Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام

امروز خيلی کار دارم برای همين مجبورم ماوقع اين ۲-۳ روز رو مختصر بنويسم.

اول جوجو به سبب اينکه اهل دزدی نيست و کمی هم آلرژی به آدمای دزد داره و نميتونه آدم دزد رو ببينه و کرم نريزه از کارش اخراج شد.

دوم اينکه بابای جوجو هم چون دقيقاْ همين اخلاق جوجو رو داره به استثنای اون مورد آخری که  که در مورد جوجو گفتم و البته با يه مورد اضافی تر و اون اينکه هر کسی با جوجوی من يا داداش جوجو که بچه های بابای جوجو باشن در بيافته با بابای اونا در افتاده و نتيجه اخلاقی همش اينکه بابای جوجو هم از کارش اخراج شد (جوجو و باباش توی يه شرکت کار ميکردن)

سوم اينکه حالم خيلی خيلی گرفتست

چهارم اينکه ديروز رفتم اون شرکته. خدا به دور وسط بيابون بود. اما يه شرکت فوق العاده با کلاس. با جوجو رفتم. وقتی روبروی خانم مدير نشستم گفتن شما هر وقت دنبال کار ميری با همسرت ميری . گفتم نه. من هميشه همه جا با همسرم ميرم. لبخندی زد و گفت آفرين. ما هم زودی ذوق مرگ شديم. خلاصه همه چيزو براش گفتم اونم خيلی تشويقم کرد که آفرين توی اين سن اينهمه تجريبه داری امااااااااااااااااا بايد بری زبان ياد بگيری (آخه من زبان مطلقاْ تعطيل هستم) با جوجو هم صحبت کرد. اما چشمتون روز بد نبينه وقتی از اتاقش اومدم بيرون همکارای خواهرم رو ديدم که از فشار عصبانيت سرخ شده بودن خدا به داد برسه نيومده داشتن ميترکيدن اگه بيام که ديگه.........

نميدونم چيکار کنم. فقط ميدونم عامل اين مشکلاتو سپردم به امام حسين (ع).

خودش هرجوری که ميدونه ادبش کنه. من از بابت بيکار شدنشون ناراحت نيستم چون ميدونم خدای ماها خيلی بزرگتر از اونه که ماها بخواييم واسه روزيمون به امثال اين آدمای کثافت رو بندازيم.

مثل هميشه ((خدايا شکرررررررررررررررر. من مثل هميشه تورو وکيل کارهام قرار ميدم. هر جوری که ميدونی و ميتونی حق ماهارو بگير و جواب کاراشونو بده.