Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۷
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 

‏سلام

بعد مدتها باز اومدم.

دلم خيلي تنگ شده بود. اومدم هم تولد امام رضا رو تبريک بگم. هم يلدارو تبريک بگم. هم تولد جوجومو. هم تولد بابامو هم تولد خودمو.

درست نوشتي امير خان. همه مواردي که گفتي دارم. هم سرم به زندگي گرم شده و هم در پي بيکار بودن حوصله ندارم.

آقا زندگي خيلي سخته. بعضي وقتا جونم ميخواد در بياد. الان اگه جوجوم بود ميگفت تو غلط ميکيني!!!!

عجب سرياليه اين باغ مظفر. زود تايپ کنم که برسم بهش.

در ادامه فلاش بکها که ديگه اينقدر بد قولي کردم که شرمنده ام.

خلاصه اينکه روزها منتظر بودم و هيچي نميگفتم. هرروز باهاش چت ميکردم. هرروز حالش گرفته تر از روز قبل. يه روز که خيلي حالش خراب بود زود ازم خداحافظي کردو رفت. حالمو حسابي گرفت. پنجشنبه بود. ساعت حدود 10/30 بود که رفتم آيدي مو چک کردم. يه آف ازش داشتم. الان دقيقاً خاطرم نيست اما اوني که توي ذهنمه اين بود. "کاشکي الان اينجا بودي. سرمو ميذاشتم روي سينه ات و گريه ميکردم. شايدم ميمردم. کاشکي..."

واي يه لحظه انگار برق منو گرفت.شنيدن حرف به اين واضحي از اون بعيد بود. هيچ وقت اينطوري باهام حرف نزده بود. هميشه حرفهامون در مورد هرچيزي غير از خودمون بود. هر چي بود توي نگاه بودو بس. نميدونستم اينو چي تلقي کنم. يه دنيا احساسو فقط آماده داشتم تا با اشاره اي نثارش کنم.

چقدر جلوي دل بيچارمو گرفته بودم. نميدونستم از اين حرفش چي برداشت کنم. 20 دقيقه بعدش ديدم زنگ زد. کاري خيلي بعيد. گفته بودم که ما معمولاً تلفني حرف نميزديم. مخصوصاً اون زنگ نميزد. خيلي تعجب کردم در حالتي زنگ زد که هنوز بهت زده داشتم به صفحه مانيتور خيره نگاه ميکردم. از شنيدن صداش بيشتر شوکه شدم. بعد از اينکه با صدايي که انگار از ته چاه در ميومد حالمو پرسيد گفت يه سوال بپرسم؟ گفتم بپرس. گفت از صبح که ازت خداحافظي کردم آيديتو چک کردي؟ بي اختيار گفتم نه. کار داشتم. گفت ميتونم يه خواهش بکنم ازت. گفتم حتماً. گفت اگه آيديتو چک کردي هرچي از آيدي من ديدي نخون. پاکش کن. گفتم باشه اما براي چي؟ گفت خواهش ميکنم. من يه لحظه قاطي کردم. چرت و پرت نوشتم. گفتم نکنه به من فحش دادي؟ با خنده گفت نه بابا بازم تويي که فقط ميتوني با حرفات خنده رو لبهاي من بياري . گفتم باشه نميخونم. تشکر کردو و تلفنو قطع کرد. نميدونستم بايد چيکار کنم. ساعت شده بود 2 بعد ظهر . همکارام همه رفته بودن و طبق معمول هميشه من توي شرکت تنها مونده بودم. رفتم ايمل هامو چک کردم. توي آف هام يکي از دوستام براي آدرس يه سايت گذاشته بود که الان بسته شده. کليپ هاي خيلي قشنگي داشت. از 3 تاش خيلي خوشم اومد. يکي کليپ آهنگ رضا صادقي بود. اون موقع هنوز هيچکسي رضا صادقيو نميشناخت. آهنگ مشکي رنگ عشقه. چقدر به دلم نشست. 13 بار گوشش کردم. کليپي براي آهنگ ادما از آدما زود سير ميشن با صداي گوگوش . کليپي از آهنگ عروسک جون فدات شم با صداي هايده. خيلي قشنگ بودن. کليپ مشکي رنگ عشقه رو براي مير عشق فرستادم. تا ساعت 4 موندم اما نيومد. منم بلند شدم رفتم خونه. چه روزي بود. دلگير. هم از پيغامي که صبح ازش دريافت کرده بودم خوشحال بودم که بالاخره فهميدم احساسي بهم داره اما...

يه جوري بودم ساعت 11 شب دوباره نشستم پاي کامپيوتر و کانکت شدم. توي آفلاينم طبق معمول يه عالمه پيغام از دوستايه ريزو درشت که خيلي هاشونو نميشناختم. دنبال اسمش گشتم توي اسمها نبود. داشتم جکهايي که برام فرستاده بودن ميخوندم. يه دفعه يه صداي بووم. ايميل داشتم. حالا چرا با تاخير اومده بود نميدونم.

