Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۴
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦
 

سلام

قبل از شروع ادامه صحبتهام :

امشب وقتی پیغامیو که یکی از دوستان برام گذاشته بود خوندم برام جالب بود. نفهمیدم اون شکلک عصبانیت برای من بود یا برای میر عشق. اگه برای میر عشق بود که هیچی اما اگه برای من بود هرچند فکر نمیکردم احتیاجی به توضیح دادن داشته باشه اما معلوم شد من درست تعریف نکردم. از همون باری که من سر قرار پارک ساعی نرسیدم و میر عشق گفت که نامزد کرده تقریباْ قراری که بین ما بود کنسل شده حساب میشد. اگر احساس من ادامه پیدا کرد چون نمیتونستم مثل قرار محضری عاشق بشم و فارغ بشم اما دیگه هیچ قولی و قراری بین ما نبود اما من نه میتونستم و نه میخواستم باور کنم از وقتی هم که مریض شد که دیگه بدتر هر باری که میومد هم منو دیوونه میکرد و هم یادآوری میکرد که من باید به فکر زندگی خودم باشم و زندگیمو با اون تباه نکنم. اما خوب عشق توی وجود من همون شور رو داشت این حرفها سرش نمیشد. دلیلش هم این بود که یقین داشتم اون هم همین احساسو بهم داره. اون میدونست من حتی راضی بودم همون ۳ سالیو که قرار بود زنده باشه باهاش زندگی کنم اما اون به هیچ عنوان حاضر نبود بگذاره همچین حرفی از دهن من دربیاد. و دلیل این هم فقط این بود که اون هم همونطور منو دوست داشت. اما اون خودشو قانع کرده بود که دیگه نمیتونه آینده ای با من داشته باشه یا اینکه حداقل اینطور نشون میداد و انتظار داشت منم همینطور باشم اما من نمیتونستم. از طرفی چون به شدت از نظر عصبی به هم ریخته بودم و از طرفی هم نه اونو میدیدم و نه ماه تا ماه خبری ازش نداشتم منو به این یقین رسوند که به هر سختی که باشه باید فراموشش کنم چون میدونستم اون به هیچ عنوان نمیذاره در حالی که مریضه و ناتوان من ببینمش و اونم دوست داشت همیشه خاطره اون توی ذهن من همون مرد قوی و خندان باشه و همیشه میگفت وقتی با تو هستم دلم نمیاد که نخندم چون تو تمام وجودت انرژیه و به آدم انرژی میدی حیف انرژی تو حروم بشه.

بله این دلیل شروع دوباره چت من و حتی قرارهای بیرون شد. فقط از این طریق تونسته بودم به خودم بقبولونم که باید فراموش کنم. اولین عشق دیگه فکر نکنم توضیحی بخواد اونم برای من که مشکل پسند بودم. خلاصه اینکه دلمو خوش کردم به خبرهایی گاه و بیگاه و خودمو سپردم به روزگار و سعی کردم فکرمو مشغول دوستایه جدیدم کنم هر چند که نمیشد. هیچکدوم نتونسته بودن نظر منو جلب کنن. نه به هیچ عنوانی ها نه فقط به عنوان یه دوست هم نظرمو جلب نمیکردن. خیلی وقت بود که دیگه با کسی بیرون نمیرفتم تا روزی که با  Fire Boy بیرون قرار گذاشتم. نمیدونم چرا اون کارو کردم چون ۲ یا ۳ ملاقات قبلی بهم ثابت کرده بود فقط میتونه دوست چتی من باشه. تا اون روز که باهاش قرار گذاشتم. خیابون گاندی روبروی کفش آدینه. وقتی داشتم آماده میشدم برم یادم اومد اون اول چقدر از این ملاقاتها هیجان زده میشدم اما الان اونقدر ریلکس بودم که انگار اینکاره بودم و کسی باور نمیکرد دوستهایه من و دوستیهایه من به دور از تمام مسائلی بود که الان خیلی طبیعی و جاریه بین پسر و دخترها. دیگه برام مهم نبود هیچی.از حرص غصه های تموم نشدنیم تصمیم گرفته بودم اینقدر این کارو ادامه بدم تا وقت فکر کردن پیدا نکنم. هر چند شبها وقتی خسته از سر کار برمیگشتم باز هم اشکهام طبق قراری ننوشته تشریف می آوردنو یه حالی به صورتم میدادن. اون روز وقتی رفتم سر قرار با Fire Boy  منتظر بودم همون آدم ۲ سال پیشو ببینم نهایتاْ با کمی تغییر. اما همنطور که به اطرافم نگاه میکردم و منتظرش بودم کسیو دیدم که به طرفم میومد که میتونم به جرات بگم شباهت خیلی خیلی کمی به اون آدم ۲ سال پیش داشت ( از نظر ظاهری) اگر اونطوری نمیخندید و دست تکون نمیداد عمراْ باور نمیکردم این همون Fire Boy  دو سال پیشه. کسی که از نظر ظاهری خیلی به دلم نشست. نه از اون لاغری که خیلی بیریختش میکرد اثری بودو و نه اون ریش بلند پرفسوری. الان اینو مینویسم همتون میگین خاک تو سرت. اما من فقط خوشم از ظاهرش اومد. دیگه از اینکه نگاهش کنم بدم نمیومد. اومد طرفم و دستشو دراز کرد و گفت سلام بی معرفت. خنده ام گرفت . بعد اون همه فحشی که به هم داده بودیم چه رویی داشتیم. گفتم سلام و باهاش دست دادم . دستمو توی دستش نگه داشته بود و ول نمیکرد. هر چی خواستم دستمو بکشم گفت نه بیا کارت دارم. منو برد نزدیک ویترین ۲ تا مغازه ای که پشت سرم بود و گفت تو اگه میخواستی برای کسی هدیه بخرب کیف میخریدی یا لباس؟ منم بدون معطلی گفتم من عروسکو به هردوش ترجیح میدم و به کسی که دوستش دارم عروسک میدم. گفت باشه و رفتیم سوار ماشین شدیم . گشتیم و گشتیم و گشتیم. از اینکه کنارش بودم خوشحال بودم حقیقتاً زمانیو که باهاش بودم اصلاً نذاشت فکر کنم. فکرم آزاد بود. اون روز گذشتو من خوشحال شدم که کسو پیدا کردم که قابلیت اینو داره که بیشتر از ۱ بار برم ببینمش. از خوشم اومده بود Fire Boy  جدید کسی بود که نزدیکی زیادی با معیارهایه من داشت. دیگه نه از اون لحن داش مشتی توی حرفهاش اثری بود و نه بهم میگفت آبجیو و خیلی چیزایه دیگه و از همه مهم تر پخته تر شدنشو به وضوح میدیدم. و من اون شب با خیالی خوب به خونه رفتم و در نهایتم باز با گریه خوابیدم.