Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
زيارت امام رضا و ساير مخلفات
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥
 

یه دزدی کوچولو - یه شعر خیلی قشنگ از وبلاگ یه دوست خیلی خوش ذوق

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

سلام

چون بازم نصفه شبه مجبورم مختصر و مفید توضیح بدم.

در ادامه دعوای اون شب فرداش من تا غروب با جوجوم قهر بودم و غروب زنگ زدم به مامانیم گفتم که ما مشهد نمی آئیم. مامانیم به سرعت با داداش رضا اومدن اینجا و بعد از اینکه به عمق فاجعه پی بردن به جوجو گفت که قهر و آشتی بودن ما ربطی به زیارت امام رضا نداره. البته بعد از اینکه کلی مارو به خاطر قهر مسخره کرد و بهمون خندید. به جوجوم گفت بیائین و چیزی هم نگین که جوجوم گفت چشم ( دمش گرم)

بعدش هم سر اینکه بابام موقع افطار اومد خونمون و الکی الکی با جوجوم آشتی کردم.

فردا صبح ساعت 5 صبح به مقصد مشهد حرکت کردیم. من و جوجو و مامانش و مامانمو بابامو آبجی کوچیکه یا به قول بابام خانوم مهندس

قرار بود فرداش نماز عیدو توی حرم امام رضا بخونیم. فردا سایر اهالی برای نماز صبح رفتن حرم و فقط منو جوجوی مثل 2 تا موجود تنبل خوابیدیم تا ساعت 6 و بعدش بلند شدیم هول هولکی آماده شدیم و رفتیم حرم.

سعادتی که توی خواب هم نمیدیدم نصیبم بشه نصیبم شده بود. بعد از نماز بدون اینکه داخل حرم بشیم برگشتیم هتل.

تا 3 روز اول میرفتم حرم و میومدم. اما دریغ از درک و فهم. هیچ احساسی نداشتم. طلسم شده بودم. روزی که قرار بود فرداش برگردیم تازه فهمیدم کجام. گریه و زاری بی فایده بود. همون شب تنها فرصتی بود که داشتم. رفتم حرم و تا نماز صبح موندم. با جوجو. خیلی دعا کردم. برای هر کسی که میشناختم.

این از زیارتش. در مورد جاهای تفریحی هم تنها جایی که برام تازگی داشت ساختمون یا فروشگاه بزرگ الماس شرق بود. در 6-7 طبقه که به طور مارپیچی بالا میرفت و آدما (یعنی ماها) حین دیدن مغازه ها متوجه نمیشدیم چطور طبقه هارو بالا اومدیم. در فاصله هر 5-6 مغازه 3 تا پله 10 سانتی داشت و همین باعتث میشد که آدما ( یعنی ماها) خسته نشیم. و البته یه حوض خیلی قشنگ یا به قول راننده آژانس آب نما که میگفت 1000000000 تومان ( یه دونه یک و نه تا صفر تومن) خریدنش. خیلی قشنگ بود. پیشنهاد میکنم حتماً برای دیدنش (اگه ندیدین به اونجا تشریف ببرین)

بعدشم که سه شنبه ساعت 5 صبح راه افتادیم و ساعت 6 غروب دم در خونه پیاده شدیم. در حالی که از خستگی در حال احتضار ( اگه درست باشه) بودم و دعوت مامانیمو به همین خاطر رد کردم به خاطر جوجوم شب رفتیم خونه بابای جوجو. بعدشم که انگار تازه جون گرفته باشم رفتیم پیش فیلم بردارمون ( 1 کوچه بالاتره) کلیپ های فیلمو انتخاب کردم.

اتفاق خاص دیگه ای نیافتاد جز اینکه بازم هر وقت در مورد اون شب با جوجوم حرف زدم کارمون تا نزدیکی بحث کشید که من چون حوصله قهرو آشتی نداشتم بیخیال شدم. اما یه روز با مامان جوجو همه چیزو مطرح کردم و خدارو هزار مرتبه شکر که اونقدر فهمیده هست که حرفمو بفهمه. اون کارا هم حتماً سهوی بوده. خیلی مهربونه. نمیدونم چرا بعضی وقتا اونم مثل ما هوس میکنه بچه بشه و اعصاب منو خورد کنه.( مثلاً توی مشهد گیر داده بود به من هر حرفی که میزدم مخالفشو میگفت اونقدر گفتو من تحمل کردم تا آخرش که خیلی ناراحت شدم و فهمید دست برداشت و بیخیال من شد) اما هر چی بود که اون روز حرفهامو فهمید. قبول کرد و حقو 100% به من داد ( البته اگه یادش بمونه) که انشاله میمونه.

برای بار 6 خاله شدم. از سومین خواهر ناتنیم. یه پسر کوچولو به اسم امیر محمد.

امروز رفتیم سر زدیم بهش یا به قولی رفتیم دیدنش. جوجوم با کمال بد جنسی نیومد.تازه طلبکارم شد. منم ازش رنجیدم. مسئله با خنده خاتمه پیدا کرد اما میذارم تویه یه مورد مشابه جبرات میکنم براش تا حالشو ببره.

دیگه اینکه الان جوجوم خوابیده بودا. خیلی ناز خوابیده بود. خیلی دلم خواست بوسش کنم اما ترسیدم بیدار بشه. اما یه دفعه بیدار شدو نشست و پرسید کارم با کامپیوتر تموم نشده که اون بشینه. انار منو هم برداشت برای خودش شکمو

منم رفتم بوسش کردمو و خواستم امشبرو قید کامپیوترو بزنه تا من آپ کنم. اونم مثل یه بچه خوب رفته داره تلوزیون نگاه میکنه.

خوابم گرفته.

دوستایه خوبم آدرس ایمیلی که توی مشخصاتم گذاشتم  وجود خارجی نداره و چون اجباری بود یه چیز الکی تایپ کردم.

دیگه اینکه شاید اتفاقهایه خوبیبیافته. هر کسی که اینو میخونه و فکر میکنه پیش خدا آبرویی داره برای من دعا کنه.

شب به خیر