Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۶
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

راه افتادیم به سمت امام زاده داود. الحق جاده قشنگ اما خطر ناکی داشت اونم با رانندگی fire boy  شانس آوردم خودم عشق سرعت بودم وگرنه زهرم بدون شک میترکید. موقع رفتن هیچ حرفی نزدم. از هر چیزی صحبت کردم به جز گذشته ای که داشتم. توی ۲ روز گذشته خیلی فکر کرده بودم. تصمیم گرفته بودم میر عشقو فراموش کنم و میدونستم fire boy فقط به همین منظور اون موقع و اونطوری پیدا شد. فقط برای کمک به من و این چیزی بود که خدای من برای من خواسته بود. برای من که از بس زار زده بودم و التماسشو کرده بودم دیگه اشکی برام نمونده بود. اما برام سخت بود. اعتراف که نمیشه بگی قول داده بودم همه چیزو براش تعریف کنم اونم همینطور. اما چراشو نمیدونم اصلاً به اون چه مربوط. اما دلم میگفت باید این کارو بکنم. هیچ علاقه ای بهش نداشتم. ینو مطمئن بودم. چون هنوزم تمام فکرم درگیر میر عشق بود. از رفتارم هم فهمیده بود کسیو که گفتم عاشقش شدم هنوزم دوست دارم. چون در زمانهایی که بیرون میرفتیم من بودم اما نبودم. هر خری هم که بود میفهمید. یه بار گفت نمیگی؟ شروع نمیکنی؟ گفتم نه. موقع برگشت. وقتی رسیدیم به پارکینگ بسته ایو که براش کادو کرده بودم بهش دادم. کلی خندیدیم وقتی بازش کرد. 2 تا لنگه دمپایی ها کف دستش جا میشد. گفت اینا رو خریدی من بپوشم؟ گفتم آره. اونم از رو نرفت گفت نگه میدارم بچم بپوشه و یه چشمک زد که حسابی حرصمو در آورد اما نمیتونستم چیزی بگم چون حرفش به طرز خفنی موذیانه و غیر مستقیم بود. وقتی داشت میخندید یه لحظه دلم گرفت. یاد روزایی افتادم که با میر عشق خودم اینجوری و از ته دل میخندیدم. واقعاً حسرتش برام از بین نمیرفت.  آهی کشیدم که نمیدونم فهمید یا نه اما با همون یه لحظه یادآوری همچین دلم گرفت که  آماده بودم یک ساعت تموم گریه کنم. عجب موقعیتی هم گیرم اومده. بود.  با صدای fire boy به خودم اومدم. پیاده نمیشی؟ سریع پیاده شدم. وای سر ظهر بود یه پیاده روی اونم سر بالایی  نههههههه. دستمو گرفتو کشید. بیا تنبل. من هلت میدم. دیگه عادت کردم بودم به اینکه دستم توی دستش باشه. راستش یه صمیمیتی  بود توی رفتارش و یه نوع اعتماد که بهم میاد و انرژی مثبتی که از طریق دستاش بهم منتقل میکرد. همین باعث شد که  دیگه  مقاومتی نکنم . بالاخره رسیدیم.  خدای من چقدر شلوغ بود. و البته محیطشو هم تمیز نکرده بودن. بچه ها بودن که توی دست و پای هم میلولیدن. و یه جمعییتی که شباهتی به کولیها داشتن از وسط اونا که توی حیاط نشسته بودن راهمو باز کردم و به داخل رفتم. اونجا هم همین وضع بود. به محوطه بسته خود ضریح که رسیدم نور سبزی که توی محوطش بود کاملا فضای بیرونو از ذهنم بیرون کرد. رفتم و مثل تشنه ای که به آب رسیده باشه چسبیدم به ضریح و بدون هیچ مقدمه ای شروع به گریه کردم. وقتی خواستم دعا کنم اولین کسی که به ذهنم رسید میر عشق بود. و آخرین کس هم میر عشق . شفای اونو ۱۰۰ بار از خدا خواستم. دیگه نخواستم که خدا بدش به من. اما همین که مطمئن میشدم نمیمیره قول دادم که دیگه بهش فکر نکنم و راضی باشم به رضای خدا. نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی اومدم بیرون حسابی سبک شده بودم. اونقدر که شاید اگر میخواستم میتونستم پرواز کنم البته با هواپیما.

یادم نیست اونجا ناهار خوردیم یا اومدیم پائین . اما میدونم وقتی راه افتادیم به قصد برگشتن با همون  مهربونی همیشگیش که وقتی عصبانی میشد هیچ اثری ازش نبود دستمو توی دستش گرفت  و گفت حالا دیگه باید بگی.  لبخند تلخی زدم از تلخی خاطراتی که مجبور بودم دوباره به خاطر بیارم. میدونستم فقط شروعش سخته . کمی دیگه ساکت موندم تا آرامشمو  به دست بیارم. بالاخره شروع کردم و وقتی به آخراش رسیدم بازم بغض گلومو گرفت اما به سختی خودمو کنترل کردم و نذاشتم fire boy چیزی بفهمه. وقتی حرفهام تموم شد ازم پرسید هنوزم دوستش داری؟ گفتم آره. یعنی نتونستم فراموشش کنم. ساکت شد و به جلو خیره شد. نمیدونم داشت به چی فکر میکرد؟ به اینکه اینهمه وقت دنبال دختری گشته که دلش جایی دیگست

دلم سوخت. اول برای خودم بعدشم برای اون. من خودم آویزون اونم طفلکی دل به کی داده بود.  کمی که گذشت دیگه از قیافه اخموش خبری نبود باز شروع کرد به خندیدن و  اونقدر ادامه داد تا منم سر حال اومدم و اخمام باز شد. اما گرفتگی چشماش نهههه هنوزم گرفته بود. اون روز گذشت و من همه چیزیو که به یادم میومد با توجه به حال خرابی که داشتم برای fire boy تعریف کردم.  سبک شده بودم  و احساس آرامش میکردم. دیگه میدونستم باید و مجبوره که حالمو درک کنه اگر بخواد با من بمونه و عجب صبری هم داشت.

اونم برای من تعریف کرد که چند باری رفته یکسری دخترهایی که توی چت باهاشون حرف میزده رو دیده اما با هیچکدوم دوست نشده. یعنی در واقع تا از سربازی اومده بود نشسته پای کامپیوتر و بعدشم منو دیده بود و به قول خودش این ۲ سال دنبال من میگشته و قبلاً هم در دوران طفولیت یا نوجوانیت با یه دختری دوست بوده و بعدشم قهر کرده و از این حرفها. اونجوری که نشون میداد  آدم هرزه ای به نظر نمیومد .خیلی مهربون و صمیمی و در عین حال در موقع عصبانیت هم وحشی میشد و دقیقاً مثل بچه ها قهر میکرد. اما زودم آشتی میکرد. یه اشاره کافی بود.

 از من به یک اشارت از تو به سر دویدن ...