Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 6
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥
 

 

اونروز بعد امتحان رفتم شرکت. به محض این که آنلاین شدم دیدم هستش. بعد از سلام و احوالپرسی بدون مقدمه گفتم شرطو باختی. گفت کدوم شرط؟ گفتم من دفعه اول قبول شدم. گفت خدایی؟ گفتم آره. کلی برام دست زدو و تشویقم کرد. بعدش گفت حالا من از کجا بدونم راست میگی؟ گواهینامتو گرفتی؟ گفتم اونو 2 هفته الا 1 ماه دیگه میفرستن به آدرس خونمون. گفت من از کجا باور کنم؟ یاد قبض رسیدی که بابت دریافت گواهینامه بهم داده بودن افتادمو و با غرور گفتم قبض رسیدشو دارم. کلی بهم خندید. گفت باور کردم. حالا باید دست فرمونتو بهم نشون بدی . منم گفتم حتماً. برای همون روز غروب قرار گذاشتیم. هرچی به مغزم فشار میاوردم که بابت بردم چی ازش بخوام هیچی به ذهنم نمیرسید. چیزایه مادی که اصلاً جوابگوی شادی من نبود و از طرفی کسی نبودم که درخواست چیز مادی داشته باشم. موردهایه دیگه هم که خیلی بی ربط میشد. اونروز اونقدر خوشحال بودم و اونقدر مطالب خنده دار و خاطرات خنده دار به ذهنم رسید و گفتم و دل هر دوتامون درد گرفته بود از خنده. یک دفعه میون خنده هاش در حالی که اشک از چشمش سرازیر شده بود نگاهی بهم کرد و با لحن خاصی گفت انشاالله همیشه شاد باشی که منو شاد میکنی. گفتم خواهش میکنم. گفت خوب دیگه حالا نوبت توه که بشینی و دست فرمونتو بهم نشون بدی. من احمق هم نفهمیدم که داره بدجنسی میکنه و سطح شیبدارو برای رانندگی من انتخاب کرده. منم نیم کلاجو در حد صفر بلد بودم. خلاصه از شانس گند منم ترافیک بود. ماشین میرفت عقب. اعصابم خورد شده بود. نمیفهمیدم چرا ؟ یه جا که دیگه خیلی خر تو خر شده بود و ماشین عقبی چسبونده بود به ماشین ما ماشین عقب نشست و زد به ماشینش. یارو هم پیاده شد به دادو بیداد. یه لحظه خون توی رگهام یخ زد. کاملاً احساس کردم کل خون بدنم به صورتم اومد. میر عشق که دید حالم اینقدر بده و از تغییر رنگ صورتم خیلی ترسیده بود بدون اینکه اهمیتی به دادو بیداد اون یارو بده بهم گفت خوبی؟ سرمو به زحمت تکون دادم. گفت اصلاً نترس. فدای سرت. اون بیخود داره داد میزنه. الان میرم بیرون ادبش میکنم. دوماً ماشین اگه آتیش هم بگیره مهم نیست. بیمه بدنه است. پس اصلاً نترس، باشه؟ گفتم باشه. پیاده شد. به خاطر قد بلند و تنومند بودن هیکلش یارو یکدفعه ساکت شد. نمیفهمیدم چی دارن میگن. فقط به یک دقیقه هم نکشید اومد نشست توی ماشین و گفت میتونی ادامه بدی؟ گفتم نه. با خنده گفت خوب پس ماشینو که میتونی بیاری کنار خانوم درایور؟ گفتم آره. ماشینو بردم کنار و پیاده شدم. آنچنان سردردی گرفته بودم که احساس میکردم چشمام داره در میاد. سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم. گفت حالت خوبه؟ گفتم آره. گفت پس چرا چشماتو بستی؟ گفتم سرم خیلی درد میکنه. گفت ترسیدی؟ گفتم اگه بگم نه دروغ گفتم. گفت بهت گفته بودم من رزمی کار بودم؟ گفتم نه. گفت من 10 سال جدو کار کردم. پس وقتی با من هستی از هیچی نترس باشه؟ گفتم باشه. گفت برای سردردت چیکار کنم؟ گفتم فقط قرص بروفن باید بخورم تا خوب بشم. به سرعت یه دارو خونه پیدا کردو قرصو بهم داد خوردم. وقتی کل بطری آبو تموم کردم گفت من باید ازت معذرت خواهی کنم. گفتم بابت چی؟ گفت اونجا سر بالایی بود. باید احتمال اینکه نتونی بری میدادم. اخم کردم. گفت نه اینکه تو نتونی. خوب به ماشین من آشنا نبودی. اخممو باز کردمو خندیدم و گفتم باشه خر شدم و با هم زدیم زیر خنده.  1 ساعت دیگه توی خیابونا گشت زدیم. بعدش گفت نگفتی برای شرطی که بردی چی میخوای؟ گفتم حدس بزن؟ گفت اصلاً نمیتونم حدس بزنم. چون تو هیچوقت هیچی ازم نخواستی. گفتم من هیچی نمیخوام. همین که شرطو بردم از هر جایزه ای برام بالاتره. سرشو تکون داد و گفت هیچی هم بدتر از این ممکن نبود که بخوای. چیزی که گفتی هم برای من از هر باختی و پرداخت باخت سنگین تره. گفتم خوب ما اینیم دیگه. گفت بله میدونم البته از تو بعید هم نبود....

