Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۲
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
 

سلام دوستایه گلم. سلام وبلاگ عزیزم. سلام فضایی که تمام دلتنگی هامو با تمام لباس قشنگی که تنشون کردم و اینجا گذاشتم بهم نشون میدی و یاد آوری میکنی. خیلی دوستت دارم. چون صبورانه حرفهایه دلمو چه تلخ و چه شیرین در خودت جامیدی.

راستش برام راحت نیست یعنی خیلی سخته که ادامه فلاش بکها رو بنویسم. چون روند سریع زندگی و سختیش بهم اجازه نمیده تمرکزی داشته باشم. اما تمام سعیمو میکنم. هم به خاطر شما که خیلی بیشتر از اونی که لایق خاطرات من باشه اظهار لطف کردین هم به خاطر خودم که دوست دارم خاطراتم هرچند تلخ از یادم نرن. چون از روزهایی بودن که من با تمام وجودم به خاطر نیازم به خدا نزدیک شدم. آره یه  حقیقته به خاطر نیازم بود. من یه موجود حقیرم که اون روزها به خاطر نیازم دل به یاد خدا داده بودم و الان ازش فرسنگها فاصله دارم. خدای عزیزم که مثل همیشه منو یاری میکنی لازم به گفتن نیست و میدونی که با تمام بدیهام بازم قشنگ ترین و زیبا ترین احساسمو به تو دارم. اما لعنت به من که کاهلی میکنم در عبادتت.

فلاش بک ۱۲

اون روزها که فقط وقتی یادم میاد اول از همه اشک و ناراحتیش یادمه و یه احساس بی نهایت پاک. بدور از هر نا خالصی. اما عجیب سخت میگذشت. درد عاشقی جداْ درد بی درمونیه که اگر کسیو گرفتار کنه خار و خفیفش میکنه. من اما در بیرون همچنان قرص و محکم و در درون خورد و خاکشیر و فقط خدا میدونست و خواهرم.

اون روز میر عشقو دیدم. شب رفتم خونه و بر خلاف تصورم که فکر میکردم از شدت دردی که توی قفسه سینه ام پیچیده بود صبحی برای من در کار نیست صبح بیدار شدم. واقعاْ چه جونی داشتم خودم متحیرم. بیدار شدم و رفتم سر کار. دوباره چت. بهم گفت دیروز وقتی منو دیده دوباره چیزی که سعی کرده بود بهش عادت کنه فرو پاشیده. بهم گفت دختر تو با من چیکار کردی؟ منم به شوخی گفتم من غلط کنم. گفت دور از جون اما منو داغون کردی دیوونه کردی. گفتم من نکردم. حتی اگه هم میخواستم اینقدر خبیث نبودم. گفت نه از خباثت از خوبی. منم کلی خندیدم. بدون فکر گفتم میگن چشم عاشق کوره تو چته؟ جوابمو نداد. دیگه هر چی صداش کردم جوابمو نداد. بعد از ۵ دقیقه گفت من باید برم. گفتم کجا. گفت کار دارم. گفتم اما صبح گفتی تا ظهر در خدمت توام. گفت صبح حالم از دیدن دیروز تو خوب بود و الان حالم از ندیدنت بد. گفتم اما داری از من فرار میکنی چون حالت از بودنم بد شد. گفت هیچ وقت دیگه این حرفو نزن. تمام زندگی من لحظه هاییه که با تو گذروندم. فقط همون روزها و ساعتها و حتی دقیقه ها. و... رفت. تا چند روزی نبود و دوباره منو دلی که با دیدنش داغش تازه شده بود و اشک و به قول خواهرم آبغوره بی پایان. شبها تا دیر وقت توی چت میموندم منتظرش روزها شبها... هر  وقتی که میتونستم. اما نبود تا ۲ هفته بعد. وقتی اومد برام گفت که بابا و مامانش هر دو مثل مرده متحرک شدن از حال مادرش که هیچ خوب نبود اما برده بودنش خونه از حال پدرش که ساکت و آروم یه گوشه افتاده بود از خودش که دیگه.... اون میگفت و من گریه میکردم این چشمه لا مصب چشم منم خشک شدنی نبود. به خودم گفتم خدا لعنتت کنه دختر چه آتیش به زندگیشون زدی.. اما بین اشکهام دلم بود که مینالید بابا بی انصافها مگه من چیکارتون کرده بودم. حد اقل منو میدیدین. بعد میگفتین نه . بعد خودتونو به کشتن میدادین. هم عذاب وجدان داشتم هم خودم داغون بودم. اصلاْ نمیدونستم باید چیکار کنم. در تمام عمرم اینقدر بیچاره نبودم. منتظر حکم اعدامم بودم و خدا خدا میکردم زودتر جلادم بیاد.

