Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بك ۱۱
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
 

سلام 

نميدونم اونقدر توان دارم كه يه فلاش بك ديگه بنويسم با وسطش خوابم مگيره. آخه امشب رفته بوديم مهموني. اونم مهمونيه ( به قول يكي از دوستايه مامانم) قوم شوهر

جوجو خره هم مثل هميشه منو تنها گذاشت تا حوصلم سر بره. داره يه كاري ميكنه ديگه باهاش هيچ جا نرم.

فلاش بك ۱۱

روز تولدم بالاخره گذشت. ايندفعه تا اون روز ميشد ۲۳ روز كه نديدمش. اون روز صبح وقتي از خونه ميومدم بيرون باورم نميشد كه بدون اينكه ببينمش شب برگردم خونه. اما شب وقتي داشتم برميگشتم اونقدر داغون  و خسته بودم كه حتي وقتي تجمعي كه مثل هميشه سر كوچه ميموندن و معمولاً متلك هايه خنده داري ميگفتن يكيشون جلو اومد و خطاب به بقيه دوستاش گفت ميدونين چيه بچه ها من حاظر بودم يه دست و يه پا ضربدري نداشتم و فقط يكي از اين چشمها رو داشتم و بقيه زدن زير خنده من حتي وقتي رد شدم هم خنده ام نگرفت. البته بعداً وقتي تصورشو ميكردم كه يكي دست و پاي ضربدري نداشته باشه چه جوريه ميمردم از خنده اما اون شب هيچي از نظرم جالب نبود. نه كادو هايه خانوادم نه پيغامهاي تلفني نه آف لاينهاي تبريك هيچكدوم. همنشين من فقط اشك بودو اشك. و تنها همدم من خواهر كوچيكم كه وقتي نصف شب صداي هق هقمو كه بعد از فشار دادن سرم توي بالشت ميشنيد ميومد و موهامو نوازش ميكرد و ميگفت گريه نكن. خدا بزرگه. برام دعا ميخوند و منو ترغيب ميكرد كه فقط دعا كنم.

۳ روز گذشت. بعد ۳ روز اومد توي چت. البته نه به معناي راحت كلمه ۳ روز. اما بالاخره گذشت. اومد خراب. داغون. حال مادرش همونجوري بود. باباش هم عمل كرده بود و عملش تا 1 هفته بعد معلوم ميشد خوبه يا نه اما در كل حالش رضايت بخش بود.

بعد از اينكه كلي با هم حرف زديم گفت يه چيزي بگم راستشو ميگي؟ گفتم حتماً مگه از من دروغ هم شنيدي؟ گفت نه. ميخواستم بپرسم تو ماهارو نفرين كردي؟ اين روزا وقتي در نهايت استيصالم فقط صورت تو جلوي چشممه. گفتم نههه. اين چه حرفيه كه ميزني؟ گفت اگر تو هم نفرين نكرده باشي خدا اين كارو كرده. گفتم اينطوري نگو. گفت فقط بهم بگو منو ميبخشي يا نه؟ نميدونستم چي بايد بگم. بگم تورو به كسي حاضر نيستم ببخشم اما از شخص خودت ميگذرم يا بگم نه تو كه كاري نكردي. يا بگم... فقط گفتم اين چه حرفيه.

