Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۹
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

 

سلام

فرداش رفتم شرکت با چشمهایی که مثل کاسه خون بود. صدام از ته چاه در میومد. همکارام باور نمیکردن من همون دختر دیروزی ام.

سریع رفتم سراغ مسنجرم. هیچ پیغامی نداشتم. اما یک ایمیل داشتم. برام نوشته بود تو دیوونه شدی؟ این حرفها چی بود نوشتی؟ اگر از حرفت پشیمون شده بود اصلاً لازم نبود منو بکاری اونجا و این جوابها رو برام بنویسی.

جل الاخالق!!!!!!!!!! نمیدونستم چیکار باید بکنم. مغزم هنگ کرده بود. براش فقط نوشتم من نیومدم یا تو؟ براش توضیح دادم که اومدم چه اتفاقهایی افتاد. خیلی چرت و پرت توی ایمل دیروز براش نوشته بودم. اما تصورشم نمیکردم با این کارم چه گندی زدم. کسی که همیشه صبورانه به حرفهام تا آخر گوش میداد حرفمو باور نمیکرد. باورش نمیشد اومدم. خدای من. من نمیدونستم پارک ساعی 2 تا یا بیشتر در داره. نمیدونستم درب اصلیش اونیه که قفس مرغ عشقها اونجاست. اونم باور نمیکرد من نمیدونم. تا 2 هفته که اصلاً نیومد و جواب پیغامهامو نداد. نمیتونم حال و هوای اون روزها رو توصیف کنم. با دست خودم به خاطر یه اقدام عجولانه همه چیزو زده بودم به هم. اون راست میگفت که من شدیداً بهش توهین کردم. وقتی حرفهای خودمو ميخوندم باورم نميشد من چطوری اينهمه بی شعور بودم اونم در برابر کسی که ...

يک هفته به سختی گذشت و اومد.

شروع کرد باهام صحبت کردن. (چت)

خيلی غمگين حرف ميزد. انگار نه انگار ما داشتيم حرفهايه جدی ميزديم. باهام سر سنگين بود خفن.

بهم مبگفت شما. ميدونست برای من يعنی فحش. اونقدر بسته حرف زد که بالاخره فهميدم نميتونم به اين راحتی يخشو باز کنم.وقتی از اون ايميل و اون موضوع حرف زدم گفت من ديگه مال خودم نيستم. گفتم يعنی چی؟ گفت يعنی من  نامزد کردم. يه لحظه احساس کردم تمام خون بدنم به صورتم اومد. گفتم دروغ ميگی؟ فرياد ميزدو ميگفت نه. تو باعث شدی. من بدون اينکه رضايتی داشته باشم مجبورم با کسی ديگه ازدواج کنم. برام مهم نبود کجا هستم اون ميگفت و من گريه ميکردم. گفت وقتی اون ايملو براش زدم و اون روز نرفتم شب وقتی رفته خونه طبق معمول مادرش بهش گير داده برای ازدواج با کسی که خودش انتخاب کرده. اون ميخواسته اون شب با مادرش در مورد من حرف بزنه. وقتی مادرشو خواهرش شديداْ بهش فشار ميارن و اونم که از مسايل پيش اومده داغون بوده ميگه هر کاری ميخوايين بکنين. فقط دست از سرم بردارين. نميخواستم باور کنم. يعنی فکر ميکردم دروغ ميگه. ميخواد منو امتحان کنه.اصلاْ به روی خودم نمی آوردم که همچين حرفيو زده.يعنی اونقدر دوستش داشتم که نميتونستم به همين راحتی باور کنم از دست دادمش. يه ديوونگی من يه ديونگی اون داشت تمام آرزوهامونو به باد ميداد.

 ۲ روز بعد هم باهاش حرف زدم. کمی نرم شده بود. توی اون مدت اولين بار بود اون همه مدت نديده بودمش. دلم براش يه ذره شده بود. يه روز بهش گفتم دلم برات تنگ شده

گفت فکر ميکنی دل من برات تنگ نشده. دلم برات پر ميزنه  گفتم چرا نمی آيی ببينمت؟ گفت نميتونم. گفتم چرا گفت نميدونم. ديگه چيزی نگفتم. کمی ديگه که باهاش حرف زدم گفت نميتونم بيخيال بشم. ۱۰ دقيقه ديگه در شرکتتون ميبينمت.

