Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
دعوا جنگ و توی اين مايه ها
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥
 

از کجا شروع کنم؟

میترسم بازم با ناشکری و نارضایتی همراه باشه.خدا جونم من خودم با تو یه عهدی کردم و خودم به خودم از طرف تو قبول کردم. غافل از اینکه من کی باشم؟ از تو خواستم حالا که خسته و داغون ظاهراً مأمنی پیدا کردم لا اقل اونجا آرامش داشته باشم. اما قربونت برم که انگار قصد کردی سردو و گرم روزگارو خفن به من بچشونی.

اونو ازت خواستم چون روحیه و توان کافی نداشتم. اما تو که اجبار نداشتی به عهدی که من بستم پاسخ مثبت بدی. البته خدایا جسارته ها شانس آوردی اوضاعت مثل منو مهمونیهای اینجا نیست. زورکی. اینجا همه فکر میکنن آدم مشاعرشو از دست داده و وقتی داره میگه کار دارم نمیتونم بیام یا فلان کار دارم سریع یه راه حل خودشون پسند براش صادر میکننو و دستورات لازمو صادر میکنن. بعدشم باید بری مهمونی. سر خودت زیر گل. فلانیو فلانی ناراحت میشن.

جلل خالق. قدرت خدارو. اینجوریشو ندیده بودم. اونم جایی که همه ادعایه ... گوش فلکو کر کرده.

از موضوع دور نشیم. خدایا من برای تو بندۀ بدی بودم. تا دلت بخواد از نماز و روزه و امور مربوط به تو کم گذاشتم. اونم به امید لطف و کرم تو. اما چون میدونم از ملت نمیشه حلالیت گرفت سعی کردم حق الناس نداشته باشم. خدایا یادته خودمو چطوری برای ازدواج آماده کردم؟ فقط به امید اینکه کسیو داشته باشم که پناهم باشه. کسی که همه چیزم باشه. کسی که باهاش ندار باشم. خدایا دیدی با صداقت هر چیزیو که داشتم گذاشتم وسط و مهمترینشون دلم بود. دیدی برای اینکه روزی بدهکار کسی نباشم از بودو نبود پرده برداشتم. من خواستم یه همسر واقعی باشه. خواستم عاشق بشم. عاشق باشم. دلم میخواست همه محبتیو که توی دلم و وجودم داشتم به پای کسی بریزم که قرار بود همراهو همدلم باشه. من به کسی که ادعا داشت و داره که عاشقم بوده عشق ورزیدم. عشق واقعی. نه الکی. حرف نه. عمل. مردم از بس داد زدم بابا حرف نهههه عمل. خدایا من برای آینده ام خیلی معیارها داشتم و دارم. و یکیشون این بود که برای همسرم توی دنیا اول باشم. عزیز ترین باشم. چون خودم به چشم عزیز ترین نگاه کردم. چون به خاطر کسی که از راه اومدو عزیز ترین شد جلوی خیلی چیزها وایسادم. اول از همه جلوی خودم. من خودخواه مغرور که همه رأی به اتفاق به بی احساسی و خودخواهیم و غرور زیادم میدادن به یکباره ترک همشو با هم کردم. به خدا ترک کردم. غروری که همه چیزم بود. چون معتقد بودمغرور ریشه زندگی مشترکو میخشکونه و توی زندگی دوتایی غرور معنی نداره. من همه معیارهاییو که در مورد همسر آینده ام داشتمو میتونم بیخیال بشم اما این یکیو نه. برای من حتی نفر دوم بودن به معنی مرگ زندگیه. حالا اگر این رتبه به پائین تر هم نزول کنه که دیگه...

خدایا دیدی خیلی سعی کردم به عزیز ترین و نفر اول بفهمونم. بهش گفتم فلان جا دلم از دستت گرفت. چرا منو پشتیانی نکردی؟ چرا حمایت نکردی؟ آخه لامصب من که اینجا کاری نداشتم. من به هوای تو اومدم. دل از همه اونایی که میدونی براشون میمیرم کندم. به خاطر تو. حیف حیف که این چیزا رو نمیفهمی.

اول بودن توی اوقات خوش و دونفری و عشقولانه نه تنها هنر نیست و اهمیت نداره که خیلی پیش پا افتاده و بدیهی و از نظر من فاقد ارزش واقیعه. اول بودن و عزیز ترین بودن وقتی حضور دیگران به چشم بیاد متجلی میشه. اون موقع هست که ارزش داره. من میخوام چیکار وقتی با تو تنهام و هی قربون صدقت میرم جواب قربون صدقه هامو بدی یا بالعکس. اونجایی که باید نشون بده. که بازم توی رو چه به این حرفها. الان میگی بیلمیرم.

