Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۹
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

Fire boy رفت. یه لحظه با خودم فکر کردم که کار درستی کردم یا نه. بعد چند لحظه مطمئن شدم که کار درستی کردم. چون خودمو خوب میشناختم. میدونستم اگرم قول بدم نمیتونم عمل کنم. و با خودم گفتم قسمت این بود و راه افتادم. در طول مسیرم تا خونه به خاطراتی که با Fire boy داشتم فکر میکردم. بعضی وقتا خنده میومد روی لبهام. بعضی وقتا اخم میکردم. خدایی خیلی خاطره داشتم باهاش. چه میشد کرد حتما یا من براش ارزش نداشتم یا کار نکردن زن براش ارزش بود هر چی بود تونست از من بگذره. پس روی چه حسابی 2 سال دنبالم میگشته البته به گفته خودش؟ طبع خشنم به سرعت جواب داد زر زده بابا. همه پسرا از این چرندیات میگن. آدم باید خودش عاقل باشه. با همین افکار رسیدم خونه. سریع رفتم و موضوعو به اطلاع خواهرم که تنها کسی بود که از همه کار من خبر داشت رسوندم اول بهم گفت اشتباه کردم. اما بعدش که براش دلیل آدوردم کارمو تائید کرد و زود گفت بیخیال ناراحت نشیااا. طفلکی حتماً فکر میکرد باز گریه زاری میخوام بکنم و اونم مجبوره تا دیر وقت بشینه بالای سرم و موهامو نوازش کنه تا آروم بشم. نه اینکه ناراحت نبودم اما راستش خیلی هم اهمیت نمیدادم چون از روز اول که جدی تر به Fire boy فکر کردم همچین روزیو حدس میزدمو و خودمو آماده کردم. فرداش رفتم شرکت. برام پیغام گذاشته بود. بعدش زنگ زد. خنده ام گرفت. به من گفت خیلی نامردی. دوستی همش اینقدر برات ارزش داشت؟ به همین راحتی ول کردی؟ گفتم نه خیلی ارزش داشت اما خودم بیشتر ارزش دارم. و نتیجه این شد که اون یه کمی کوتاه اومد مثلاً و قرار شد با هم حل کنیم. دوباره شروع شد.

بهم گفت دیشب قرار بوده بره خونه خالش. اما اینقدر حواسش پرت بوده که وقتی به خودش اومده دیده توی پارک شطرنجه که اونروزا پاتوق ما بود. آخه طفلک هر پارکیو میخواست منو ببره من نمیرفتم. توی تمام پارکها با میر عشق خاره داشتم. ممنوع بود. اونم رفتو و گشت و یه جای دنجو انتخاب کرد. 

از میر عشق خبر نداشتم تا یه روز که اومد توی چت و گفت یه دوره درمان توی ایران کشف شده برای کسایی که شیمیایی هستن. نمیتونم توصیف کنم از شنیدن این خبر چقدر خوشحال شدم. قرار بود به عنوان داوطلب بره. خبری نبود تا 1 ماه بعد که اومد گفت خیلی سخت بوده اما ظاهراً روند بیماریو خیلی کند و در موارد بهتر متوقف میکنه. بهش امید میدادم. خوشحال بودم اما در مورد زندگی آینده ام دیگه به هیچ عنوان روش حساب نمیکردم. البته خودش 1000 بار اینو بهم فهمونده بود برای اونی که زندگی امروز فرداش هیچ تضمینی نداره  حقی برای تصمیم گیری هم باقی نمیمونه. منم هر چی سعی کرده بودم منصرفش کنم و بهش بفهمونم آدم سالمی هم که ناغافل تصادف میکنه و میمیره فکر نمیکرده بمیره و از این حرفها و اون قانع نمیشد و من به این نتیجه رسیدم که باید فراموش کنم و اونم یه روز بهم گفت دلیل اینکه دیگه نخواسته منو ببینه اینه که دلش میخواد اونو همونطوری که بار آخر دیدم به یاد بیارم. و الانم اگر میاد و باهام حرف میزنه چون من تنها کسی هستم که باهام راحته و میتونه درد دلشو بهم بگه. گفت که با خواهرش قطع رابطه کرده و پدر و مادرشم که مریضن و از مریضی میر عشق روز به روز حالشون خراب تر میشه. دیگه یاد گرفته بودم منتظرش نمونم. دیگه فهمیده بودم چند ماهی یکبار میادو و میره. میگفت نمیتونه پای کامپیوتر بشینه. نمیتونه به مانیتور نگاه کنه و هر باری هم میومد نهایت 10 دقیقه بود. راستش هنوزم خیلی دوستش داشتم. الان که اینو مینویسم از پشت کار خودم تعجب میکنم. از دز بالای دل باختنم. رابطه ام با Fire boy خیلی نزدیک تر شده بود. میدونستم  نظرش در مورد ازدواج قطعیه. بعضی روزا که فکر میکردم خنده ام میگرفت. کسی که بیشترین فحشو بهش دادم و بیشترین دعوا رو باهاش کردم داشت میرفت که در پی تفاهمهایه نهایی بشه همراه همیشگیم.

سر کارم باهاش به تفاهم رسیدم. قرار شد من کار کنم تا زمانی که بچه دار شدیم بعدش تا یه زمانی که بچه بزرگ بشه البته اگه من نتونستم از پسش بر بیام من بمونم خونه و بعدش دوباره کار کنم. اون حرفها به نظرم خنده دار میومد. کووو تا من بخوام بچه دار بشم. من خودم خیلی بچه بودم. اما اینجوری دیگه ظاهراً مشکل حل میشد.