ديگه يادم نيست چي گفتم و شنيدم. تا آخر هفته باهاش چت ميكردم. سر كار ميومد. پنج شنبه بود. ساعت ۳ شده بود. من مثل هميشه تنها. داشتيم با هم حرف ميزديم. الان كه فكر ميكنم يادم نمياد اون همه وقت چي ميگفتيم اما يادمه كه بيشترش من پشت مانيتور گريه ميكردم و چقدر خوشحال بودم كه اون منو نميبينه و له شدن و خورد شدنمو. اون روز بهم گفت دلم خيلي برات تنگ شده. گفتم منم همينطور. نيم ساعت ديگه هم از من تعريف كردو از اينكه از وقتي منو نميبينه همش كسله. اصلاً نميخنده و اين حرفها كه چقدر اون موقع برام شيرين بود و البته حسرت آور. يه دفعه گفتم تو كي ميري خونه. گفت الان ديگه بايد برم. گفت تو چي؟ گفتم منم الان ميرم.  گفتم ميايي ببينمت. گفت خيلي دلم ميخواد اما من كادوي تولدتو بهت ندادم الان هم همراهم نيست. گفتم مهم نيست. فقط ميخوام ببينمت.بعداً بهم بده. مگه من از تو كم كادو گرفتم؟  گفت پس ۱۰ دقيقه ديگه بيا پائين. باورم نميشد. يه دفعه انگار باز صداي دلم توي تمام محوطه پيچيد. خفه شو دل ديوونه. چرا اينقدر زود منو لو ميدي. چشمم افتاد به مانيتور. به موش كوچولوم.روزي كه رفته بودم كارتهايه كريسمسو انتخاب كنم كه براي شركتهاي خارجي طرف حسابمون بفرستيم يه موش كوچولو هم خريدم كه الحق خوردني بود. يه پاپيون كنار گوشش بود و يه لباس بندي تنش كه دم به ساعت از تنش در ميومد. سفيد و خوشگل. برش داشتم. ديگه حوصله ارايش كردن نداشتم. يعني دستهام اونقدر ميلرزيد كه اگر هم ميخواستم كاري انجام بدم اوني هم كه صبح درست كردم بودم گند ميزد بهش. بيخيال شدم. سريع رفتم پائين. نيومده بود هنوز. يه كم بالاتر رفتم. كمي كه موندم اومد. مثل اوندفعه پياده شد و اومد طرفم. ميدونستم بغلم نميكنه هرچند حالتشو داشت براي همين هم نترسيدمو رفتم طرفش. وقتي بهم رسيد موند روبروم و زل زد توي چشمم. گفتم سلام. گفت دلم برات شده بود يه ذره. چقدر خوب كردي اومدي. و رفتيم طرف ماشين. وقتی ميرفتيم دستشو پشت كتفم گرفته بود اما با فاصله. اومد درو برام باز كرد نشستم درو بست و خودش زود سوار شد و راه افتاديم. همين كه راه افتاد بسته ای كه موشو توش گذاشته بودم گرفتم طرفش. گفت اين چيه؟ گفتم برای تو آوردم. چون داشت رانندگی ميكرد خودم بسته رو باز كردم و زنجير گردن موشو گرفتم و آوردمش بيرون. گفت وای چقدر نازه. دستشو آورد و دست منو با موش با هم ديگه محكم گرفت توی دستش. اولين بار بود دستمو ميگرفت. دستش اونقدر داغ بود كه انگار دستم داشت ميسوخت. دستمو خيلی محكم گرفته بودو فشار ميداد چون ۲ بار سعی كردم دستمو در بيارم ديدم نميشه بيخيال شدم. همونطوری كه دستمو گرفته بود برگشت نگاهم كردو و گفت چطوری ازت تشكر كنم؟ گفتم تشكر لازم نيست دوست داشتم برای تو باشه. چراغ سبز شده بود. ماشين عقبی داشت بوق ميزد كه به خودش اومد دستمو كه مچاله شده بود ول كرد و راه افتاد. منم موشو همونجا وسط شيشه زير آينه زدم. گفت  چه جای خوبی هم زدی و هردومون خنديديم.

اونقدر گشتيم تا هوا تاريك شد.فقط اونقدر يادم مياد كه يكی دوبار كه حرف ۲ هفته پيش شد من گريه ام گرفت و اونم سرشو ميكرد اونطرف و گريه ميكرد اما اينكه چی گفتيم و چی شنيديمو يادم نيست. فهميدم كه اوضاع خونشون خيلی خرابه. ظاهراً چون سر بحث با اون سر من مادرش حالش بد شده بود خواهرش مدام اذيتش ميكرده اينم اونو با برخورد بدی از خودش رونده بود و خواسته بود كارهايه مربوط به پدر مادرشو خودش انجام بده كه برايه يه فرد تنها خيلی سختو طاقت فرساست.  منو رسوند سر كوچمون. و اونقدر موند تا من رفتم.

نميدونستم بايد بخندم يا گريه كنم. بهم گفته بود چقدر دوستم داره. اينكه آينده شو فقط با من ميبينه و ميديده از طرفی هم وضعيتی وجود داشت كه قابل انكار نبود. وجود فردی به عنوان نامزد اون و اوضاعی كه قبل از رفتن من نفرت از منو با خودش توی اون خونه برده بود.بهترين توصيف وضعيت اون موقع من مثل كسی بود كه يك طناب به مچ يك پاش بستن و از ارتفاع ۲۰ متری آويزون كردن. برايه يك همچين فردی آيا اميدی هست؟؟؟؟