گفتم اااا چی شد؟ گفت هيچی ميخوام ببينمت. ميشه؟ گفتم حتماْ

به سرعت برقو باد وسايل آرايشمو برداشتمو دويدم توی دستشويی شرکت تا يه کمی قيافمو که خودمم ميترسيدم نگاهش کنم نرمال تر کنم. صورتم گل انداخته بود. يه لحظه وقتی توی آينه نگاه کردم دلم برای خودم سوخت. از برقی که توی چشام بود دلم گرفت. فرصت نداشتم. سريع دستی به صورتم کشيدمو سريع خداحافظی کردمو اومدم بيرون. تا از در ساختمون اومدم بيرون اونم رسيد اون طرف خيابون. از ماشن پياده شد و بدون اينکه در ماشينو ببنده اومد به طرفم يه جوری نگاهم ميکردو ميومد که احساس کردم الان اگه برسه بهم بغلم ميکنه. با اينکه همچين چيزی  غير ممکن بود که از اون سر بزنه اما حالت اومدنش يه لحظه منو ترسوند و نا خود آگاه يه قدم رفتم عقب. اومد کنارمو و سرشو اورد کنار گوشمو گفت چيه؟ از من ميترسی؟ خودمو جمعو جور کردمو و گفتم نه. بريم. رفتيم به طرف ماشين. سوار شديم راه افتاديم. اصلاْ جلو رو نگاه نميکرد. بدون هيچ حرفی زل زده بود بهم. گفتم چيه؟ گفت ميدونی چند روزه نديدمت؟ گفتم فکر کنم ۲ هفته. گفت دقيقاْ ۱۷ روزه که نديدمت خانوم کوچولو. خندم گرفت. گفتم آره ۱۷ روزه. يه کمی توی خيابونا چرخيديم. نزديک افطار شده بود. گفت روزه ای؟ گفتم آره قيافم معلوم نيست؟ گفت با اين که سعی کردی نشون نده اما خيلی تابلوه. بازم خنده ام گرفت. مدتی که نديده بودمش باعث ميشد ازش خجالت بکشم. گفت امروز افطار مهمون من. گفتم جدی؟ گفت آره. ( ياد اولين افطاری افتادم دقيقاْ ۱۸ روز قبل. با هم رفتيم رستوران هانی. شعبه مرکزی. اونم فقط به خاطر اينکه من گفته بودم افطاری نونو پنير ميخوام.) گفت هنوزم اهل نونو پنيری؟ گفتم آره. گفت ممکنه کمی دير بشه تا برسيم هانی ميتونی طاقت بياری؟ گفتم درسته خيلی شکمو ام اما نه ديگه اونقدر که نتونم. خنديد. بالاخره يخم آب شده بود. اما دل گرفته ام مانع ميشد مثل هميشه شاد باشم و بخندونمش.

رفتيم هانی. برام تعريف کرد که مادرش بيمارستانه و سکته مغزی کرده. گفت که روزگارش سياه شده. گفت که اوضاع خونشون به هم ريختست. اون ميگفت و من خون گريه ميکردم. بهش گفتم چی شد که اونطوری شد؟ گفت شب قبلی که اون ايميلو برات نوشتم با مادرم صحبت کردم و اون شديداْ مخالفت کرد و بهم گفت اون (يعنی من) خيلی بچه است و به درد زندگی با اون (مير عشق) نميخوره. گفته بود اين يه عشق خامه و منم الان داغم و فردا که به خودم بيام ميبينم به مردی ازدواج کردم که از خودم خيلی بزرگتره و بهتره که با دختری که مادرش براش در نظر گرفته بود و از نظر سنو سال هم به اون ميخورد و فاميلشون هم بود ازدواج کنه. ... گفت سعی کردم بهش بفهمونم که تورو حداقل بايد يکبار ببينه و اگر بازم نظرش همون بود اون وقت بحث کنه اما اون گوش نداد و من موقتاْ بحثو گذاشتم برای فردا شب. گفت فردا با اون اتفاقاتی که افتاد  وقتی شب رفتم خونه مادرش اومد جلو و گفت که زنگ زده و با اون فاميلشون قرار گذاشته ( يا يه چيزی توی اين مايه ها) اونم که خيلی اعصابش خورد بوده به شدت با مادرش برخورد ميکنه و بحث شديدی ميکنن که نتيجه اش ميشه سکته کردن مادرش.

نميدونستم چی بگم. مغزم از کار افتاده بود. گفت که به خاطر اوضاع وخيم مادرش مجبور شده تن به خواسته اون بده( در مورد ازدواج با اون دختر) نگاهش کردم. نگاهی عميق و طولاني... توی ذهنم تصورش کردم کنار دختری ديگه. مرد تمام روياهايه من به خاطر يه غفلت از دست رفته بود. غرق افکار خودم بودم و اصلاْ متوجه نبودم که دارم گريه ميکنم.

وقتی به خودم اومدم اونم منو نگاه ميکردو و گريه ميکرد. دلم ميخواست سرمو که شديداْ گيج ميرفت به شونش تکيه بدم. شايد اگر اوضاع ۲ هفته قبل درست پيش ميرفت ميتونستم اينکارو انجام بدم اما الان... اصلاْ دلم نميخواست سرمو جای سر کسی ديگه بزارم. انگار فکرمو خوند چون آهی از ته دلش کشيدو و سرشو تکون داد و از پشت ميز بلند شد.

منو رسوند سر کوچمون. بهم قول داد زود بياد ببينم. به عنوان يه دوست

خداحافظی کردم و سريع به طرف خونه دويدم تا شايد خالی کردن باقی اشکهام توی بالشتم بتونه دلمو آروم کنه.