Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۳
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦
 

سلام

ببخشید دیر شد. این جمله مسخره ایه که این روزا زیاد به زبون من میاد. البته دارم به سرعت برق و باد سعی میکنم خودمو وفق بدم. از نظر جسمی شدید خسته ام البته خیلی خیلی کمتر از روزهای قبل به مرور بهتر هم میشه.

خوب داشتم میگفتم:

خبری که شنیدم روح و روانیو که دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود به کل کان لم یکن کرد. اوضاعم حسابی گل مگلی ( قمر در عقرب)شده بود. دیگه نمیومد چت نمیتونم بگم ۳ هفته اول چطوری بهم گذشت. از هر جایی رد میشدم که امام زاده ای داشت محال بود که نرم و به قول معروف آويزون نشم. بیشتر ۵ شنبه هام میرفتم امام زاده صالح. محل کارم نزدیک بود. میرفتم از ظهر تا غروب مینشستم و ... یا از محل کارم پیاده از توی اتوبان شهید حقانی پیاده میرفتم تا مترو. اونجوری که من بی هوا میرفتم و بیشتر وقتا اشکام نمیذاشت جلومو درست ببینم شک ندارم که خدا نظری بهم داشت که زیر ماشین نمیرفتم. خلاصه از کجاش بگم که الحق گفتنی نیست و فقط دعا میکنم خدا برای کسی نخواد. هر چی فکر میکردم چرا یه دفعه اوضاع این بدبخت اینجوری ریخت به هم نمیفهمیدم چرا. بعد ۳ هفته که بیشتر از ۱۰۰۰ تا پیغام براش گذاشته بودم که بیشترشم شعر و کلیپ بود. اومد نمیدونستم چی باید بگم یعنی از کجا بگم. میگفت نمیتونه بیشتر از ۵ دقیقه به مانیتور نگاه کنه. من ترجیح میدادم اون بگه اونم همش میگفت یه چیزی بگو بگو حالت چطوره چیکار میکنی؟ من فقط میگفتم خوبم. بابا و مامانش رفته بودن خونه و اون اسیر بیمارستان. گفت یه چیزی بهت میگم قول بدی به خودت مسلط باشی. گفتم خیلی وقته که اختیاری به رفتارم ندارم نمیتونم قول بدم. گفت حق داری خودمم همینطورم. گفت دیشب مامانو آوده بودن بیمارستان. اومده بود گریه میکرد میگفت غلط کردم بیا بریم همونیو که میخواستی برات بگیریم. هر کاری که بگه میکنم تا راضی بشه. دیگه نمیتونستم ببینم چی مینویسه. اشکهام بین کلیدهای کیبورد میچکید و فرو میرفت سرمو گرفته بودم و با صدای بلند زار میزدم و چقدر خوشبخت بودم که اون روز نمایشگاه بودو همه رفته بودن نمایشگاه اونی هم که مونده بود به هوای کار بانکی پیچونده بود و فکر میکرد همه مثل خودش خرن و چقدر خدا منو دوست داشت که اون روز من اگر نمیتونستم اونطور راحت گریه کنم یقین دارم دردیو که مدتها بود توی سینه ام احساس میکردم و ژنتیک مادری کار خودشو میکرد و برای همیشه تعطیل میزد. اما من خوشبخت بودم و خدا خواست که من باشم و شاهد خیلی چیزا باشم. من موندم. موندم تا آب شدن کسیو ببینم که شده بود تموم هوشو هواسم.