بازش کردم. دلم داشت ميومد توي حلقم. بالاخره اومد. ايمل خودش بود. اينترنت احمق چرا اينقدر سرعتت کنده. بازش کن ديگه. باز شد شروع کردم به خوندن. برام نوشته بود يه شعر حافظ که متاسفانه الان چون نفراتي که بهم مراجعه ميکنن و باهام حرف ميزنن زياده نميتونم تمرکز کنم. اما برام از خودش نوشته بود. که 38 سالشه. که هميشه فرصت کارهايه خلافو داشته. اما هميشه دوري کرده. خيلي چيزا. که همکاراش همسايه ها و فاميل خيلي ها خواستن وارد زندگيش بشن و نذاشته. اينو باور کردم. به خاطر شخصيت خاصي که داشت عموماً خانومها رو جذب ميکرد. آخرشم نوشته بود ميترسم باهات ادامه بدم 1- بهت بيشتر از اين وابسته بشم کما اينکه خيلي وابسته هستم. ميترسم وجودم باعث بشه که توي زندگي توي خلل ايجاد بشه. ميترسم براي تو مشکل درست کنم. و.... و آخرش نوشته بود اگه يه روزي من خواستم طاووسو براي هميشه کنار خودم داشته باشم چي؟ ميتونم بدزدمش. و نهايتش بعد اين همه صغري کبري چيدن باغ کلي مقدمه چيني خواسته بود بدونه اگه بخواد با من ازدواج کنه جواب من چيه؟

و ازم خواسته بود جوابشو بدم.

راستش الان که بهش فکر میکنم شاید از نظر فردی که توی این گود قرار نداشت مثل یک جریان بچه گانه باشه یا حتی مسخره. مثل این فیلمهای هندی که از بس مسخرست آدم میمونه ببینه آخر این مسخره بازی چی میشه اما برای خودم که توی اون گود قرار داشتم اصلاً نه تنها اینطوری نبود بلکه خیلی هم... اما هر چی که بود روزو شبو از من گرفته بود و یقین داشتم که برای اون هم همینطور بود.

تا آخر شب که چیزی نمونده بود.همش فکر کردم چی بنویسم. نهایتاً به این نتیجه رسیدم که بشینم پای کامپیوتر و هر چی به ذهنم رسید بنویسم و اصلاً هم شک نکنم.

ساعت حدودایه 2 نصف شب بود. نوشتم براش. مختصر میگم" نوشتم که منم به اون وابسته شدم و اگر روزی خواست طاووسو بدزده بازم بیاد به خودم بگه تا راه چاره ای براش پیدا کنم" البته نه دقیقاً اینقدر احمقانه آبو تابش خیلی بود یعنی احساسم خیلی شدید بود. اونایی هم که خبر دارن میدونن که خدا نکنه دختری عاشق بشه و من عاشق شده بودم اونم از نوع خفنش.

جریان اون طاووسه هم این بود که یکی از روزها که قرار شده بود بریم بیرون و چون من دیر اومدم از سر کا دیگه فرصت نشد تشریف ببریم ارتفاعات تهران و همون پارک ساعی دم دستو انتخاب کردیمو رفتیم. توی پارک وقتی داشتم قفس طاووسا رو میدیدم گفت میدونی کدوم طاووس ماده هست و کدوم نره؟ خنده ام گرفت گفتم نه متأسفانه یه 6-7 سال دیگه پزشکیمو میگیرم بهت میگم. گفت اصلاً هم پزشکی نمیخواد. یه کم اطلاعات عمومی میخواد که تو نداری.برگشتم جوابشو بدم دیدم طبق معمول کیف میکنه از اینکه منو عصبانی کرده. دهنمو که برای فریاد زدن باز کرده بودم بستم و با یه لبخند خفن گفتم برای همین تورو با خودم میارم که هر جا اطلاعات خواستم بهم بدی. مثل کامپیوتر جیبی. گفت یعنی من اندازه کامپیوتر جیبی ارزش دارم؟ گفتم سر کمو زیادش چونه نزن من بقال نیستم. گفت باشه پس منم اطلاعات نمیدم ببینم کی کامپیوتر جیبیه. گفتم نده. برای من مهم نیست که کدومش مادهست کدومش نره مگه میخوام باهاش ازدواج کنم؟ خندش گرفت و گفت اما بد نیست بدونی اونی که خوشگل تره نره. و یه خنده حرص در آر کرد. گفتم عمراً. گفت اتفاقاً این دفعه کاملاً درسته. دیدی وقتی دمشو باز میکنه چطوری مغرورانه قدم میزنه جلوی این یکی ها. گفتم خوب؟ گفت میخواد جفت ماده بپسندش. خندیدمو گفتم پس با این همه دب دبه و کبکبه بازم باید بیاد منت کشی جفت ماده. گفت آره دیگه.

گفتم خوب دیگه. گفت خوب چی؟ گفتم خوب یعنی همه مردایه عالم ذلیل جفت ماده ان. از خروسش گرفته تا آدمش. بازم خندید گفت خوب حرف راست که جواب نداره. گفتم بیا اینم یکی از آثارش. خندید گفت بابا اگه بگم ببخشید بیخیال میشی؟ گفتم شاید. گفت خوب ببخشید حق با شما بود. گفتم دیدی میگم ذلیلین و با هم زدیم زیر خنده.

خوب دیگه باید برم.

انشاله زود قسمت بشه بیام بقیه اشو بنویسم.

فعلاً