Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۸
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥
 

سلام

بالاخره اون شب صبح شد. فرداش 3 شنبه بود. توی نت از صبح زود منتظرش بودم. اومد خیلی زود. ایمیلمو خونده بود. خوشحال بود از جوابم. میگفت میخوام در اولین فرصت ببینمت. جالب بود که ازش خجالت میکشیدم. قرار شد برای فرداش که 4 شنبه بود همو ببینیم.

به تازگی به آستارا رفته بود و برای ماشینش یه عروسک ببعی خیلی نازو خوشگل آورده بود. خیلی ملوس بود. یه عطر هم برای من آورده بود. میگفت یه لباس محلی به رنگ آبی دیدم میخوستم اونو برات بیارم اما ترسیدم ناراحت بشی. (البته اینو بعدها بهم گفت) خلاصه من که عاشق ببعی شده بودم تصمیم گرفتم برم براش یه زنجیر و زنگوله بخرم و فرداش که مير عشقو ميبينم زنجيرو گردن ببعی ببندم . اون روز عصر از سر کار که رفتم اونقدر هیجان زده بود که کل مسیر شرکت تا خونه رو نفهمیدم پرواز کردم یا با مترو رفتم. یکی از دوستایه همکلاسیم یه مغازه خرازی و جینگول مینگول هایی که من همیشه عاشقشون بودم داشت رفتم پیش اون. طفلک قیافه قشنگی نداشت. خیلی از زندگی شکایت کرد. من که توی وجودم مست احساس قشنگی که داشتم بودم. دلم نمیخواست بمونم اونجا و با حرفهایه اون به هم بریزم اما چاره ای نبود و باید گوش میدادم پس سعی کردم نشنوم. موفق هم شدم.بالاخره زنجیرو خریدم.

فردا نمیدونم ساعت 5 بود یا زودتر از خواب بیدار شدم. کلی وقتمو جلوی آینه گذروندم. بالاخره وقت رفتن شد. راه افتادم ساعت 30/7 شرکت بودم.

از شوقی که توی دلم بود خجالت میکشیدم. اصلاً نمیدونستم اینقدر بهش علاقه مند شدم. از احساس خودم که اینهمه شدید بود تعجب کرده بودم. از همون ساعت ورودم آنلاین شدم. ساعت حدودایه 8 بود اومد. به به خانوم خانوما سحر خیز شدی. بودم. باشه بودی. قرار اون روز رو برای ساعت 30/2 جلوی درب شرکت که بیاد دنبالم گذاشتيم. گفت خیلی کار داره و برای اینکه سر ساعت بتونه بیاد باید بره. قبول کردم و خودم هم رفتم کارهامو انجام بدم که برای گرفتن مرخصی رئیس حرفی نداشته باشه. غر غرهای رئیسو نمیشنیدم. فضولیهایه همیشگی همکارامو به جای دادو بیدادو اخم با خنده جواب میدادم. جواب تلفن هارو با صبر میدادم خلاصه احساس میکردم یه معدن انرژی تموم نشدنی توی وجودم کشف کردم.

ساعت حدود 12 بود که زنگ زد.

الو سلام.

سلام - بفرمائید؟

حال شما خوبه؟

ای وای تویی مرسی تو خوبی؟

ممنون- با شرمندگی یه کاری پیش اومده الان باید برم هتل سیمرغ. شاید یه کمی دیر کنم خواستم اگه دیر شد منتظرم بمونی.

اااا چه ساعتی کارت تموم میشه؟

فکر کنم حدود ساعت 15/2

میخوای من بیام جلوی پارک ساعی؟

اگه بیایی که ممنون میشم. خیلی خوب میشه منم توی ترافیک ونک نمیمونم.

باشه پس من ساعت 30/2 جلوی درب پارک ساعی ام

باشه عزیزم ممنونم.

دیر نکنی ها

اگه دیر شد از همین الان شرمنده ام. اما سعی میکنم زودتر از تو بیام که منتظر نمونی.

باشه پس میبینمت.

مواظب خودت باش.

باشه. تو هم همینطور.

خداحافظ

خداحافظ

خوب وقتم کمتر شده بود باید زودتر از شرکت میومدم بیرون که توی ترافیک نمونم.