رفت. دیگه داشتم روانی میشدم که تصمیم گرفتم دوباره برگردم توی چت و با صحبت کردن با کسایی که نمیدیدنو نمیشناختن منو خودمو سبک کنم. یا شعر بنویسم و حرفهایه دلمو. اون روزا به فکرم نمیرسید که بیام یه جایی مثل اینجا درست کنم و اینجا درد دل کنم. وقتی برگشتم دیدم هیچ خبری از آدمهای اون موقع نیست یه مشت بچه میومدن و حرفهایه چرت و پرت گفتن افتخارشون بود خیلی زود از محیط سایتی که عاشقش بودم خسته شدم و رفتم توی یاهو من معمولاْ توی یاهو نمیرفتم. شروع کردم به چت کردن. خیلی سعی میکردم همون دختر شاد و سرحال قبل باشمو و همه جا رو به هم بریزم اما مگه میشد. من دلمرده شده بودم دلشکسته شده بودم. نبودم اونی که باید باشم.  با آدمهای زیر ۳۰ سال حرف نمیزدم حرفهاشون دیگه خیلی به نظرم مسخره میومد. اونام که همشون تا میگفتی سلام میگفتن میایی بیرون؟ ااااا بابا آخه یعنی توی اون محیط لعنتی نمیشد ۲ کلمه حرف زد. تا اینکه بالاخره یکی از دوستایه سابقمو پیدا کردم سایتی زده بودن و از اون سایت قدیمی رفته بودن. با اون میرفتم هر سایتی که میرفت. کمی که گذشت بهم گفت چت شده نیلوفر نمیبینم دعوا راه بندازی. نمیبینم رو کم کنی؟ گفتم حوصله شو ندارم. گفت یعنی چی؟ مگه چی شده. ازدواج کردی. گفتم نه بابا خلاصه یه جوری بدون اینکه بهش بگم چی شده حالیش کردم بد ضربه ای خوردم. اونم که خودش یه شکست خورده مشتی در راه عشق و عاشقی بود شروع کرد به درد دل کردن. البته خدائیش خیلی سعی کرد منو بخندونه و شاد کنه و کمی هم موفق شد. میر عشق دیگه نمیومد ۲ ماه گذشت. من هر روز حد اقل یه پیغام براش میذاشتم و هر روز همه آیدی هامو چک میکردم که شاید یه جایی پیغام گذاشته باشه اما دریغ. همش فکر میکردم بلایی سرش اومده. شبا همش خواب مردنشو میدیدم. با گریه از خواب میپریدم و تا نماز صبح گریه میکردمو بعدشم پا میشدم مثل جن زده ها ساعت ۵/۵ راه میافتادم میرفتم شرکت و ۷ میرسیدم اونجا. به نیومدنش عادت کرده بودم اما به نبودنش نه تنها عادت نکرده بودم که هر روز که میگذشت علاقه ام به طور سرطانی افزایش پیدا میکرد. هر روز صبح که میومدم سر کار و کوه شمرونو میدیدم یادم میومد که قول داده بود برای اینکه ترس از بلندیو از سرم بیون کنه منو ببره اون بالا که یه جایی تنها ولم کنه تا مجبور بشم تنها برگردم و ترسم بریزه. اینو وقتی گفت که بهش گفته بودم از پل عابر اونقدر میرسم که یک دفعه که رفته بودم هفت تیر و میخواستم از اینور کریم خان برم اونور و وسطش نرده بود تا بالایه پل رفتم اما جرات نکردم رد بشم و باز برگشتم پائینو تا پل رفتم و از خیابون رد شدم. چقدر خندیده بود و باورش نمیشد. مگه میتونستم هر روز از جلوی پارک ساعی رد شم و اون روز احمقانه و نحسو یادم نیاد. مگه هر روزی که توی شرکت برای ناهار از هانی غذا سفارش میدادیم یاد اون افطاری نون و پنیر نمی افتادم؟ نمیشد فراموش کرد. نه میشد و نه میخواستم. انگار قصد کرده بودم که خودمو هلاک احساسی کنم که یه روزی برام شیرین ترین احساس دنیا بود و حتی توی اون موقعیت هم نمیتونستم ازش دل بکنم.

لر بودمو دل دادنم هم خرکی بود.

