برم امتحان بدم. دختره مربیم هی زنگ میزد پاشو بیا امتحان بده. بعد یک هفته جور شد برم. صبح ساعت 7 رفتم اونجا. البته بعد از اینکه کارتمو گم کرده بودمو از ساعت 6 تا 30/6 صبح دنبالش گشتمو و کلی اعصابم ریخت بهم. آدرس محل امتحانو دادن گفتن برید اونجا. با بابام رفتم. دیدم یه عالمه دخترو پسر جمعن. افسر نیومده بود. موندیم اونجا. بابام گفت من میرم نیم ساعت بنزین بزنمو بیام. گفتم باشه. مونده بودم اونجا دیدم دختره مربیم اومد. گفت آهای ذلیل مرده بیا ببینم. رفتم باهاش سلامو علیک کردم. یکی زد تو سرم گفت چقدر بهت گفتم بیا امتحان بده. گفتم نشد. گفت حالا امروز قبول نمیشی تا حرفی که بهت میزنن گوش بدی. گفتم واسه چی؟ گفت امروز افسر عوض شده. نمیدونم به چی حساس هست که بگم رعایت کنی و حتی سفارشتو بکنم. گفتم توکل بر خدا. فوقش قبول نمیشم دیگه. گفت برو انگار اومد. بچه ها دور یه ماشین جمع شده بودن. افسره پیاده شد. چشمتون روز بد نبینه. قربون قزاقهای زمان رضا شاه. اخمو. کچل. وای وای. ترسیدم. گفت اول از دخترا امتحان میگیرم بعد پسرا. اسمارو میخونم. 4 نفر 4 نفر گروه گروه شین. اسم دخترارو که خوند اسم من نبود. گفتم آقا اسم من نیست. گفت تو کی هستی. گفتم دختر بابام. همه خندیدن. گفت از همین الان گفته باشم لوس بازی و بی ادبی نداریم. کلی خورد توی ذوقم. اسممو گفتم گفت برو آموزشگاه ببین چرا کارتت نیومده. گفتم آقا صبح رفتم گفت اسمم توی لیست امروز هست. عصبانی داد زد یعنی من کورم؟ نیست کارتت. برو. کم مونده بود عین بچه ننه ها شروع کنم به عر زدن. جلوی خودمو گرفتم. از توی جمع اومدم بیرون. بابام هنوز نیومده بود. اعصابم دیگه خیلی قاطی کرده بود. گفتم خدایا یه کلمه بگو میخوای منو ضایع کنی دیگه. خوب ردم کن چرا اینقدر اعصابمو گ..ی میکنی؟  بابام سر. کله اش پیدا شد. اومد جلو گفت چی شد؟ گفتم میگه کارتت نیست باید بری آموزشگاه. اونم یه سری غر زد. داشتم میترکیدم. با توپ پر رفتم آموزشگاه. از در که رفتم عین غربتیها شروع کردم داد زدن. البته دست خودمم نبود. دیگه صبرم لبریز شده بود و البته کارو برای خودم تموم شده میدونستم و شرطو باخته. دختره هر چی گفت فرستادم داد نزن من ساکت نشدم. همونی بود که روز تعویض مربی خیلی اذیتم کرده بود. حسابی هرچی دلم خواست بارش کردم و به حرف اون یکی که گفت برو بگو از اول بگرده برگشتم به محل امتحان. دیدم همه دخترا دارن میرن. از یکیشون پرسیدم چی شد؟ گفت دخترا تموم شدن. همشونو رد کرد. گفتم یا امام حسین. رفتم دیدم اولین سری پسرا رو نشونده توی ماشین. دوئیدم رفتم گقتم آقا گقتن دوباره بگردین. گفت کی به شما گفت بری؟ من 100 بار اسمتو صدا کردم. کارتت قاطی کارت پسرا بود. گفتم حالا چیکار کنم. دخترا که تموم شدن. پسری که جلو نشسته بودو پیاده کردو و گفت بیا بشین. یه نگاهی به سه تایه عقبی که نیششون تا بنا گوش باز بود کردمو گفتم با اینا؟؟؟؟ گفت زود بشین. منم زود پریدم پشت فرمون. اونقدر حول بودم که متوجه روشن بودن ماشین نشدم و خواستم از اول روشنش کنم. گفت روشنه. کلی عرق ریختم از خجالت. توی 3 سال رانندگی هیچوقت ماشین بابامو در حین رانندگی خاموش نکرده بودم حتی زمانی که در اوج مشکل فنی بود. نمیدونم کلاجش بالا بود چه مرگش بود تا پامو از روی کلاج برداشتم ماشین خاموش کرد. گفتم ااااا من تا حالا ماشین خاموش نکردم. گفت اشکال نداره روشن کن راه بیافت. خیلی حرصم گرفته بود. راه افتادم. از چهار راه که خواستم بگذرم توقفی نکردمو گذشتم. یه ماشین اونور پارک بود. گفت کنارش پارک کن. دوبل. نگاه کردم دیدم سر راهش یه چاله خیلی بزرگ هست. دیدم اگه بخوام ماشینو توی چاله نندازم اونجاوری که باید نمیتونم جای مناسبی کنارش پارک کنم برای همین با کمال خونسری به آرومی ماشینو از توی چاله که نسبتاً عمیق هم بود رد کردم. گفت دستت درد نکنه. از توی چاله؟ گفتم خواهش میکنم آخه اگه نمیرفتم توش نمیتونستم خوب پارک کنم. سرشو با تاسف تکون داد. کنار ماشین پارک کردم. گفت دنده عقب بیا پشتش پارک کن. من اصلاً با آئینه بغل نمیتونم کار کنم و به شدت به آئینه داخل ماشین عادت دارم از توی آئینه نگاه کردم دیدم سه تا کله بزرگ راه عقبو بسته. نمیدیدم. برگشتم به پسرا گفتم سرتونو بیارین پائین. اونام زود سرشونو خم کردن. دزدکی یه نگاهی به افسره کردم دیدم داره میخنده. از همه معیارهایی که بهم یاد داده بودن برای این کار استفاده کردم .  دستمو پشت صندلی افسره گذاشتمو دنده عقب رفتم. هنوز ماشین به درستی صاف نشده بود. که گفت خوبه. دیدم ای ول. با ماشین جلویی نیم متر بیشتر فاصله ندارم. گفت آفرین. رانندگیو با بابات یاد گرفتی. گفتم آره. یعنی بعله. باز خندش گرفت اما دید میبینمش زود خودشو جمع کرد. گفت پارکت خیلی خوب بود. مثلشو چند سالی میشه توی بچه هایی که امتحان میدن ندیدم. گفتم قابلی نداشت. دید باز پررو شدم گفت میتونی خیابونو دور دو فرمون بزنی؟ گفتم اینجا که راحت میشه دور یه فرمون زد.!! گفت همونیو که بهت میگم انجام بده. گفتم چشم. ماشینو طوری بهش دور دادم که از نصف خیابون بیشتر استفاده نشه و بفهمه توی خیابون تنگ هم میتونم. بازم گفت آفرین عالی بود. تا سر خیابون یا همون چهار راه فاصله ای نبود. گفت میتونی از اینجا تا اونجا رو سرعت بری؟؟ گفتم اینو دیگه حتماً میتونم و در عرض سه سوت مسیر به اون کوتاهیو 4 تا دنده عوض کردم البته با سرعت مناسب. گفت خوبه بزن کنار. یه پارک مشتی هم زدم. گفت شناسنامتو بده. گفتم ردم؟ گفت چی فکر میکنی؟ گفتم نه. قبولم. ایندفعه از پررو بازیم آشکارا خندید و گفت قبولی. کیفم با بابام بود از اونجا تا پیش بابامو نمیدونم دوئیدم یا پرواز کردم. کیفمو گرفتم . اونم باهام اومد. پیش ماشین که رسیدم شناسنامه رو بهش دادم. بابام خم شد بهش خسته نباشی گفت و پرسید جناب سرهنگ قبول شد؟ اونم سرشو تکون داد و گفت دخترتونه؟ بابام گفت بله. گفت بهتون تبریک میگم دختر خیلی باهوشی دارین. بابام دستمو که توی دستش گرفته بود همچین داشت فشار میداد که صدای استخون هامو داشتم میشنیدم. سرشو بلند گرفتو و گفت ممنونم. پسرا بهم تبریک گفتن. منم که دیگه اصلاً توی این عالم نبودم که شرطو بردم. فقط شرطم برام مهم بود