Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۷
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

 

اون روز گذشت و میشه گفت جدال نا پیدای fire boy   با احساس درونی من شروع شد. نمیتونم فکر کنم ناخواسته بود اما داشت طوری تمام لحظات منو پر میکرد  که خودمم نمیفهمیدم چطور داره  خیلی آروم و نا محسوس جای میر عشقو توی دلم میگیره و این میسر نبود جز با اینکه مدام در کنارم بود و تنهام نمیذاشت. البته یه وقتایی هم مالیخولیایی میشد و الکی اعصاب منو خورد میکرد اما خودش از دلم در میوورد. . من به خاطر اینکه تمام چیزی که توی زندگیم بودو براش تعریف کرده بودم و به واسطه اعتمادی که بهش کردم خیلی توقع ازش داشتم . انتظار داشتم قدر بدونه . توی دوره ای که شریکهای زندگی دروغ روی دروغ به هم میگفتن صادق بودن من اونم با دوستی که فقط دوست بود از نظر خودم خیلی ارزش داشت.   اونم که اونهمه دم میزد از صداقت باید براش مهم میبود. یه روز که داشتم تلفنی باهاش حرف میزدم نمیدونم  طبق معمول سر چی داشتیم بحث میکردیم  من بهش گفتم اما من که با تو صادق بودم.  مرتیکه خر عوضی یه دفعه برگشت گفت من که از تو صداقتی ندیدم. گوشی توی دستم میلرزید . خودم که از خودم بغض کرده بودم.  دیگه نتونستم باهاش صحبت کنم و گوشیو گذاشتم.

رفتم توی دستشویی و تا میتونستم به حال خودم گریه کردم. اون از اون که گذاشته بود و رفته بود و انگار نه انگار من بودم و نگران حالش. این از این یکی که اومده بود  کمکم کنه و شده بود بلای جونم.  خدا منو بکشه که از دست همتون راحت بشم. کمی که اروم شدم اومدم بیرون و سعی کردم به کسی فکر نکنم.

اون روز fire boy   با یه شاخه گل اومد دنبالم و ازم معذرت خواست منم که خررر البته نمیشه بگی خر یادم میافته دلم برای خودم میسوزه. چقدر تنها بودم و احتیاج داشتم کسی بهم تسلی بده. همین بود که اون رفتارهای fire boy   رو تحمل میکردم. بد نبود اما وقتی خل دیوونه میشد دعا میکردم کاش توی زندگیم راهش نداده بودم.  اما وقتی خوب بود خیلی آرومم میکرد. اون روز گفتم که بخشیدمش اما راستش نمیتونم حرفشو هیچوقت فراموش کنم. نمیدونم چرا اینقدر عمیق دلمو    خراشوند. اما در هر حال ظاهراً از دلم در آورد. میر عشق به قول این بازیگرهای  تاتر مثل نسیم میومد و مثل باد میرفت. دیگه عادت کرده بودم چند ماهی یه بار میومد فقط بهم میفهموند هنوز زندست  و میرفت. هنوزم دوستش داشتم. هنوزم چشمم دنبالش بود. اما خوشبختانه خودمو تونسته بودم قانع کنم که از این فراتر نمیره. و البته کم کم داشتم  در مورد fire boy   هم تصمیم میگرفتم. یه روز که با fire boy   قرار داشتم بازم مثل همیشه توی خیابون گاندی روبروی آدینه توی تاکسی نشسته بودم ترافیک بود و مثل تمام اوقات بیکاریم داشتم به میر عشق فکر میکردم. همین طور  که فکر میکردم از پنجره ماشین به عروسکی که جلوی ماشین  کناری بود نگاه کردم یه موش ناز نازی. یه کم که نگاش کردم به نظرم اومد خیلی شبیه موشی بود که من به میر عشق دادم اما تا اومدم راننده رو ببینم چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد  و اون ماشین هم پیچید توی اولین فرعی. سرک کشیدم. خودش بود. تمام موهای بدنم سیخ شده بود. فشارم اومد پایین. احساس کردم دیگه آمادگی دیدن fire boy      رو ندارم. میر عشق بود. خود خودش. اما منو ندید. اما به خودم نهیب زدم و یادآوری کردم که دارم میر عشقو فراموش میکنم  و قراره به fire boy     فکر کنم. اون روزو نمیتونم توصیف کنم با چه حالی گذروندم. باز اون احساسی که داشتم سرکوبش میکردم از زیر خاکستر اومده بود بیرون.