Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۸
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

فردای اونروز  بعد 1 ماه میر عشق اومد توی چت. 2 هفته بیمارستان بستری بوده و بعدشم 1 هفته ماموریت. وقتی بهش گفتم دیروز دیدمش گفت شوخی میکنی. گفتم نه. گفت کاش صدام میکردی. خیلی دلم برات تنگ شده. گفتم منم همینطور. پاک یادم رفت که چه قرارهایی با خودم داشتم. اما دیگه نه اونقدر که همه چیزو یادم بره دیگه حال  پدر مادرشم نپرسیدم. و بر عکس همیشه بهش نگفتم بیا ببینمت با اینکه هیچ چیزیو توی دنیا اینقدر نمیخواستم. اون روز خیلی باهاش حرف زدم. بازم ازم معذرت خواهی کرد  از اینکه زندگیمو به هم ریخته از اینکه روحیمو به هم ریخته و .... بازم من مثل همیشه بهش گفتم خواست خودم بوده. انروز خیلی خاطراتو یادآوری کردیمو خندیدیم. وسط خنده هام  یه لحظه آرزو کردم کاش هیچ وقت اون قرار جلوی پارک ساعی وجود نداشت کاش من دیوونه نمیشدم و اون. اما همش پیش اومد  و زندگی ما رو که میرفت با هم ادامه پیدا کنه  خیلی از هم دور کرد انگار که هیچ وقت نزدیکی نبوده.  اما واقعیت  چیز دیگری بود. واقعین این بود  که دیگه اون آینده غیر ممکن بود. با اینکه میر عشق سعی میکرد توی حرفهاش  از بیماریش چیزی نگه اما نا امیدیو راحت توی حرفهاش میدیدم.. تا 3-2 روز بعد هم باهاش حرف میزدم. یه روز در مورد بیماریش پرسیدم. دیگه نمیتونستم به روی خودم نیارم. گفت خوشایندش نیست در این مورد صحبت کنه منم باهاش قهر کردم. اونم ناراحت شد و گفت آخه گفتن نداره. از چی بگم؟ از تاولهایی که آدم خودش از خودش بدش میاد. از درد.. از دلسوزی دیگران از آب شدن بی صدای پدر  و مادر ... خیلی ناراحت شده بود مثل سگ از سوالم پشیمون شدم. اما  دیگه دیر شد. حالش بد شد و بعد 5 دقیقه که اصلاً جوابمو نداد  نوشت حالش بده و نمیتونه پای مانیتور بشینه. چه کاری میتونستم انجام بدم به جز گریه کردن اون رفت اما من با همون حال خرابم تا نیم ساعت براش مینوشتمو حتی 1 ساعت بعدشم یادم نمیاد چی مینوشتم. فقط  میدونم بعد نوشتنم خیلی سبک شدم. انگار حرفی توی دلم نمونده بود.. فرداش که اومدم دیدم برام شعر نوشته بود  که معنیش این میشد (( هیچ وقت از دنیا چیزی نخواستیم و تنها باری هم که چیزیو طلب کردیم به بدترین وجهی اونو دریغ کرد )) یا یه چیزی توی همین مایه ها. دیگه گیج شده بودم. برای اولین بار توی دلم آرزو کردم کاش نیومده بود و این حرفها رو نمیزد. حسابی به هم ریخته بودم. دیدم باز سر دردو  بی حالی داره شروع میشه مثل همیشه این چند ماه رفتم سراغ مسکن قوی و برای تکمیلش هم که بیشتر از این با فکر کردن و عذاب کشیدن خودمو خفه نکنم یه زنگ هم زدم به fire boy  و با اون قراری گذاشتم. اون روز کلی با fire boy گشتم و گشتم تا حالم اومد سر جاش.  به عنوان یه دوست خیلی دوستش داشتم اما به عنوان عشق و عاشقی و همسر آینده نه. یعنی در واقع میترسیدم. میترسیدم به اینم وابسته بشم یا خودش ناتو از آب دربیاد   یا دوباره ابرو بادو مهو خورشیدو فلک دست به کار بشن و ایندفعه دیگه من طاقت نمی آوردم. برای همین هم بود که تمام سعیمو میکردم که به هیچ عنوان بهش جدی فکر نکنم. البته عشقی که توی دلم بود و هنوز با تمام تلاشم حتی سر سوزنی خدشه بهش وارد نشده بود هم مانع بزرگی بود. از اون روزا هر چی یادم میاد دل گرفته ست. هنوزم دلم میگیره. چقدر بیچاره بودم. چقدر گریه  میکرم اونم بی فایده. هر چی فکر میکردم اونقدر بنده بدی برای خدا نبودم که اینجوری بخواد ادبم کنه. یه بار اینو به میر عشق گفتم. خندید و گفت نه عزیزم تو بد نبودی. تمام اینا جواب بدیهایه منه خدا منو ادب میکنه و متاسفانه تو هم درگیر شدی. تر و خشک با هم سوخت و گناه تو هم  اینه که گناهکار ترین بنده خدا رو برای روزهای زندگیت انتخاب کرده بودی. اما بازم من فکر میکردم انصاف نبود. میر عشق که هر بار منو نگاه میکرد یه دنیا امید و مهربونی توی نگاهش بود و به من منتقل میکرد نمیتونست اون آدم بدی که میگفت باشه. حتی اگرم بود خدا خیلی بزرگتر از گناهایه اون بود. نمیفهمیدم. اما کار خدا بود و اگر و اما نداشت. فکر کنم سخت تر از ترک کردن بد ترین مواد مخدر باشه ترک کردن عشقیو که هیچ دلیل موجهی برای فراموش کردنش نداری. و من مجبور بودم. چاره ای نبود. داشتم نابود میشدم.