بخت بد بین کز عجل هم ناز میباید کشید. این جمله ای بود که شبانه روز ورد زبونم بود. دیگه .

یه روز که ۶۰ روز از آخرین باری که دیده بودمش میگذشت اومده بود بعد مدتها. اصلاْ یادم نمیاد چی گفتم و چی شنیدم. فقط میدونم حال پدر مادرش بهتر بودو خودش بعد یه غیبت ۳ هفته ای اومده بود. گفت یه چیزی میخوام بگم یه خواهش دارم اما نمیدونم حق دارم بخوام یا نه. گفتم هر چیزی که باشه اگر بتونم انجام بدم  شک نکن فوراْ برات بر آورده میکنم. گفت میخوام ببینمت. نمیدونستم چی بگم. چشمام داشت از حدقه در میومد از تعجب. من که دلی برام نمونده بود. از دوریش بی دل شده بودم. دیگه خسته شده بودم از گفتن دلتنگیهام. فقط به حرفهاش گوش میدادم. وقتی گفت میخوام ببینمت بعد یه مکث ۶-۷ دقیقه ای بهش گفتم مطمئنی؟ گفت میدونستم حق ندارم همچین چیزیو ازت بخوام. وای که دلم آتیش گرفت. چطوری باید بهش میفهموندم که شبو روز من با یاد اون میگذشت. حتماْ‌میدونست دلم براش پر میزنه اما مثل تمام مردا بدجنسی کرد. گفتم نهههه آخه اون دفعه که اومدی دیدیم ۳۱ روز بود ندیده بودمت. قرار بود زود بیایی الان شده ۶۰ روز حتماْ بعدشم ۱ سالو بعدشم دفعه ای در کار نیست. گفت کاش توی یکی از همون دفعه هایی که پیشت بودم مرده بودم و این روزا رو نمیدیم. گفتم خدا نکنه. دیدم داره باز میره فاز نا امیدیو این حرفها از طرفی دل توی دلم نبود ببینمش. گفتم پاشو زود بیا. اومد ۲۰ دقیقه بعد. خدای من چی میدیدم. صورت تکیده. نمیدونم نوشتم که قد بلند و هیکلی بود. یعنی اگه اشتباه نکنم قدیم کنگفو کار میکرد برای همین هم بدن ورزیده ای داشت. چی مونده بود ازش صورتی که همیشه مثل آئینه برقش مینداخت ته ریشی داشت که نشان از بی حوصله گیش و تکیده بودن بدنی که همیشه شق و رق میموند نشان از ضعف بدنی و کدر بودن چشماش نشان از نا امیدی و دلمردگی. خدا چی میدیدم. هیچی ازش نمونده بود. وقتی دیدمش اونقدر از دست مادرش حرصم گرفت که یادم رفت اون طفلک توی خونه افتاده و توی دلم گفتم این بود اون پسری که میخواستی برای خودت نگه داری تا بدبخت نشه؟ اینجوری میخواستی ببینیش و هزار بد و بیراه دیگه که شاید خیلی هم بیراه نبود.

۱۰ دقیقه هیچکدوم حرفی نزدیم. من منتظر بودم اون بگه اونم که ساکت بود.

.... بعد که به حرف اومد گفت که بیمارستان بوده. اون زمان جنگ سرباز بود میدونستم. شیمیایی شده بود میدونستم. اما میزانش خیلی خیلی خفیف بوده یا حد اقل تا اون روز نشون نداده. بهش گفته بودن نهایتاْ ۳ سال دیگه زنده است. چیزایی که میشنیدم خیلی خیلی فراتر از تحملم بود. از درون در حال انفجار بودم.

باید میرفت دنبال مادرش بیمارستان. تا میدون هفت تیر بیشتر باهاش نیومدم. وقتی داشتم ازش جدا میشدم به صورتش که نگاه کردم از دیدن اشکش که توی خونه چشمش میدرخشید و اون به زور نگهش داشته بود تمام کلماتی که توی زندگیم آموخته بودم از ذهنم فرار کردن. بدون حرف ازش جدا شدم و توی میدون شروع به دویدن کردم.

خدایا من میخواستم اونو به من بدی اما دیگه نمیخوامش. فقط از این دنیا نبرش. خدایا من هیچی به پدر مادرش رحم کن. خدایا چطوری دلت میاد؟ خدایاااا خدایا....