من اساسی ترین معیارمو زیر سوال رفته میبینم. اونم به طرز خفن و غیر قابل گذشتی. من که حتی به خاطر عزیز ترین و اول زیر سوال رفتن خواهر و برادرو خاله و داییو و در مراحل جدید پدرو مادرو دارم تحمل میکنم. و برای خودم دلیل آوردم که توضیح دادن و دلیل آوردن ( اونم برای کسی که منطقش اینه که حرفشو بزنه و موقع جواب شنیدن بگه چیزی نمیخوام بشنوم.) چیزی جز ناراحتی به بار نمیاره. در مقابل افرادی زیر سوال رفتم که وقتی فکر میکنم از این که این خفت و خواریو تحمل میکنم از خودم منزجر میشم و از همه...

مامانیم امروز گفت این جرو بحث ها طبیعیه. اما برای من این مدلش غیر قابل تحمله. تکرار شب مزخرف و فراموش نشدیه حنابندونمون. شبی که از زهر حلاحل (هلاهل ، حلاهل ، هلاحل) هم تلخ تر بود. شبی که به واقع قصد کردم بیخیال همه چیز بشم. شبی که همه عشم تبدیل به نفرت شد. چون نفر اولم و عزیز ترینم به خاطر غیره و ذالک اونچنان کرد با من که به واقع شایسته عشقیه که ازش دم میزنه.

بازم امشب اوقات من تلخ که چه عرض کنم گ...ی شد به خاطر یه مشت آدمایی که اگه پاش بیافته عزیز و نفر اول منو ...شون هم حساب نمیکنن.نمونه اش همین پسر دایی گرام عزیز و نفر اولم آقا پارسا. دیشب عزیز و نفر اولم خودشو جر داد تا زودتر بره بالا تا آقا تنها نمونه. اما آقا خیلی راحت بعد 1 ساعت جیم شد. وقتی پرسیدم پارسا کجاست گفت کاری براش پیش اومد رفت. اون موقع شب جمعه برای کسی با موقعیت اون تنها کاری که میتونه پیش بیاد با عرض معذرت خانوم بازیه. یکی نیست بگه بدبخت کدوم بار رفتی خونشونو دیدیش به چشم. خاک بر سرت که به خاطر هر کسی منو که پای زندگیتم میرنجونی. البته نه اینکه بابت پارسا رنجیده باشم نه اون طفلک به زندگیش رسید اما نمیتونم تصور کنم اگه همچین موردی برای من پیش میومد نفر اول و عزیز ترینم حداقل 3 ساعت در وصفش مدیحه سرایی میکرد که به من ثابت کنه اونایی که برای من عزیزن ارزش ندارن. هیییییییییییی

دوست دارم همه اینایی که الان خودشو به خاطرشون تیکه پاره کرده ازدواج کنن. اعم از دختر خاله و دختر دایی و پسر خاله و پسر دایی.تا ببینه چی میشن و فقط چطوری از دور دستی براش تکون میدن. البته اگه روشونو برنگردونن و اونوری نرن. به قول هم ولایتیهام شوگار درازه!!!!!!!! هر چند که...

اما نمیدونم من تا اونن موقع صبر دارم؟ اصلاً صبر هم بکنم چی میخواد بشه؟ میخوام اون روز بگم آقای عزیز و نفر اول نگاه کن. اونم مثل همیشه برام در مورد موارد احتمالی قصه ببافه. ای بابا حیف عمر...

یه روز به عزیز و نفر اولم گفتم من مردی میخوام که مرد باشه. حالا این مردو هر کسی چیزی تعبیر میکنه. ریشو سیبیل. هیکل گنده. سینه ستبر. بازوی عضلانی. اکثراً که ... و نهایتاً حرف زور و در موارد نادر مرام مردونه.

منظور من از مرد که همون روز هم توضیح دارم تا احیاناً سـؤ تفاهم پیش نیاد. منظور من مردی بود که حرفش حرف باشه و من بتونم به پشتوانه مردانگیش بهش تکیه کنم. چقدر سخته کسی رو با ادعایه یکی بودن حرف بپذیری و الان هر روز شاهد این باشم که حرفهاشو یکی بعد از دیگری فدای مصلحت های پیش اومده میکنه.

اونی که موقع آزمایش خون و قبل از عقد بهش گفتم من حق مسکن میخوام جوری تکون خورد و با اون قیافه خاص گفت اساس زندگی یکدلی و فلان بهمانه که من به جدو آباد خودم فحش دادم که چرا به این عشق آسمانی توهین کردم.