البته این توافقها هم خودش جریاناتی داشت. من تازه موفق شده بودم از ولایتمون برای یکی از داشنگاههای تهران موافقت مهمان بگیرم و کلاسهام هم طبق روال پیام نور پنجشنبه ها و جمعه ها بود. منم کلاسهایه پنجشنبه رو میرفتم و کلاسهایه جمعه رو به بهانه دانشگاه میپیچوندم و با Fire boy میرفتیم فرحزاد.  صبح زود مترو صادقیه باهاش قرار میذاشتم و میرفتیم صبحانه و نهارو اونجا میخوردیم و غروب برمیگشتیم. اون روزا خیلی بهم کمک کرد. تصمیم نهاییمو در واقع توی همون روزا گرفتم. از میر عشق مدتها بود بیخبر بودم. از وقتی که قرار بود بره بیمارستان. دیگه خبر نداشتم. فکر کنم خرداد ماه بود. خرداد ماه 84. یه روز که غروب شده بود و آخرایه کار داشتم با همکارم صحبت میکردم. میخواستیم بریم با هم میدون ونک یادم نیست دنبال چه کاری. همین که داشتیم از در شرکت میومدیم بیرون تلفن زنگ خورد. گوشیو برداشتم خیلی هم عجله داشتم. بله بفرمائید.. صدایه ضعیفی از اونور تلفن گفت سلام. گفتم سلام بفرمائید؟ گفت خانوم ... بله خودم هستم شما؟ گفت حق داری نشناسی من میر عشق هستم. نزدیک بود گوشی از دستم بیافته.خدایا .. همکارم مونده بود توی در و نگاهم میکرد. گفتم خوبین؟ گفت ممنونم . شماره موبایلمو بهش دادمو ازش خواستم به موبایلم زنگ بزنه. شمارمو نداشت. انم سریع قبول کرد و گوشیو قطع کرد. برگشتم دیدم همکارم خیلی با تعجب داره نگام میکنه. گفت کی بود. گفتم هیشکی یکی از دوستام. از شهرستان اومده تهران. شماره موبایلمو نداشته. الان اینوراست. میدونه محل کارم اینجاست میخواد ببینتم. گفت اااا پس نمیایی بریم ونک. گفتم نه. تو برو یه روز دیگه میآم. میخواستم قبل از اینکه زنگ بزنه همکارمو ردش کنم بره. اما نشد هنوز آسانسور نرسیده بود پایین که زنگ زد. گفتم گوشی و. صبر کردم آسانسور رسید. همکارم گفت چرا حرف نمیزنی؟ فوضول آخه به توچه. گفتم قطع و وصل میشه. اونم دید نمیتونه هیچ سرکی بکشه رفت. سلام کردم. گفت سلام مثل اینکه بی موقع مزاحم شدم. گفتم نه خواهش میکنم. خودم متوجه شده بودم چقدر دارم رسمی باهاش حرف میزنم. اما باید تصمیمو میگرفتم. دیگه دلم نمیخواست این وضع ادامه پیدا کنه. حالشو پرسیدم. گفتم ممنونم. 2 روز پیش از بیمارستان اومدم و الان اداره هستم. گفتم ااا چه خوب. گفت آره خیلی بهترم. مونده بودم چی بگم. هیچ حرفی نداشتم. ساکت شدم. گفت نیلوفر گفتم بله؟ گفت یه خواهش دارم ازت. گفتم بگو. گفت میشه ببینمت. بدنم یخ کرد. هیچ وقت توی عمرم همچین حالتی برام پیش نیومده بود. فکر میکردم فقط مال فیلماست. اما جداً دنیا دور سرم میچرخید. در عرض چند ثانیه تمام خاطراتم به سرعت برق و باد از جلوی چشمم گذشت. یاد  fire boy افتادم و ذهنم روی اون ثابت موند. تصمیم گرفته بودم باهاش ازدواج کنم. نمیخواستم این همه مدتو هیچی کنم. حقش نبود. اما اونیم که اونطرف خط بود یه روزی تمام زندگیم و رویام بود. با الویی که گفت به خودم اومدم. بله؟ چی شد؟ نگفتی؟ گفتم باشه. کی کجا؟ گفت تو بگو. گفتم من همین الان پایین ساختمون شرکتم. زود بیا. گفت چشم. گفتم دیر نکنیا. میدونی که میرم. گفت هیچ کس اندازه من این خصلتتو نمیدونه. گفتم پس قطع کن زود بیا. دستمو به دیوار گرفه بودم که نیوفتم. تمام بدنم عرق کرده بود و یخ کرده بودم. یه لحظه نگاهی به حال زار و نزار خودم انداختمو خندم گرفت. من کجا اون دختر شادابی که اون همیشه میدید کجا؟ این ریخت به هم ریخته کجا اون آدم مرتب و اتو کشیده کجا.؟ میدونستم داره یه اتفاقی می افته. من فقط چند دقیقه فرصت داشتم که تصمیم بگیرم. البته تصمیم گرفته بودم اما نه در شرایط جدید. صداش چقدر ضعیف بود. معلوم بود ضعف شدیدی داره. اما من چی؟ هیچ وقت توی این مدت فکر کرد من براش مردم؟؟

 هیچ وقت فهمید روزا و شبایی که ازش بی خبر بودم چی میکشیدم؟ فکر نکنم فهمیده باشه وگرنه حتماْ خبری بهم میداد...