Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۵
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

سلام

الان بازم اومدم سر کار  و دارم از اینجا مطلبمو مینویسم. یادش بخیر  ۳-۲سال پیش که از توی شرکت چت میکردم به هر کی میگفتم  سر کارم میگفتن شرکتتون کارمند نمیخواد..

واسه خودم چه حالی میکردم. امروز صبح اول صبح دوئیدم رفتم اداره پست.. تنبل خانوم این همه بیکار بود نرفت دنبال کارت ملیش. امروز عجله ای رفتم. خیلی دوست دارم از وضعیت الانم بنویسم به جای  فلاش بک ها. اما اونو دوست دارم زودتر تموم کنم .

 

فلاش بک ۱۵

دوستی مجدد که نمیشه گفت  اما دوستی من و fire boy  در حالی شروع شد که شدیداً از نظر روحی به هم ریخته بودم و فکر میر عشق هنوزم تمام لحظه هامو پر میکرد. این دوستی باعث شده بود در لحظات محدودی که با fire boy   بودم به میر عشق فکر نکنم و کمتر خودمو عذاب بدم. fire boy یه دیوونه بود مثل خودم. عشقی . البته این طور به نظر میومد.  تنها چیزیش که ناراحتم میکرد و با اخلاق من جور نبود این بود که اصرار داشت توی  ماشین یا بیرون که بودیم دستمو بگیره. اولین بار که توی گاندی دیدمش و بیرون رفتیم  و داشت از ۲ سالی که توی چت دنبالم گشته بود میگفت  دستشو باز کرد و دستمو گرفت. شاید الان که میگم مهم نباشه اون موقع  هم نبود اون موقع هم خیلی عادی بود اما برای من نه. همون طور که دنده عوض میکرد دست منو هم توی دستش داشت. وقتی دید دارم اذیت میشم با همون دستی که فرمونو داشت دنده رو هم عوض میکرد. دستم خیس عرق شده بود. دستمو به زور از دستش بیرون کشیدم. گفت چیه؟ گفتم دستم  عرق کرده بدم میاد. یه کم که گذشت دوباره اون دوباره من. .. خلاصه اون برنده شد.

اون روز اسم واقعیشو بهم گفت و منم همینطور. تا اون روز فقط و فقط میر عشق اسم واقعیمو میدونست.. نمیدونم چرا احساس کردم میتونم بهش اعتماد کنم یا شاید توی اون روزا کسیو احتیاج داشتم که بهش اعتماد کنم و این چقدر میتونه خطرناک باشه. راستش یادم نمیاد اون روز تا کی و کجا باهاش بودم. اما میدونم وقتی ازش جدا شدم  هم از افکار خودم هم از صدای بلند پخش ماشینش سر درد شدید داشم. دفعه بعد که دیدمش  تا نشستم توی ماشین  گفت توی داشبورد یه  چیزایی هست که مال توه. توی داشبوردو که نگاه کردیدم یه عروسک بود به شکل یه خر فوق العاده خوشگل و نانازی که پاپیونی که  به دمش زده بود نشون میداد که دختره. هم خوشم اومد بهش هم حرصم گرفت توی دلم گفتم باشه تا برات جبران کنم و هیچی به روی خودم نیووردم.  بالاخره خود کرده رو تدبیر نبود. خودم گفته بودم عروسک بهترن کاده.در داشبوردو که بستم گفت یه چیز دیگه هم بود. دوباره دید. یه جعبه سرمه ای رنگ بود. داخلشو که باز کردم این این اجسام بلوری که با لیزر داخلشون نقاشی کردن. شکل یه دختر و پسر کوچولو بود که با هم یه بچه گربه رو نگه داشته بودن. خرو پاک یادم رفت و با ذوق به  اون مکعب بلوری نگاه کردم. از این چیزا خیلی خوشم  میومد. گفت قشنگه؟ تشکر کردم. گفت برو  فکر کن در مورد این و دفعه بعد بهم بگو نظرت چیه و چی برداشت میکنی. گفتم برداشت خاصی نمیکنم. یه دختر و پسرن که یه گربه دارن. گفت همین. گفتم آره. گفت  نه برو بیشتر فکر کن. خواستم بگم میدونم بابا منظورت چیه اما اصلاً نمیخواستم همچین چیزیو بگم و به اون رو بدم و حتی نمیخواستم خودم بهش فکر کنم.