اون یادش رفته اما من یادمه تپه های پارک طالقانیو سال 83. من به بابام گفتم اگه میخوای من زن بگیرمو بیارمش اینجا این در برای رفت و آمد ما میشه و اون در برای شما. هر وقت هم برای بخاریتون نفت خواستی میمونی روی ایون تا من بهت نفت بدم. ببین زندگی کردن ما توی این خونه مثل دوتا همسایه. همونجوری. هادی اینا چه جوری بودن؟ ما هم اونجوری؟ آره. من شرط کردم. و حالا اگر حرف عهدو قرارشو بزنم به خودش لعنت میفرسته که من میرم فلان کارو میکنم و پولی جور میکنم و از اینجا میریم.....

دیشب ما خونه مامانش اینا بودیم + عده ای از خاله و دختر خاله هاشون و دائی و ...دیروز توی خونه ما نجاری داشتیم. عزیز و نفر اول من قشنگ رفت دراز کشید کنار پسر دائیش و داداشش و فیلم نگاه کرد. بدون اینکه فکر کنه منم روزه ام و البته دست تنها با این همه خاک چوب و وسیله نچیده. وسط کار فهمیده نفهمیده نماز خوندمو یه سری رفتیم پیش عکاس که عکس هامونو انتخاب کنیم موقع رفتن مامانش از توی ایون داد میزنه بعدش دیگه نرین پائین ها. بیائین بالا. حتماً فکر کرد آقا پسرش خیلی کمک خانومشه و خانومش غصه هیچیو نداره. موقعی هم که اومدیم بدو بدو پارسا اومده. بریم تنها نباشه... شب تا ساعت 11 اونجا بمونیم تا آقا و پسر خاله محترمشون بازی پلی استیشنشون تموم بشه بعد تازه بیائیم پائین. ایشون بشینن پای فیلم و من مثل خر تو گل با اونهمه خستگی وسط وسایل پخشو پلا.

دیشبم مثل همه این شبها تا صبح درست نخوابیدم و حسابی جون کندم. تا اینکه نهایت ساعت 4 ه دوش گرفتم که شاید خوابم ببره. و ساعت 5 خوابیدم. ساعت 9 صبح بیدار شدم برای پرداخت قسط وام رفتم وقیقاً اون سر تهران. و ظهر برگشتم. همون کارهای دیشب + بیخوابی + جمع کردن وسایل سفر + شستن لباسها.

مامانشون ساعت 2 زنگ زده میگه خاله اینا شب اینجان. گفتم خوب به سلامتی. گفت شما هم بیائین ها... گفتم مامان من دیشبم نتونستم بخوابم. خودشم شاهد بود که دیروز از صبح تا همون موقع که رفتم خونشون توی خونه خودمون کار کردم بعدشم خونه اونا دقیقاً یه 1 ساعت و یه 2 ساعت ظرف شستم وبعدشم بازم وظایف محوله اینجا. به خدا اگه کوزت هم اینجوری بود. خسته ام کارهام هم مونده. خیلی ریلکس برگشت گفت زشته اونا بیان شما نیائین. خیلی تعجب کردم. خواستم بگم مگه ما سر جهازی شما هستیم که حتماً باید باشیم؟ اما به گفتن چرا زشته بسنده کردم. گفت یعنی چی. زشته شما هم باید باشین. گفتم چرا؟؟ با قهر گفت باشه نیائین . خداحافظ و گوشیو گذاشت. بعدش انگار من مجنون باشم یا حالی بالیم نباشه اومده پائین تا پیش آقای خونه مسئله مهم تشریف فرمائی خاله خانومو مطرح کنه. من داشتم برای افطار آش میپختم. انگار من بلقیس این خونه ام با اون لحن آمرانه که هیچ خوشم نمیاد حتی از پدر مادر خودمم تحملش نمیکنم گفت غذا نذاریا. شب میائین بالا. برای بار دوم شوکه شدم. چشمم روشن. پس ما اینجا بوقیم دیگه. بعد مهمونی عمه جانو دائی جانو بعدم مهمونی خودشون باید اجازه بگیرم بعد 3 روز میخوام خونه خودم غذا درست کنم. بابا ایول دارین به مولا. حکایت مهمونی زورکی اون هفته. نشنیده بودم مهمونو دعوت کنن بدون اینکه ازش بپرسن بابا احمق الاغ گوساله میایی یا نه؟ یکی به یکی دیگه پیغام بده ظهر که شب بیائین مهمونی اگرم نیائین خیلی ناراحت میشن. حالا من اگه برنامه جایی دیگه داشته باشم یا خودم کاری داشته باشم دیگه مشکل خودمه.