بعد ۲ ماهو نیم یه روز توی اوج ناباوریم آیدیش روشن شد و اومد دیگه هیچ غروریو حفظ نمیکرد. به زبونم نمیاد یا بهتر بگم حرفهاشو در غالب کلمه نمیتونم بیارم. احساسی که در حرفهاش بودو نمیتونم و نمیدونم چطوری بیان کنم فقط اونقدر بدونین که اومد داغ دلمو که میرفت با دوریو ندیدن کمی آروم بگیره تازه کرد. مسکو بود. برای یکسری آزمایشها رفته بود. گفت نمیتونستم پای کامپیوتر بشینم همه پیغامهاتو خوندم اما هیچ چیزی که لیاقت حرفهای تورو داشته باشه پیدا نکردم که برات بنویسم. الان که فکر میکنم میبینم به جز همون روزایه اول اونم انگار راضی نبود تلاش کنه تا منو از خودش بکنه. گفت اینجا تمام مدارکمو ازم زدن و من منتظرم تا پلیش اینتر پل راهی برای برگشتنم پیدا کنه. گفت الان یک هفته است که اینجام جواب هیچ تلفنیو ندادم. تنها کسی که دلم میخواست میدیم تو بودی. دوست داشتم تورو میدیدم و همین جا میمردم و بر نمیگشتم به جایی که تمام وجودمو داغون کرد. بازم گریه و زاریو و قول داد که بیاد توی چت. فرداش هم اومد. حرفهایه سادهمون باز داشت رنگ محبت میگرفت که زود بهم تلنگر زد. من فقط اومدم زندگیتو خراب کردم. من موجود حقیریم چون شاد ترین دختریو که میشناختم ناراحت و عصبی کردم. به خودش فحش میدادو حلالیت میطلبید.  همش میگفت یادته فلان روز فلان کارو کردیم. فلان جا چی گفتی. منم دیدم تنها کاری که برای وجود عزیزی که هیچی ازش باقی نمونده بود میتونستم بکنم این بود که سعی کنم کمی شادش کنم. هر چیز خنده داری که به ذهنم میرسیدو با اغراق براش تعریف میکردم بعد ۳ ساعت بالاخره یخش آب شدو خندید و مثل اون رئوز توی خیابون جمهوری اسممو صدا کرد. گفتم بله؟ گفت اینقدر عشق میکنم تا صدات میکنم زود میگی بله. گفتم پس چی بگم گفت همون بله ای که ای کاش جایی دیگه ازت میشنیدم. حرفهاش دیوونم میکرد و دیگه رسماْ مسببینشو نفرین میکردم. سعی کردم به خودم مسلط باشم به خودم فکر نکنم. فقط باید اونو میخندوندم. بالاخره خندید باز اسممو صدا کرد گفتم بله؟ گفت انشاله همیشه شاد باشی. بقین داشته باش بعد آخرین باری که دیدمت تا امرو هیچ کس لبخند منو ندیده. گفتم خدا رو شکر که به این درد خوردم. گفت تو منو زنده میکنی این چه حرفیه. توی دلم گره کردمو و با خودم گفتم کاش میتونستم کاری کنم که نمیری.و  باز هم رفت. دیگه چت کردن توی یاهو برام عادت شده بود. یه روز که داشتم عکس سیو میکردمو  در  عین حال آیدی هامو چک میکردم تصمیم گرفتم سری هم به آیدی که یه روزی به فایر بوی ) نمیدونم چرا انگلیسی نمینویسه) داده بودم سری بزنم. الان اگه بگم یادم نیست چی برام نوشته بود میگین تو که اینقدر خنگی غلط کردی اومدی خاطره مینویسی اما هر چی نوشته بود یه ۲ جین ماچو بوسه آخرش اضافه کرده بود که میدونست من بدم میاد و همیشه میگفتم ننویس اینارو. یه لحظه دلم برای کل کل هایی که باهاش میکردم تنگ شد. بعد مدتهایی که برام پیغام میذاشت و من فقط میخوندم تصمیم گرفتم جوابشو بدم  دادم. اونم فرداش جوابمو داد. منم جوابشو دادم جالب هم بود که فقط به هم چرت و پرت میگفتیم و با همون آف بازی کل کل میکردیم. یه روز که اومدم اون آن لاین بود. بعد اومدنم تا دیدم روشنه زود چراغمو خاموش کردم اما اون فهمید. به خاطر کارم یه دوتا حرف درست بارم کرد منم سعی کردم جواب بدم اما کارمو نمیشد توجیح کرد. خلاصه اون روز هم نهایتاْ دعوامون شد و منم فحشش دادمو گفتم برو گمشو. اونم رفت گمشد اما فرداش باز اومد با ماچو بوسه. و نتیجه اینکه چت کردنو با اون از سر گرفتم و چون کل کل کردن باهاش فکرمو از هر چی که بود خالی میکرد کم کم همه دوستامو تعطیل کردمو با اون چت میکردم. حدود ۱ ماهی چت کردیم که گفت بیا ببینمت. هنوز اون بارو یادم نرفته بود. قیافش خیلی خورده بود توی ذوقم. من از مردایه لاغر مردنی که صورتشون هم مخصوصاْ لاغر باشه بدم میاد و اونم دقیقاْ همین بود. بهش نگفتم اگه بیام ببینمت دیگه باز میرم واسه خودم. گفتم نه بذار باشه بعد. ۱ ماه دیگه هم که گذشت خیلی بیشتر از قبل شناخته بودمش. با تمام چرت و پرت هایی که به هم میگفتیم معلوم بود بچه ایه که سر سفره بابا مامانش نون خورده. تصمیم گرفتم برم ببینمش. تصمیم گرفتم این باری که گفت قبول کنم. اولش احساس کردم دارم به عشقم خیانت میکنم این دیگه با چت فرق داشت. هر چند در طول اون مدت هم چند نفریو بیرون دیده بودم اما نه اینکه خوشم ازشون اومده باشه نهههه فقط مربوط به روزهایی میشد که غم و غصه داغونم میکرد و مثلاْ میخواستم کار خدا رو اینجوری تلافی کنم ( چه غلطها) اما بعدش که خوب فکر کردم دیدم عشقی وجود نداره به جز اون احساسی که قلب و روح منو آتیش میزد اما معشوق کجا بود؟ اصلاْ زنده بود؟ و در نهایت به خاطر تمام سختی هایی که کشیده بودم خودم رو توجیح کردم و چون به این نتیجه رسیده بودم که باید بیخیال بشم از حرفهای میر عشق هم که جز در مرد مردنش صحبت نمیکرد چیزی جز این نمیشد استنباط کرد نهایتاْ تصمیم گرفته بودم به کمک دوستایه اینترنتی که یه روزی بیچاره ام کرده بودن به زندگی عادی برگردم و قبول اون دعوت نتیجه این تفکرات بود