Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۰
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

سلام

ميخوام مابقي فلاش بكو بنويسم اما خيلي خوابم مياد براي همين شايد كم بشه.

روزها ميگذشتن و من بودمو آتشي كه روز به روز بيشتر توي دلم شعله ميكشيد به   جاي اينكه رو به خاموشي بره روز با روز حرارتش بيشتر ميسوزوندم. شايد ميگين خوب ادامه دادن معني نداشته. براي من كه عادت داشتم همه دنبالم باشنو منتمو بكشن شايد بايد سنگين ميومد ادامه دادن اين رابطه. اما دست خودم نبود. ديگه دلو سپرده بودم. اونم هر روز باهام حرف ميزد. اصلاً نامزدي كه براش در نظر گرفته بودنو قبول نداشت. حتي در فكرش. ميدونستم منتظره مادرش خوب بشه تا دوباره مطرح كنه. همين مورد منو ميكشوند. مادرش هوس خوب شدن نداشت. برام از اوضاع غم انگيز خونشون تعريف ميكرد. كه پدر پيرش كه حال بدي داره بدون مادرش. كه همش ساكته و يه گوشه نشسته. خودش روحيش داغون بود. ديگه با من درد دل نميكرد. وقتي ميگفتم چرا ميگفت فقط تو موندي كه بهم روحيه ميدي نميخوام حال تورو هم خراب كنم. اگه تو هم نخندي ديگه من ميميرم. گريه زاري شده بود كار روزو شبم.

كمتر ميومد يا اصلاً نميومد چت.  روز تولدم نزديك بود. ميدونستم هر جا باشه خودشو بهم ميرسونه. از صبح منتظر بودم. ساعت 11بود.

زنگ زد. صداش ميلرزيد. بعد از سلام و احوالپرسي گفت من تمام امروزو ميخواستم با تو بگذرونم. اما... گفتم اما چي؟ گفت ميدوني چيه؟ گفتم چيه؟ گفت من دلمو به ديدن گاه به گاهت خوش كرده بودمو چت كردن باهات. همين هم منو آروم ميكرد. اما الان امروز...

 

گفتم امروز چه روزيه مگه؟ گفت تولدته. گفتم ممنون كه يادت مونده. انتظار نداشتم توي اين همه گرفتاري يادت بمونه. گفت اين چه حرفيه.هيچ وقت فراموش نميكنم 23 آذر روزيه كه عزيز ترين من به دنيا اومده. بغض كرده بود. شايدم گريه ميكرد. نميدونم. گفت ميدوني به جاي اينكه الان كنار تو باشم كجا هستم؟ گفتم نه. گفت بيمارستانم. بابا سكته كرده. نزديك بود گوشي از دستم بيافته. ناخود اگاه گفتم نههه. گفت آره. بابام هم . گفتم چرا؟ گفت نميدونم. از بس حرص مامانو خورد. گفتم حالا بهترن؟ گفت نه. بايد عمل كنه. عمل قلب باز. براي يه لحظه هايي اونقدر ذهنم خالي شد كه هرچي دنبال كلمه گشتم براي اينكه تصلي بهش بدم هيچي پيدا نكردم. هيچي. گفت خوب عزيزم. نميخواستم توي روز به اين قشنگي ناراحتت كنم. يه لحظه از دستم در رفت. منو ببخش. گفتم نه نگو. گفت من ... گفتم تو چي؟ گفت هيچي. ديگه بايد برم و خداحافظي كرد. بازم منو بازم دستشويي دلباز شركتو بازم گريه زاري اونم درست روز تولدم.