گفتم نه مامان کارهام مونده. یه جوری که انگار خاله اینا دارن به دعوت ما میان یا به خاطر ما میان گفت خیلی زشته. ای بابا. من که اصلاً دلیل اینکه چرا زشته که من توی خونه خودم برنامه دارم و نمیتونم برم به خدمت خاله جون و ایلو تبار؟؟؟ خیلی حرفه هاا. من که باورم نمیشد وقتی توی چند تا مهمونی که داشتن ما هم رفتیم معنیش اینه که دیگه شدیم سر جهازی و خیلی گه میخوریم و غلط میکنیم که خودمون کار داشته باشیم.

زیر لب غر غری کردو بلند شد رفت. جوجو هیچ حرفی نزده بود مبنی به اینکه بابا این که داره حرف مفت میزنه زن منه. کلفت این خونه که تا پس فردا خیلی کارها باید انجام بده و من نهایتاً میتونم فیلم نگاه کنم. بذار لا اقل کلفتیشو بکنه. اما جوجو حتی به عنوان مقام کلفت خونه هم که کار داره اهمیتی قائل من نشد و لب از لب باز نکرد. دیدم ساکته. گفتم حالا که هیچی نگفته حتماً ازم دلجویی میکنه که بابا تو کار داری کمک هم نداری و از طرفی مثلاً زن این خونه ای و حقی داری دیدم نه بابا آقا طلبکاره که آره فلانه و بهمانه و من دیگه خونه هیچکسی پا نمیذارم و هیشکی حق نداره بیادو ... خدارو شکر خانواده من تا دعوتشون نکنم اینور نمیان. آقا یا خودش باید بالا باشه یا ملاقاتی داره پائین. منو تهدید میکنه. توی این 2 ماهی که ما ازدواج کردیم اونقدری که خونه بابای عزیز و اول بودیم خونه خودمون نبودیم. اونقدر چیه. با سر زدن های چند ساعتی 10-15 بار خونه مامانم اینا. 10-12 روز خونه خودمون بقیه اش هم خونه مامانش اینا. هنوزم طلبکارن.

خودشون روزی 1 بار باید نشست داشته باشن. اون هفته بعد 3 روز خواستم بعد ظهری یه سری برم مامانمو ببینم. مامانش زنگ زده ساعت 1 میگه افطار خونه عمه اینائیم. گفتم من میخوام برم مامانو ببینم. انگار خودم حالیم نمیشه چیکار کنم یا منتظر دستورم میگه برو یه ساعت ببینو بیا. با تعجب گفتم اما من 3 روزه مامانو ندیدم. گفت خوب باشه. بعداً میری. آخه من به گور جدو آبادم خندیدم من کی قبول کردم میرم خونه عمه اینا. در جواب سکوت من گفت به من ربطی نداره عمه ناراحت میشه. اینا گلگی میکنن. انگار مده اینجا مهمونیهایه زورکی بدون رضایت مهمون. فقط تصمیم سران کافیه. ماهم که همون عروسکه ایم که با دستو پاش نخ بستن.

یکی نبود بگه شما که این همه منصفین خوب زن از پرورشگاه میگرفتین که هم یه بنده رنج دیده خدا رو خوشبخت کنین و زندگی کردنو بهش دیکته کنین هم خودتون دغدغه کسو کارشو نداشته باشین.

هوی. یارو... آره با خود احمقتم

عشقی که ازش حرف زدیو و خیلی ناراحتی که خاله ام با گذاشتن اسم دوستی روش به عشقت توهین کرده رو برام معنی کردی. به خاطر اینکه نرفتیم خدمت خاله جونت منو تهدید میکنی که مشهد نمیریم؟ نریم. من تا وقتی که روی سگم بالا نیومده باهات مدارا میکنم بعدشم که بالا اومد کاسه کوزتونو میریزم به هم تا بدونی که من فقط اونی نیستم که در جواب رفتار مزخرفت اون شب جلوی مامانت اینا میام بوست میکنم و از خواب بیدارت میکنم و تو بازم ناز میکنی. من بهت گفتم به جایی نرسون منو که قید همه چیو بزنم.

مرتیکه احمق با این کارهات محبتیو که در اثر دوندگیت برای بدس آوردنم  توی دلم جا دادمو به احساس مخالفش تبدیل میکنی.

حیف اون سفره افطار و شامی که برات پختم.تو لیاقتت همون آشغالهایی بود که خوردی.

حالا هم پاشو گم شو برو اونور از پشت کامپیوتر میخوام اینارو تایپ کنم.