روزهامو با FIRE BOY  میگذروندمو یاد میر عشق مدام باهام بود. خیلی خر تو خر شده بود. کم کم و خیلی آروم حضور مداوم  FIRE BOY باعث شده بود دیگه به وجودش عادت کنم. جالب بود برام. دلم براش تنگ میشد. به شوخی هاش خنده هاش و حتی غر غر هاش عادت کرده بودم. اون خیلی پیش روی کرده بود و داشت شرایط ازدواجو تعیین میکردو و من همچنان در تلاش برای فراموش کردن. اون روزا خفن گیر داده بود که اگر ازدواج کردیم نباید کار بکنی. خنده ام میگرفت. اون چه میفهمید کار نکردن من یعنی مردن. من اگه توی اجتماع نباشم افسردگی میگیرم. از اون اصرار و از من انکار. اون خیلی سعی میکرد منو قانع کنه و من یه وقتایی به این نتیجه میرسیدم حالا که داره به ارزشهام وارد میشه باید ارزش بزاره و اگر نذاره باید بره. بهش عادت کرده بودم و میدونست. احساس میکردم داره از دونستش سو استفاده میکنه. وگرنه اگه از زنی که کار کنه خوشش نمی اومد دلیلی نداشت دنبال من بیاد. دعواهامون دوباره شروع شد. دوباره  راهی پیش اومد تا برم توی فکر میر عشق. ای خدا FIRE BOY نمیفهمید داره چیکار میکنه. یه روز که حسابی دعوا کردیم قرار شد فکرامو بکنم و جوابشو یدم. فهمیده بودم که بهش علاقه مند شدم اما چون به هوش بودم میتونستم جلوشو بگیرم. میدونستم علاقه ام طوریه که میتونم راحت فراموشش کنم. فقط موضو ع همون عادت کردن بود. خیلی فکر کردم و دیدم نمیتونم کار نکنم. اون موردو و چند تا مورد دیگه. چون عادت نداشت فرصت حرف زدن به کسی بده تصمیم گرفتم حرفهامو براش بنویسم. براش نوشتم میتونم با حجاب تر باشم. اما کاررر نههه. اون روزو خوب یادمه. توی پارک طالقانی . وقتی نوشته تایپ شده رو دادم دستش و خواستم بخونه اول تعجب کرد بعد شروع کرد به خوندن . میدیدم مدام اخمهاش توی هم میره. اما اهمیتی ندادم. دیگه حوصله گیس و گیس کشی با این یکیو نداشتم. اومده بود آرومم کنه نه اینکه اینم پدرمو به نوبه خودش در بیاره. وقتی خوند گفت همین؟ گفتم آره. گفت مطمئنی؟ گفتم آره. گفت منم نمیتونم کنار بیام. گفتم پس مجبوریم بیخیال شیم. گفت همین؟ گفتم چاره ای نیست من نمیتونم کار نکنم. سوار ماشین شدیم منو تا جلوی مترو ببره.  اونجا از ماشین که پیاده شدم باهاش دست دادم و گفتم خداحافظ. گفت خداحافظ. پیاده شدم . سر خیابون که میخواستم بپیچم مثل همیشه برگشتم نگاش کنم که براش دست تکون بدم اما نبود. رفته بود...