نمیدونم دفعه سوم یا چهارم بود که میدیدمش که رفتم یه جایی که من فکر میکردم اونجا بام تهرانه. بالایه سعادت آباد یا یه جایی همون ورا.  داشتیم  حرف میزدیم. حرف که چه عرض کنم از دفعه دوم انگار همش دعوا داشتیم با هم. سر چی یادم نیست. من چیکار کردم تو چیکار کردی و از همین چرت و پرتا. فقط یادمه توی حرفاش گفت من ازت پرسیدم تو عاشق شدی تو گفتی نه . من گفتم نه تو همچین چیزی نپرسیدی. با قیافه حق به جانب مثل بچه ها که قهر میکنن با اخم روشو کرد اونور و گفت واله امروز من هر چی میگم تو میگی نبود نگفتی  واقعاً هم همینطور بود. بیشتر حرفهایی که میزد به نظرم توی خیالش بود. گفتم من هرگز نگفتم عاشق نشدم. آهان یادم اومد دعوا سر این بود که چرا من 2 سال پیش گم و گور شدم.  یا توی همین مایه ها. خلاصه بعد کلی قیافه گرفتن که دیگه داشت حوصله مو سر میبرد گفت تو عاشق کی شدی؟ هنوزم عاشقی؟ گفتم مفصله. و قرار شد همه چیو براش تعریف کنم. زیاد میرفت روی اعصابم. ترجیح دادم بهش بگم چمه که نه روم حساب کنه و هم بتونه رفتارهامو برای خودش توجیه کنه. آخه بیشتر آهنگهایی که میذاشت منو یاد خاطراتم با میر عشق مینداخت و خفن بغض میکردم و چطور میتونستم در حالی که داشتم با اون میخندیدم یه دفعه گریه کنم و دلیلی نداشته باشم از طرفی هم توی همون دو سه جلسه دیدم و فهمیدم همون کسیه که میتونه کمک کنه فراموش کنم. اما نمیدونستم تا خودم نخوام هیچ کس نمیتونه کمک کنه و این کاری بود که من حاظر نبودم انجام بدم. هنوزم در حالی که میدیم اون دیگه قطعاً  نه از زندگی من که ازن این دنیا رفتنیه نمیتونستم دست ازش بکشم و از فکرش بیام بیرون و همچنان پی ام های من بود که بدون جواب برای اون فرستاده میشد. دیگه جوابمو نمیداد و اگرم میومد فقط میگفت منو ببخش. و طوری حرف میزد که هیچ امیدی به بودنش برام نمیموند اما دل من این حرفها سرش نمیشد. اون نبود. من میخواستمش و عذاب میکشیدم و نمیتونستم فراموشش کنم. fire boy   به موقع پیداش شده بود. البته میدونم خودخواهیه . اما حتماً خداست خدا بود که توی اون هیری ویری اوضاع قمر در عقرب من پیداش بشه و جالب اینکه خوشم بیاد ازش. خلاصه اون روز قرار شد همه چیزو براش تعریف کنم. به طور سر بسته به من فهمونده بود که قصدش از دوستی به من ازدواجه از همون جلسه اول. من خودمو میزدم به اون راه . اما اون همه جوره سعی میکرد بهم حالی کنه و نمیدونست من چه مشکلی دارم و این علتی بود برای دعوای مداوم ما.

از امام زاده داوود (ع) خیلی شنیده بودم اما هیچ وقت نشده بود که برم. قرار شد منو ببره اونجا و منم همه چیزو براش تعریف کنم.

فرداش رفتم و در جواب خری که برام گرفته بود  کوچولوترین صندلیو که توی کفش فروشی بود براش گرفتم. 2 روز قبلش که میرفتیم صندلش پاره شده بود. یه جفت صندل قرمز مامانی با ۲2 تا بند که پشت پا میافتاد به رنگ زرد و تویه یه جعبه کفش بزرگ گذاشتم و کادو کردم.

 تون موقع من توی یکی از شرکتهایی که از مشتری های ما بود و البته مدیر عاملش رئیس هیئت مدیره ما بود هفته ای ۲ روز میرفتم آموزش حسابداری. مثلاً چون اونا که در واقع چیزی یادم نمیدادن. خر حمالی میکردم. چیزی هم بلد نبودم نمیفهمیدم چیکار میکنن. پنجشنبه ای که قرار بود بعد ظهرش بریم امام زاده داود من اونجا رفته بودم برای آموزش. قرار بود  fire boy زنگ بزنه به موبایلم و باهام قرار بذاره. ساعت ۱۰ بود که زنگ زد گفت بیا شهران. من اصلاً شهران رو بلد نبودم چه برسه به فرهنگسرای تفکرشو. خیلی عصبانی شدم.  یارو احمق گذاشته آخر وقت . از شانس خوبم یکی از مهندسهای اونجا قرار بود بره اونطرفی. کارمندایه حسابداری کلی سفارشمو بهش کردن و خواستن منو تا اونجا برسونه. اونم طفلکی خودش آژانس گرفته بود. وسط راه که به مسیرش رسید کرایه آژانسو حساب کرد و به راننده گفت منو کجا ببره. اونم منو صاف برد دم در فرهنگسرا . گلی دعاشون کردم. fire boy رو دیدم اونجا مونده از پشت رفتم و ترسوندمش. برگشت و خندید. چه زود اومدی؟ گفتم ما اینیم دیگه. اما دلم میخواست بزنم توی گوشش که منو برده بود زیر منت. اما نزدم. میخواستم اون روز آروم باشم.