ساعت 1 بود مسنجرمو چک کردم. ازش پیغام داشتم.

ز دست دیده و دل هردو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

یعنی چی؟ منظورش چی بوده؟ حالا که فهمیده منم بهش علاقه دارم میخواد بهم بگه که نمیتونه بمونه و باید خودشو آزاد کنه. خیلی ناراحت شدم. از عصبانیت داشتم میترکیدم. مرتیکه پررو. یادم نیست چی جوابشو دادم اما مثل دیوونه ها یه دفعه مشاعرمو از دست دادم و تقریباً هر چی به ذهنم اومد بارش کردم و همه رو براش ایمیل کردم.

نزدیک ساعت 2 آروم شده بودم. باز یادم رفت. انگار تازه داشتم معنی شعرشو میفهمیدم. ای بابا اینا چی بود من براش نوشتم. ؟؟؟ به خودم گفتم عیب نداره میرم میبینمش. ازش میپرسم اگه معنی که من برداشت کرده بودم درست بود که همین حرفها حقشه. اگر نبود بهش میگم که اشتباه فکر کردم و قبل از اینکه بخونشون ازش معذرت خواهی میکنم.

چه دلهره عجیبی داشتم. انگار صدای ضربان قلبم توی همه فضا میپیچید. به کسی زیاد نزدیک نمیشدم. میترسیدم همکارام ضربان قلبمو بشنون.

ساعت 2 از شرکت زدم بیرون. اصلاً هم ترافیک نبود ساعت 15/2 جلوی خانه کودک از ماشین پیاده شدم. یکخورده اینور خیابون قدم زدم بعدش رفتم اونور.

ساعت 30/2 خاک بر سرت احمق اینم جا بود برای قرار گذاشتن. هر کسی رد میشد یه جوری بهم نگاه میکرد که یاد این چیزایی که توی اینترنت خونده بودم می افتادم.ساعت شد 45/2. چرا نیومد؟ یه پژو 10 دقیقه بود که توی خیابون پارک کرده بود روبه روم یا بوق میزد یا پنجره رو میداد پائین و هی چرت و پرت میگفت. حتی دلم نمیخواست نگاه کنم ببینم احمقی که اینهمه وقت برای تلف کردن داره کیه؟ ساعت شد 3. پژو رفته بود .داشتم دیووونه میشدم. هوا سرد بود. دستهام یخ کرده بود. صورتم هم همینطور. بغض گلوم داشت خفم میکرد و درست زمانی که یه مرد رفتگر اومد از کنارم رد شد و اونم سهم خودشو ادا کرد اشکم سرازیر شد.کمرم هم درد گرفته بود از بس یه جا مونده بودم. زنجیریو که دیروز خریده بودم اونقدر توی مشتم فشار دادم که انگشتهام میسوخت. خدایا چرا نیومد؟ نمیدونستم کارشو به چی تعبیر کنم. هتل سیمرغ که 2 دقیقه با پارک فاصله داشت.اگه نمیتونست بیاد خوب میگفت نیا چرا به من گفت حتماً باید ببینمت. ساعت 10/3 دیگه اشکم باعث شده بود سوزش صورتم به نهایت برسه. با وجودی که انگار در 1 ساعت زیر 1000 تن خاک قرار گرفته بود اونور خیابون رفتم و اولین ماشینی که دیدم گفتم دربست. رانندش یه پیر مرد بود. خیالم راحت شد و با خیال راحت سرمو تکیه دادم به شیشه و به اشکام اجازه دادم هر جور که دلشون میخواد از وجودم سرازیر بشن. وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم مامانم اومد جلو و گفت چی شده؟ بابام هم به تأسی از اون همینکارو کرد به اضافه اینکه با لبهاش درجه احتمالی تبمو اندازه گرفت و وقتی فهمید تب ندارم سرمو بوسید و گفت دخترم سردش شده. برو یه کم خودتو گرم کن. دلم میخواست زودتر توی اتاقم برم. دوباره بغض کرده بودم. انگار نازو و نوازش اونا باز دلمو خون کرده بود. وقتی در اتاقو بستم و خواستم کتمو در بیارم دیدم زنجیر هنوزم توی دستمه. دیگه نفهمیدم تا چه موقع شب گریه کردم. دلم گواهی خیلی بدی میداد.