چند وقتی گذشت و این رفتو آمد ها ادامه داشت. دیگه مطمئن شده بودم که دوستم داره. اونم نه یه ذره دو ذره. اما هیچی نمیگفت. منم به عنوان یه دوست و یه راهنما و یه بزرگتر یا خیلی مناسبتهایه دیگه دوست داشتم باهاش باشم. در کنارش نهایت آرامشو داشتم. اصلاً نمیذاشت فکرم ناراحت بمونه. با هر ترفندی بود منو میخندوند.

یه روز که با هم رفته بودیم پارک نیاوران و من نشسته بودم با آبمیوه ام روی فال حافظی که خریده بودم نقاشی میکشیدم و مسخره بازی در میآوردم. آخه اون روز خیلی تو هم بود. خیلی ساکت بود. خودم میگفتم و میخندیدم. یه لحظه وقتی دیدم ساکته سرمو بلند کردم دیدم داره نگام میکنه! توی نگاهش حزن زیادی بود. گفتم چیه؟ اشاره ای به چشمام کرد و گفت تو شکارچی نیستی اما بدون اینکه بدونی شکار میکنی. با درهم کشیدن صورتم بهش فهموندم که هیچی از حرفش نفهمیدم. آهی کشید و گفت ابروهایه تو یه کمان کامله و چشمات تیریه که به هر جا پرتاب بشه کارشو میسازه. نگاهی به قیافش کردم. یاد اینایی که هیپنوتیزم میسشنو توی چشماشون عین توپی که تند تند میچرخه افتادم. خنده ام گرفت گفتم بیخیال بابا. الان باورم میشه از فردا دیگه تحویلت نمیگیرما. گفت از اینش نمیترسم چون اگه جنبشو نداشتی بهت نمیگفتم. اون روز گذشتو و چند روز آینده هم همش غمگین بود. ماه رمضون بود. چند باری با هم بیرون افطار کردیم. باورم نمیشد روزه بگیره. اما قیافش داد میزد. برام جالب بود. توی اون روزها هر کاری کردم که روحیشو عوض کنم نشد. یه روز که باهاش چت میکردم خیلی نا امید حرف زد و زود تموم کردو رفت. خیلی حالم گرفته بود. همش میترسیدم مشکلی براش پیش اومده باشه . روزه بدون سحری گرفتن هم تاثیر خودشو گذاشته بود. معده درد شدید از فکر و ناراحتی تا ظهر پدرمو در آورد. اون روز باهاش قرار نداشتم. توی مسیری که میرفتم برم مترو تصمیم گرفتم ببینمش. رسیدم مترو. صف خیلی شلوغ بود. ساعت 4 بود. منتظر شدم تا نوبتم بشه دیگه داشتم از پا میافتادم. بهش زنگ زدم. حالمو پرسید و خیلی تعجب کرد که بهش زنگ زده بودم چون معمولاً این کارو نمیکردم. گفت چیزی شده؟ گفتم میخوام ببینمت اما به شرطی. گفت باشه به چه شرطی؟ گفتم نیم ساعت وقتتو میخوام. گفت باشه نیم ساعت که ارزشی نداره همه وقتم مال تو. گفتم نه همون نیم ساعت. گفت باشه. باهاش قرار گذاشتم. ساعت 30/4 رسیدم. اونجا بود. وقتی با اون حال دیدم ترسید. دوئید اومد جلو. گفت چی شده؟ گفتم هیچی. بریم . درو برام باز کردو نشستم. گفت کجا بریم؟ گفتم همین پارک کنار مترو خوبه. باید زود برم خونه. گفت باشه. جلوی پارک توقف کرد. پیاده شدم. سردم بود. همیشه توی ماشینش یه لباس گرم برای من داشت. چون من هیچ وقت لباسی با خودم نمیبردم. همون مانتویی که توی تابستون میپوشیدم. لباسشو بهم داد. احساس میکردم تب دارم. صورتم میسوخت. یه بغض وحشتناک گلومو بسته بود. رویه یه نیمکت همون اول پارک نشستیم. گفت من میشنوم. بغضم اجازه نمیداد چیزی بگم. صورتمو برگردوندم. برای اولین بار دستشو آورد و صورتمو برگردوند طرف خودش. اشکامو دید. گفت داری گریه میکنی؟ سرمو انداختم پائین. گفت داری گریه میکنی؟ مگه من مردم؟ چرا؟ واسه چی گریه میکنی؟ چیزی شده؟؟ تورو خدا بگو جونم در اومد. سعی کردم به خودم مسلط بشم. شاید الان شمایی که اینارو میخونین بگین یعنی چی؟ چه ننر یا از این حرفها اما متاسفانه من نمیتونم حال اون روزو براتون اونجوری که باید به تصویر بکشم. سعی خودمو کردم و گفتم من فقط یه سوال دارم. گفت چی؟ بگو؟ گفتم چرا این روزا ناراحتی؟ چرا عوض شدی؟ از من ناراحتی؟ چیزی شده؟ مشکلی داری؟ گفت همین؟ گفتم آره. گفت یعنی تو به خاطر من اینقدر ناراحتی؟ سرمو تکون دادم. گفت نمیدونم چی بهت بگم. گفتم من غریبه ام؟ گفت در حال حاضر هیچ کسیو از تو آشنا تر ندارم. گفتم پس چی؟ گفت ببین من دارم برات یه ایمل میزنم. دارم مینویسم. فقط قول بده هر روز ازم سوال نکنی چی شد و کی میزنی. گفتم باشه. گفت قول بده. گفتم قول...